| مجلات >ارغنون>شماره 23 |
نوشته كوين. و. سويينى
ترجمه مراد فرهادپور
پديدارشناسى فيلم كه زمانى، دستكم در اين كشور، سنت انتقادى مهمى محسوب مىشد، با اوجگيرى نشانهشناسى فيلم از نظر مابعد ساختگرايى در دهه 1970، بهويژه با اوجگيرى نظريه نقد ايدئولوژيكِ نوماركسيستى و نظريه انتقادى ملهم از روانكاوىِ لاكانى، دچار زوال شد. كسوف پديدارشناسى و ظهور دستگاه نظرىِ آلتوسرى ـ لاكانى همزمان شد با گسترش و رواج برنامههاى مطالعات سينمايى در دانشگاههاى آمريكا.1 محققانى كه از دل اين برنامهها برمىخاستند، مشتاق بودند تا مشروعيت آكادميك رشته خود را تثبيت كنند؛ آنان از يكنواختى روششناختىِ حاكم بر الگوىِ مسلط تحقيقات سينمايى استقبال كردند، يا دستكم آن را به طور جدى به چالش نكشيدند.
طى اين فاصله بيستساله، مطالعات سينمايى به بخشى پذيرفتهشده، اگر نگوييم عميقاً مستحكم، از آكادمى بدل گشتهاند. همپاى اين پذيرش، محققان سينمايى نيز تمايل يافتهاند تا نظريه رايج را مورد سوءال قرار دهند و افقهاى روششناختىِ خود را گسترش بخشند. بدينسان نظريههاى دريافت از منظر نوفرماليسم روسى، شناختگرايى، واسازى، و انبوه ديدگاههاى فمينيستى، جملگى در سالهاى اخير مدافعان و پيروان خود را داشتهاند. با انتشار كتاب فيلم و پديدارشناسى: بهسوى يك نظريه رئاليستى در باب بازنمايى سينمايى2 به قلم آلن كاسبير و كتاب خطاب چشم: پديدارشناسى تجربه سينمايى اثر ويوين سوبچاك3، پديدارشناسى فيلم به صورتى قدرتمند مجدداً در عرصه مطالعات سينمايى آمريكا ظاهر شده است.4
نكته جالب توجه در مورد هر دو كتاب آن است كه كاسبير و سوبچاك توصيف نظريه رايج از تماشاى فيلم را مورد نقد جدى قرار مىدهند و متقابلاً پيشنهاد مىكنند كه تماشاگرى فيلم به منزله برخوردى پديدارشناختى با يك جهان روايى تعبير شود. ليكن اين دو نويسنده به لحاظ استفاده روششناختى خود از پديدارشناسى با هم تفاوت دارند، و در نتيجه به خوانندگان اجازه مىدهند تا از جايگاهى ممتاز به تلاشهاى نظرى معاصر در جهت پديدارشناسى تجربه سينمايى بنگرند.
كاسبير با رجوع به آراى اوليه هوسرل در تحقيقات منطقى ( 1900 ) و افكار ( 1903 ) توصيفى رئاليستى از تماشا و بازنمايى سينمايى را پيشروى ما مىنهد كه مستقيماً مخالف نظريه رايج و پذيرفتهشده است، نظريهاى كه به اعتقاد او ماهيتاً كانستراكتيويست است. بر طبق اين نظريه رايج، تماشاگرانى كه سرگرم تماشاى فيلم همشهرى كيناند، فىالواقع كين را نمىبينند كه از فراز پلهها، پشتسر مخالف سياسىاش جيم گتيس فرياد مىكشد؛ آنان در واقع فقط نور و سايه فراافكندهشده بر يك پرده را مشاهده مىكنند. تماشاگران بر مبناى اين محرك حسى، رخدادهاى روايى فيلم همشهرى كين را برمىسازند، آنهم با بهكارگيرى فرايندهاى ذهنىِ ناخودآگاه بر اساس رمزهاى مربوط به معنا و بازنمايى كه به لحاظ هنجارى و ايدئولوژيك دستكارى شدهاند. كاسبير اين توصيف كانستراكتيويستى را به لحاظ معرفتشناختى ايدئاليست مىنامد: هستىِ رخدادهاى روايى فيلم وابسته به عمليات ذهنىِ بينندگان آن است. او توصيف خود را به لحاظ معرفتشناختى رئاليست مىخواند: رخدادهاى داستانىِ زندگى كين، كه مجموعاً همان خود فيلماند، مستقل از عمليات ذهنى بيننده وجود دارند. به هنگام تماشاى فيلم، تماشاگران از خلال و به ميانجى تصاوير روى پرده، سير تحول رخدادهاى روايى زندگى كين را مشاهده مىكنند.5
كاسبير با پرداختن به مضمون مخالفتِ نشانهشناسى با رئاليسم شفافِ بازين، ستيز ميانِ رئاليستها و كانستراكتيويستها را معرفى مىكند. اگرچه بازين اعتقاد داشت كه «سينما نيز نوعى زبان است»، اما باور همگانى بر آن بود كه او مدافع يك نظريه نشانهشناختى در باب بيان تصويرى سينماست.6 بازين به صراحت مىگويد:
تصوير فوتوگرافيك خودِ موضوع يا ابژه است، ابژه رهاشده از شرايط زمانى و مكانىِ حاكم بر آن. تصوير هرقدر هم كه محو، تحريفشده، و رنگپريده باشد، هرقدر هم كه به عنوان مدرك مستند فاقد ارزش باشد، باز هم دقيقاً به لطف همان فرايند شكلگيرىاش، شريك هستى مدلى است كه خود بازتوليد آن محسوب مىشود؛ تصويرْ همان مدل است.7
اما پاسخ نشانهشناسى مابعد ساختگرا به ديدگاه فوق اين بود كه به رغم بازتوليد مكانيكى تصوير، ابژه جلو دوربين (يعنى آنچه دوربين از آن فيلمبردارى مىكنند) و تصوير حاصله را نبايد با هم يكى پنداشت. اين اعتقاد كه تصوير امرى شفاف و رسانه سينما ذاتاً رئاليستى است به شناخت غلط از ويژگى تصوير در مقام يك نشانه فرهنگى منجر مىشود. خصلت روايى و معناى فيلم در واقع متكى بر تماشاگرانى است كه تصميمهاى هنجارى يا رمزهاى خاص برگرفته از روشهاى فيلمسازى را بر آنچه مىبينند اِعمال مىكنند.
اما به گفته كاسبير، مابعد ساختگرايى با طرد نظريه شفافيتِ بازين در مقام اصليترين توصيفِ پديدارشناختى از ادراك سينمايى، عملاً وجود يك رئاليسم سينمايىِ غيرشفاف (با ميانجى) را ناديده مىگيرد. كاسبير با توسل به مقولات پديدارشناختى هوسرل به دفاع از چنين شكلى از رئاليسم با ميانجى برمىخيزد. به اعتقاد او، تماشاگرى كه فيلم مىبيند، به هنگام رويارويى با هيولى8 و دادههاى آن ( hyletic data ، تصاوير حسىِ اصلى نظير شكلها و بافتها) درگير فعاليتى نوئتيك ( noetic activity ، فرايندهاى ادراكىِ ذهنى) مىشود. در نتيجه اين امر، تماشاگران با نوئماهايى9 (noemata)مواجه مىشوند كه به صورتى دوسويه تعيّن يافتهاند، يعنى با نمودهايى كه به ميانجى فرد مشاهدهگر و موضوع مشاهدهشده، هر دو، شكل گرفتهاند. كاسبير اين نكته را مىپذيرد كه در مورد اين يا آن صحنه فيلم، نوئماها (يا تصاوير با ميانجى) ممكن است براى هر تماشاگرى متفاوت باشند (ص 21 ). اما اين نوئماها متعاقباً توسط افق باورهاى او در مورد موضوع مشاهدهاش به دقت و در متن پسزمينهاى مناسب بررسى مىشوند، افقى كه خود واجد اعتبارى بينالاذهانى است. با اين كار تماشاگران به دركى وحدتيافته از نوئماها دست مىيابند، و بدينترتيب شهودى تجربى (intuition)را آغاز مىكنند كه طى آن با عبور از خلال اين نمودها به سوى درك صحنه بازنمودشدهاى فرا مىروند كه از قبل] فيلمبردارى [موجوديت داشته است (ص 34).
به اعتقاد كاسبير، يكى از امتيازات فهمِ امر تماشاگرىِ فيلم بر حسب پديدارشناسى رئاليستىِ هوسرلى آن است كه اين فهم به باورهاى طبيعى تماشاگران اعتبار مىبخشد، يعنى به اين باور كه آنها سرگرم تماشاى چيزى هستند كه ساخته خودشان نيست. در عينحال، اين فهم موءيد اين نكته است كه فرايندهاى فيلمبردارى، تدوين، و نمايش فيلم، تماشاگران را با مجموعهاى از تصاوير روياروى مىسازند، تصاويرى كه مجموعهاى از كنشهاى معطوف به ادراك جامع را طلب مىكنند. از ديد كاسبير، اين تصاوير تعيّنيافته از دو سو، به نحوى درك مىشوند و وحدت مىيابند كه تماشاگران مىتوانند روايتِ از پيش موجود را به واسطه اين نمودها درك كنند.
توصيف نظريه رايج از نحوه درك جامع روايت متكى بر كاربرد رمزها (codes)براى برپاساختنِ روايت به مثابه يك كل بامعناست. چنين گفته مىشود كه حاصل اين كار بروز تصورى موهوم از انسجام و كليت است، زيرا وحدتِ روايت مبتنى بر حسى كاذب از نفس خود تماشاگر است، نفسى كه به مثابه نوعى «سوژه استعلايىِ» آرمانىشده سوءتعبير مىشود. لوئى بودرى اين مسأله را چنين توضيح مىدهد:
تماشاگر با آنچه بازنمود شده، با خود امر تماشايى، كمتر يكى مىشود تا با عاملى كه اين امر را به صحنه مىآورد، آن را مشهود مىسازد، و تماشاگر را موظف مىكند همان چيزى را ببيند كه اين عامل مىبيند. اين دقيقاً همان كاركردى است كه دوربين در مقام نوعى] عامل [انتقال (relay)به عهده مىگيرد... درست همانطور كه آينه، تنِ پارهپاره را در قالب نوعى انسجام خيالىِ نفس گرد مىآورد، نفس استعلايى نيز پارههاى پديدارهاى سينمايى را، پارههاى تجربه زنده را، در قالب يك مبناى وحدتبخش يكى مىكند. از طريق اين نفس هر قطعه يا پارهاى با ادغامشدن در يك وحدت «ارگانيك» معناى خود را مىيابد.10
تماشاگر به هنگام اِعمال رمزها به قصد وحدتبخشيدن به روايت، انسجام متعلق به خود را در مقام يك ماوراء ـ راوىِ (meta-narrator)استعلايى فرا مىافكند.
كاسبير از چندين جهت به استدلال عليه اين نظريه درك روايت مىپردازد. نخست، وى به اين نكته اشاره مىكند كه سينما در مقام يك كنش زيباشناختى وابسته به چيزى است كه او آن را «عاملِ ربطِ تام» مىنامد. او اين شرط را با توصيف زير مشخص مىكند:
هر نكته بصرى، هر صدا، و هر جلوه فيلم، مىتواند، بسته به پسزمينهاش، تفاوتى در اين مورد ايجاد كند كه معناى ايدئولوژيك فيلم چه خواهد بود و چه ابژههايى توسط فيلم بازنمود شدهاند. در مورد يك فيلم نمىتوان هيچگونه ويژگى را به منزله امرى بىربط نسبت به تعيّن آنچه بازنموده مىشود، مجزا ساخت (ص 55).
توسل به يك رمزگان براى اثبات اين مدعا كه فلان فيلم واجد صفتى خاص است، يعنى توسل به توضيح و تبيينى مبتنى بر يك قانون پوششى (Covering-Low)براى اثبات اين كه آن فيلم واجد چنان صفتى است. همانطور كه كاسبير تأكيد مىكند، توسل به چنين تبيينى مستلزم آن است كه عامل ربط تام در حال عمل نباشد. رمزها فقط تا آن حد موءثر خواهند بود كه دادههاى با ربطْ محدود باشند. با وجود طيفى نامحدود از دادههاى با ربط كه بر خصلت روايى] فيلم [تأثير مىگذارند، تفسير فيلم از طريق رمزها واجد ارزش تبيينىِ ناچيزى است.
البته ما براى هدايتِ فهممان از آنچه مشاهده مىكنيم، بهراستى به قراردادها به مثابه قواعد عملى تكيه مىكنيم ( ص 54). ليكن تبيين از طريق رمز نمىتواند جاى برخوردى ادراكى را بگيرد كه به بيننده رخصت مىدهد با تمامى پديدارهاى ارائهشده درگير شود و از خلال آنها به چيزى كه آنجا بازنمود شده است، بنگرد. تماشاگرىِ فيلم بايد تجربه ادراكى بيننده از جهان سمعى و بصرى را پيشفرض گيرد.11
با اينحال،] علم [نشانهشناسى اصرار مىورزد كه سينما، در مقام يك نظام نشانهاى فرهنگى، تماشاگران را گمراه مىكند تا باور كنند آنان دقيقاً به همين وجه بنيادين] تصاوير را [درك مىكنند و درك آنان نيز بىميانجى است. براى تصحيح اين درك غلط، نظريه انتقادى بايد توجه را به باورهاى فرهنگى و مهارتهاى تخصصىِ ادراك (رمزگشايى) معطوف سازد كه در دستيابى به درك جامعِ روايت دستاندركارند. كاسبير چنين پاسخ مىدهد كه درك روايت بايد به عوض نوعى فعاليت رمزگشايى، به مثابه ادراكى شهودى بازشناخته شود كه متضمن ادراكى يگانهساز از مناظر و تصاوير و فهم التفاتى [ يا قصدى [intentionalابژههاى بازنمودشده است. مىتوان با تشخيص و بازشناسىِ نقشى كه كليات (universals)در فهمِ شهودى تماشاگران ايفا مىكنند، به توصيفى از امر درك روايت دست يافت. رئاليسم هوسرلىِ كاسبير مستلزم آن است كه درك روايى اين پديدههاى ايدئال را به كار گيرد. بر اساس تأكيد او «كليات در مقام ابژههاى ايدئال، ساختههاى تماشاگر نيستند، بلكه آن چيزى هستند كه به كمك آن تماشاگر صفاتِ رخدادِ بهتصويركشيدهشده را مشخص مىسازد...» (ص 44).
كاسبير اين نظر هوسرل را تصديق مىكند كه ميانِ نحوه تجربه ما از هنرها و نحوه ادراك متعارف ما از جهان، تفاوتى وجود دارد. در مورد هنرها، «ادراككنندگان اين پرسش را كنار مىنهند كه آيا متعلق تجربه ايشان بهواقع وجود دارد يا نه» (ص 15). معهذا، اهميت كليات براى كاسبير آن است كه آنها بخشى از يك نظام تخصصىِ رمزگشايى نيستند. آنها بخشى ذاتى از برخورد ادراكىِ عادى ما با جهاناند. همانطور كه او بعداً در بحث در بابِ ادغام دادهها و تصاوير سمعى و بصرى توسط تماشاگر مىگويد، «متفاوتدانستن تجربه فيلم از تجربه زندگى روزمره متضمن يك مغالطه است» (ص 94).
كاسبير مثالى ارائه مىدهد كه چگونه تماشاگران صحنهاى در فيلم واكسى دسيكا را درك مىكنند، مثالى كه به اعتقاد من نشاندهنده باور او نسبت به چگونگىِ عملكرد كليات در درك روايت است.
در واكسى، اسب سفيد نماد آزادى است. به هنگام درك آزادى به مثابه ابژه نمادينهشده، بينندگان فيلم نه فقط از طريق تجربه نمودهاى اسب سفيد، نوعى آگاهى از ويژگيها و صفات را تجربه مىكنند، ويژگيهايى چون مكان دوربين، شكل تدوين، كيفيت صدا و غيره، بلكه همچنين اسب سفيد را به مثابه جانورى از گوشت و خون و كنش آگاهانه خويش در شناخت آن جانور را تجربه مىكنند (ص 15).
كليات به تماشاگران رخصت مىدهد تا مسير حركتِ ادراكى را، از نمودهاى نئوماتيك بنيانى گرفته تا ايدههايى نظير آزادى، حفظ كنند. به اعتقاد كاسبير، همه ويژگيهاى روايى يك فيلم كه به لحاظ زيباشناختى يا انتقادى باربطاند، به يارى حركت ادراكى هوسرلى از ادراك يگانهساز [ متعلق به سوژه [تا شهودى كه] از قلمرو سوژه [فراتر مىرود، در دسترس ما قرار دارند. كلياتى نظير سپيدى، اسب ـ بودگى و آزادى، به بيننده اجازه مىدهد به اين شهود فراتررونده دست يازد.
اما در اين نقطه است كه من به لحاظ نظرى راهم را از تلاش كاسبير براى گرهزدنِ درك روايت به رئاليسم معرفتشناختى جدا مىكنم. به اعتقاد من، اقدام كاسبير در جهت شكستن و خُردكردن دوگانگيهاى كاذب گام درستى است، دوگانگيهاى موءيد اين نظر كه تماشاگرى فيلم بايد يا بر رئاليسم بدون ميانجى استوار باشد و يا بر رمزهاى فرهنگى ــ استراتژى او براى بسط نوعى رئاليسم ادراكىِ با ميانجى به مثابه بنيانِ فهم امر تماشاگرى و درك روايى، قانعكننده است. اما كاسبير يك دوگانگىِ مشكوك را مجدداً وارد ماجرا مىكند، آن هم با دفاع از اين نظر كه امر تماشاگرى يا بايد رئاليستى (كشف ادراكىِ اثر از پيش موجود) باشد و يا كانستراكتيويستى (ابداع ادراكى به يارى رمزگشايى فرهنگى از يك پديدار موهوم). اگر اين دو موضع متقابلاً نافى هم نباشند، جا براى نوعى رئاليسم ساختى (constractive realism) وجود خواهد داشت، موضعى كه با بسيارى از پيشفرضهاى پديدارشناسانه كاسبير سازگار و خوانا است. با اينحال، براى اتخاذ نوعى رئاليسم كانستراكتيويستى مىبايست ماهيت رئاليسم متنى را مورد تأمل مجدد قرار داده و به فهمى متفاوت در باب نقش ساختن] فيلم [ توسط تماشاگر دست يابيم.
نخست، در ارتباط با مسأله رئاليسم، چنين به نظر مىرسد كه كاسبير، با طرفدارى از نقش كليات در درك روايت، اين امكان را از قبل كنار مىگذارد كه شايد بتوان به چندين تجربه تفسيرىِ موجه از يك فيلم دست يافت. كاسبير، در نهايت انصاف، اين دعوى خاص را مطرح مىكند كه «كشفِ صفات يك فيلم به عوض ساختن آنها، ضرورتاً مستلزم آن نيست كه فقط يك تفسير از فيلم وجود دارد يا آن كه قضاوتهاى ما در مورد حضور اين صفات برى از خطاست» (ص 60-61). اما چنين به نظر مىرسد كه بر طبق موضع او وجود تعدادى از تفاسير حاصل خطاپذيرى ناقدان است. اين واقعيت كه شمارى از تفاسير وجود دارند صرفاً اين نكته را برجسته و عيان مىسازد كه ناقدان فيلم در بعضى مواقع به خطا مىروند. اما، برخلاف ديدگاه كاسبير، رئاليسم پديدارشناختى نيازى ندارد وجود يك كثرتگرايى انتقادى را منكر شود كه اعتبار تفاسير رقيب را تشخيص مىدهد بىآنكه در همان حال مشروعيتى برابر براى همه تفاسير قائل شود. مطمئناً برخى تفاسير مىتوانند موجهتر از مابقى باشند، و آدمى نيز مىتواند در نحوه درك انتقادى خود از فيلم دچار خطا شود. براى مثال، اگر كسى فيلم همشهرى كين را چنان تفسير كند كه گويى فيلم در باره نفوذ مخرب صنعتِ sugar" "bigبر محيط زيستِ فلوريداىِ جنوبى است، تفسير او آشكارا اشتباه است. بينندگان آزاد نيستند تا رخدادهاى بازنمودشده فيلم را به شيوهاى غير از نحوه ارائه و نمايش آنها مشاهده كنند.
در عينحال، تفاسيرى متفاوت از آن رخدادهاى بازنموده مىتوانند ارائه شوند، زيرا وظيفه يا رسالتِ فهم آن رخدادها مستلزم تفسير سازنده يا كانستراكتيو است. اينگونه تفاسير غالباً در سطح بالاترى از درك جامع فيلم مطرح مىشوند، نظير وقتى كه بينندگان درمىيابند كه اسب سفيد مشهود در فيلم واكسى نوعى بيانِ آزادى است. آدمى آزادى را به همان مفهوم پديدارشناختى روءيت نمىكند كه اسب سفيد را. براى آنكه بيننده بتواند اسب را، به نحوى حدوداً موجه، به منزله نماد آزادى درك كند، راهكارهاى ديگرى در مورد فهم روايى بايد به كار گرفته شود. انتسابِ ارزش به رخدادهاى روايى مستلزم اتخاذ راهكارهاى شناختىِ وسيعترى براى فهم موضوع است، بهويژه در قياس با راهكارهاى ادراكىِ مرتبط با تشخيص موضوع مشاهده به مثابه يك اسب سفيد. توسل به كليات به عنوان راهى براى رفع مسأله، اقدامى ناكافى و نارساست، زيرا يگانگىِ اسب و آزادى به مفهومى تمايز از سفيدبودنش درك مىگردد. وجود تفاسيرى متفاوت كه جملگى هنوز بر تفاسير ادراكى بنيانى از صحنههاى يك فيلم متكىاند، گوياى اين واقعيت است كه يك نظام جديدِ فعاليتِ شناختى وارد عمل شده است. روانشناسان امر شناخت ممكن است اين نوع فعاليت را در تقابل با ادراكِ «پايين به بالا» شناختِ «بالا به پايين» بنامند.12
بدينترتيب، تجربه ما از فيلم نشانگر وجود يك مبناى ادراكى است كه اساساً رئاليستى است. براى مثال، قاعده چرخش 180 درجه، نما / نماىِ معكوس، و تدوين مبتنى بر نقطهنظر جملگى نوعى رئاليسم بنيادين و تماشاگرانه را پيشفرض مىگيرند. اما تماشاگران نيز درگير كنشهاى شناختىِ معطوف به درك فيلم مىشوند كه ماهيتى اساساً كانستراكتيويستى دارند. اين تلاشهاى اضافىِ معطوف به شناخت از آن تجارب ادراكىِ بنيادين مجزا نيستند؛ آنها بخشى از رابطه پديدارشناسانه بيننده با جهان روايىِ فيلماند. تماشاگر مىكوشد دريابد سرگرم تجربه چه چيزى است. تماشاگر كه خواهان فهم روايت است، دست به ساختن فرضيههايى در باره ارزش و معناى صحنههاى تجربهشده مىزند. درك فيلم، در مقام مفهومى كه رابطه بيننده با روايت سينمايى را توصيف مىكند، اين نكته را پيشفرض مىگيرد كه تماشاگر دستكم دادهشدگىِ داستانىِ (fictional givenness)برخى از صحنهآراييها، شخصيتها، نماها و حتى صحنهها را به صورتى كمينه مىپذيرد. و اين كه ميل به تدقيقِ بيشتر معنا يا ارزش نيز وجود دارد.
كاسبير بر ضد توصيف كانستراكتيويستى از درك روايى استدلال مىكند، بهويژه در نقد خود از تمايزِ ديويد بوردول ميانِ syuzhet (تصاوير فيلم آنچنان كه عرضه و نمايان مىشوند) و fabula(داستان فيلم، روايتى كه به لحاظ ترتيب زمانى نظم دوباره يافته و به لحاظ علّى، زيباشناختى و غيره فهميده شده است). به اعتقاد كاسبير توصيف بوردول به لحاظ معرفتشناختى ايدئاليستى است، زيرا] بر اساس اين توصيف [بينندگان fabula را از دل syuzhetمىسازند.13 كاسبير، برعكس، بر اين نظر پاى مىفشارد كه فعاليت فرد بيننده اساساً و بدواً ادراكى است؛ افق باورها پسزمينهاى براى آنچه درك مىشود فراهم مىآورد (ص 102-103). تا آنجا كه تماشاگران به هنگام تلاش براى فهم آنچه بر پرده مشاهده مىكنند بر اين باورند كه سرگرم «كشف» fabula / روايت هستند، حق با كاسبير است. ليكن كانون وسيعتر طرح انتقادى بوردول متمركز بر ارائه توصيفى از درك روايت و راهكارهاى مورد استفاده تماشاگران است به هنگامى كه آنان مىكوشند فيلمهايى را كه مىبينند، درك كنند. بهترين نظر آن است كه باورهاى تكميلى و فعاليتهاى شناختىِ تشكيلدهنده اين راهكارها را امورى سازنده يا كانستراكتيو بدانيم.
در نهايت، مشكل من با توصيف كاسبير از ادراك روايى آن است كه نظريه او تمايل دارد فضاى مفهومىِ در دسترس براى كشف راهكارهاى گوناگونِ درك روايى را كوچك و بسته نگه دارد. البته اين بدانمعنا نيست كه نظريه او نمىتواند براى شموليافتن بر چنين فعاليتهايى گسترش يابد. آنچه مورد نياز است بيشتر نوعى پلِ مفهومى ميانِ مدلِ پديدارشناسانه كاسبير و مدلهاى شناختى براى توصيف پديده تماشاگرى است كه از سوى بوردول و كسانى چون نوئل كارول، ادوارد برانيگان و ريچارد آلن ارائه شدهاند.14 اين درست است كه بخشى از اين كار از زمان انتشار كتاب كاسبير انجام گرفته است، ليكن شايد اين خط پژوهشى بتواند در كانون كارهاى آينده قرار گيرد.
ويويان سوبچاك، در كتاب خطاب چشم، نظريهاى پديدارشناختى در باب پديده تماشاگرى ارائه مىدهد كه مىتواند بخشى از فضاى مفهومىِ لازم براى جستجو در وجوه متفاوت ادراك روايى را فراهم آورد. او نيز، همچون كاسبير، كار را با اين مبناى پديدارشناختى آغاز مىكند كه تماشاگرى بايد بر پايه «ساختارها و پراگماتيكِ(pragmatics) تجربه وجودى» استوار شود؛ اما او در عينحال فضايى به نوعى «پديدارشناسى نشانهشناختى» اختصاص مىدهد كه «دلالتگرى و دلالت يا معنا را امورى درونماندگار و دادهشده در خود تجربه تلقى مىكند» (ص 6-7).15 سوبچاك به عوض توصيف ادراك روايى به مثابه امرى كه منحصراً به يارى تعالى] يا فراتررفتن از ادراك بىواسطه فيلم [از طريق تصاوير نئوماتيك تحقق مىيابد، نوعى الگوى ديالوگى از تجربه سينمايى را بهپيش مىكشد: تماشاگران درگير نوعى بدهبستان، يا نوعى ميانكنش، با فيلم مىشوند.
اين ديالوگ، در وهله نخست، به لطف وجود همبستگى (correlation)ميان ماهيت فيلم و اصليترين ويژگيهاى پديدارشناختىِ تجربه، ممكن مىشود. او، با رجوع به پديدارشناسىِ ادراكِ مرلوپونتى، به وجود چيزى در تجربه ادراكى پى مىبرد كه مرلوپونتى آن را يك chiasmusيا نوعى برگشتپذيرىِ ديالكتيكى ميان حسكردن جهان و بيان جهان به منزله امرى با معنا، مىناميد (ص 4). به اعتقاد سوبچاك، فيلم نيز بينندگان را با همين برگشتپذيرى ديالكتيكى روبهرو مىسازد. بينندگان هم با بازنمايى كنشهاى ادراكى نهفته در مشاهده يك جهان روايى رو در رو مىشوند، و هم با تعيين حدود آن جهان به شيوهاى بيانى (ص 191). به عبارت ديگر، فيلم بيننده را با تجربهاى زنده مواجه مىكند كه در بازنمايى خود معادل حركتى متوالى بيان ادراك و بيان است. تجربه سينمايى با سودجستن از رابطه ادراكى خود بيننده با جهانِ زيستشده، تماشاگر را دخيل فرايندى ديالكتيكى مىكند كه طى آن ادراك و بيان متناوباً جابهجا مىشوند.
دومين دليل سوبچاك براى دفاع از يك الگوى ديالوگى مبتنى بر نقش جسم يا تن در ادراك است. به پيروى از نظر مرلوپونتى در جهت رد آگاهىِ نامتجسم (disembodical)و خصوصىِ دكارتى و دفاع او از مركزيتِ رابطه ادراكى و جمعىِ جسم با جهان، سوبچاك نيز نقشى حياتى براى ادراك متجسم در تماشاگرى فيلم قائل مىشود. نكته مركزى در اين ادراك، همچون هر نوع ادراك ديگر، تصوير خودنگرى است كه سوژه از درككردنِ جسم خويش در تماس با جهان دارد (ص 124). فيلم به لحاظ ممكنساختن دسترسى بيننده به يك جهان روايى با معنا و به ادراك آن جهان روايى، با سوژه متجسم (جمعى) رابطهاى دارد مشابه رابطه ادراكى اين سوژه با جهان زيستشده (ص 219). سوبچاك در تأييد اين همبستگى يا رابطه مضاعف، استدلالى استعلايى ارائه مىدهد كه مىكوشد نشان دهد ماهيت ادراك در مقام امرى متجسم ضرورتاً متضمن آن است كه نه فقط خود ما بلكه فيلم نيز با جهانِ ادراكشده رابطهاى متجسم داشته باشد. به گفته او:
سينما بيش از آن كه صرفاً ديدن (vision)مكانيكى را جايگزينِ ديدن بشرى كند، به صورت مكانيكى چنان عمل مىكند كه ساختار برگشتپذيرِ ديدن بشرى خود مرئى و ديده مىشود، يعنى همان نظام «بصرى / مرئى» (visual / visible)كه علاوه بر ابژههاى جاگرفته در جهان (enworlded) ضرورتاً متضمن سوژههاى متجسم (embodied)و ادراكگر نيز هست (ص 289).
طبق استدلال او، اگر فيلم ماهيتاً ادراكى باشد، بايد سوژهاى تجربهكننده (مطمئناً نه يك فرد انسانى) وجود داشته باشد تا پايه و مبناى آن تجربه را تشكيل دهد. سوبچاك در اينجا بر اين نكته تأكيد مىگذارد كه دائر بر اين كه فيلم واجد يك «تنِ زيستشده» است، معادل كاربرد نوعى زبان مجازى يا استعاره نيست. او صراحتاً مىگويد: اصطلاح جسم يا تنِ فيلم واجد معنايى تجربى، و نه استعارى، است (ص xviii ). نظرى كه او مطرح مىكند بسى قويتر و ريشهاىتر از اين كليشه مجازى است كه دوربين فيلمبردارى شبيه چشم است يا آن كه دستگاه و لوازم فيلمبردارى همچون يك سوژه ناظر عمل مىكند.
تنِ زيستشدهاى كه به فيلم نسبت داده مىشود، پايهاى براى رابطه ديالوگى ميان فيلم و تماشاگر فراهم مىآورد. وقتى سوبچاك مدعى مىگردد كه تماشاگر وارد رابطهاى ديالوگى با فيلم مىشود، منظور صريح و غيرمجازى او آن است كه نوعى فرايند ارتباطى متقابل ميان دو تنِ زيستشده، يعنى تماشاگر و فيلم، تحقق مىيابد. بر طبق اين توصيف مشاركتى از پديده تماشاگرى، نقش بيننده بسى فعالتر از نقش منفعلى تلقى مىشود كه الگوى آلتوسرى ـ لاكانى به بيننده نسبت مىدهد. بر اساس توصيف آلتوسرى ـ لاكانى تماشاگر توسط فرايندهايى ناخودآگاه به مثابه يك سوژه موهوم و منسجم برپا مىشود، يا با استفاده از رمزهاى ايدئولوژيك به عنوان يك جايگاهِ سوژه (subject position)در محدوده متن استقرار مىيابد. از اين ديدگاه، تماشاگرى نوعى فرايند مونولوگى يا مبتنى بر تكگويى است كه در آن متن «سخن مىگويد» و بيننده فقط دريافتكننده است.
در نظر سوبچاك تماشاگر آنقدر آزاد و مستقل هست كه بتواند بدهبستانى انتقادى با فيلم را بهراه اندازد. تماشاگر مىتواند بيانِ ادراكىِ يك فيلم را بپذيرد و يا آن را تحسين و تصديق كند، ولى او در عينحال مىتواند تصوير را به چالش كشد. بدينترتيب، مبنايى نظرى وجود دارد كه به همه فيلمها، حتى قراردادىترين و غيرتأملىترينِ آنها، رخصت مىدهد تا به منزله عرصهاى براى بروز برخوردهاى انقادى و «قرائتى مخالف جريان رايج» عمل كنند. او به تأكيد مىگويد:
پديدارشناسى، در قياس با روانكاوى، به شيوهاى كمتر برنامهريزىشده، امكان تحقق قرائتى انتقادى از كنشِ سينمايى واقعى را فراهم مىآورد، قرائتى كه مىتواند هم به ملاحظات مربوط به فيلمهاى خاص و هم به نكات مربوط به تماشاگران خاص بپردازد، آن هم نه بر حسب ساختارهاى روانى و متعينِ هويتيابى بلكه بر حسب كنشهاى وضعى، حركتى، و مكانى كه به هر دو صورتِ عينى و دروننگرانه زيسته شدهاند (ص 161).
بدينسان، فضايى مفهومى در محدوده چارچوبى پديدارشناختى گشوده شده است كه اجازه مىدهد كنشهاى معطوف به فهم روايى مورد پژوهش قرار گيرند، كنشهايى كه در نگرشهاى تماشاگر نمود مىيابند و به نحوى نشانهشناختى در فيلمهاى خاص حك و ثبت مىشوند.
پروژه سوبچاك در مورد يك پديدارشناسىِ نشانهشناختى متكى بر انسجام و قدرت اقناعىِ مفهومِ «تنِ زيستشده» فيلم است. تنِ زيستشده، در مقام توصيفى از نقش فعالِ فيلم، بسيارى از باورهاى عادى ما در مورد تنها و رفتار آنها در جهان را به چالش مىكشد. قبل از هر چيز، تنِ فيلم يك تنِ تكنولوژيك است (ص 167) كه با دوربين يكى نيست (ص 133)، ولى واجد اندامهايى همچون دوربين است (ص 222). در يك مقطع سوبچاك اين تن را حتى به منزله يك "cyborg"مشخص مىسازد (ص 163). در عينحال اين تن در قصديت آگاهانه خود امرى ذهنى است، زيرا ذىشعور، خودانگيخته، و خودآيين است (ص 285)، و حتى نوعى آزادى متعالى (transcendent)از خود بروز مىدهد (ص 246). البته چنين مجموعه ناسازگارى از صفات غالباً براى تعريف وجود شخصى و متجسم خود ما به كار مىرود. وليكن، اگرچه سوبچاك مدعى است كه تنِ فيلم «حياتى ادراكى را پيشروىِ ما مىزييد كه خويشاوند حيات خود ماست» (ص 212)، هيچ نوع موجود زندهاى از ايندست در فيلم ثبت نشده است. فيلمها فقط مىتوانند حيات ادراكىِ انسانى را شبيهسازى كنند؛ آنها به ادراك تجسم نمىبخشند مگر به منزله يكى از آثارِ فرايند تكنيكىِ فيلمسازى و فرافكنى.
مسأله ديگرى كه به انتساب نوعى تن به فيلم مربوط مىشود، درونماندگارى آن است. زيرا سوبچاك نيز تصديق مىكند كه تنِ فيلم نمىتواند خود را به تماشاگر به منزله عاملى مقتدر نشان دهد كه تعيين مىكند چه چيزى بر پرده سينما مرئى است. زمانى كه دوربين در آينه نمودار مىشود يا ميكروفون داخل كادر تصوير مىشود، بيننده فقط حضور ابژهاى ديگر را در جهانِ پرده مشاهده و تجربه مىكند، نه حضور عامل ارائهدهنده آن تجربه را. همانطور كه خود سوبچاك در نقد فيلم بانو در درياچه به درستى مىگويد، اين فيلم در چنين مكانى فيلمبردارى شده است تا تجربه قهرمان فيلم در هيأت اين مكان تشخصِ سينمايى يابد، ولى تنها حاصل كار برجستهشدن «واگرايى ميانِ تنِ فيلم و تن انسانى است» (ص 244). در واقع نمىتوان نقش فعال فيلم را به نحوى قانعكننده به منزله يك جسم يا تن بازنمايى كرد. بنابراين اگر تنِ زيستشده فيلم يك مقوله يا مفهوم تجربى است، شواهد تجربىِ دال بر وجود آن كداماند؟
اگرچه سوبچاك به صورتى گذرا به اين نكته اشاره مىكند كه فضاى بيرون از پرده «موءيد وجود تنِ فيلم است، هرچند به نحوى حدوداً مسألهدار»، اما دستيابى به اين جلوه از مكانِ روايى فيلم اصولاً نيازمند وجود نوعى تن فيلم نيست. دعوى او در مورد وجود تنِ فيلم مبتنى بر بنيادهاى استعلايى است: مقولهاى ضرورى براى تبيينِ نمايش و ارائه تجربه زيستشده] آدميان [توسط فيلم. با اينحال، تن فيلم، به عنوان پيشفرضى براى معنادارساختن تجربه ما از سينماى روايى، چيزى را در متن فيلم ثبت مىكند كه براى تبيين بهتر آن بايد به فرايندهاى شناخت بشرى متوسل شد. اما سوبچاك با تشخص عينى و مستقلبخشيدن به تماشاگرى، صرفاً بسيارى مسائل جالب توجه را حلشده مىانگارد، مسائلى مربوط به فرايندهاى شناختى و باورهاى نهادينهشدهاى كه به تماشاگران اجازه مىدهند فيلمها را بر حسب تجربه خودشان تجربه و درك كنند.
اين دو كتاب، اگر همراه با هم خوانده شوند، پاسخى كافى به اين دعوى ارائه مىدهند كه پديدارشناسى يك نظريه انتقادى منسوخ و سادهلوحانه است، نظريهاى كه بنيانهاى پيچيده و ايدئولوژيكِ واكنش ما به بازنمايى سينمايى را تشخيص نمىدهد. اين دو كتاب، به واسطه غناى نظرى، عمق استدلال، و جهتدهىِ مجدد به نظريه فيلم، دخالتى مثبت در مبحث تماشاگرى فيلم محسوب مىشوند. كاسبير و سوبچاك نشان مىدهند كه پديدارشناسى چگونه مىتواند راه را به سوى پژوهشى گسترده در باب ماهيت تماشاگرى و بازنمايى سينمايى باز كند. آن دو همچنين شيوههايى را صورتبندى مىكنند كه از طريق آنها نظريه رايج به شيوهاى منظم ماهيت آن تجربه را سوءتعبير كرده است. اين دو موءلف به واسطه جهتگيريهاى پديدارشناختى متفاوتشان (كاسبير به پيروى از هوسرل و سوبچاك به پيروى از مرلوپونتى) زمينهاى براى تحقق بحثى زنده و مستمر در باب تماشاگرى فيلم و بازنمايى سينمايى فراهم مىآورند. آثار آن دو نقشى موءثر در احياى يك برنامه پژوهشى سركوب و فراموششده ايفا مىكند: برنامه پژوهش در باب تجربه ما از فيلم. اين آثار همچنين ما را وامىدارند به نحوى عميقتر در اين باره انديشه كنيم كه به هنگام تماشاى فيلم به واقع مشغول چه كارى هستيم.
اين مقاله ترجمهاى است از :
Kevin Sweeney, "Re-emergence of Phenomenological Theories of Film", in Film Culture [Journal], 1999, vol. 3.
1. دادلى آندرو در Concepts in Film Theory (New York: O. U. P. 1986) تنش ميان نسبت پديدارشناختى و جريان رو به رشدِ نظريههاى نشانهشناختى فيلم را توصيف مىكند.
2. Allan Casebier, Film and Phenomenology: Toward a Realist Theory of Cinematic Representation (New York: Cambridge University press. 1991).
3. Vivian Sobchack, The Address of the Eye: A Phenomenology of Film Experience (Princeton University press, 1992).
4. ارجاعات بعدى به اين دو كتاب در داخل خود متن در ميان پرانتز مشخص شده است.
5. در نظريه فيلم، تمايز رئاليست / ايدئاليست معمولاً يك تمايز هستىشناختى است: مسأله مورد بحث وجود خود روايت است، اين كه متن چيزى ايدئال را بازنمود مىكند يا آن كه روايت صرفاً واجد وجودى اسمى (nominal) است. كاسبير اين دوگانگى را تأييد مىكند. بر طبق استدلال او نشانهشناسى مابعد ساختگرا نسبت به متن موضعى نوميناليست دارد. موضع خود كاسبير آن است كه تماشاگر به يك ابژه ايدئال دسترسى دارد.
6. "The Ontology of the Photographic Image" (1945), in What Is Cinema? vol. I, (University of California, 1967), p.6.
7. Ibid, p.14.
8. هيولى يا hyle واژهاى است يونانى به معناى «چوب» كه در فلسفه ارسطو و فلسفه اسلامى براى اشاره به ماده تجربه در تقابل با صورت آن به كار مىرود. هوسرل در كتاب افكار، با تشريح دلايل انتخاب اين اصطلاح، از آن براى اشاره به محتواهاى حسى نظير دادههاى مربوط به رنگ، لمس، صدا و غيره سود مىجويد. به گفته او عناصر هايلتيك «مادههاى بدون صورت»اند در تقابل با «صورتهاى غيرمادى». براى توضيح بيشتر ر.ك به :
Edmund Husserl, Ideas: General Introduction to pure Phenomenology (New York, The Humanities press, 1967) pp.246-257.
9. واژههاى نوئسيس (noesis)و نوئما (noema)كه هر دو از واژه يونانىnous ، به معناى آگاهى يا عقل، مشتق مىشوند، در پديدارشناسى هوسرل براى اشاره به كنش آگاهى و موضوع آگاهى به كار مىروند. از ديد هوسرل نوئما يعنى موضوعِ (ادراك، خاطره، خيال...) آگاهى آنگونه كه بر ما ظاهر مىشود. براى آشنايى بيشتر با معناى پديدارشناختى اين مفاهيم ر.ك به: آلفرد شوتز، «چند مفهوم اصلى پديدارشناسى»، ترجمه ى. اباذرى، در فصلنامه فرهنگ، كتاب يازدهم (ويژه پديدارشناسى 1 )، پاييز 1371. ــ م.
10. "Ideological Effects of the Basic Cinematographic Apparatus", in Movies and Methods. vol. 2, p.540.
11. ريچارد ولهايم نيز نظريه نشانهشناختى در باب درك ما از نقاشى فيگوراتيو را مورد نقد قرار مىدهد. ر.ك به:
R. Wollheim, Painting as Art (Princeton University press, 1978), p.77.
12. براى شرحى موجز و روشن از اين مفاهيم رجوع كنيد به:
Edward Branigan, Narrative Comprehension and Film (New York, Routledge) p.37.
13. كاسبير به اين دعوى بوردول اشاره مىكند كه «فيلم داستان را بازگو نمىكند... بلكه تماشاگر را ترغيب مىكند تا داستان را بر اساس syuzhet ، سبك، و بسيارى شكلوارههاى ديگر، بسازد»:
Ozu and the Poetics of Cinema (Princeton University press, 1908), p.73.
14. David Bordwell, Making Meaning: Inference and Rhetoric in the Interpretation of Cinema (Cambridge, MA, Harvard University press, 1989).
15. سوبچاك پديدارشناسى نشانهشناختى خود را بر اساس ايدههاى ريچارد لانيگان (R. Lanigan) بسط مىدهد.