بیست و ششم آبان ماه شهادت مهدی زین الدین فرمانده لشکر 17 علی بن ابیطالب
من خیلی خواب پدرم را نمی بینم. فقط دو سه بار برایم پیش آمده، اما مادرم خیلی خوابشان را می بیند و ارتباطشان قوی است. مثلاً همیشه وقتی قرار است اتفاق بدی بیفتد، مادرم، پدر را در خواب می بیند که به خانه آمده و ناراحت است؛ برعکس موقعی که اتفاق خوبی می افتد، قبلش حتماً مادرم خواب پدر را می بیند که آمده و برای من هدیه آورده است.( به روایت فرزند شهید )
برخورد اولی که با ایشان داشتم، تمام مسائل را برای من گفته بود. او میگفت: «انتهای راه من شهادت است. اگر جنگ هم تمام شود و من شهید نشوم هرکجا که جنگ حق علیه باطل باشد، آنجا میروم تا شهید شوم.» مشکلات نبودن در خانه را چون قبلا برایم گفته بود، پذیرش و تحمل آن برای من راحتبود. برای اینکه سراپا محبتبود. دوست داشت همه از دستش راضی باشند. با این وجود هیچگونه وابستگی به خانه نداشت.» (به روایت از همسر شهید)
*
زندگینامه شهید مهدی زین الدین به روایت همسر و دیگران
*
پدرم هر روز به من سلام می کند
*
خاطراتی سبز از یاد شهیدان
*
آن روزها .... (به یاد سردار شهید مهدی زین الدین)
*
آنجا که دلم جا ماند(بخش کوتاهی از یک سفرنامه به افلاک)