| مجلات >ارغنون>شماره 23 |
نوشته اسلاوى ژيژك
ترجمه مازيار اسلامى
در تاريخ هنر، سبك پيشْرافائلى موردى پارادوكسيكال از انطباق هنر آوانگارد با كيچ (kitsch)است: هنرمندان اين سبك نخست همچون حاملان يك انقلاب ضد سنتى در نقاشى قلمداد شدند، كسانى كه كل سنت رنسانس بهبعد را نقض كردند؛ اما تنها اندكى بعد، با ظهور امپرسيونيسم در فرانسه، آنها همچون مظهر هنر كيچ رمانتيك قلابى دوره ويكتوريا تحقير و خوار شمرده شدند. اين ارزيابى تحقيرآميز تا دهه 1960 ادامه داشت ــ يا به تعبيرى تا ظهور پستمدرنيسم، هنگامى كه هنرمندان پيشْرافائلى ناگهان بازگشتى انتقادى به عرصه هنر داشتند. چطور شد كه هنر پيشْرافائلى تنها از طريق پارادايم پستمدرنيستى بار ديگر واجد ارزش انتقادى شد؟
در اين حوزه، مهمترين هنرمند، ويليام هالمن هانت (William Holman Hunt)بود كه معمولاً بهعنوان نخستين هنرمند پيشْرافائلى شناخته مىشود كه با تغيير روش به يك توليدكننده نقاشيهاى پرفروش مذهبى (مثل پيروزى بىگناهان و غيره) خودش را به نهادهاى رسمى فروخت و از اين جريان هم طرد شد. اما با نگاهى دقيقتر، ما با ابعاد غريب و عميقاً مضطرب آثار او مواجه مىشويم ــ نقاشيهايش در توليد تشويش مورد نظرش ناكام نمىماند بلكه اين احساس مبهم را برمىانگيزد كه اين نقاشيها با وجود محتواى رسمى فخيمانه و سادهدلانهشان، همچنان مسألهدار و مضطرباند. بياييد نقاشىِ چوپان مزدور را بررسى كنيم، نمايش بهظاهر شبانى و سادهدلانه از چوپانى كه در دام اغواى دخترى شهرى مىافتد و به همين دليل از گوسفندانش غفلت مىكند (تمثيلى آشكار از كليسايى كه جماعتِ موءمن تحت نظرش را ناديده گرفته است). هر قدر بيشتر به نقاشى نگاه مىكنيم، از ميزان جزئياتى كه دلالت بر رابطه عميق هانت با لذت و كيف بهعنوان ذات زندگى دارد، بيشتر آگاه مىشويم ــ يعنى، نفرت او از جنسيت. چوپانْ، مرد صفت، گستاخ، شهوانى و در عينحال كودن تصوير شده است، در حالى كه نگاهِ (gaze)حيلهگر دختر بسيار پرمعنى است و مشخصاً بر سوءاستفاده مكارانه از جاذبه جنسىاش دلالت دارد؛ ضمن اينكه كل تابلو در پوشش رنگهاى قرمز تند و سبز است كه كيفيتى نفرتانگيز به كل آن مىدهد، گويى ما با يك طبيعتِ از فرط رسيدهشدن، گنديده سروكار داريم. چنين كيفيتى در تابلوى ايزابلا و گلدان ريحان نيز موجود است، جايى كه جزئيات متعدد ــ مثل موهاى پيچ در پيچ و جمجمههاى روى لبه گلدان ــ خط بطلانى مىشود بر محتواى مذهبى ـ تراژيك رسمى اثر.
جنسيتى كه توسط نقاشى ساطع مىشود، بيمار و ناخوش است و ضايعه مرگ آن را فرا گرفته است... اينجاست كه ما خود را در ميانه جهان ديويد لينچ حس مىكنيم. به تعبيرى، كلِ هستىشناسى لينچ مبتنى است بر تنافر ميان واقعيت (كه از فاصلهاى امن به آن نگريسته مىشود) و همجوارى مطلق امر واقعى (real) . شيوه ابتدايى و رايج لينچ حركت از يك نماى ثابت از واقعيت به يك نماى نزديك ناراحتكننده است كه ذات نفرتانگيز لذت را نشان مىدهد، يعنى وجه چشمگير و برجسته زندگى خللناپذير1. براى مثال مىتوان به فصل افتتاحيه مخمل آبى رجوع كرد. پس از توصيف و نمايش كوتاهى از سادهدلى موجود در يك شهرستان كوچك از امريكا، و حمله قلبى كه پدر قهرمان فيلم هنگام آبيارى چمن دچارش مىشود (هنگامى كه پدر قهرمان مىافتد، آبپاش به شكلى سوررئاليستى بر همه جهات آب مىپاشد)، دوربين به سمت چمن مىرود و زندگى بىقرار و در حال انفجار را به نمايش مىگذارد: حشرات خزنده و سوسكها لاى علفهاى چمنزار وول مىخورند... در آغاز توئين پيكس: آتش با من گام بردار با رويه كاملاً متفاوتى مواجه مىشويم، اگرچه تأثير كاملاً مشابهى به همراه دارد: نخست ما يك جسم پروتوپلاسمشكل سفيد كاملاً انتزاعى را مىبينيم كه در پسزمينهاى آبىرنگ شناور است؛ در ابتدا نوعى شكل اوليه زندگى به ذهنمان متبادر مىشود. هنگامى كه دوربين به آرامى به عقب مىكشد، متوجه مىشويم آنچه كه شاهدش هستيم نماى بسيار درشتى از صفحه تلويزيون2 است. اينجا ما در آستانه درك مشخصه بنيادى حاد واقعگرايى (hyperrealism)پستمدرنيستى هستيم: نزديكى و همجوارى بيش از حد به واقعيت باعث «ازدستدادن واقعيت» مىشود؛ جزئيات عجيب و نامتعارف باعث پريشان و مضطربشدن تأثير آرام و ساكن كلِ تصوير3 مىشود.
ويژگى دوم، كه البته ارتباط نزديكى با اولى دارد، در هنرمندان مكتب پيشْرافائلى به وفور ديده مىشود: تأييد و تصديق دوباره نمايش چيزها همانگونه كه «واقعاً هستند»، نه آنگونه كه توسط قواعد نقاشى آكادميك، كه براى نخستينبار رافائل آن را تثبيت كرد، تغيير شكل داده مىشوند. اما عمل و كار شخصى هنرمندان پيشْرافائلى به نوعى خط بطلانى بر اين ايدئولوژى عوامانه بازگشت به شيوه طبيعى نقاشى بود. نخستين چيزى كه در نقاشىشان نظر را جلب مىكند، تختى (flatness)آنهاست. اين مشخصه خودش را به رخ ما مىكشد آنهم چون رئاليسم ـ پرسپكتيو مدرن، همچون نشانهاى از يك بىمهارتى در كار هنرى: نقاشيهاى هنر پيشْرافائلى يكجورهايى فاقد «عمقى» هستند كه به فضاى سازماندهىشده در طول خطوط پرسپكتيو وابسته است، گويا «واقعيتى» كه اين نقاشيها نشان مىدهند واقعيت «حقيقى» نيست، بلكه واقعيتى است به سان آنچه در نقشبرجسته ساخته مىشود. (جنبه ديگر اين مشخصه مشابه، كيفيت تصنعى، شيك و پيك و تركيببندى مكانيـكى آن است كـه به آدمهاى تصويـرشده در نقـاشى وابسته است: آنها يـكجـورهايى فـاقد عمق شخصيت هستند كـه ما معمولاً از يـك «سوژه» انتظار داريم.) بنابراين اينجـا ماهيت هنر پيشْرافائلى مشخص مىشود: تغيير از پرسپكتيويسمِ رنسانس به جهان بسته قرون وسطى.
در فيلمهاى لينچ، اين تختى (flatness)واقعيت بهنمايشدرآمده، كه به شكلى تأثيرگذار پرسپكتيو گستردگى (opennes)نامحدود را حذف مىكند، قرينه كامل و دقيق خود را در سطح صدا مىيابد. بار ديگر به صحنه گشايش مخمل آبى بازگرديم: مشخصه اساسى آن صداى غريب و نامتعارفى است كه هنگامى آن را مىشنويم كه به امر واقعى نزديك مىشويم. اين صدا براى قرارگرفتن در واقعيت مشكل دارد. براى تعيين جايگاه آن مىتوان از كيهانشناسى معاصر سود جست، كه به صداهايى توجه مىكند كه در محدوده و مرزهاى عالم قرار دارند. چنين صداهايى تنها صداهاى درونى اين عالم نيستند، بلكه بازمانده و واپسين پژواكهاى انفجار مهيب (Big Bang) اند كه خود عالم را بهوجود آورده است. موقعيت هستىشناختى اين صدا بسيار جالبتر از آن چيزى است كه به نظر مىآيد، چرا كه عقيده رايج و مرسوم در باب «گستردگى» را واژگون مىكند؛ جهان نامحدودى كه فضاى فيزيك نيوتونى را تعريف مىكند.
اين باور مدرن به جهان «باز» مبتنى بر اين فرض است كه هر چيز مثبتى (صدا، ماده) فضايى (خالى) را اشغال مىكند و منوط است به تمايز ميان فضاى فىنفسه خالى و چيزهاى مثبت كه فضا را اشغال و پر مىكنند. اينجا فضا به لحاظ پديدارشناسى همچون چيزى قلمداد مىشود كه وجودش مقدّم بر چيزهايى است كه آن را پر مىكند. اگر ما مادهاى كه فضايى خاص را اشغال مىكند نابود يا جابهجا كنيم، فضاى فىنفسه خالى همچنان باقى مىماند. اما صداى اوليه، واپسين بازمانده انفجار مهيب، جزئى از خود فضا است؛ اين [ صدا ] ، نه صدايى «در» فضا، بلكه صدايى است كه فضا را اينچنين باز نگه مىدارد. بنابراين اگر ما اين صدا را پاك كنيم، به فضاى خالى كه اين صدا را پر كرده است دست نمىيابيم؛ خود فضا كه ظرفى است براى چيز جهانى ـ داخلى، نيز به تبع آن ناپديد مىشود. بنابراين، اين صدا، به يك مفهوم، خود «صداى سكوت» است. متقابلاً، صداى بنيادى در فيلمهاى لينچ توسط ابژههايى كه بخشى از واقعيتاند بهوجود نمىآيد، در عوض، اين صدا افقى هستىشناختى را شكل مىدهد، چارچوب خود واقعيت، بافت و زمينهاى كه واقعيت را منسجم و يكپارچه نگه مىدارد؛ اگر اين صدا، بنا بر دلايلى از بين برود، خود واقعيت نيز به تبع آن فرو خواهد ريخت. بنابراين از جهان نامحدود «باز» فيزيك نيوتونى ـ دكارتى، ما به جهان بسته پيش از مدرنى بازمىگرديم كه توسط «صدا»يى بنيادى محصور شده است.
ما با همين صدا در فصل كابوس مرد فيلنما (ديويد لينچ، 1980 ) نيز مواجه مىشويم. زمانى كه صدا مرزى را كه داخلى را از خارجى جدا مىسازد قطع مىكند، يعنى اينكه در اين صدا، بيرونيت ماشين به شكلى عجيب با ماهيت درون بدن و با ريتم ضربان قلب منطبق مىشود. نكته ديگرى كه نبايد از قلم بيفتد اين است كه اين صدا پس از آن به گوش مىرسد كه دوربين به درون سوراخى درون سرپوش مرد فيلنما وارد مىشود، سوراخى كه جايگزينى است براى نگاه (gaze) : تغيير واقعيت به امر واقعى همزمان است با تغيير ديد (Look)(تغيير سوژهاى كه به واقعيت خيره شده است) به نگاه (gaze)ــ يعنى اينكه تغيير هنگامى رخ مىدهد كه ما وارد «حفره سياه» مىشويم، سوراخى در يكپارچگى واقعيت.
آنچه ما در اين «حفره سياه» با آن مواجه مىشويم بدنى است كه از پوست برهنهشده باشد. به تعبيرى، لينچ ابتدايىترين رابطه پديدارشناختىمان با بدن زنده را پريشان و آشفته مىكند، رابطهاى كه مبتنى است بر جدايى ميان سطح پوست و آنچه در زير آن است. بياييد تجربهاى مشمئزكننده و غريب را از ذهن بگذرانيم، يعنى تصور اينكه در زير پوست برهنه زيباى ما چه چيزهايى وجود دارد ــ ماهيچه، اندامها، رگها... در يك كلام، شكافتن بدن تلويحاً به معناى به تعليق درآوردن چيزى است كه در زير آن وجود دارد. اين تعليق حاصل نظم نمادين است؛ تنها تا آنجا مىتواند رخ دهد كه واقعيت جسمانى ما توسط زبان ساخته شود. در نظم نمادين، حتى هنگامى كه لباس نپوشيدهايم، كاملاً برهنه نيستيم، چرا كه خود پوست همچون لباسى براى گوشت4 (flesh)است. اين تعليق، امر واقعىِ ذاتِ زندگى يعنى ضربان آن را دربر نمىگيرد: يكى از مصاديق امر واقعى لاكانى بدن بدون پوست است، ضربانِ گوشت قرمزِ بىپوست و خام.
پس لينچ، چگونه ابتدايىترين رابطه پديدارشناختىمان با سطح بدن را پريشان و آشفته مىكند؟ توسط صدا و كلمهاى كه «مىكُشد» و درون سطح پوست نفوذ مىكند تا آن را به گوشت خام قطعهقطعه كند ــ در يك كلام توسط كلمهاى كه جايگاهش به امر واقعى تعلق دارد. اين مشخصه در اقتباس لينچ از رمان هربرت، ديون، حضور چشمگيرترى دارد. گروهى از اعضاى يك انجمن فضايى بهخاطر افراط در مصرف نوعى ادويه، دارويى كه داستان فيلم پيرامون آن شكل گرفته است، به موجوداتى تبديل شدهاند با كلههايى غولآسا؛ مخلوقاتى كِرمشكل و بدون پوست و داراى گوشتهاى خام كه ذات تباهىناپذير زندگى را به نمايش مىگذارند، تجلى ناب لذت.
چنين تغيير شكلى در قلمرو فاسد پادشاهىِ بارون هاركونن شيطانصفت نيز ديده مىشود، جايى كه بسيارى از چهرهها از ريخت افتادهاند و داراى چشمانى از حدقهدرآمده و گوشهاى ورقلمبيده و غيرهاند. چهره خود بارون مملو از عناصر مشمئزكننده است؛ «جوانههاى لذت» كه درون گوشت كاشته شدهاند و از سطح آن بيرون زدهاند. صحنه بسيار عجيب و نامتعارفى كه در آن بارون پسرى جوان را به شيوهاى اروتيك سلاخى مىكند، اين رابطه مبهم ميان درون و سطح را بهخوبى نشان مىدهد ــ بارون با بيرونكشيدن قلب جوان باعث فوران خونِ او مىشود (چيزى كه در اينجا شاهدش هستيم، باورِ كودكانه ـ تخيلى لينچ به بدن انسان همچون يك بالون است، فرمى كه از پوستى بادشده ساخته شده است بىآنكه درون آن جوهرى جامد وجود داشته باشد). جمجمههاى پيشخدمتهاى اين گروه فضايى وقتى كه ذخيره ادويهشان تمام مىشود ناگهان مىتركند ــ اين هم نمونهاى ديگر از سطح تغيير شكلداده و تركيده.
نكته مهم در اينجا پيوند ميان اين شكافها در جمجمه و صداى تحريفشده است: پيشخدمت اين انجمن فضايى با نجواهايى نامفهوم سخن مىگويد كه با عبور از يك ميكروفن، به كلام و گفتار شفاهى تبديل مىشود ــ يا به تعبير لاكانى از خلال عبور از واسطه ديگرىِ بزرگ. در توئين پيكس هم، صحبتهاى كوتولهاى كه در اتاق قرمز سخن مىگويد، غيرقابل فهم است، نوعى انگليسى تغيير صوتداده است و تنها به يارى زيرنويس فيلم مىتوانيم معناى صحبتهاى او را دريابيم. اينجا زيرنويس نقش همان ميكروفن را بازى مىكند ــ يا به تعبيرى نقش واسطه ديگرى بزرگ. اين تأخير ــ يعنى فرايندى كه صداهاى نامفهوم تنها از طريق تداخل نظم نمادين، بيرونى و ماشينى به صحبتهاى مفهوم تبديل مىشود ــ معمولاً به چشم نمىآيد. تنها زمانى متوجه آن مىشويم كه رابطه ميان سطح و فراسوى آن برهم مىخورد. بنابراين آنچه در اينجا داريم نقطه مقابل پنهان نقد دريدايى از مفهوم كلام محورى (Logocentrism)است كه در آن صدا همچون واسطه بيانِ خود و حضورِ خود، آن هم به شكلى واهى و غيرواقعى، عمل مىكند: در عوض ما بُعد آسيبزا (traumatic) ، غيرقابل درك، نامفهوم، گستاخ، خودپسندانه و زشت صدا را داريم كه همچون نوعى جسم خارجى براى برهمزدن تعادل زندگىمان عمل مىكند.5
در ديون، تجربه ما ــ تماشاگر ــ در سطح جسمانى در تجربه عرفانى پل آتريد (قهرمان فيلم) از نوشيدن «آب حيات» پريشان و آشفته مىشود (عرفان، در اينجا در حكم جايگزين مواجهه با امر واقعى است). اينجا بار ديگر «درون» مىكوشد تا از خلالِ سطح فوران كند ــ خون نهتنها از چشمان پل بلكه از دهان مادر و خواهرش مىچكد، كسانى كه مستقيماً از مصيبت او باخبرند نه به يمن همدلى غيرنمادين (مشاوران حاكم يعنى كامپيوترهاى زنده كه قادرند فكر آدمهاى ديگر را بخوانند و آينده را ببينند، لكههاى خونىرنگ عجيبى دور لبهايشان دارند). سرانجام صداى خود پل تأثيرى مستقيم و فيزيكى دارد: او با بلندكردن صدايش نهتنها دامنه آن را گسترش مىدهد، بلكه حتى سختترين سنگها را نيز منفجر مىكند. در پايان فيلم، پل صدايش را بلند مىكند و سر راهبه پير فرياد مىزند (راهبهاى كه كوشيده بود در ذهن او رسوخ كند) و باعث مىشود كه او خود را پرتاب كند، گويى كه ضربهاى فيزيكى به او زده است. همانگونه كه خود پل هم مىگويد كلامش مىتواند بكُشد ــ يعنى اينكه گفتار تنها همچون كنشى نمادين عمل نمىكند، بلكه مستقيماً به امر واقعى ضربه مىزند. عدم انسجام و يكپارچگى رابطه طبيعى ميان سطح جسمانى و زير يا فراسوى آن، آشكارا وابسته به اين تحولِ موقعيت گفتار است، به ظهور كلمهاى كه مستقيماً در سطح امر واقعى عمل مىكند.
مشخصه مهم ديگرى در اين صحنه خودنمايى مىكند: راهبه پير به كلام پل به شكلى اغراقآميز و تقريباً نمايشى واكنش نشان مىدهد؛ بنابراين مشخص نيست كه او دارد به كلام واقعىِ پل واكنش نشان مىدهد يا شيوه تحريفشدهاى كه از خلال آن كلام پل را درك كرده است. خلاصه اينكه، رابطه هنجار ميان علت (كلام پل) و معلول (واكنش زن به اين كلام) بسيار پريشانكننده است، گويى فاصلهاى آنها را از هم جدا مىكند، گويى معلول هرگز با علت بيانشده منطبق نمىشود. شيوه مرسوم براى فهم اين فاصله، تصور آن همچون نشانه هيسترى زنانه است: زنان نمىتوانند علتهاى بيرونى را به وضوح درك كنند، آنها هميشه بينش تحريفشده شخصىشان را به علتها برونافكنى مىكنند... ميشل شيون، در تحليلى نبوغآميز، قرائتى كاملاً متفاوت از اين اخلال6 ارائه مىكند. البته بهجاى تبعيت از جريان نامنظم بحث شيون، مىتوان مباحث پراكنده او در باره لينچ را به شكلى منظم ارائه كرد، و از خلال بحثهاى پراكنده كتابش، سه مرحله زير را استخراج كرد.
1. نقطه شروع بحث شيون، همين «فاصله»، تباين يا به تعبيرى ده فرمانِ عيان كنش و واكنش در فيلمهاى ديويد لينچ است: هنگامى كه يك سوژه ــ مثلاً يك مرد ــ زنى را مورد خطاب قرار مىدهد، يا به شيوهاى ديگر او را با جريان برق مىكشد، واكنش زن در قبال رفتارى كه با او شده يكجورهايى غيرقابل قياس است. اين غيرقابل قياسبودن، نوعى مسير كوتاه ميان علت و معلول است؛ رابطه آنها چندان سرراست و خطى نيست، ما هرگز نمىتوانيم مطمئن شويم كه تا چه حد خود معلول بهطور برگشتپذير علت خاص خودش را تحت تأثير قرار مىدهد. اينجا ما با منطق anamorphosis مواجه مىشويم كه بهگونهاى مثالين در پرده دوم نمايشنامه ريچارد دوم شكسپير و در كلام بوشى، پيشخدمت باوفاى ملكه، ارائه شده است:
چونان مناظرى كه در آن خيره شويم
چيزى نمايان شود، جز آشفتگى؛ اما اگر كژ بنگريم
شكلى واضح نمايان شود. علياحضرت عزيز
شما كه عزيمت سرورتان را كژ نگريستيد
بيش از خودِ او اندوه را دريافتيد
گرچه سايههاى وهمناكى بيش نيستند.
خود ملكه در پاسخى كه به بوش مىدهد، ترسهايش را در بافت علتها و معلولها قرار مىدهد:
رنجى به سان يخ آبا و اجدادم، خيال همچنان از اندوه نشأت مىگيرد
كه حاصل «هيچ» است. اين رنج آن را زاده است، اگرچه اندوه من اينسان نيست
شايد كه «هيچ» چيز بىاهميتى باشد چرا كه هيچ چيز اندوه مرا نزاده است،
اگرچه اندوهى است راستين، اما براى من بس مهم است
آن مصيبتى كه مرا اندوهگين مىكند، نزد كس ديگرى است
علتاش مهم نيست، اما بر آنچه هنوز ناشناخته است، نامى نتوانم نهاد
اما براى سوزاندن من كافى است، به گمانم اندوه بىنام است.7
بنابراين قياسناپذيرى ميان علت و معلول حاصل چشمانداز آنامورفيك سوژهاى است كه «امر واقعى» مقدّم بر علت را تحريف مىكند و از شكل مىاندازد. بنابراين عمل او (يعنى واكنش به اين علت) هرگز معلول مستقيم علت نيست، بلكه برعكس، نتيجه درك تحريفشدهاش از علت است.
2. مرحله بعدى [ بحث ] شيون دربرگيرنده يك حالت «ديوانهوار» است كه سزاوار و درخور شگفتانگيزترين تفسير فرويدى است: او فرض مىكند كه شبكه بنيادين و مورد جانشينىِ اين تباينِ ميانِ كنش و واكنش، رابطه (يا عدم رابطه) جنسى ميان مرد و زن است. در فعاليت جنسى، مردها رفتارى مشخص با زنان دارند و پرسش اين است: آيا لذت زنان قابل تقليل به يك علت است؟ آيا اين لذت پيامد ساده آن چيزى است كه مرد با زن انجام مىدهد؟ از دوره طلايى مباحث مربوط به هژمونى ماركسيستى، مىشود كوششهاى تقليلگراى ماترياليستى عوامانهاى را بهخاطر آورد كه پيدايش باور به عليت را مختص عملِ انسانى مىدانست؛ مختص رابطه پويا و فعال انسان با محيط. ما، اما با تعميم دادن تجربه مشاهده اينكه چگونه هر وقت حركات خاصى انجام مىدهيم، معلولى مشابه در واقعيت رخ مىدهد، به ايده عليت رسيديم... شيون البته حتى يك نوع «تقليلگرايى» راديكالتر ارائه مىكند: شبكه ابتدايى ميان علت و معلول كه توسط رابطهاى جنسى ارائه شده است. در واپسين تحليل، فاصله تقليلناپذيرى كه يك معلول را از علتش جدا مىكند به معناى اين واقعيت بود كه «نه همه»ى لذت زنانه، معلول يك علت مردانه است. اين «نه همه» را بايد دقيقاً در مفهوم منطق لاكانى «نه همه» [Pas-tout] درك كرد: «نه همه» به اين معنا نيست كه «بخشى از لذت زنانه معلولِ كارى كه يك مرد با او انجام مىدهد نيست». به بيان ديگر «نه همه» مبيّن بىتداومى است، نه ناتمامى. در واكنش زنان هميشه چيزى پيشبينىناپذير وجود دارد: زنان هميشه بر طبق انتظار عمل نمىكنند ــ يك روز او به چيزى كه هماينك باعث برانگيختناش شده هيچ واكنشى نشان نمىدهد، روز ديگر در برابر چيزى كه يك مرد سهواً و بدون نيّت انجام داده است، حسابى برانگيخته مىشود... زنان كاملاً به رابطهاى علّى تن نمىدهند؛ با وجود يك زن نظم خطى عليت فرو مىپاشد ــ يا اگر بخواهيم از نيكلاس كيج در وحشى از ته دل (لينچ)، هنگامى كه از واكنش نامنتظره لورا درن جا مىخورد، نقلقول كنيم: «آنچه در ذهن تو مىگذرد جزو اسرار شخصى8 خداست.»
3. واپسين مرحله [ بحث ] شيون در ذات خود دوگانه است؛ يكجور تعيّن كه يك تعميم بههمراه دارد: چرا اين زن است كه با وجود واكنش قياسناپذيرش به رفتار مردانه، زنجيره علّى را مىشكند؟ مشخصه خاص زنانه، كه به نظر مىرسد به حلقهاى در زنجيره علّى تقليل مىيابد كه ارتباط علّى را هم معلّق و واژگون مىكند، افسردگى زنانه است، كنش مرگبار او به غلتيدن به ورطه خمودگى مداوم: مرد، زن را با شوكهاى پىدرپى مورد تهاجم قرار مىدهد تا او را از اين افسردگى خلاص كند.
در كانونِ مخمل آبى (و كل مجموعه آثار لينچ) معماى افسردگى زنانه وجود دارد. اينكه دوروتى (ايزابلا روسلينى) افسرده است بىآنكه چيزى بر زبان بياورد، چرا كه ظاهراً دليل آن روشن است ــ فرزند و شوهرش توسط فرانكِ وحشى (دنيس هاپر) ربوده شدهاند، مرد خشن و بىرحمى كه گوش همسرِ دوروتى را بريده و به بهانه زندهنگهداشتن گروگانها از دوروتى سوءاستفاده مىكند. بنابراين زنجيره علّى در اينجا روشن و واضح است: فرانك باعث و بانى همه اين مصيبتها و ازهمپاشيدن كانون گرم خانوادگى است، كسى كه باعث ضايعه روحى دوروتى شده است. لذت مازوخيستى كه دوروتى تجربه مىكند حاصل ساده همان شوك اوليه است ــ قربانى مبهوت خشونت ساديستى است كه خود را تسليم آن كرده است؛ دوروتى با «متجاوز» همانندسازى مىكند و حتى مىكوشد تا از بازى او تقليد كند... بههرحال تحليل جزئىنگرانه مشهورترين صحنه مخمل آبى ــ بازى جنسى سادومازوخيستى ميان دوروتى و فرانك كه جفرى (كايل مك لاكلان) كه در كُمد پنهان شده شاهد آن است ــ ما را مجبور مىكند تا كل چشمانداز را برعكس كنيم. يعنى پرسش مهمى كه در اينجا بايد پرسيد اين است: اين صحنه براى چه كسى ترتيب داده شده است؟
پاسخ نخست روشن است: براى جفرى. آيا اين صحنه، يادآور صحنه تماشاى مقاربت والدين از سوى فرزند نيست؟ آيا در اينجا جفرى بهخاطر عملى كه انجام مىدهد به يك نگاه (gaze)خالص تقليل نيافته است؟ (شبكه ابتدايى فانتزى). چنين تفسيرى را دو مشخصه خاصِ آنچه كه جفرى تماشا مىكند تأييد مىكند: دوروتى پارچه مخملى آبىرنگى را به دهان فرانك مىچپاند؛ فرانك بهسختى نفس مىكشد و يك ماسك اكسيژن را روى دهان خود نگه مىدارد. آيا اين دو خصوصيت، توهّماتى بصرى حاصل آنچه بچهها مىشنوند نيستند؟ هنگامى كه بچهها مقاربت والدينشان را استراق سمع مىكنند، صداى نفسزدنهاى پدر و نجواهاى او را مىشنوند و در نتيجه تصور مىكنند كه چيزى بايد در دهان پدر باشد (شايد يك تكّه ملحفه، چرا كه او روى تخت خوابيده) يا اينكه دارد زير ماسك نفس مىكشد...9
اما اين قرائت، اين واقعيت مهم را ناديده مىگيرد كه بازى سادومازوخيستى ميان دوروتى و فرانك كاملاً به شكل نمايشى و تئاترى اجرا مىشود. هر دوى آنها در حال بازى هستند، هرچند كه دوروتى مىداند جفرى در حال تماشاى آن دو است چرا كه خودش او را در كُمد پنهان كرده است. در واقع هم فرانك و هم دوروتى رفتارى اغراقآميز و غيرواقعى دارند ــ گويى هر دو مىدانند كه كسى دارد تماشايشان مىكند. جفرى شاهد تصادفى و ناخوانده يك آئين رازآميز و مخفى نيست؛ اين آئين از همان بدو امر براى نگاه (gaze)جفرى طراحى شده است. از منظر جفرى، عامل و سازماندهنده حقيقى اين بازى فرانك است. رفتار و سكنات نمايشى و اغراقآميز فرانك در مرز يك نمايش كمدى و تصويرى كلاسيك از شيطان و جادوگر قوز كرده قرار دارد و مبيّن كوشش مأيوسانه او براى جذب و جلب نگاه (gaze)سوم است. به چه منظور؟ نكته كليدى شايد در جملهاى باشد كه فرانك بارها خطاب به دوروتى مىگويد: «به من نگاه نكن.» چرا نه؟ تنها يك جواب ممكن وجود دارد: زيرا چيزى براى ديدن وجود ندارد؛ يعنى اينكه هيچ انزالى وجود ندارد، چرا كه فرانك مردى سُستكمر است. با چنين قرائتى، صحنه، معنايى متفاوت مىيابد: فرانك و دوروتى وانمود مىكنند كه در حال انجام عمل جنسى وحشيانهاى هستند، تا از اين طريق سُستكمرى پدر را از كودك پنهان كنند. همه فريادها و ادا و اطوارهاى فرانك كه تقليدى از يك حالت مقاربت است، به قصد پنهانكردن غيابِ مقاربت طراحى شده است. به تعبير سنتى، تأكيد از چشمچرانى به جلوهفروشى تغيير موضع مىدهد: نگاه جفرى چيزى نيست مگر عنصرى در سناريوى جلوهفروشانه ــ يعنى اينكه بهجاى پسرى كه در حال ديدزدن مقاربت والدين است، كوشش نوميدانه پدر را داريم كه مىخواهد پسرش را قانع كند كه از توانايى جنسى برخوردار است.
چالش سوم بر خودِ دوروتى متمركز است. آنچه اينجا در ذهن داريم، نه تلقى عمومى ضد فمينيستى در باره مازوخيسم زنانه، يعنى اين نكته كه چگونه زنان مخفيانه از اين كه با خشونت زياد مورد تهديد قرار گيرند و غيره لذت مىبرند، بلكه برعكس، اين فرض است: در نظر بگيريد كه با وجود زنان، پيوند علّى خطى معلق شود، حتى برعكس: چه مىشود اگر افسردگى واقعيتى اصيل باشد؟ چه مىشود اگر اول آن] افسردگى [بيايد و سپس همه فعاليتهاى بعدى ــ رفتار خشونتآميز فرانك با دوروتى ــ نه به دليل رخوت و بىحالى دوروتى، بلكه برعكس، كوشش پيشگيرانه و در عينحال نوميدانهاى باشند براى مانعشدنِ زن از فروغلتيدن به ورطه نوميدى مطلق، نوعى درمانِ مبتنى بر شوك الكتريكى كه مىكوشد تا توجه او را جلب كند؟10 گستاخى عمل فرانك (دزديدن فرزند و شوهر دوروتى، بريدن گوش همسر، واداشتن دوروتى به شركت در اين بازى ساديستى جنسى) منطبق با ژرفاى افسردگى دوروتى است: تنها چنين شوك خام و وحشيانهاى مىتواند او را همچنان فعال و زنده نگه دارد.
در اين چارچوب، مىتوان لينچ را حقيقتاً يك ضد واينينگر قلمداد كرد. اگر در جنسيت و شخصيتِ واينينگر (پارادايم ضد فمينيسم مدرن) زن خودش را به مرد عرضه مىكند و مىكوشد نگاه مرد را جلب كند تا او را از اوج روحانى به دلِ يك عياشى جنسى فرود آورد ــ براى واينينگر، واقعيت اصلى روحانيت مرد است، در حالى كه كشش مرد به يك زن حاصل هبوط اوست ــ در دنياى لينچ، واقعيت اصلى افسردگى زنانه است، فروغلتيدن او به ورطه خودويرانگرى است، ورطه خمودگى و رخوت مطلق، جايى كه، برعكس، اين مرد است كه خود را به زن همچون ابژه نگاه او عرضه مىكند. مرد، زن را با شوكهاى پىدرپى مورد تهاجم قرار مىدهد تا توجه او را برانگيزد و او را از اين كرختى بيرون آورد؛ خلاصه اينكه او را به موقعيت قبلى، در نظم مناسب علّيت بازگرداند.11
سنت زن خموده و افسردهاى كه كرختىاش را ندايى مردانه برمىانگيزد، در قرن نوزدهم بسيار خوب مورد توجه قرار گرفته است. براى يادآورى مىتوان پارسيفال واگنر را مثال زد. در آغاز پرده دوم و سوم، كاندرى (Kundry)هنگامى كه از خواب رخوتانگيزش بيدار مىشود (بار اول بهخاطر صداى گستاخانه كلينگسور (Klingsore)و بار دوم بهخاطر محبت و توجه گورنمانز) يا ــ در زندگى واقعى ــ تصوير جين موريس، همسر ويليام موريس و معشوقه دانته گابريل روزتى. عكس مشهور جين در سال 1865 ، كه زنى افسرده را نشان مىدهد، كه عميقاً غرق در افكارش است، زنى كه منتظر تحريكات مردى است تا از اين خمودگى بيرون بيايد. اين عكس شايد بيشترين شباهت را به شخصيت كاندرى در اپراى واگنر داشته باشد.12
آنچه كه در اينجا اهميتى اساسى دارد، ساختار صورى و جهانىِ اثر است. رابطه طبيعى ميان علت و معلول وارونه مىشود: معلول به واقعيت اصلى تبديل مىشود، معلول است كه ابتدا مىآيد و آنچه كه در مقام علت آن پديدار مىشود ــ شوكهايى كه ادعا مىشود ايجاد افسردگى مىكند ــ واكنشى به اين معلول است، چالش در برابر افسردگى. اينجا بار ديگر با منطق «نه همه» روبهروييم: «نه همه»ى افسردگى از علتهايى حاصل مىشود كه آن را هدف قرار مىدهند؛ در عينحال عنصر افسردگىاى كه توسط علت فعال بيرونى هدف قرار گرفته باشد، وجود ندارد. به بيان ديگر، هر چيز موجود در افسردگى يك معلول است ــ همه چيز به استثناء افسردگى، به استثناء شكل افسردگى. بنابراين جايگاه افسردگى عميقاً «متعالى» است: افسردگى، چارچوبى متقدم فراهم مىكند كه علتها درون آن مىتوانند همانگونه عمل كنند كه بايد.13
ممكن است به نظر رسد كه ما اين تعصب رايج در باب افسردگى زنانه را حسابى گُنده كردهايم ــ ايده زنانى كه تنها توسط تحريكات مردان برانگيخته مىشوند ــ اما راه ديگرى براى پرداختن به اين موضوع نيز وجود دارد: ساختار ابتدايى سوبژكتيويته نشان مىدهد كه چگونه «نه همه»ى سوژه توسط زنجيره على مشخص مىشود. سوژه همين فاصلهاى است كه علت را از معلول جدا مىكند. اين فاصله تا هنگامى وجود دارد كه رابطه ميان علت و معلول توصيفناپذير بماند.14 به بيان ديگر اين افسردگى زنانه اگر اشاره بنيادى و زيربنايى سوبژكتيويته، كنش آغازين و امتناع از ورود ما به كلاف علتها و معلولها نيست، پس چيست كه پيوند علّى، يعنى رابطه علّى ميان كنشهاى ما و تحريك بيرونى را به تعليق درمىآورد؟15 عنوان فلسفىِ اين افسردگى، منفىشدن (negativity)مطلق است ــ آنچه هگل از آن بهعنوان «شب جهان» ياد مىكرد، عقبنشينى سوژه به سمت خودش. خلاصه كلام اينكه زنان و نه مردان سوژه متعالى هستند.16 و پيوند ميان اين افسردگى و ذات خللناپذير زندگى روشن است: افسردگى يا به تعبيرى عقبنشينى به سمت خود، كنش آغازين عزلت و حفظكردن فاصله از ذات خللناپذير زندگى و پديداركردن آن همچون يك جرقه برانگيزاننده است.
محور بنيادى جهان لينچ شامل تنش ميان ورطه ژرفاى «زنانه» و سطح بيرونى صافِ نظم نمادين است: ژرفاى جسمانى، دائم سطح را مورد تهاجم قرار مىدهد و آن را تهديد به فروبلعيدن مىكند. كدام dyad فلسفى هماهنگى و پيوند اين محور را فراهم مىكند؟ ژيل دلوز در منطق مفهوم، قصد دارد تا تقابلى را برهم بزند كه فضاى افلاطونى را شرح مىدهد، تقابل مُثُل مافوق حسى و بدلهاى مادى ـ حسى آن را به تقابل ژرفاى مبهم ــ جوهرى بدن و سطح واضح و هموارِ مفهوم ــ رويداد. اين سطح مبتنى بر ظهور و پيدايش زبان است: خلأ غيرجوهرى است كه چيزها را از واژگان متمايز مىكند. همچنين داراى دو چهره است. يك چهره تمايل به واژگان دارد، يعنى اينكه سطح غيرجوهرى يا واضح شدن و رويدادهايى كه با درنظرگرفتن چيزهايى جوهرى كه براى اين رويدادها رخ مىدهد، نامتجانس است؛ در حالى كه چهره ديگر به سمت زبان گرايش دارد، يعنى اينكه جريان واضح و هموار مفهوم در تقابل با دلالت بازنمايانه و ارجاع يك نشانه به ابژههاى جسمانى قرار دارد. البته دلوز همچنان يك ماترياليست است: سطح مفهوم، معلولِ علتهاى جسمانى است. يعنى معلولى ناهمگون است، معلولِ يك نظم متمايز راديكال از نظم وجود (being)جسمى. بنابراين ما از يكسو تلفيقِ جسمانىِ زاياىِ علتها و معلولها را داريم و از سوى ديگر، سطح غيرجسمانى رويداد ــ معلولهاى واضح و هموار را كه عقيم و خنثى است، نه پويا است و نه منفعل.
شيوه ضد افلاطونى براى نخستينبار در فلسفه رواقى (Stoicism)پديدار شد يا به تعبيرى با اغراق رواقيون (به جاى واژگونگى) از افلاطونگرايى از طريق نظريه مفهوم به مثابه رويداد جسمانى (مأخذ اصلى ما در اينجا بخشهاى Chnysiposeدر باب منطق است) شروع شد و بار ديگر، پيروزمندانه در ابتداى قرن بيستم در جنبش ضد هستىشناختى فلسفه تكرار شد. بنابراين تقابل دلوزى جسمها و معلول ـ مفهوم، رويكرد جديدى را نهتنها به پديدارشناسى هوسرل، بلكه به بدل كمترشناختهشده او يعنى نظريه ابژههاى [Gegenstandstheories]الكسيس مينونگ (Alexis Meinong)گشود: قصد هر دوى آنها رهاكردن پديده از قيدوبندهاى وجود جوهرى بود. تقليل پديدارشناختى هوسرل، ژرفاى جسمانى و جوهرى را در يك مقوله قرار مىدهد ــ آنچه مىماند پديدهها به مثابه سطح هموار و روشن مفهوم است. به همين شكل، فلسفه مينونگ به «ابژه بهطور عام» مىپردازد: به زعم مينونگ، ابژه هر چيزى است كه بدون توجه به وجود يا عدم وجودش، امكان درك آن به لحاظ عقلانى فراهم باشد. بنابراين مينونگ نهتنها جمله مشهور برتراند راسل «پادشاه فرانسوى فعلى كه طاس است» بلكه ابژههايى همچون «آهن چوبى» يا «مربع گرد» را نيز مىپذيرد. در خصوص هر ابژهاى، مينونگ Sosein (وجود ـ پس) آن را از Sein (وجود) آن متمايز مىكند: يك مربع گرد Sosein خودش را دارد، زيرا توسط دو خصيصه گرد و مربعبودن تعريف مىشود، اما مربع گرد فاقد Sein است، چرا كه به واسطه ماهيت متفاوتش، چنين ابژهاى نمىتواند وجود داشته باشد.
عنوان مينونگ به چنين ابژههايى، ابژههاى «بىخانمان» است: هيچ جايى براى آنها نيست، نه در واقعيت و نه در قلمرو امكان. دقيقتر بگوييم، مينونگ ابژهها را به آنهايى كه هستى دارند يعنى در واقعيت وجود دارند و آنهايى كه در ظاهر ممكن است باشند (چرا كه متناقض نيستند) اگرچه در واقعيت وجود ندارند مثل «كوهستان طلايى» ـ در اين مورد، «عدم هستى» آن است كه وجود دارد ــ و سرانجام ابژههاى بىخانمان كه فقط وجود ندارند طبقهبندى مىكند. علاوه بر اين مينونگ مدعى است كه هر طرز تلقى سوژه (نهتنها تلقى assertoricدانش) از همبسته ابژكتيو آن برخوردار است: همبسته بازنمايى، ابژه (Gegenstand)است، همبسته انديشه، ابژكتيو است، همبسته احساس بزرگىكردن. بنابراين عرصهاى جديد از ابژهها گشوده مىشود كه نهتنها گستردهتر از واقعيت است بلكه سطح منفك از خودش را هم شامل مىشود: ابژهها تنها از طريق كيفيتشان، يعنىSosein ، بدون توجه به حضور واقعى يا حتى امكانِ حضور صِرفشان مشخص مىشوند؛ به اين مفهوم آنها از واقعيت «كنده مىشوند».
آيا تراكتاتوس (Tractatus)وينگنشتاين به چنين نگرش رواقى تعلق دارد؟ وينگنشتاين تمايزى ميان چيزها [Dinge]و جهان [Diewolt]برقرار مىكند، همچون كليت امور واقع [Tatsachen]و همه چيزهايى كه يك مورد [der Fall]است، و مىتواند رخ دهد:
"Die welt ist die Gesamtheit der Tatsochen, nicht der Dingé."
برتراند راسل در مقدمهاى كه در تراكتاتوس چاپ شده است مىكوشد تا اين «بىخانمانى» رويداد را از خلال فرونشاندن رويداد به نظم چيزها خانهدار كند.
نخستين چيزى كه از نقش ميان ژرفاى پيش نمادين و سطح رويدادها، در فرهنگ عامه به ذهن ما متبادر مىشود، «بيگانه» از فيلمى به همين نام است. واكنش اوليهمان، تلقى آن همچون يك مخلوق ژرفاى آشفته جسم مادرانه است، همچون چيز اوليه. اما، آيا تغيير شكل مداوم «بيگانه»، شكلپذيرىِ صرفِ هستى آن، نشاندادن جهات مخالف نيست، آيا ما با هستىاى سروكار نداريم كه تمام يكپارچگىاش در سطحِ شبحگونه با مجموعهاى از معلولها ـ رويدادهاى عارى از هرگونه تكيهگاه جوهرى قرار دارد؟
شايد اين تمايز ميان سطوح، كليدى براى Cossi fan tutte موزار ارائه كند. يكى از تعابير رايج در باره اين اپرا اين است كه پيوسته در حال برهمزدن خطى است كه صداقت را از احساسات دروغين متمايز مىكند: نهتنها قهرمانگرايى احساساتى (مثل قهرمانگرايى فيور ديليجى كه مىخواهد به نامزدش در ميدان نبرد بپيوندد) بارها همچون خصلتى پوچ و بىمعنى تقبيح مىشود، بلكه اين برهمزدن شاملِ عقايد متفاوت و متضاد آلفونسوى فيلسوف هم مىشود، شخصيتى كه بدبينىاش در واقع پوششى است براى فريبكاريها و حقهبازيهاى او كه در طول سالها توسط احساسات دروغينش بهعنوان صداقت خود را نشان داده است.
اين ديالكتيك قلابىِ صداقت و احساسات دروغين، در توصيف شكافى كه ماشين جسمانى را از سطح رويداد ـ معلول جدا مىكند، ناكام نمىماند. ديدگاه آلفونسو، همان ماترياليسم مكانيكى است: مرد يا زن ماشين است، يك عروسك خيمهشببازى است؛ در نتيجه احساسات او ــ در اين مورد بهخصوص، عشق ــ رهايىِ صادق و خودانگيخته را بيان نمىكند، بلكه با تسليمِ او به علتهاى خاص، باعث مىشود او رفتارى ماشينوار داشته باشد. پاسخ موزار به اين بدبينى فيلسوف، استقلالِ معلول بهمثابه رويداد محض است: احساسات معلولهاى ماشين جسمانى هستند، اما آنها همچنين معلولهايى به مفهوم يك احساس ـ معلول هستند (هنگامى كه ما از يك معلولِ زيبايى صحبت مىكنيم)، و اين سطحِ معلول بهمثابه رويداد، داراى صحت و استقلال خاص خودش هم هست. يا اگر بخواهيم با تعابير امروزى صحبت كنيم، حتى اگر بيوشيمى در جداكردن هورمونهايى كه شدت و زمان و شكلگيرى عشق جنسى را تنظيم مىكند موفق شود، تجربه واقعى عشق به مثابه رويداد، استقلالش و ناهمگونى بنيادينش با توجه به علتِ جسمانىاش را حفظ خواهد كرد.
اين تقابل ماشين جسمانى و رويداد سطح در زوج آلفونسو و دسپينا مشخص مىشود. آلفونسو يك فيلسوف بدبينِ ماترياليست مكانيكى است كه تنها به ماشين جسمانى باور دارد، در حالى كه دسپينا عشق را به مثابه مظهر رويداد سطح صرف قلمداد مىكند. درس آلفونسوى فيلسوف اين است ــ طبق معمول ــ از ميلتان صرفنظر كنيد، و بطالت آن را بپذيريد!: اگر ممكن بود كه دو خواهر را واداشت تا نامزدهايشان را فراموش كنند و از نو و با شورى بىنظير و در فاصله يك روز عاشق شوند، پس ديگر بحث در باره اينكه كدام عشق حقيقى است و كداميك كاذب كاملاً بيهوده مىشد ــ يك عشق با ديگرى يكسان است، همه آنها حاصل مكانيسم جسمانى هستند كه انسان برده و اسير آن است.
برعكس، دسپينا معتقد است كه با وجود همه اين حرفها، هنوز ارزشش را دارد تا به ميل شخصىمان وفادار بمانيم ــ اينجا اخلاقگرايى را داريم كه توسط سام اسپيد قهرمان و شخصيت شناختهشده شاهين مالت داشيل همت نشان داده مىشود؛ او گزارش مىدهد كه چگونه اجير شده تا مردى را پيدا كند كه ناگهان شغل و خانوادهاش را رها كرده و ناپديد شده است. اسپيد قادر نيست ردّ او را بگيرد، اما چند سال بعد او با آن مرد در يك كافه در شهرى ديگر برخورد مىكند، جايى كه مرد تحت نام مستعار زندگى مىكند و البته زندگىاش عجيب شبيه به همان زندگى قبلى است كه از آن گريخته بود. با اينحال مرد متقاعد شده بود كه تغيير چيز بيهودهاى نيست17... .
يكى از نكات كليدى موجود در اپرا جمله دسپينا در آغاز پرده دوم است. اگر توجه كافى به آن بكنيم، همانگونه كه پيتر سلرز در اجراى درخشان و مشهورش از آن كرده است، ابهام نامنتظرهاى در شخصيت دسپينا تصديق مىكند كه آنچه در زير نقاب فرد خوشگذران و عياش پنهان مىماند خصلتِ افسرده و محزون اصرار بر ميل شخصى با وجود شكنندگى و بىثباتى آن است.
اين مقاله ترجمه بخشى از فصل پنجم كتاب زير است :
Zizek, Slavoy: The Metastases of Enjoyment: Six Essays on Woman and Cosuality, Verso, London, 1994.
1 .اينجا با موتيف لاكانى «لاملا» مواجه مىشويم، ذات خللناپذير زندگى. در فرويد، اين موتيف در فصل چهارم كتاب وراى اصل لذت بيان شده است، جايى كه او از «پاره كوچك ذات زنده» صحبت مىكند كه «در ميانه جهانى خارجى معلق مانده كه نيرويش را از قدرتمندترين انرژيها مىگيرد»:
ممكن است توسط محركهايى كه از اين انرژيها ساطع مىشود از بين برود، اگر نتواند خودش را با پوستهاى محافظ در برابر اين تحريكات محافظت كند. اين ذات خللناپذير، پوسته محافظ را اينگونه بهدست مىآورد: سطح بيرونىاش ساختارى مناسب براى مصالح درون خود ايجاد مىكند و تا حدودى غيرآلى مىشود و از آنپس همچون پاكتى خاص يا غشايى مقاوم در برابر محركهاى بيرونى عمل مىكند.
( Sigmund Freud, Beyond the Pleasure Principle, New York and London: Norton 1939. P.30)
كل نكته بحث فرويد اين است كه اين غشاى حساس از درون برانگيخته مىشود.
2 .همين شيوه در فصل عنوانبندى درخشان بتمن ساخته تيم برتن نيز بهكار رفته است: دوربين با حركاتى مدور و مرموز پيرامون تودهاى فلزى مىچرخد، به تدريج فاصله طبيعىاش را از اين توده حفظ مىكند و تماشاگر تازه متوجه مىشود كه اين توده و شىء واقعاً چيست: نشانِ كوچكِ بتمن.
3 .قرينه اين نگرش لينچى شايد فلسفه لايبنيتس باشد: لايبنيتس مفتون ميكروسكوپ بود چرا كه اين وسيله نشان مىداد كه آنچه از دريچه طبيعى اين دستگاه به نظرش ابژهاى فاقد حيات مىرسد، در واقع مملو از زندگى است ــ هنگامى كه از فاصله خيلى نزديك به شىء نگريسته مىشود، از فاصلهاى خيلى نزديك، چنين چيزى دستگيرمان مىشود: زير عدسى ميكروسكوپ مىتوان خزيدن موجودات زنده بسيار ريز بىشمارى را ديد... نگاه كنيد به فصل دوم كتاب زير:
Miran Bozovic, Der Grosse Andere; Gotteskon Zepte in der Philosophie der Neuzeit, Vienna and Berlin: Turia & Kant 1993
4 .استثناى اين قاعده بدن برهنه ايزابلا روسلينى در اواخر مخمل آبى است: هنگامى كه طاقتش از كابوسى كه تحمل كرده به تاب مىآيد، خانه را ترك مىكند و ناگهان به جفرى برمىخورد. گويى اين بدن به شخصى ديگر تعلق دارد، قلمرو تيره و تاريك و پَست ناگهان خودش را در جهان طبيعىِ روزمره مىبيند، همچون چيزى كه از قلمرو خودش خارج مىشود، مثل اختاپوس يا موجودات آبى كه از اعماق اقيانوس به سطح آب مىآيند ــ جسم مجروح و برهنهاى كه حضور مادىاش، فشار غيرقابل تحملى به ما وارد مىكند.
5 .ديكتاتور بزرگ چاپلين شاهدى است بر اخلال در رابطه ميان صدا و كلمه مكتوب: كلمه شفاهى (در كلام ديكتاتور هينكل) زشت، غيرقابل درك و كاملاً غيرقابل قياس با كلام مكتوب است.
6.Michel chion, David Lynch, Paris: Cahiers du Cinema, 1992 especially pp.108-17, 227-8
7 .براى قرائت جزئىنگرانه و مفصلتر اين بندهاى ريچارد دوم، نگاه كنيد به فصل نخست:
Slavoy Zizek, Looking & Awry, Combridge, Ma: MIT Press, 1991.
8 .از آنجا كه اين شكاف، معلول را از علتش جدا مىكند، مشخصه مثبت زنانه نيست. اين شكاف نهتنها مرد را شگفتزده مىكند، بلكه خود زن را به مثابه «شخص» روانكاوانه متحير مىكند. همانگونه كه در صحنهاى از فيلم مخمل آبى كه پيش از مواجهه سادومازوخيستى ايزابلا روسلينى و كايل مكلاكلن نشان داده شده است: ايزابلا روسلينى ابتدا كايل مكلاكلن را با يك چاقوى بزرگ آشپزخانه تهديد مىكند، و او را وا مىدارد تا لباسش را بِكَند، و سپس از واكنش او شگفتزده مىشود. اينجا معلول به خودِ علتش برمىگردد، آن هم به شيوهاى كه خود علت از معلول خودش حيرتزده مىشود. اين بدينمعناست كه اين علت (زن) بايد فىنفسه مركززدايى شده باشد ــ «علت واقعى چيزى است در علت تا خود علت». و آيا اين وارونگى نشان نمىدهد كه در يك سطح بنيادىتر، علت حقيقى به مثابه امر واقعى ، زنى است كه (در سطح زنجيره نمادين علتها و معلولها) به قصد ابژه منفعل فعاليت مردانه ظاهر شده است؟ شايد اين شگفتى و حيرتِ علت از معلولِ خودش كليدى براى مقوله «كنش متقابل» (wechselwirkung)هگل فراهم كند: فارغ از نوعى تأثير متقابل علت و معلول، بازگشت معلول به علت، به مركززدايىشدن درونىِ خود علت اشاره دارد.
9 .در تحليل فيلمها، لازم است تا واقعيت دايجتيك، پيوسته و همگون را همچون محصول «شرح و توضيح ثانويه» بررسى كنيم ــ براى تشخيصِ نقش واقعيت (نمادين) موجود در آن و نقش توهّم فانتزى. لازم است در اينجا به فيلم تنها در خانه اشاره كنيم: كل فيلم مبتنى است بر اين واقعيت كه خانواده پسر ــ محيط ميان اذهانى پيرامونش و «ديگرى بزرگ» ــ و دو سارقى كه او را تهديد مىكنند، هنگامى كه خانواده از خانه دور است، هيچگاه مسير و راه همديگر را قطع نمىكنند. سارقين هنگامى وارد خانه مىشوند كه پسر تنها است و هنگامى كه در پايان فيلم خانواده به خانه بازمىگردند، همه نشانههاى حضور سارقين به شكل شگفتانگيزى محو شده است، اگرچه به خاطر مواجهه سارقين با پسر، عملاً كلِ خانه به يك ويرانه تبديل شده است. اين واقعيت كه حضور سارقين در بخش ديگرىِ بزرگ تصديق نشده است بدونشك ما را به اين نكته رهنمون مىشود كه آنچه ديدهايم در تخيل پسر رخ داده است. لحظهاى كه دو سارق وارد صحنه مىشوند، ما قلمرومان را تغيير مىدهيم يعنى از واقعيت اجتماعى به درون جهان فانتزى مىپريم كه در آن نه مرگ است و نه گناه، به درون كمديهاى اسلپ استيك صامت و كارتونهايى كه در آن انبوهى از فلزات و جسمهاى سخت روى سرتان فرود مىآيد، اما شما فقط يك دردِ جزئى احساس مىكنيد، در فضايى كه يك گالون نفت روى سرتان منفجر مىشود اما تنها صدمهاى كه مىبينيد سوختن چند تار مويتان است... شايد اينطورى آن جيغ معروف مككالى كالكين در اين فيلم را بهتر درك كنيم: جيغى نه به خاطر ترس و وحشت او از سارقين، بلكه در عوض همچون بيان ترسِ او به خاطر اينكه بار ديگر بايد به درون جهان فانتزى و خيالىاش پرتاب شود.
10 . واژگونگى نظم عليت يكى از مشخصههاى عمل روانكاوانه است: تمهيدِ ثابتِ آن تفسيرشدن همچون علتى است كه خود را همچون يك معلول عرضه مىكند. اگر يك بيمار نيازمند روانكاوى ادعا كند كه نمىتواند درونيات خود را بيرون بريزد و همه چيز را به روانكاو بگويد، چرا كه روانكاو را به لحاظ شخصيتى نفرتانگيز يافته است، يا اينكه روانكاو نمىتواند حس اطمينان در بيمارش بهوجود آورد، مىتوانيم مطمئن باشيم كه رابطه ميان روانكاو ـ بيمار واژگون شده است: روانكاو همچون موجودى نفرتانگيز تجربه مىشود، بنابراين بيمار مىتواند از اينكه «به او همه چيز را بگويد» اجتناب ورزد ــ يعنى هسته حقيقى آسيبهاى او. آنچه ابتدا داريم، مقاومت بيمار به «گفتن همه چيز» است؛ شخصيت نفرتانگيز روانكاو تنها به اين مقاومت تجسم مىبخشد، در واقع نوعى تجسم مادى است كه در آن بيمار مقاومتش را سوءِ (فهم) مىكند.
11 .مىتوان مضمون زنى را كه از كرختى و بىاحساسى رخوتناك بيرون مىآيد در رمان اوراق آسپرن هنرى جيمز نيز مشاهده كرد. در اين رمان راوى به پلاتزاى در حال زوال مىرود، به محل زندگى دو زنِ اصلى داستان: يك زن مُسن امريكايى كه سالها پيش در جوانىاش معشوقه شاعر بزرگ امريكايى آسپرن بوده است، و خواهرزاده جوانش. راوى از تمامى ترفندهاى ممكن براى بهدستآوردن ابژه اين ميل استفاده مىكند: دستهاى از نامههاى عاشقانه آسپرن، كه زن مسن داستان آنها را مخفى نگه داشته است. آنچه راوى در شرحش ناكام مىماند، تأثير شخص او بر زندگى در پلاتزاى رو به زوال است: از خلال فعاليتهايش، او روح نشاط و سرخوشى را معرفى مىكند كه دو زن را از زندگى گياهى ساكن و رخوتناكشان بيدار مىكند و حتى در زن جوانِ داستان ميل جنسى برمىانگيزد.
12 .اين سه قرائت را چگونه مىتوان به هم مرتبط داشت؟ آنها همگى منحصربهفرد هستند، و نمىتوان آنها را در يك فضاى همگون مشابه مرتبط با يكديگر فرض كرد؛ با وجود اين، كثرت آنها تقليلناپذير و ضرورى است ــ يعنى اينكه، هيچيك از اين سه قرائت را نمىتوان بر ديگرى مرجّح دانست و آن ر اهمچون حقيقتِ دو قرائت باقيمانده قلمداد كرد. مىتوان به يك جنبه مهم انقلاب لينچ در اين موضوع اشاره كرد: در كل تاريخ سينما تنها يك چشمانداز سوبژكتيو وجود دارد كه فضاى روايى را سازماندهى مىكند (براى مثال در فيلم نوآر، اين چشمانداز متعلق به خود قهرمان است، كه صداى روى تصوير او به نوعى كنشها را تفسير مىكند) در حالى كه در لينچ، غلبه صدا بر تصوير (براى مثال در فيلمهايش اصل ساختارى كه يكپارچگى فضاى دايجتيك را تضمين مىكند، حاشيه صوتى است) موجب چندگانه شدن زاويه ديد مىشود. در ميان فيلمهاى او به ديون توجه كنيد، كه البته گروهى از منتقدان به خطا آن را ناديده گرفتند و به خاطر خامى غيرفيلمىاش مورد نكوهش قرار دادند: صداى چندگانه روى تصوير، تفسيرهاى متعددى از كنش ارائه مىكند.
13 .اين منطق دقيقاً مشابه همان چيزى است كه دلوز با توجه به ثنويت فرويدى اصل لذت (و واقعيت) و «فراسوى» آن بيان كرده است. سائق مرگ (افسردگى قهرمانان زن لينچ اگر بيان سائق مرگ نيست، پس چيست؟) نكته فرويد اين نيست كه پديدههايى وجود دارند كه نمىتوان توسط اصل لذت (واقعيت) توضيحشان داد (براى او ساده است كه با توجه به همه مثالهاى «لذت در رنج»، سودِ خوشيفتگى پنهان كه تقبيح لذت آن را به دوش مىكشد، نشان دهد). اما بهجاى آن، بهمنظور توضيح كاركرد دقيق لذت و اصل واقعيت، مجبوريم تا بُعد بنيادىتر «سائق مرگ» را قرار دهيم، كه فضايى را باز نگه مىدارد كه اصل لذت مىتواند نقشش را در آن انجام دهد. نگاه كنيد به فصل دوم كتاب
Gilles Deleuze, "Coldness and Cruelty"; Mosochism, New York: Zone Books, 1991.
14 .اين «توضيحناپذيرى» همان چيزى است كه فرويد با مفهوم overdetermination مورد نظر داشت: يك علت بيرونى تصادفى مىتواند با برهمزدن آسيبى (trauma)كه هميشه آتش زير خاكستر است پيامدهاى فاجعهآميز پيشبينىناپذير را بهكار اندازد ــ اصرار بر ناخودآگاه.
15 .در عينحال اين تعليقِ عليت خطى، مشخصه سازنده نظم نمادين هم هست. از اين جنبه، مورد جان الستر بسيار آموزنده است. الستر در چارچوب يك رويكرد اجتماعى ـ روانكاوانه مىكوشيد تا سطح خاص و مشخص مكانيسم را كه در ميان يك شيوه انديشهنگار (Ideographic)روايى يا توصيفى قرار داشت و ساختار نظريههاى عام را از هم جدا كند: يك مكانيسم يك الگوى علّى خاص است كه مىتوان آن را پس از رويداد شناسايى كرد، نه پيش از آن... چيزى كمتر از يك نظريه است، اما بههرحال از توصيف صرف نيز بيشتر است (جان الستر، روانشناسى سياسى، كمبريج: انتشارات دانشگاه كمبريج، 1993، صفحات 3 تا 5 ). نكتهاى كه الستر در اينجا ناديده مىگيرد آن «مكانيسمها»يى است كه در ميان نيستند ــ يعنى اينكه آنها ميانههاى يك جايگاه و موقعيت را در مقياس مرسوم اشغال نمىكنند. مقياسى كه در آن نهايتاً نظريه جهانى حقيقى را با قدرت پيشگويانه و توصيف صرف مىيابيم؛ برعكس، مكانيسمها قلمرو مجزايى از عليت نمادين را تشكيل مىدهند كه قابليت آن از قوانين اساساً متفاوتى پيروى مىكند. يعنى اينكه خاصيت مكانيسمها نشاندادن اين است كه چگونه علت مشابه مىتواند معلولهاى متفاوت بههمراه داشته باشد: اگر انسان نمىتواند آنچه را داشته باشد كه دوست دارد داشته باشد، او گاهى اوقات همانچه را كه دارد ترجيح مىدهد، يا برعكس، آنچه را كه بنا به دلايلى نمىتواند داشته باشد ترجيح مىدهد؛ اگر انسان از عادتى خاص در يك قلمرو تبعيت كند، گاهى اوقات ترجيح مىدهد تا از آن در قلمروهايى ديگر هم تبعيت كند (معلولِ پذيرفته) يا برعكس، در قلمروهايى ديگر و به شيوههايى مختلف عمل كند (معلول ناپذيرفته) و غيره. اين واقعيت كه ما نمىتوانيم هرگز پيشتر تعيين كنيم كه چگونه علتهايى كه ما را رهنمون مىشوند و قدرت علّىشان را بر ما بهكار مىبندند نمىتوانند با عموميت ناكارآمد و پيشبينىناپذيرى انجام دهند. آنچه مىتوانيم به آن بپردازيم، عليت نمادين خاصى است كه در آن خود سوژه به شيوه نيمهخود بازتابنده، مشخص مىكند كه كدام علت او را معيّن خواهد كرد، يا علتهاى آنچه را مشخص مىكند كه علتهايى خواهد بود كه او را معيّن مىكند.
16 .ديدگاه معتبرى كه طبق آن زن غيرمنطقى خوانده مىشود، واكنش عقلانى نشان نمىدهد، و غيره. بنابراين مشخص مىكند چگونه اين تعليق زنانه زنجيره علّى درون فضاى ايدئولوژى حاكم درك مىشود.
17 .براى قرائت مفصلتر اين داستان نگاه كنيد به :Zizek, Looking & Awry, p.8 .