| مجلات >ارغنون>شماره 21 |
نوشته زيگموند فرويد
ترجمه مراد فرهادپور
پيشتر از روءياها براى شناختِ اختلالاتِ ذهنى ناشى از خودشيفتگى به عنوان نمونههاى اوليه در حياتِ طبيعى (نرمال) اينگونه اختلالات سود جستيم؛ حال خواهيم كوشيد تا از طريق مقايسه ماخوليا با تأثر يا حسِ عادى ماتم(2) ماهيت ماخوليا را تا حدى روشن سازيم. ليكن اين بار بايد بحث را با اذعان به نكتهاى خاص آغاز كنيم، آن هم به عنوان هشدارى نسبت به هرگونه زيادهروى در بها دادن به نتايج اين بحث. ماخوليا، كه تعريف آن حتى در حوزه روانپزشكىِ توصيفى نيز امرى متغير است، اشكال بالينى گوناگونى به خود مىگيرد كه به نظر مىرسد دستهبندى آنها در قالب يك مقوله واحد به صورت قطعى و يقينى هنوز جا نيفتاده است؛ و برخى از اين اشكال بالينى نيز بيشتر به تأثرات جسمانى اشاره دارند تا تأثرات ناشى از روان. مطالب و مواد خام ما، به جز آن تأثراتى كه هر ناظرى قادر به روءيت آنهاست، محدود به شمار كوچكى از مواردى است كه ماهيت و منشأ روانى آنها ترديدناپذير بود. بنابراين از بدو كار هرگونه دعوى نسبت به اعتبار عام و كلىِ نتيجهگيريهاى خود را كنار مىنهيم، و خود را با اين انديشه تسلى مىدهيم كه، با ابزارهاى پژوهشى كه امروز در اختيار داريم، به سختى مىتوانيم چيزى را كشف كنيم كه براى طبقهاى كامل از اختلالات ذهنى، يا دستكم گروه كوچكى از آنها نمونهوار نباشد.
همبستگى ماخوليا و ماتم بر اساس تصوير كلى اين دو وضعيت موجه به نظر مىرسد. به علاوه، علل تحريككننده ناشى از تأثيرات محيطى، تا آنجا كه اصولاً قادر به تشخيص آنها هستيم، براى هر دو وضعيت يكساناند. سوگوارى يا ماتم كراراً معادل واكنش به از دست دادن يك عزيز، يا واكنش به از دست رفتنِ ايدهاى تجريدى است كه جايگزين او شده است، نظير ايده سرزمين پدرى، آزادى، آرمان، و غيره. در برخى افراد همان تأثيرات به عوض سوگوارى و ماتم منجر به ماخوليا مىشود، و ما نيز متعاقباً ماهيت يا طبعى بيمارىزا را به اينگونه افراد نسبت مىدهيم. اين نكته نيز شايسته توجه است كه هرچند ماتم متضمن گسستها و انحرافات جدّى از نگرش عادى و طبيعىِ آدمى نسبت به زندگى است، اين فكر هرگز به ذهن ما خطور نمىكند كه آن را وضعيتى مرضى تلقى كنيم كه نيازمند مداواى طبى است؛ بلكه بدين نكته اطمينان مىكنيم كه پس از گذشت زمانى معين وضعيت ماتم برطرف مىشود، و در نتيجه هرگونه دخالت طبى را امرى بىفايده يا حتى مضر مىدانيم.
ويژگيهاى ذهنىِ خاص بيمارى ماخوليا عبارتاند از نوعى حس عميق و دردناك اندوه، قطع علاقه و توجه به جهان خارج، از دست دادن قابليت مهرورزى، توقف و قبض هرگونه فعاليت، و تنزل احساسات معطوف به احترام به نفس تا حد بروز و بيانِ سرزنش، توهين و تحقير نفس، كه نهايتاً در انتظارى خيالى و موهوم براى مجازات شدن به اوج خود مىرسد.
اين تصوير اندكى قابلفهمتر مىشود اگر بدين نكته توجه كنيم كه، بجز يك مورد استثنايى، همين علائم در بررسى حالت ماتم نيز مشاهده مىشوند. مختل شدن حس توجه و احترام به نفس در سوگوارى و ماتم رخ نمىدهد؛ اما صرفنظر از اين مورد، ساير ويژگيهاىِ ماخوليا و ماتم يكساناند. سوگوارى و ماتمِ ژرف، يعنى واكنش به از دست دادن فردى عزيز، متضمن همان حالت ذهنى دردناك و همان حس بىعلاقگى به جهان خارج است ــ البته بجز مواردى كه يادآور عزيز از دست رفته است ــ و همچنين متضمن همان ناتوانى و فقدان قابليتِ برگزيدنِ موضوع يا ابژه جديدى براى مهرورزى (كه حاكى از جايگزينى و فراموش كردن فرد متوفّاست) و همان شكل از پشت كردن به هر عملى كه با ياد و خاطرات مربوط به او ربطى ندارد. به سادگى مىتوان ديد كه اين توقف و انقباض نفس (ego) و حزم و احتياط آنْ تجلى نوعى دلبستگى انحصارى به ماتم و سوگوارى است كه هيچ جاى خالى براى اهداف يا علائق ديگر باقى نمىگذارد و در واقع فقط به سبب آگاهى وسيع ما در توضيح و تبيين اين نگرش است كه به سوگوارى همچون حالتى مرضى نمىنگريم.
براى آنكه حالت ماتم را وضعيتى «دردناك» بناميم، بايد بدان به منزله يك مورد مقايسهاى درست و مناسب بنگريم. احتمالاً وقتى در موقعيتى باشيم كه بتوانيم توصيفى از مشخصات اقتصاد درد ارائه كنيم، موجه بودن اين امر را درخواهيم يافت.
حال بايد پرسيد عملى كه ماتم انجام مىدهد متشكل از چيست؟ به گمانم معرفى آن به شيوه ذيل چندان عجيب و بىراه نباشد. فرايند آزمون واقعيت نشان داده است كه موضوع مهرورزى يا معشوق ديگر وجود ندارد، و در ادامه طلب مىكند كه كل ليبيدو از پيوستگىاش بدان موضوع جدا گردد. اين طلب موجب بروز مخالفتى قابل فهم مىشود ــ مشاهدات تجربى به طور كلى گوياى آن است كه مردمان هيچگاه به ميل خود يك رابطه يا موقعيت شهوانى (libidinal) را رها نمىكنند، حتى زمانى كه جانشينى براى ابژه قبلى از قبل بدانها علامت بدهد. اين مخالفت مىتواند چنان شديد و حاد شود كه نوعى پشت كردن به واقعيت رخ دهد و به همراهش نوعى چسبيدن به ابژه [ از دست رفته ] به ميانجى شكلى از روانپريشىِ مبتنى بر توهّمات و خوشخيالى. غالباً در موارد طبيعى و نرمال، پذيرش و احترام به واقعيت سرانجام پيروز مىگردد. با اين حال، نمىتوان به فرامين [ واقعيت ] آناً گردن نهاد. اين فرامين ذره ذره اجرا مىشوند، آن هم با صرف هزينه بسيار به لحاظ گذشت زمان و انرژى لازم براى سرمايهگذارى روانى [ در موضوع ميل، cathetic energy ] ، و در اين فاصله وجود ابژه از دست رفته به لحاظ روانى تداوم مىيابد. يكايك خاطرات و انتظاراتى كه به واسطه آنها ليبيدو با موضوع يا ابژه ميل گره مىخورد مجدداً ظاهر مىشود و به صورتى حادتر و شديدتر مورد سرمايهگذارى روانى قرار مىگيرد و جدايى و كندن ليبيدو در ارتباط با همين امر صورت مىپذيرد. اين نكته را كه چرا اين سازش و كنار آمدن، كه از طريق آن فرمان واقعيت گام به گام اجرا مىشود، بايد چنين فوقالعاده دردناك باشد، به هيچ وجه نمىتوان به راحتى برحسب اقتصاد [ يا توليد و توزيع انرژى روانى ] توضيح داد. اين نكته كه تجربه اين ناراحتى دردناك از سوى ما به منزله امرى عادى تلقى مىشود، جالب و درخور توجه است. ليكن واقعيت آن است كه وقتى عمل ماتم يا سوگوارى كامل مىشود، نفس يا خود (ego) بار ديگر آزاد و بدون منع درونى مىشود.
اينك بگذاريد آنچه را كه درباره ماتم آموختهايم بر ماخوليا اِعمال كنيم. در ارتباط با مجموعه خاصى از موارد ترديدى نيست كه ماخوليا نيز ممكن است نوعى واكنش به از دست دادن موضوع عشق باشد. در مواردى كه علل بروز اين عارضه متفاوتاند مىتوان دريافت كه علت اصلىْ خسران و محروميتى از نوعى آرمانيتر است. در اين مورد ابژه عشق احتمالاً به واقع نمرده است، بلكه به منزله موضوع عشق از دست رفته است (نظير دختر جوان يا نامزدى كه با فردى ديگر فرار كرده است). اما در مواردى باز هم متفاوت تأييد اين باور قابل توجيه است كه خسران و محروميتى از اين نوع به واقع رخ داده است، اما نمىتوان به روشنى دريافت كه چه چيزى از دست رفته است، و از اين رو حتى معقولانه و موجهتر آن است كه فرض كنيم خود بيمار هم نمىتواند آگاهانه دريابد چه چيزى را از دست داده است. وضع به واقع ممكن است چنين باشد، حتى وقتى كه بيمار نسبت به خسرانى كه موجب ماخولياى او شده آگاه است، ليكن فقط بدينمعنا كه مىداند چه كسى را از دست داده، اما نسبت به آن چيزى كه در او از دست داده بىخبر است. اين امر گوياى آن است كه ماخوليا به نحوى با نوعى خسران و از دست دادن ابژه كه از آگاهى شخص محو و پاك گشته مرتبط است، آن هم در تقابل و تمايز با سوگوارى كه هيچ نشانى از محروميت و خسرانِ ناآگاه در آن حضور ندارد.
در مورد سوگوارى و ماتم درمىيابيم كه مىتوان مانع يا بازدارندههاى درونى و همچنين قطع علاقه به جهان خارج را به طور كامل بر اساس عمل ماتم(3) تبيين كرد، يعنى همان عملى كه خود (ego) در آن جذب و حل مىشود. در ماخوليا خسرانى كه فرد بدان آگاه نيست به يك عمل درونى مشابه منجر مىشود و از اين رو مسئول بروز مانع يا بازدارنده درونىِ ماخوليايى خواهد بود. اما تفاوت در آنجاست كه بازدارندگىِ ناشى از ماخوليا براى ما گيجكننده است زيرا نمىتوانيم دريابيم كه چه چيزى فرد [ بيمار ] را چنين كامل جذبِ خويش كرده است. فردِ ماخوليايى چيزى اضافه را به نمايش مىگذارد كه در سوگوارى و ماتم غايب است ــ نوعى تنزل و كاستىِ فوقالعاده در حس احترام به نفس، نوعى فقير شدنِ نفسِ (ego) فرد در مقياسى عظيم. در سوگوارى، اين جهان است كه فقير و تهى گشته است؛ و در ماخوليا، خود يا نفسِ فرد. فردِ بيمار نفسِ خويش را به عنوانِ نفسى بىارزش، عاجز از هرگونه موفقيت و به لحاظ اخلاقى منفور به ما معرفى مىكند؛ او خويش را سرزنش مىكند، به خود ناسزا مىگويد و انتظار دارد طرد گشته، مجازات شود. او خود را در برابر هر كس خوار مىكند و با خويشانِ خويش در اين غصه شريك مىشود كه منسوب به فردى چنين بىمقدارند. او معتقد نيست كه تغييرى در وى رخ داده است، بلكه انتقادش از خود را به گذشتهها نيز بسط مىدهد؛ و به صداى بلند مىگويد كه هرگز قدر و منزلت والاترى نداشته است. اين تصوير از توهّم فردى نسبت به خودكمبينىِ (عمدتاً اخلاقى) با بيخوابى و سرپيچى از غذا خوردن كامل مىشود، و همچنين با غلبه بر آن غريزهاى كه هر موجود زندهاى را وامىدارد دودستى به زندگى بچسبد ــ امرى كه به لحاظ روانشناختى قابل توجه است.
به همين ترتيب، مخالفت و نقض گفتههاى بيمارى كه چنين اتهاماتى به نفس خويش مىزند، از ديدگاه علمى و درمانى نيز بىثمر است. مطمئناً او بايد به نحوى محق باشد و چيزى را توصيف كند كه به واقع همانگونه است كه به نظر او مىرسد. فىالواقع، ما بايد بلافاصله برخى از داوريها و احكام او را بدون ترديدى تصديق كنيم. او حقيقتاً همانقدر كه مىگويد فاقدِ علاقه [ به جهان بيرون ] و ناتوان از مهرورزى و موفقيت است. اما اين امر، چنانچه مىدانيم، در درجه دوم اهميت قرار دارد؛ اين همان تأثير و پيامد آن عمل درونى است كه در حال خوردن نفسِ اوست ــ عملى كه براى ما ناشناخته است ليكن قابل مقايسه با سوگوارى يا عمل ماتم است. كار او در عين حال به لحاظ برخى از اتهاماتى كه به خود مىزند، در چشم ما موجه است؛ مسأله صرفاً آن است كه او در قياس با ديگرانى كه گرفتار ماخوليا نيستند، چشمان تيزترى براى روءيت حقيقت دارد. هنگامى كه او بر اساسِ حسِ حاد و شدتيافته انتقاد از خويش، خود را فردى حقير، خودخواه، نادرست، ابنالوقت توصيف مىكند كه يگانه هدفش پنهان ساختن نقطهضعفهايش بوده است، تا آنجا كه ما مىدانيم اين احتمال مىرود كه وى تا حد زيادى به فهم سرشت خويش نزديك شده است؛ يگانه مايه تعجب ما آن است كه چرا آدمى بايد نخست بيمار باشد تا سپس بتواند گيرنده حقيقتى از اين نوع باشد. زيرا ترديدى نيست كه اگر كسى چنين ديدى نسبت به خويش داشته باشد و بيان كند (ديد يا اعتقادى كه هملت هم نسبت به خويش و هم به هر كس ديگر داشت)، بيمار است، حال چه گوينده حقيقت باشد و چه كموبيش نسبت به خويش غيرمنصف. تشخيص اين نكته نيز دشوار نيست كه، تا آنجا كه در حيطه قضاوت ماست، هيچگونه تناظر يا تطابقى ميانِ درجه خوار شمردن خويش و توجيه واقعى آن وجود ندارد. يك زن خوب، توانا و باوجدان پس از دچار شدن به ماخوليا نظر بهترى نسبت به خود نخواهد داشت تا زنى كه حقيقتاً فرومايه است؛ در واقع، شايد اولى بيش از دومى در معرض ابتلا به اين بيمارى باشد، كسى كه ما نيز قاعدتاً نمىتوانيم حسنى در او بيابيم. و دستآخر آنكه، ما نيز بايد بدين نكته واقف شويم كه هر چه باشد فرد ماخوليايى كاملاً به شيوه شخصى رفتار نمىكند كه به صورتى طبيعى دچار پشيمانى گشته و خود را سرزنش مىكند. احساساتِ گوياى ناراحتى و شرم در حضور ديگران، كه بيش از هر چيز ديگر وجه مشخصه اين وضعيت دوم است، در فرد ماخوليايى ديده نمىشود، يا دستكم در او برجسته و بارز نيست. حتى مىتوان بر حضور احساس يا حالتى تقريباً مخالفِ حالت فوق در فرد ماخوليايى تأكيد گذاشت، يعنى حالت اشتياقِ مصرّانه به ايجاد ارتباط كه با عريان كردن خويش ارضا مىشود.
بنابراين نكته اساسى آن نيست كه آيا تحقير عذابآورى كه فرد ماخوليايى بر نفس خويش روامىدارد درست است يا خير، آن هم بدين مفهوم كه انتقاد او از خويشتن با عقيده و نظر ديگران سازگار و موافق باشد. بلكه نكته اساسى بيشتر آن است كه وى به واقع توصيفى صحيح از وضعيتِ روانى خويش ارائه كند. او حس احترام به نفس خويش را از دست داده است و بايد واجد دلايل خوبى براى چنين امرى باشد. درست است كه در اين صورت با تناقضى روبهرو مىشويم كه ما را در برابر مسألهاى بس دشوار قرار مىدهد. مقايسه ماخوليا با ماتم ما را به اين نتيجهگيرى مىرساند كه فرد ماخوليايى نيز در ارتباط با يك ابژه دچار خسران گشته است؛ آنچه به ما مىگويد حاكى از نوعى خسران در ارتباط با نفس (ego) اوست.
پيش از آنكه به اين تناقض بپردازيم اجازه دهيد براى لحظهاى به بررسى اين نظر بپردازيم كه اختلال روحى فرد ماخوليايى از سرشت و تركيبِ نفس بشرى مايه مىگيرد. [ بر طبق اين نظر [شاهد آن هستيم كه چگونه در او يك بخش از نفس يا خود در برابر بخش ديگر قد علم مىكند، آن را به نقد مىكشد و، به تعبيرى، آن را ابژه خود مىكند. سوءظن ما دال بر اينكه اين عامل انتقادى، كه در اينجا از نفس يا خود منشعب شده است، ممكن است استقلال خويش را تحتِ اوضاع و احوال ديگر نيز عيان سازد، توسط تمام مشاهدات بعدى تأييد مىشود. ما حقيقتاً مبانى و دلايلى براى متمايز ساختن اين عامل از مابقىِ نفس پيدا خواهيم كرد. چيزى كه در اينجا به ما معرفى مىشود همان عاملى است كه عموماً «وجدان» ناميده مىشود؛ ما اين عامل را، همراه با سانسور آگاهى و آزمون واقعيت، جزوِ نهادها و دستگاههاى اصلى نفس تلقى مىكنيم، و با مدارك و شواهدى نيز روبهرو خواهيم گشت كه نشان مىدهد اين عامل مىتواند مستقلاً و به خودىخود بيمار شود. در تصوير بالينى بيمارىِ ماخوليا، نارضايتى از نفس به دلايل اخلاقى، بارزترين ويژگى است. ارزيابى بيمار از خويش به مراتب كمتر با نقص، زشتى يا ضعف جسمانى ــ يا حتى با فرومرتبگى اجتماعى ــ سروكار دارد؛ تا آنجا كه به مرتبه و مقام اجتماعى مربوط مىشود ويژگى اصلى و بارز ماخوليا صرفاً ترسها و پُرگوييهاى بيمار درباره امكان فقير شدن خويش است.
تنها يك نتيجهگيرى تجربى وجود دارد كه به توضيح و تبيين تناقض فوق [ در پايان پاراگراف اسبق ] منجر مىشود، كه رسيدن بدان نيز اصلاً دشوار نيست. اگر به اتهامات متعدد و گوناگونى كه فرد ماخوليايى به خود مىزند صبورانه گوش سپاريم، نهايتاً نمىتوانيم از اين حس طفره رويم كه غالب اوقات خشنترين اين اتهامات، به سختى در مورد خود بيمار صدق مىكند، ليكن همين اتهامات با اندكى دستكاريهاى جزئى، دقيقاً در مورد شخص ديگر جور درمىآيد، شخصى كه فرد بيمار عاشق اوست يا بوده يا قرار است باشد. هر زمان كه واقعيتها را مىسنجيم، اين حدس تأييد مىشود. بدينسان كليد فهم تصوير بالينى را به دست مىآوريم: ما درمىيابيم كه سرزنشهاى معطوف به خود، فىالواقع، سرزنشهايى عليه يك ابژه يا موضوع مهرورزىاند كه از آن موضوع به نفسِ (ego) خودِ بيمار انتقال يافتهاند.
آن زنى كه با صداى بلند براى شوهرش دلسوزى مىكند كه گير زنى چنين ناتوان افتاده است، به واقع در حال متهم ساختن شوهرش به عجز و ناتوانى، به معناى موردنظر خويش، است. البته نيازى نيست كه از وجود معدودى سرزنش حقيقى نسبت به خويش بيش از حد شگفتزده شويم، سرزنشهايى پراكنده در ميان مواردى كه به نادرست به خود شخص معطوف گشتهاند. اين سرزنشهاى حقيقى اجازه مىيابند تا بىهيچ توجيهى نظر ما را به خويش جلب كنند، زيرا [ از اين طريق ] كمك مىكنند تا مواردى ديگر پوشيده و پنهان شوند تا بازشناسى وضعيت حقيقى امور ناممكن گردد. به علاوه، اين سرزنشهاى بيجا از ضربات متقابل كشمكش عشقى نشأت مىگيرند كه به از دست دادن عشق منجر شده است. اينك كردار و رفتار بيماران نيز بسى قابلفهمتر مىشود. شِكوهها و شكايات (complaints) آنان فىالواقع همان «مويهها» (plaints) به مفهوم كهن اين كلمهاند. آنان شرمنده نيستند و خود را پنهان نمىكنند، زيرا ريشه همه نكات منفى كه در باب خويش مىگويند در نهايت معطوف به كس ديگرى است. به علاوه، آنان به هيچ وجه نگرشى فروتنانه و مطيعانه نسبت به اطرافيان خويش نشان نمىدهند، نگرشى كه فقط مناسب آدميانى چنين بىارزش است. درست برعكس، آنان به بدترين شكل مزاحمت ايجاد مىكنند، و همواره چنين به نظر مىرسد كه به گمان ايشان مورد توهين قرار گرفته و عميقاً مظلوم واقع شدهاند. همه اين امور از آن جهت ممكن مىشود كه واكنشهاى متجلى در رفتار آنان هنوز در متن منظومه فكرىِ مبتنى بر عصيان جريان دارد، رفتارى كه در مرحله بعدى، به واسطه فرايندى خاص، به وضعيت خردكننده ماخوليا گذر كرده است.
بازسازى اين فرايند مشكلى در بر ندارد. نوعى گزينش ابژه، يعنى نوعى دلبستگىِ ليبيدو به شخص خاص زمانى در گذشته وجود داشته و سپس، به سبب يك بىاعتنايى يا سرخوردگى واقعى از سوى همين شخص محبوب، اين رابطه با ابژه يا موضوع ميل گسسته شده است. اما نتيجه و حاصل اين گسست، همان نتيجه عادى و طبيعىِ كنارهگيرى يا پس گرفتن ليبيدو از اين ابژه خاص و جابهجايى آن به ابژهاى جديد نبوده است، بلكه محصول اين فرايند چيزى متفاوت بوده است كه به نظر مىرسد شرايط گوناگونى براى تحقق آن ضرورى است. دلبستگى به ابژه (object-cathexis)قدرت مقاومت ناچيزى از خود نشان مىدهد و به پايان مىرسد. اما ليبيدوىِ آزاد و بىرابطه به ابژهاى ديگر منتقل يا جابهجا نگشته، بلكه به درون نفس يا خود (ego) پس كشيده شده است. ليكن در آنجا به هيچ شكل نامشخص و كلى مورد استفاده قرار نگرفته، بلكه در خدمت ايجاد يكسانى و يكى شدنِ (identification) نفس با ابژه يا شخص طرد و رها شده عمل كرده است. و بدينترتيب بوده است كه سايه ابژه بر نفس فرو افتاده و از آن پس نفس، تو گويى نوعى ابژه، يعنى همان ابژه طرد شده است كه از سوى عاملى (agency) خاص داورى مىشود. بدين طريق خسران يا گم كردن ابژه به خسران يا گم كردن نفس بدل شده است و كشمكش و ستيز ميان نفس و معشوق نيز به شكاف يا بُرشى ميان فعاليت انتقادى نفس و آن نفس يا خودى كه به واسطه [ فرايند ] يكىشدن دگرگون گشته است.
با توجه به پيششرطها و پيامدهاى فرايندى از اين دست مىتوان يكى دو نكته را مستقيماً استنتاج كرد. از يك سو، شكل حادى از توجه ثابت به معشوق يا ابژه محبوب حتماً حاضر بوده است، و از سوى ديگر، در تناقض با نكته قبلى، دلبستگى به ابژه يقيناً قدرت مقاومت و پايدارى كمى داشته است. همانطور كه اتو رنك (Otto Rank) به درستى و بجا گفته است، اين تناقض ظاهراً حاكى از آن است كه دلبستگى به ابژه بر بنيانى برخاسته از خودشيفتگى تحقق يافته است و در نتيجه، اين دلبستگى مىتواند به مجرد برخورد با موانع و مشكلات به [ مرحله ] خودشيفتگى پسروى كند. و سپس اين يكى شدنِ خودشيفته با ابژه ميل به جانشينى براى دلبستگى شهوى بدل مىگردد كه در نتيجه آن، علىرغم ستيز و تخاصم نفس با معشوق، نيازى به رها ساختن رابطه عاشقانه نيست. اين نشستنِ يكىشدنِ [ نفس با ابژه ] بر جاى ابژه ميل، مكانيسمى مهم در احساس خودشيفتگى است. كارل لاندر (1914) اخيراً موفق گشته تا حضور اين مكانيسم را در فرايند بهبودىِ مورد خاصى از شيزوفرنى نشان دهد. البته اين مكانيسم معرّف پسروى از نوعى گزينش ابژه به خودشيفتگى اصلى و اوليه است. در جايى ديگر نشان دادهايم كه يكى شدن نوعى مرحله مقدماتى در گزينش ابژه است؛ و اينكه نخستين شيوه برگزيدن ابژه از سوى نفس است ــ شيوهاى كه به نحوى مبهم و دوپهلو تجلى مىيابد. نفس مىخواهد اين ابژه را در خود جذب و هضم كند، و بر طبق مرحله دهانى يا دگرخوارانه (canibalistic) رشد ليبيدو در آن مقطع زمانى، مىخواهد اين عمل [ يعنى يكى شدن با ابژه ميل ] را با دريدن و خوردن آن انجام دهد. دكتر ابراهام بىترديد در انتساب اين پيوند به سرپيچى از تغذيه، كه در موارد حادِّ ماخوليا مشهود است، محق است.
نتيجه روشنى كه نظريه ما اقتضا مىكند ــ يعنى اينكه گرايش و آمادگى براى دچار شدن به ماخوليا (يا بخشى از آن) از تسلط و غلبه نوع خودشيفته گزينش ابژه ناشى مىشود ــ متأسفانه هنوز توسط مشاهده [ علمى ] تأييد نشده است. من خود در نخستين عبارات اين مقاله اذعان كردم كه مواد و مطالب تجربى كه اين مطالعه بر آنها استوار است براى نيازهاى [ پژوهشى ] ما ناكافى است. اگر بتوانيم وجود توافقى ميان نتايج مشاهدات و آنچه را كه خود استنتاج كردهايم مفروض گيريم، بايد بدون هيچ ترديدى اين پسروى را در توصيف و تشخيص خويش از [ بيمارى ] ماخوليا ادغام كنيم، يعنى پسروى از دلبستگى به ابژه ميل به مرحله دهانىِ تحول ليبيدو كه هنوز واجد خصلت خودشيفتگى است. البته صور گوناگون يكى شدن با ابژه نيز در موارد مختلف رواننژندىِ ناشى از انتقال (transference) به هيچ وجه نادر نيست؛ در واقع اين صور تشكيلدهنده يك مكانيسم كاملاً شناختهشده بروز علائماند، به ويژه در بيمارى هيسترى. معهذا تفاوت ميان يكى شدنِ هيستريك و يكى شدنِ مبتنى بر خودشيفتگى، خود را بدين طريق نمايان مىسازد كه اگرچه در مورد دوم دلبستگى به ابژه رها مىشود، اما در مورد اول اين دلبستگى بر جاىمانده و تأثير و نفوذ خويش را نشان مىدهد ــ هرچند اين امر معمولاً از حد برخى اعمال و خلجانهاى تكافتاده فراتر نمىرود. به هر حال، در رواننژندى مبتنى بر انتقال نيز [ فرايند ] يكىشدن بيانگر وجود چيزى مشترك است، كه ممكن است دال بر وجود عشق باشد. يكىشدنِ مبتنى بر خودشيفتگى قديمتر از يكى شدنِ هيستريك است و راه را براى فهم اين پديده دوم، كه با دقت كمترى مطالعه و بررسى شده است، هموار مىسازد.
بنابراين ماخوليا برخى از مشخصاتش را از سوگوارى و ماتم و برخى ديگر را از [ اين نوع [فرايند پسروى كسب مىكند، يعنى پسروى از ابژهگزينىِ خودشيفته به خودشيفتگىِ تمامعيار. ماخوليا، همچون ماتم، از يك سو واكنشى است به از دست دادن واقعىِ ابژهاى محبوب و عزيز؛ اما بيشتر و مافوق اين امر، توسط صفتى مشخص مىشود كه در سوگوارى و ماتم عادى غايب است و يا، اگر حضور داشته باشد، سوگوارى عادى و طبيعى را به ماتمى بيمارگونه مبدل مىكند. از دست دادن يك ابژه محبوب فرصتى عالى فراهم مىآورد تا دوپهلو بودن همه روابط عشقى خود را موءثر ساخته، برملا كند. هرگاه خلق و خوى آدمى به رواننژندى وسواسى معطوف باشد، تخاصم ناشى از اين دوپهلو بودن به سوگوارى و ماتم رنگ و بويى بيمارگونه مىبخشد و آن را وامىدارد تا خود را در هيأت ملامت نفس متجلى كند تا در نتيجه اين امر فردِ سوگوار خود را براى از دست رفتن ابژه محبوبش مقصر بداند، يعنى گمان كند كه خود خواستار چنين خسرانى بوده است. اين حالت افسردگى وسواسى كه در پىِ مرگ عزيزى پيش مىآيد، به ما نشان مىدهد كه حتى وقتى از در خود فرو رفتنِ پسروانه ليبيدو هيچ اثرى به چشم نمىخورد، تخاصم ناشى از دوپهلويى به تنهايى چه نتايجى مىتواند به بار آورد. در ماخوليا، آن موقعيتها و فرصتهايى كه موجب بروز اين بيمارى مىشوند، عمدتاً وراى مورد صريح و روشن خسران ناشى از مرگ گسترش مىيابند. اين موقعيتها تمامى وضعيتهايى نظير خوار شمرده شدن، ناديده گرفته شدن يا مأيوس شدن را شامل مىشوند، كه احساسات متضاد عشق و نفرت را به رابطه افراد سرايت مىدهند يا دوپهلويى از قبل موجود را تقويت مىكنند. اين تخاصم ناشى از دوپهلويى، كه گاهى اوقات از دل تجربههاى واقعى برمىخيزد و گاهى بيشتر از عوامل برسازنده، نبايد در ميان پيششرطهاى بروز ماخوليا ناديده گرفته شود. اگر عشق به اين ابژه ــ عشقى كه نمىتوان رهايش كرد هرچند كه خود ابژه آن رها مىشود ــ در پسِ يكى شدن مبتنى بر خودشيفتگى پناه جويد، آنگاه نفرت در مورد اين ابژه جانشين [ يعنى نفسِ خود فرد ] وارد عمل مىشود، از آن سوءاستفاده مىكند، به پستى مىكشاندش، رنجورش مىسازد و از رنج و مصيبت آن لذت و رضايتى ساديستى كسب مىكند. عذاب دادن نفس در بيمارى ماخوليا، كه بىترديد امرى لذتبخش است، درست همچون پديده متناظر با آن در رواننژندى وسواسى، دال بر ارضاى گرايشهاى معطوف به ساديسم و نفرت است كه معطوف به يك ابژهاند اما به شيوههايى كه تا به حال مورد بحث قرار دادهايم به سوى نفس خود سوژه چرخانده شدهاند. در هر دو بيمارى فوق، بيماران معمولاً از راهِ غيرمستقيمِ مجازاتِ نفس موفق مىشوند تا از ابژه اوليه انتقام بگيرند و فردِ محبوب خود را به لطف بيمارىشان عذاب دهند، بيمارىاى كه به قصد پرهيز از نياز به بيانِ آشكار خصومت خويش بدو، بدان متوسل گشتهاند. هرچه باشد، شخصى كه اختلال عاطفى فرد بيمار را موجب گشته است، و بيمارىِ وى متمركز بر اوست، معمولاً در محيطى يافت مىشود كه بيمار با آن تماس مستقيم و نزديك دارد. بدينسان دلبستگى اروتيكِ فرد ماخوليايى با ابژه خويش دچار افت و خيزى مضاعف گشته است: بخشى از آن به يكى شدن پس رفته است، ليكن بخشى ديگر تحت تأثير خصومت ناشى از دوپهلويى، مجدداً به مرحله ساديسم عودت داده شده است، مرحلهاى كه با آن تخاصم و دشمنى قرابت بيشترى دارد.
فقط همين ساديسم است كه حلاّل معمّاى گرايش به خودكشى است كه ماخوليا را چنين جالب توجه ــ و چنين خطرناك ــ مىكند. عشق نفس (ego) به خود، كه ما آن را به منزله مرحله آغازين شروع جريانِ حيات غريزى بازشناختهايم، چنان گسترده است و ميزان ليبيدوىِ خودشيفته كه به هنگام تهديد زندگى در هيأت ترس رها گشته و فوران مىكند چنان عظيم است كه نمىتوان دريافت نفس آدمى چگونه مىتواند به نابودى خويش رضا دهد. البته ما از مدتها پيش مىدانستيم كه در مورد فرد رواننژاد خطور هرگونه فكر خودكشى فقط نتيجه عقبگردِ ميل يا كشش غريزى به كشتن ديگران و چرخش آن به سوى نفس خود است، ليكن هرگز نتوانستهايم اين نكته را توضيح دهيم كه چه كنش و واكنشى ميان نيروهاى روانى مىتواند چنين فكر يا قصدى را به عمل تبديل كند. اكنون تجزيه و تحليل [ بيمارى [ ماخوليا نشان مىدهد كه نفس فقط در صورتى مىتواند خود را بكشد كه، در نتيجه چرخش و برگشت دلبستگى به ابژه، بتواند با خود به مثابه يك ابژه برخورد كند ــ يعنى در صورتى كه قادر باشد خصومت معطوف به يك ابژه [ بيرونى ] را كه معرفّ واكنش اوليه نفس به همه ابژههاى جهان خارج است، متوجه خود سازد. بنابراين، درست است كه در پسروى از انتخاب ابژه بر اساس خودشيفتگى، خود ابژه خنثى و پس زده شده است، با اين حال ابژه نشان داده است كه قويتر از خود نفس است. در دو وضعيتِ مخالفِ دست زدن به خودكشى و گرفتار شدن در عشقى ژرف، نفس، هرچند به دو شيوه كاملاً متفاوت، مغلوب ابژه مىشود.
در مورد يك ويژگىِ خاص و بارز ماخوليا كه پيشتر بدان اشاره كرديم، يعنى حضور فراگير ترسِ از فقير شدن، طرح اين فرض موجّه به نظر مىرسد كه اين ويژگى نتيجه و ثمره اروتيسم مقعدى است كه از زمينه يا بافت خود ريشهكن گشته و به معنا و مفهومى پسروانه (regresive) تغيير شكل يافته است.
ماخوليا ما را با مسائل و پرسشهاى ديگرى نيز روبهرو مىكند كه پاسخ آنها بعضاً از ديد ما پنهان است. اين واقعيت كه دوره ماخوليا پس از گذشت زمانى معين بدون برجاى گذاشتن هيچ ردّى از هرگونه تغيير چشمگير طى مىشود، خصوصيتى است كه ماخوليا در آن با سوگوارى يا ماتم شريك است. ما از طريق توزيع و تبيين مسأله دريافتيم كه در سوگوارى به اجرا گذاشتن فرمان آزمونها در واقعيت به صورتى مفصل نيازمند زمان است، و اينكه وقتى اين كار به انجام رسيده باشد نفس در رها ساختن ليبيدوى خويش از ابژه گمشده موفق گشته است. مىتوانيم چنين تصور كنيم كه در دوره ابتلا به ماخوليا نيز نفس درگير عمل يا كارى مشابه است؛ امّا در هيچيك از دو مورد [ ماخوليا و ماتم [نسبت به بده بستان يا اقتصاد حاكم بر جريان وقايع هيچ بصيرتى نداريم. بىخوابى مشهود در بيمارى ماخوليا گواهى است بر سختى وجود شرايط [ بيمار ] ، و ناممكن بودن تحققِ كندن و جذب كلّىِ دلبستگيهاى روانى به ابژهها كه براى خوابيدن آدمى ضرورى است. عقده ماخوليا به مانند زخمى باز عمل مىكند و انرژيهاى نهفته در دلبستگى به ابژه energies) (cathectic را از همهسو به درون خود مىكشد ــ امرى كه در رواننژنديهاى مبتنى بر انتقال آن را «ضد دلبستگى به ابژه» ناميدهايم ــ و نفس را چنان تهى مىكند تا سرانجام كاملاً فقير و بىمحتوا شود. ماخوليا به راحتى مىتواند نشان دهد كه در برابر آرزو و ميل نفس به خوابيدن مقاوم است.
آنچه احتمالاً عاملى جسمانى است، آن هم عاملى كه نمىتوان آن را برحسب منشئى روانى توضيح داد، خود را در كاهش وخامت وضع بيمار عيان مىسازد كه غالباً به هنگام فرارسيدنِ شامگاه رخ مىدهد. اين ملاحظات به اين پرسش دامن مىزنند كه آيا وقوع خسرانى در نفس به صورتى مستقل و نامرتبط با ابژه ــ يعنى ضربه يا شوكى به نفس (ego) كه تماماً خصلتى خودشيفتهوار دارد ــ براى ترسيم تصويرى [ دقيق ] از ماخوليا كافى نيست و اينكه آيا بروز نقصانى در ليبيدوى نفسانى (ego-libido) ، كه مستقيماً از سموم ناشى مىشود، نمىتواند موجب توليد اشكال خاصى از اين بيمارى شود.
بارزترين ويژگى ماخوليا، كه بيش از همه محتاج توضيح است، گرايش اين بيمارى به چرخش و بدل شدن به مانيا (mania) است ــ وضعيتى كه به لحاظ علائم و نشانهها نقطه مقابل ماخوليا است. همانطور كه مىدانيم اين امر در همه موارد ماخوليا تحقق نمىيابد. در برخى موارد اين تغيير و تحول در قالب رجعتهاى دورهاى رخ مىدهد كه در فاصله ميان آنها علائم مانيا ممكن است تماماً غايب يا بسيار ناچيز باشد. موارد ديگر نشاندهنده تناوبى منظم ميان مراحل ماخوليايى و مانيايى هستند، كه به طرح فرضيه وجود نوعى جنون ادوارى منجر شدهاند. آدمى وسوسه مىشود تا اينگونه موارد را فاقد منشأ روانى تلقى كند، البته اگر اين واقعيت وجود نداشت كه روش روانكاوى دقيقاً در بسيارى از اين موارد در دستيابى به راهحل و تحقق نوعى بهبود در امر درمان موفق بوده است. بنابراين بسطِ توضيح و تبيين روانكاوانه بيمارى ماخوليا به حوزه بيمارى مانيا نه فقط جايز، بلكه همچنين يكى از وظايفِ ماست.
نمىتوانم قول دهم كه اين تلاش به طور كامل رضايتبخش خواهد بود. اين تلاش به سختى ما را از حدِ اين امكان فراتر مىبرد كه موقعيت ابتدايى خويش را مشخص سازيم. در واقع، دو كار پيش روى ماست: نخست پرداختن به يك تصور يا باور روانكاوانه مبهم، دوم پرداختن به چيزى كه شايد بتوانيم آن را موضوعى مربوط به تجربه اقتصادىِ عام بناميم. آن تصور مبهمى كه بسيارى از محققان روانكاو پيش از اين در قالب كلمات مطرح كردهاند آن است كه محتواى مانيا هيچ فرقى با محتواى ماخوليا ندارد، كه هر دو شكل آشفتگى روانى با «عقده» واحدى دست به گريباناند، اما در ماخوليا نفس احتمالاً تسليم اين عقده شده است حال آن كه در مانيا بر آن غلبه كرده يا آن را كنار زده است. نكته يا راهنماى دوم ما ثمره اين مشاهده است كه همه حالاتى نظير شادمانى، وجد يا احساس پيروزى، كه الگوى نرمالِ بيمارى مانيا را به ما عرضه مىكنند، بر شرايط اقتصادى واحدى متكىاند. آنچه در اينجا رخ داده آن است كه، در نتيجه نفوذ يا تأثيرى خاص، بخش عظيمى از مصرف انرژى روانى كه به مدتى طولانى برقرار بوده يا عادتاً رخ مىداده است، سرانجام غيرضرورى شده است و در نتيجه اين انرژىِ [ مصرفنشده ] اكنون براى كاربردهاى متعدد و امكانات گوناگونِ تخليه در دسترس است ــ مثلاً وقتى كه فردى فقير و بيچاره به واسطه بردن مقدار هنگفتى پول به ناگهان از نگرانىِ مزمن در باب رزق روزانهاش خلاص مىشود، يا وقتى كه مبارزهاى سخت و طولانى سرانجام به موفقيت ختم مىشود، يا وقتى كه آدمى خود را در موقعيتى مىيابد كه مىتواند با ضربهاى از قيد يك اجبار يا گرايش روحى خفهكننده يا موضع و ديدگاهى دروغين رها شود، موضعى كه او مدتها مجبور به حفظش بوده است، و قس علىهذا. وجه مشخصه تمامىِ اينگونه وضعيتها شور و شوق و روحيه بالا، علائم تخليه عواطف شادمانه و افزايش آمادگى براى هرگونه كنش است ــ درست به همان شيوه مشهود در مانيا، و در تقابل كامل با افسردگى يا ممانعت درونىِ مشهود در ماخوليا. مىتوانيم دل به دريا زده و حكم كنيم كه مانيا چيزى نيست مگر پيروزىاى از اين دست، فقط [ با اين فرق [ كه در اينجا بارى ديگر آنچه نفس بر آن تفوق يافته و آنچه بر آن ظفر مىيابد، از ديدِ نفس پنهان مىماند. سرمستى ناشى از الكل را كه به همين طبقه از حالات تعلق دارد، مىتوان (تا آنجاكه حالتى سرخوشانه است) به همين طريق توضيح داد؛ البته در اينجا اين سوءظنِ ناشى از سموم وجود دارد كه مصارفِ انرژى در راستاى سركوب (repression) صورت گرفته است. عموم مردم مايلاند گمان كنند شخصى كه دچار حالتى مانيايى (maniac) از اين دست شده است، بدينجهت از حركت و كنش شديداً به وجد مىآيد كه خودش سراپا «مسرور» است. البته اين پيوند كاذب بايد حتماً تصحيح شود. واقعيت آن است كه شرايط و وضعيت اقتصادىِ حاكم بر ذهن سوژه مذكور، از هر جهت به كمال رسيده است، و به همين دليل است كه او از يك سو واجد شور و شوق و روحيهاى چنان بالاست و از سويى ديگر در اعمال و رفتار خويش رها از ممانعتهاى درونى است.
اگر اين دو نشانه را كنار هم بگذاريم، چيزى كه درمىيابيم اين است: در مانيا، نفس قاعدتاً بايد خسران و گم كردن ابژه (يا سوگوارى براى اين خسران، يا شايد براى خود ابژه) را پشت سر گذارده باشد، و از آن پس كلِّ آن حسِّ ضد دلبستگى يا دل بركندن (anticathexis) كه رنج دردناك ماخوليا آن را از نفس به درون خود كشيده بود، حاضر و آماده و در دسترس خواهد بود. به علاوه، فرد مبتلا به مانيا رهايى خويش از ابژهاى را كه موجب رنج وى بود آشكارا نشان مىدهد، زيرا همچون فردى به غايت گرسنهْ اشكال جديدى از دلبستگى به ابژه را مىجويد.
اين توضيح يا تبيين مسلّماً قابل قبول به نظر مىرسد، ليكن در وهله نخست بيش از حد نامعيّن است؛ در ثانى، به مسائل و ترديدهايى بيش از توان پاسخگويى ما دامن مىزند. البته ما از بحث در باب اين مسائل طفره نخواهيم رفت، هرچند نمىتوانيم انتظار داشته باشيم كه اين بحث ما را به فهمى روشن رهنمون شود.
نخست بايد گفت كه سوگوارى و ماتم عادى نيز بر از دست رفتن ابژه غلبه مىكند، و اين حالت نيز، تا زمانى كه باقى است، همه انرژيهاى نفس را جذب خود مىكند. ولى در اين صورت، چرا در اين مورد پس از پايان دوره ماتم هيچ علامتى از وضعيت اقتصادىِ خاص مرحله پيروزى و نشاط به چشم نمىخورد. ارائه پاسخى سرراست به اين اعتراض خارج از توان من است. اين نكته در عين حال توجه ما را به اين واقعيت جلب مىكند كه ما حتى نمىدانيم ماتم با چه وسائل و شيوههاى اقتصادى [ يعنى با استفاده از چه نوع بده بستان روانى و عاطفى ] وظيفه خود را تحقق مىبخشد. اما احتمالاً ارائه يك حدس مىتواند در اينجا به ما كمك كند. تك تك خاطرات و انتظاراتى كه نشاندهنده وابستگى و پيوند ليبيدو به ابژه گمشده هستند با اين حكم واقعيت روبهرو مىشوند كه آن ابژه ديگر وجود ندارد؛ و نفس نيز، كه به تعبيرى با اين پرسش مواجه است كه آيا همين سرنوشت در انتظار اوست، به لطف مجموعه رضايتهاى خودشيفتهوارى كه از زنده بودن كسب مىكند، قانع مىشود تا وابستگى خود به آن ابژه ملغى را قطع كند. شايد بتوانيم چنين فرض كنيم كه اين عمل انقطاع آن قدر آهسته و تدريجى است كه به هنگام پايان يافتنش از مصرف انرژى لازم براى تحقق آن نيز نشانى بر جاى نمىماند.
اين وسوسه نيز وجود دارد كه حدس خود درباره عمل ماتم را بسط دهيم و بكوشيم تا بدين طريق توصيفى از عمل ماخوليا ارائه كنيم. در اين مقطع از همان بدو كار با نوعى عدم اطمينان روبهرو مىشويم. تا بدينجا تقريباً هيچگاه ماخوليا را از ديدگاه توپوگرافيك بررسى نكردهايم و همچنين از خود نپرسيدهايم كه عمل ماخوليا در و مابين كدام نظامهاى روانى تحقق مىيابد. چه بخشى از فرايندهاى ذهنى مربوط به اين بيمارى هنوز در پيوند با دلبستگيهاى ناخودآگاه به ابژه ــ كه اينك كنار گذاشته شده است ــ رخ مىدهد و چه بخشى در پيوند با چيزهايى كه از طريق مكانيسم يكى شدن جانشينِ آن دلبستگيها در نفس شدهاند؟
پاسخ سريع و آسان [ به سوءال فوق ] آن است كه «عرضه يا نمايش ناخودآگاهانه ابژه (به منزله شىء و نه واژه) از سوى ليبيدو كنار گذاشته شده است.» اما در واقعيت، اين عرضه يا نمايش از تعداد بىشمارى از تأثرات منفرد (يا آثار و رد پاهاى ناخودآگاه آنها) ساخته شده است، و اين كنار كشيدن ليبيدو فرايندى نيست كه بتواند در يك لحظه به انجام رسد، بلكه، همچون در سوگوارى، حتماً بايد فرايندى باشد كه پيشرفتش تدريجى و بسيار طولانى است. تشخيص اين نكته كه آيا اين فرايند به طور همزمان در نقاط گوناگون آغاز مىگردد يا آنكه از نوعى توالىِ ثابت پيروى مىكند آسان نيست؛ در تحليلهاى روانكاوانه غالباً آشكار و اثبات مىشود كه نخست يك خاطره و سپس خاطرهاى ديگر فعال مىشود، و مويهها و زاريهايى كه همواره به سبب يكنواختىشان يكسان و خستهكننده به گوش مىرسند، فىالواقع هر بار از منبع و منشأ ناخودآگاه متفاوتى برمىخيزند. اگر ابژه ميل واجد اين حد از معنا و اهميت براى نفس نباشد ــ اهميتى كه به واسطه صدها حلقه اتصال تقويت شده است ــ آنگاه از دست دادن آن نيز از نوعى نخواهد بود كه موجب ماتم يا ماخوليا شود. از اين رو اين خصيصه، يعنى جدايى و كنده شدنِ تدريجى و ذره ذره ليبيدو را بايد به يكسان به ماتم و ماخوليا نسبت داد؛ اين خصيصه احتمالاً در هر دو مورد متكى بر يك وضعيت اقتصادى واحد و در خدمت تحقق اهداف و مقاصدى واحد است.
اما، همانطور كه پيشتر ديديم، ماخوليا حاوى چيزى بيش از سوگوارى و ماتم عادى است. در ماخوليا رابطه آدمى با ابژه رابطه سادهاى نيست؛ خصومت ناشى از ابهام و دوپهلويى موجب پيچيدگى آن مىشود. اين حالت دو پهلو بودن يا امرى ذاتى و اساسى است، يعنى عنصرى است كه در هرگونه رابطه عشقى ايجاد شده توسط اين نفس خاص حضور دارد، يا آنكه دقيقاً از همان تجاربى نشأت مىگيرد كه به نحوى متضمن تهديد از دست دادن ابژه بودهاند. به همين دليل علل محركِ ماخوليا در قياس با ماتم واجد طيفى بس وسيعترند، حال آن كه ماتم اساساً فقط معلول نوعى فقدان واقعى ابژه ميل، يعنى معلول مرگ آن است. بر همين اساس، در ماخوليا، ستيزهاى مجزاىِ بىشمارى بر سر ابژه رخ مىدهد كه در آنها نفرت و عشق با يكديگر زورآزمايى مىكنند؛ اولى مىكوشد تا ليبيدو را از ابژه جدا سازد، و دومى در تلاش است تا همين وضعيت ليبيدو را در برابر حمله حفظ كند. جايگاه وقوع اين ستيزها را نمىتوان به هيچ يك از نظامهاى روانى، مگر Ucs ] نظام ناخودآگاه Unconscious system ] نسبت داد، يعنى به منطقه [ ويژه ثبت ] ردها يا آثار خاطره مربوط به اشياء (در تقابل با دلبستگيهاى روانى مربوط به كلمات ). در مورد ماتم نيز همه تلاشها براى جدا ساختن ليبيدو در چارچوب همين نظام تحقق مىيابند؛ ليكن در اين مورد هيچ چيزى مانع از آن نمىشود تا اين فرايندها در راستاى مسير عادى و طبيعى، از خلال نظام پيشآگاهى (Pcs)به حيطه آگاهى جريان يابند. اما اين مسير براى تحقق عمل ماخوليا melancholia) of (workبسته است، آن هم احتمالاً به سبب شمارى از علتهاى متفاوت يا تركيبى از آنها. خصلت ذاتىِ دو پهلو بودن به لطف ماهيتش به حوزه امر سركوبشده تعلق دارد؛ تجاربى تروماتيك در ارتباط با ابژه كه ممكن است موجب فعال شدن ديگر مواد سركوبشده باشد. بدينسان همه اين ستيزها و كشمكشها به خاطر دو پهلو بودن از حوزه آگاهى بركنار مىمانند، تا زمانى كه خصيصه موسوم به ماخوليا تثبيت شده باشد و اين امر، چنانكه مىدانيم، بدان معناست كه دلبستگى ليبيدويىِ مورد تهديد نهايتاً از ابژه جدا شده باشد، البته فقط به منظور بازگشت به آن مكانى در نفس كه پيشتر از آن سرچشمه گرفته بود. بدين طريق، عشق با گريختن به [ درون ] نفس از نابودى و انقراض رهايى مىيابد. پس از اين پسروىِ ليبيدو، كل اين فرايند مىتواند وارد قلمرو آگاهى شود و به مثابه نزاعى ميان بخشى از نفس و عاملِ تفكر انتقادى به آگاهى عرضه و معرفى شود.
بدينسان، آگاهى از بخش اساسى و ذاتىِ عمل ماخوليا بىخبر مىماند و ما حتى نمىتوانيم بخشى را كه آگاهى از آن باخبر است، به لحاظ خاتمه بخشيدن به بيمارى، مهم و موءثر تلقى كنيم. ما شاهد آن هستيم كه نفس چگونه خود را خوار و خفيف كرده و بر خويش مىخروشد، ليكن فهم و درك ما از فرجام اين ماجرا و چگونگى تغيير آن، به اندازه فهم خود فرد بيمار ناچيز است. مىتوانيم با سهولت و رضايتى بيشتر، چنين كاركردى را به بخش ناآگاه عمل ماخوليا نسبت دهيم، زيرا تشخيص وجود نوعى شباهت اساسى ميان عمل ماخوليا و عمل ماتم دشوار نيست. درست همانطور كه سوگوارى نفس را وامىدارد تا با مرده خواندنِ ابژه و القاى [ ضرورت ] تداوم زندگى، ابژه را رها سازد، هريك از ستيزها و كشمكشهاى مبتنى بر دو پهلو بودنِ [ وضعيت ليبيدو ] نيز با خوار شمردن، تقبيح، به لجن كشيدن و حتى به تعبيرى خاص، كشتنِ ابژه، چسبيدگى يا گرهخوردگىِ ليبيدو به آن را شُل مىكند. امكان پايان يافتن براى فرايندى كه در نظام ناخودآگاه (Ucs) در جريان است وجود دارد، حال يا پس از فروكش كردن خشم و خروش و يا پس از طرد شدنِ ابژه به منزله چيزى بىارزش. به درستى نمىتوانيم بگوييم كداميك از دو امكان فوق همان جريان منظم و تكرارى يا معمولترى است كه از طريق آن ماخوليا خاتمه مىيابد و يا آنكه اين پايان بر جريان آتىِ مورد معالجه چه تأثيرى خواهد داشت. نفس مىتواند در اين ميان از احساس رضايت خويش لذت ببرد، رضايت ناشى از شناخت خود به منزله فرد بهترِ زوجِ [ ابژه / نفس ] ، يا موجودى برتر از ابژه.
حتى اگر اين نظر را در مورد عمل ماخوليا بپذيريم، باز هم دستمان در مورد يگانه نكتهاى كه خواهان روشن كردنش بوديم خالى از هرگونه توضيحى است. انتظار ما اين بود كه وضعيت اقتصادى لازم براى ظهور مانيا ــ پس از ختم سير عارضه ماخوليا ــ در دو پهلويى و ابهامى يافت شود كه وجه غالب ماخولياست؛ و از طريق مقايسه و بررسى موارد مشابه در بسيارى از حوزههاى پژوهشى ديگر به دلايلى در تأييد اين نظر دست يافتيم. ليكن يك واقعيت وجود دارد كه اين انتظار مىبايد در برابرش سر خم كند. از ميان سه پيششرط بروز ماخوليا ــ يعنى از دست دادن ابژه، دو پهلويى، و پسروىِ ليبيدو به نفس ــ دو مورد نخست در سرزنشهاى وسواسى نيز ــ كه پس از وقوع مرگ يك عزيز ظاهر مىشوند ــ حضور دارند. در آن موارد خصلت دو پهلو بودن بىترديد نيروى محركِ موجد تخاصم است، و مشاهده نشان مىدهد كه پس از به پايان رسيدن تخاصم و نزاع هيچ پسماندهاى در كار نيست كه نوعاً حاكى از پيروزى و غلبه هرگونه حالت ذهنىِ مانيايى [ شيدايى [باشد. تراكم دلبستگى به ابژه كه در وهله نخست گرفتار و بسته است و آنگاه، پس از خاتمه عمل ماخوليا، آزاد و رها گشته و بروز مانيا را ممكن مىكند، بايد با پسروىِ ليبيدو به خودشيفتگى اتصال و پيوند داده شود. تخاصم درون نفس، كه ماخوليا آن را جايگزين نزاع بر سر ابژه مىكند، بايد همچون زخمى دردناك عمل كند كه تحقق نوعى ضددلبستگىِ فوقالعاده حادّ را طلب مىكند. اما در اينجا مناسب است كه بار ديگر خواستار توقف [ تحليل ] و به تأخير انداختن هرگونه توضيح بعدى در باب مانيا شويم، آن هم تا زمانى كه توانسته باشيم نسبت به سرشت اقتصادى درد جسمانى، در وهله نخست و سپس درد روحىِ متناظر با آن به بصيرتى دست يابيم. همانطور كه مىدانيم، درون پيوستگىِ مسائل پيچيده ذهن ما را وامىدارد تا هر تحقيقى را پيش از آنكه كامل شود قطع كنيم ــ يعنى تا زمانى كه نتايج حاصل از تحقيق و مطالعهاى ديگر بتواند به ما يارى رساند.
اين مقاله ترجمهاى است از :
Sigmund Freud, "Mourning and Melancholia", in On Metapsychology: The Theory of Psychoanalysis, Vol. II of the penguin Freud Library, pp. 251-269.
ارغنون / 21 / بهار 1382
1دو واژه آلمانى و انگليسى "Trauer" و "mourning" ، هر دو، هم بر جنبه ذهنى و درونى (يعنى حس اندوه و زارى) و هم بر جنبه عينى و برونىِ مرگ عزيزان (يعنى مراسم و كنش عزادارى) دلالت مىكنند؛ و از اين رو در متن فارسى بنا به فحواى جمله به «ماتم» و «سوگوارى» ترجمه شدهاند. واژه "ego" نيز، با توجه به عدم تأكيد فرويد بر قسمتبندى توپوگرافيكِ (يا منطقهاى، مكاننگارانه) ذهنِ بشرى به سه بخش «آن»، «من»، «اَبَرمن»، به «نفس» ترجمه شد. به علاوه، در برخى موارد، نظير بيمارى مانيا ( mania ، يا شيدايى و شوريدگى در تقابل با افسردگى) يا ليبيدو (رانه جنسى و شهوانى)، به منظور دشوارتر نكردن فهم متن، همان اصل لاتينىِ كلمه به كار گرفته شد. ــ م.
2عمل ماتم (work of mourning) : اين اصطلاح به سادهترين مفهومِ غيرمجازى در واقع معادل همان سوگوارى يا مناسك عزادارى است. اما اصطلاح يا مفهومِ «عملِ...» واجد معنا و كاركردى بس عميق و گسترده است. براى مثال مىتوان به مهمترين و كليدىترين مفهوم در نظريه خوابِ فرويد، يعنى همان مفهوم «عملِ روءيا» work) (dream اشاره كرد؛ و يا به مفهومِ (Labor of Concept) (به معناى تقلاّ يا كارِ مفهوم) در فلسفه هگل. در تمامى اين موارد مقصود از واژه كار يا عمل، نوعى مكانيزم يا ساختارِ پيچيده روانى، فرهنگى، اجتماعى و غيره است كه مستقل از ذهن فردى يا سوژه عمل مىكند و بيانگر حقيقتى است كه توسط زبان يا حركت دالها توليد مىشود. در عبارتِ فوق نيز، به گفته فرويد، عملِ ماتم نفس يا شخصيت فرد را در خود حل مىكند و موجب قطع علاقه سوژه به جهانِ خارج مىگردد.