| مجلات >ارغنون>شماره 23 |
نوشته جان استورى
ترجمه حسين پاينده
مطالعه درباره فيلم منشأ طيف گستردهاى از نظريهها و روشهاى تحليلى بوده است. فيلم را بر حسب اين موضوع مطالعه كردهاند كه به منزله شكلى از «هنر»، واجد چه توانمنديهاى بالقوهاى است؛ همچنين فيلم را بر حسب تاريخ آن مطالعه كردهاند، تاريخى كه به صورت برهههايى از يك «سنت ريشهدار» بازگفته شده است؛ يا بر حسب اينكه مهمترين فيلمها و هنرپيشههاى مشهور و كارگردانان كدام بودهاند. فيلم را از نظر فنّاورىِ بىثباتِ توليد آن مورد بررسىِ تحليلى قرار دادهاند. برخى نظريهپردازان، فيلم را به منزله مصداقى از «صنعت فرهنگسازى» تقبيح كردهاند. برخى ديگر نيز فيلم را به عنوان حوزه اصلىِ توليد ذهنيت فردى و هويت ملّى مورد بحث قرار دادهاند. ليكن مقاله حاضر در پى معرفى تحولات اخير در مطالعات فيلم نيست و حتى شرحى از مطالعه در خصوص فيلمهاى عامّهپسند نيز ارائه نمىدهد، بلكه هدفى محدودتر دارد كه عبارت است از بررسى مجموعهاى از مهمترين برهههاى رابطه مطالعه درباره فيلم و پيدايش مطالعات فرهنگى.
در دهه 1970، در مطالعات فرهنگى وجه تمايز روشنى بين مطالعه «متون» و مطالعه «فرهنگهاى زيستشده» ايجاد گرديد. اگر قرار بود درباره متون مطالعه شود، آنگاه روش تحليل قطعاً ساختارگرايى بود. در نتيجه، پژوهش درباره فيلم در مطالعات فرهنگى صرفاً از طريق ساختارگرايى انجام مىشد. در سال 1975، دو منبع مهم در زمينه ساختارگرايى و فيلم منتشر شدند: يكى كتاب ششلولها و جامعه نوشته ويل رايت(2)، و ديگرى مقاله لورا مالوى(3) با عنوان «لذت بصرى و سينماى روايى». شالوده منبع اول، ساختارگرايى كلاسيك است، اما نوشته دوم را بايد نخستين كاوش جدى در خصوص پساساختارگرايى و فيلم دانست.
ساختارگرايى روشى نظرى است كه در آراء زبانشناس سوئيسى فردينان دو سوسور ( 1974 ) ريشه دارد. سوسور زبان را متشكل از دو جزء مىداند، دو جزئى كه مجموعاً پيكره سومى را به وجود مىآورند. هنگامى كه من كلمه «گربه» را مىنويسم، حاصل اين كار صورت نوشتارىِ «گربه» است اما همچنين تصور يا تصوير ذهنىِ گربه (يعنى حيوانى چهارپا از خانواده گربهسانان) را نيز برايم ايجاد مىكند. سوسور آن صورت نوشتارى را «دال» و تصويرِ ذهنىِ حاصل از آن را «مدلول» مىنامد. دال و مدلول در تركيب با هم «همچون دو روى يك صفحه كاغذ) «نشانه» را به وجود مىآورند. به اعتقاد سوسور، ميان دال و مدلول رابطهاى دلخواهانه وجود دارد. به بيان ديگر، واژه «گربه» واجد هيچ كيفيت گربهمانندى نيست و هيچ دليل خاصى وجود ندارد كه چرا دال «گربه» بايد مدلول «گربه» (حيوان چهارپاى گربهسان) را به ذهن متبادر كند. رابطه ميان اين دو صرفاً حاصل عرف يا توافق فرهنگى است. دالِ «گربه» مىتوانست عيناً مدلول «سگ» (يعنى حيوانى چهارپا از خانواده سگسانان) را ايجاد كند. سوسور استدلال مىكند كه معنا نتيجه تطابق ماهوىِ دال و مدلول نيست، بلكه از تفاوت و رابطه اين دو به وجود مىآيد. دال «گربه» به اين سبب به معناى مدلول «گربه» است كه اين دالِ مثلاً «سُرمه» يا «سفره» يا «گفته» نيست. از نظر سوسور، زبان نظامى از تباينها و تقابلهاست.
بنا بر آنچه گفته شد، سوسور معنا را حاصل فرايندى از تركيب و انتخاب واژگان مىداند. زبان واقعيتى پيشينى را منعكس نمىكند، بلكه دسترسىِ ما به واقعيت را سامان مىبخشد و برمىسازد. به همين دليل، زبانهاى مختلف به شكلهايى نايكسان جهان پيرامون ما را سامان مىدهند و برمىسازند. گفته مىشود كه اسكيموها بيش از پنجاه كلمه براى توصيف برف دارند. لذا، اگر يك اسكيمو و يك فرد اروپايى در كنار يكديگر نظارهگر منظرهاى برفگرفته باشند، در واقع ادراك بصرىشان از آن صحنه كاملاً متفاوت خواهد بود. ساختارگرايان از اينجا چنين نتيجه مىگيرند كه نحوه مفهومپردازى ما درباره جهان پيرامونمان نهايتاً به زبانى بستگى دارد كه با آن سخن مىگوييم و نيز به طريق اولى به فرهنگى كه در آن زندگى مىكنيم. بدينترتيب، آن معناهايى كه زبان براى ما امكانپذير مىسازد، نتيجه برهمكنش شبكهاى از روابط ميان تركيب و انتخاب واژگان يا به عبارت ديگر نتيجه مشابهت و تفاوت واژگان است. معنا را نمىتوان با استناد به واقعيتى خارج از زبان تبيين كرد. چنان كه سوسور به تأكيد اشاره مىكند، «در زبان فقط تفاوت وجود دارد و نه هيچگونه ايجاب... زبان واجد انديشه يا آوايى نيست كه پيش از نظام زبانى وجود داشته است، بلكه صرفاً تفاوتهاى مفهومى و آوايىاى دارد كه از آن نظام سرچشمه گرفتهاند» ( 120:1974 ).
سوسور قائل به تقسيمبندى ديگرى هم بود كه نقشى بنيانى در پيدايش ساختارگرايى ايفا كرد: تقسيمبندى زبان به «لانگ» [ يا «زبان» [و «پارول» [ يا «گفتار» ] . منظور از «لانگ» نظام زبان ــ يا قواعد و عرفهاى ساماندهنده آن ــ است. به سبب همين قواعد و عرفها زبان را نهادى اجتماعى مىدانيم. منظور از «پارول» گفتههاى منفرد ــ يا استفاده فرد از زبان ــ است. براى روشنشدن اين تمايز، سوسور زبان را به بازى شطرنج تشبيه مىكند. در شطرنج مىتوان بين قواعد بازى و تحقق آن قواعد به صورت حركت مهرهها تمايز گذاشت. بدون مجموعه قواعد شطرنج («لانگ») نمىتوان عملاً شطرنج بازى كرد؛ در واقع، صرفاً هنگامى كه عملاً شطرنج بازى مىكنيم («پارول») اين قواعد آشكار مىگردند. ساختارِ همگون است كه عملكردِ ناهمگون را ميسر مىسازد.
ساختارگرايى كه شيوهاى از تحليل فرهنگى است، دو انديشه بنيادين را از آراى سوسور به عاريت گرفته است. نخست توجه به روابط زيرساختىِ متون و رفتارهاى فرهنگى (يا، به عبارتى، آن دستور زبانى كه ايجاد معنا را امكانپذير مىكند)؛ دوم اين ديدگاه كه معنا همواره نتيجه برهمكنش انتخاب و تركيب عناصر زبانى است، انتخاب و تركيبى كه زيرساخت زبان آن را ممكن مىگرداند. به سخن ديگر، ساختارگرايان متون و رفتارهاى فرهنگى را به منزله پديدههايى مشابهِ زبان مطالعه مىكنند. موضوع مورد علاقه تحليلگران ساختارگرا، قواعد زيرساختىِ متون و رفتارهاى فرهنگى است. از اينرو، ساختارگرايان، مىكوشند تا قواعد و عرفهاى («لانگ») توليد معنا (ها) («پارول») را كشف كنند.
مردمشناس فرانسوى كلود لوى ـ استراوس در تحليل خود از اسطوره «بدوى» ( 1968 ) ادعا مىكند كه در پس ناهمگونىِ بارزِ اسطورهها، مىتوان ساختارى همگون يافت. به بيان ديگر، اسطورهها سازوكارى شبيه به زبان دارند. از اين منظر، وظيفه مردمشناسان عبارت است از كشف «دستور زبانِ» زيرساختىِ اسطورهها، يعنى كشف آن اصول و قواعدى كه معنادارشدن اسطورهها را امكانپذير مىسازند. بنا به استدلال استراوس، ساختار انواع اسطوره بر «تقابلهاى دوگانه» استوار است. معناى اين اسطورهها از تقسيمكردن جهان به مقولههاى ناسازگار حاصل مىشود، مقولاتى از قبيل: خام / پخته، فرهنگ / طبيعت، مرد / زن، سياه / سفيد، خوب / بد و ما / آنها.
به گفته استراوس، همه اسطورهها كاركرد اجتماعى ـ فرهنگىِ مشابهى دارند كه عبارت است از حل معجزهآساى مشكلات و تضادهاى جامعه. وى اعتقاد دارد كه «انديشه اسطورهاى همواره ابتدا به تقابلها وقوف مىيابد و سپس به حل آن تقابلها گذار مىكند... هدف اسطوره عبارت است از فراهمآوردن الگويى منطقى كه قادر به فائقآمدن بر يك تناقض باشد» ( 228، 224:1968 ). از اين منظر، اسطورهها عبارتاند از داستانهايى كه در مقام يك فرهنگ براى خودمان بازمىگوييم تا تناقضها را برطرف كنيم و جهان هستى را تبيينپذير و لذا درخور زندگى سازيم.
در كتاب ششلولها و جامعه، ويل رايت رهيافت ساختارگرايى را (هم با استفاده از آراى سوسور و هم با استفاده از انديشههاى لوى ـ استراوس) به منظور تحليل فيلمهاى وسترنِ هاليوود به كار مىگيرد. هدف كلىِ او عبارت است از «نشاندادن اينكه اسطورههاى يك جامعه چگونه از طريق ساختارهايشان نوعى نظم مفهومى را به اعضاى آن جامعه القا مىكنند» ( 17 ). وى به ويژه در پى اثبات اين موضوع است كه فيلم وسترن «نوعى مفهومپردازى از اعتقادات اجتماعى آمريكاييان را به نمايش مىگذارد كه به لحاظ نمادين ساده است اما بسى عمق دارد» ( 23 ).
به گفته رايت، فيلم وسترن سه مرحله تكامل را پشتسر گذاشته است: مرحله «كلاسيك» (كه شكلى به نام «انتقامجويى» را شامل مىشود)، مرحله «مضمون انتقال» و مرحله «حرفهاى». به رغم گوناگونىِ شكلهاى مختلف اين ژانر سينمايى، رايت مجموعهاى بنيادين از تقابلهاى ساختاربخش را در فيلم وسترن مشخص كرده است كه عبارتاند از:
| خودىها | بيگانهها |
| نيكسرشت | بدسرشت |
| قوى | ضعيف |
| تمدن | برهوت ( 49 ) |
ليكن رايت اصرار مىورزد (و با اين اصرار از نظريه لوى ـ استراوس فراتر مىرود) كه فهم كامل معناى اجتماعىِ يك اسطوره نه فقط در گرو تحليل ساختار تقابلهاى دوگانه آن، بلكه همچنين در گرو تحليل ساختار روايىِ آن اسطوره است و اين ساختار روايى نيز چيزى نيست مگر «پيشرفت وقايع و حلشدن تعارضها» ( 24 ). فيلم وسترن «كلاسيك» به شانزده «كاركردِ» روايى تقسيم مىگردد:
1 ـقهرمان فيلم وارد يك گروه اجتماعى مىشود.
2 ـاعضاى آن جامعه قهرمان را نمىشناسند.
3 ـمعلوم مىشود كه قهرمان از توانمندىِ منحصربهفردى برخوردار است.
4 ـاعضاى جامعه بين خودشان و آن قهرمان تفاوتى را تشخيص مىدهند؛ قهرمان از جايگاهى خاص بهرهمند مىگردد.
5 ـجامعه قهرمان را به طور كامل در خود نمىپذيرد.
6 ـبين منافع آن جامعه و افراد شرور تعارضى وجود دارد.
7 ـافراد شرور قدرتمندتر از جامعهاند؛ جامعه ضعيف است.
8 ـقهرمان با يكى از افراد شرور رابطهاى بسيار دوستانه يا توأم با احترام دارد.
9 ـافراد شرور جامعه را تهديد مىكنند.
10 ـ قهرمان از درگيرساختن خويش در اين تعارض امتناع مىورزد.
11 ـ افراد شرور براى يكى از دوستان قهرمان ايجاد خطر مىكنند.
12 ـ قهرمان با افراد شرور وارد مبارزه مىشود.
13 ـ قهرمان افراد شرور را شكست مىدهد.
14 ـ جامعه از تهديدات افراد شرور رهايى مىيابد.
15 ـ جامعه قهرمان را در خود مىپذيرد.
16 ـ قهرمان جايگاه خاص خود را از دست مىدهد يا از آن چشم مىپوشد. ( 9-48 )
در وسترن كلاسيك، قهرمان و جامعه براى مقابله با افراد شرور (موقتاً) با يكديگر همپيمان مىشوند و افراد شرور همچنان خارج از جامعه باقى مىمانند. در وسترنهاى «مضمون انتقال» (كه به ادعاى رايت پلى هستند بين وسترن كلاسيك ــ يعنى نوع فيلم غالب در دهه 1930 و 1940 و 1950 ــ و وسترن حرفهاى، يعنى نوع فيلم غالب در دهه 1960 و 1970 ) تقابلهاى دوگانه معكوس مىگردند و ما نظارهگر مبارزه قهرمانى مىشويم كه بيرون از جامعه است و با تمدنى قدرتمند اما فاسد و فاسدكننده مىستيزد.
| قهرمان | جامعه |
| بيرون از جامعه | داخل جامعه |
| نيكسرشت | بدسرشت |
| ضعيف | قوى |
| برهوت |
تمدن ( 165 ) |
علاوه بر اين، بسيارى از كاركردهاى روايى نيز در اين نوع وسترن (يعنى وسترنهاى «مضمون انتقال») وارونه مىگردند. قهرمان به جاى اينكه بيرون از جامعه باشد، در ابتدا عضو محترمى از آحاد آن جامعه است. ليكن متعاقباً معلوم مىشود كه «شرور» واقعى كه با قهرمان و افراد بيرون از جامعه و تمدن تخالف مىورزد، خودِ جامعه است. قهرمان به سبب حمايت از افراد بيرون از جامعه و تمدن و نهايتاً همپيمانى با آنها، خود از درون جامعه به بيرون آن، يا از تمدن به برهوت، گذار مىكند. ليكن سرانجام جامعه بسى نيرومندتر از آن است كه افرادِ بيرون از آن بتوانند شكستش دهند و آنان در پايان مقهور قدرت جامعه مىشوند. لذا يگانه چارهشان، فراركردن به برهوت است.
رايت با استناد به نظريه كمابيش كاهندهاى درباره تناظر (نظريهاى كه در واقع صلابت رهيات او را به ميزان زيادى تضعيف مىكند)، مدعى مىشود كه هر يك از انواع فيلم وسترن با يكى از برهههاى متفاوتِ توسعه اقتصادىِ آمريكا تناظر دارد: «طرح فيلمهاى وسترن كلاسيك با تكوين فردگرايانه جامعه ــ كه شالوده اقتصاد آزاد است ــ تناظر دارد... طرح وسترنهاى «انتقامجويى» گونهاى از اين نوع فيلم است كه بازتابانيدن تغيير در اقتصاد آزاد را آغاز مىكند... طرح وسترنهاى «حرفهاى» نشاندهنده تكوين جديد جامعه است، تكوينى كه با ارزشها و نگرشهاى ذاتىِ اقتصاد برنامهريزىشده و جمعى تناظر دارد» ( 15 ). هر يك از انواع فيلمهاى وسترن مبيّن اسطوره خاصى درباره تحقق «روءياى آمريكايى» است:
طرح وسترنِ كلاسيك نشان مىدهد كه براى دستيابى به ارزشهايى انسانى مانند دوستى و احترام و وقار، بايد خويشتن را از ديگران جدا سازيم و از توانايىِ خود به عنوان فردى مستقل براى تقويت آن ارزشها استفاده كنيم. وسترنِ «انتقامجويى»... سازگارىِ فرد و جامعه را مىكاهد، بدينترتيب كه نشان مىدهد نيل به احترام و عشق در گرو جداساختن خويشتن از ديگران، مبارزه انفرادى با انبوه دشمنانِ قدرتمند و در عينحال تلاش براى ازيادنبردن و بازگشت به ارزشهاى لطيفتر ازدواج و فروتنى است. وسترنهاى «مضمون انتقال» با هموارساختن راه پيدايش ارزشهاى اجتماعى جديد، نشان مىدهند كه برخوردارى از عشق و اُنس براى كسى امكانپذير است كه راسخانه و شرافتمندانه در برابر تعصب و جهالتِ جامعه ايستادگى مىكند و در اين راه انزواى اجتماعى را به جان مىخَرد. سرانجام طرح «حرفهاى» در فيلمهاى وسترن... نشان مىدهد كه همنشينى و احترام را صرفاً از راه تبديلشدن به متخصصى كاردان مىتوان به دست آورد، متخصصى كه به نخبگان حرفهاى ملحق مىشود، هر كارى را مىپذيرد و فقط به يكپارچگىِ گروه توجه دارد و نه ارزشهاى اجتماعى و همگانى متعارض [ با ارزشهاى گروهِ خودش ] . ( 7-186 )
پساساختارگرايان اين نظر را قبول ندارند كه معناى يك متن يا رفتار فرهنگى را نهايتاً ساختارهاى بنيانىِ آن متن يا رفتار معين مىكنند. به اعتقاد ايشان، معنا همواره در يك فرايند است، يا به عبارتى معنا وقفهاى موقت در جريان دائمىِ احتمالات است. برخلاف سوسور كه شالوده زبان را رابطه بين دال و مدلول و نشانه مىپنداشت، در نظريههاى پساساختارگرايى وضعيت پيچيدهتر از اين است. طبق اين نظريهها، دال موجد مدلول نيست، بلكه هر دال صرفاً دالهاى ديگرى را به وجود مىآوَرَد. در نتيجه، معنا امرى بسيار بىثبات است كه به عبارتى همواره هم حاضر و هم غايب است. ژاك دريدا ( 1973 ) به منظور توصيف ماهيت چندتكه نشانه، واژه جديدى ابداع كرده است: "différence" ، كه هم به معناى تعويق است و هم به معناى فرقداشتن. چنانكه پيشتر متذكر شديم، سوسور معناداربودن هر نشانه را ناشى از فرقداشتن آن با نشانههاى ديگر مىداند. دريدا اين مفهوم سوسورى [ تفريق [را اينگونه تكميل مىكند كه معنا همچنين همواره به تعويق مىافتد و هرگز به طور كامل حضور ندارد، بلكه همواره هم حاضر است و هم غايب. براى مثال، اگر بخواهيم معناى يك واژه را در فرهنگ لغت بيابيم، خواهيم ديد كه معنا بىوقفه به تعويق مىافتد، زيرا يك دال به مدلولى مىانجامد كه خود دالى ديگر است. رديابىِ معناى واژهها به اين شكل در فرهنگ لغت، مبيّن تعويق بينامتنى و پايانناپذير معناست، يا ــ به قول دريدا ــ مبيّن «ارجاع نامحدودِ دالى به دال ديگر... و همين امر مانع وقفه در معناى دلالتشده است... نتيجتاً آن معنا خود واجد دلالتى ديگر است» ( 25:1978 ). اين بازىِ پايانناپذيرِ ارجاع دالها به يكديگر صرفاً زمانى موقتاً قطع مىشود كه دال در يك گفتمان يا زمينه گفتار قرار بگيرد. مثلاً اگر من عبارت «خروج از [ شهر [لاسوگاس» را بخوانم يا بشنوم، معناى اين عبارت مىتواند بسيار متفاوت باشد و بستگى به اين دارد كه آيا اين عبارت آغازگرِ يك رمان است يا مصرعى از يك شعر، يا يك عذر، يا يادداشتى در دفتر يادداشت يك مسافر، يا بخشى از شعر يك ترانه، يا مثالى در يك كتاب اصطلاحات روزمره، يا استعارهاى براى پاياندادن به تعهدى بىثمر، يا تابلويى كنار جاده، يا تكگويىِ شخصيتى در يك نمايشنامه، يا بخشى از گفتگوى شخصيتهاى يك فيلم، يا مثالى براى توضيحدادنِ «فرق و تعويق» [différance] . با اينهمه، معنا حتى تحت سيطره كامل گفتمان و زمينه گفتار نيز قرار ندارد و لذا عبارت «خروج از لاسوگاس» همچنان جزء كوچكى از معانىِ خود در ساير زمينهها را حفظ مىكند. در نتيجه، اگر بدانم كه اين عبارت بخشى از يك ترانه است (ترانهاى با همين عنوان از شريل كرو(4) )، آگاهى من هنگام قرائت اين واژگان از روى تابلوى كنار جاده طنينانداز خواهد شد.
شرح پساساختارگرايانه ژاك لاكان از فرايند رشد سوژه، هم در مطالعات فرهنگى و هم در مطالعات فيلم تأثير فراوانى گذاشته است. لاكان ساختار رشدى را كه فرويد مطرح كرده بود مبناى كار خود قرار مىدهد و از طريق قرائت نقادانه ساختارگرايى، مجدداً آن را تبيين مىكند تا روانكاوىِ پساساختارگرايانه را نظريهپردازى كند. طبق نظريه لاكان، هر يك از ما انسانها سه مرحله معين را در فرايند رشد [ روانى ـ جسمانىِ [خويش از سر مىگذرانيم. وى مرحله نخست را «مرحله آينهاى»، مرحله دوم را بازى «رفتش ـ اينهاش» و مرحله سوم را «عقده اُديپ» مىنامد. در برهه اسطورهاىِ وفور، تمايز روشنى بين سوژه و اُبژه وجود ندارد. به بيان ديگر، بين جنين و مادر وحدتى كامل و تمامعيار برقرار است. اما متعاقباً نوعى «چندپارگى» حادث مىشود، يعنى ارضاى كودك برخلاف زمانى كه در زهدانِ مادر بود، ديگر به طور دائم صورت نمىگيرد، بلكه او به طور متناوب از راه پستانِ مادر ارضا مىشود. براى رويارويى با تجربه چندپارگى و اميد به مهاركردن نيازهايمان، در مقطعى كه لاكان آن را «مرحله آينهاى» مىنامد حس برخوردارى از نَفْس به وجود مىآيد. با نگاهكردن به آينه (خواه يك آينه واقعى و خواه يك آينه خيالى)، شروع به برساختن نَفْس مىكنيم. مرحله آينهاى به برههاى (متصوراً بين شش الى هجده سالگى) اطلاق مىشود كه براى نخستينبار خود را در آينه تشخيص مىدهيم. بر پايه اين تشخيص ــ يا در واقع عدم تشخيص، زيرا در آينه نه خودِ نَفْس بلكه تصويرى از نَفْس را مىبينيم ــ آرام آرام خويشتن را فردى جدا از ساير افراد تلقى مىكنيم. به سخن ديگر، خود را كاملتر و يكپارچهتر از آن مىبينيم كه رشد جسمانىمان عملاً نشان مىدهد. مرحله آينهاى پيشدرآمد برهه ورود به سامانى از فاعليت ذهن است كه لاكان آن را «امر خيالى» مىنامد:
از نظر لاكان، امر خيالى دقيقاً همين قلمرو تصاوير ذهنىاى است كه ما در آن اقدام به همانندسازىِ هويتمان مىكنيم، اما در اين همانندسازيها به ادراك و تشخيصى نادرست از خودمان سوق داده مىشويم. كودك در فرايند رشدش، كماكان اينقبيل همانندسازيهاى خيالى با اُبژهها را ادامه مىدهد و بدينترتيب است كه «خودِ»(5) او شكل مىگيرد. از نظر لاكان، «خود» دقيقاً همين فرايند مبتنى بر خودشيفتگى است كه طى آن ما با يافتن چيزى در جهان پيرامونمان كه مىتوانيم هويتمان را با آن همانند سازيم، حس نَفْسبودگىِ وحدتطلبانه را در خويش تحكيم مىكنيم. (ايگلتون 165:1983 )
در هر تصوير جديد مىكوشيم به زمانى پيش از «فقدان» بازگرديم و خود را در چيزى كه خودمان نيست بيابيم، ليكن هر بار ناكام مىمانيم.
اصطلاح «رفتش ـ اينهاش» را كه لاكان براى دومين مرحله رشد به كار مىبرد، نخستينبار فرويد هنگام مشاهده نحوه بازىكردن نوهاش ابداع كرد. نوه فرويد پس از پرتاب يك قرقره نخ مىگفت «رفتش»، سپس قرقره را با ريسمانى كه به آن بسته شده بود به طرف خود مىكشيد و مىگفت «اينهاش». فرويد اين طرز بازى را بيانى استعارى از نحوه كنارآمدن كودك با غيبت مادر، و قرقره را بازنمودى نمادين از مادر مىدانست كه كودك مىكوشيد بر آن اِعمال سلطه كند. لاكان همين بازنمايىِ نمادين را به ورود كودك به عرصه زبان تعبير مىكند. ما انسانها از طريق زبان وارد عرصهاى مىشويم كه لاكان آن را «امر نمادين» مىنامد. «امر نمادين» سامان فرهنگ است و ما ذهنيت انسانىِ خويش را در همين عرصه كسب مىكنيم. زبانْ برقرارى ارتباط با ديگران را برايمان امكانپذير مىسازد، اما در عينحال حس «فقدان» را نيز در ما تشديد مىكند. استفاده از زبان به ما امكان مىدهد تا خواستهايمان را بيان كنيم، اما بيان اين خواستها نمىتواند حس «فقدان» را در ما التيام دهد بلكه صرفاً اين حس را تشديد مىكند. ورود ما به عرصه زبان و امر نمادين موجب شكافى بين نيازمان به برهه آغازينِ وفور و وعده و عجز زبان [ به اعاده آن برهه [مىشود. هم در اين شكاف است كه ميل سر برمىآوَرَد. در عرصه زبان و از طريق زبان است كه سوژه به سوژه تبديل مىشود: سوژهاى در قلمرو زبان، سوژهاى از زبان و نهايتاً سوژهاى تابع زبان. من صرفاً در عرصه زبان و از طريق زبان مىتوانم «من» باشم. ليكن نبايد از ياد برد كه اين [ «من»شدن [نيز مستلزم پرداخت تاوانى است: لاكان بين فاعل بيانكننده و امر بيانشده تمايز مىگذارد. هنگامى كه «من» سخن مىگويم، همواره با آن «منى» كه از آن سخن مىگويم تفاوت دارم و دائماً به تفاوت و عجز درمىغلطم: «آنگاه كه سوژه در جايى به صورت معنا ظاهر مىشود، در جايى ديگر به صورت چيزى "محوشونده" يا ناپديدشدن تبلور مىيابد» (لاكان 218 : الف 1977 ). بدينترتيب، فاعليت ذهن مستقيماً از فرايندهاى زبان ايجاد مىشود، يعنى اين فاعليت در الگوها و تبيينهاى زبان شكل مىگيرد و دوباره ساخته مىشود و ــ برخلاف پيشفرض شرحهاى «عقلانى» ــ يك امر پيشينىِ ذاتى نيست. سامان نمادين پيش از حياتيافتنِ ما وجود دارد و اين ما هستيم كه هر يك جايگاه خويش را درون آن مىيابيم. فاعليت ذهن ما دقيقاً از همين سامان نمادين نشأت مىگيرد و با اينهمه سامان مذكور همواره خارج از احساس ما درباره حيات است و همانقدر به ديگران تعلق دارد كه به ما. من هنگامى كه با شما سخن مىگويم «من» هستم و هنگامى كه شما خطاب به من سخن مىگوييد به «شما» تبديل مىشوم. از اينجا چنين نتيجه مىگيريم كه احساس ما در مورد فرديت يگانهمان، احساسى كمابيش متزلزل است. به بيان ديگر، چيزى به نام نَفْسِ ماهوى نمىتواند وجود داشته باشد. چنين نَفْسى صرفاً يك داستان ساختگى است كه دل ما را خوش مىكند. زبانى كه بدان تكلم مىكنيم، نه فقط باعث فاعليت ذهنمان است، بلكه همچنين ما سوژههاى فرايندهاى ساختارىِ آن زبان هستيم. ليكن علاوه بر اين موضوع، لاكان اصرار مىورزد كه ضمير ناخودآگاهِ ما نيز از راه تماسى كه با زبان داريم برساخته مىشود. به عبارت ديگر، هم احساس نَفْسبودگىِ ما و هم احساس دگربودگيمان، هر دو از زبانى كه بدان سخن مىگوييم و نيز از مجموعه ارزشهايى فرهنگى كه در زندگى روزمره به آنها برمىخوريم درست مىشوند. زبان است كه به ما امكان مىدهد تا خويشتن را سوژه انگاريم؛ خارج از محدوده زبان هيچ احساسى از نَفْسِ خويش نمىتوانيم داشته باشيم، ليكن در محدوده زبان نيز احساس ما از نَفْس دائماً در حال زايلشدن است، يعنى احساسى است متزلزل و در معرض ازهمگسيختگى.
سومين مرحله رشد [ روانى ـ جسمانى ] ، عقده اُديپ است كه طى آن كودك به تفاوت جنسى پى مىبَرَد. لاكان با اقدامى كاملاً ساختارگرايانه تعبير جديدى از عقده اُديپ بر حسب زبان ارائه مىدهد. از نظر او، خودِ ضمير ناخودآگاه ساختارى همچون ساختار زبان دارد. آنچه نظريه لاكان را از محدوده ساختارگرايى فراتر مىبَرَد، عبارت است از شرح وى درباره ميل. گذار كودك در مرحله عقده اُديپ از امر خيالى به امر نمادين، باعث احاله او از يك دال به دالى ديگر مىشود. خودِ ميل عبارت است از فرايند يا كوشش براى دستيابى به مدلولِ ثابت («ديگرى» يا «امر واقعى»)، مدلولى كه خود همواره در حال تبديلشدن به دالى ديگر است، يا به تعبير لاكان: «لغزيدن بىوقفه مدلول به زير دال» (لاكان 154 : ب 1977 ). در تعريف ميل مىتوان گفت كه ميل عبارت است از عدم امكان پُركردن شكاف ميان نَفْس و ديگرى، يا عدم امكان حصول به آنچه «فاقدش» هستيم. از عقده اُديپ اين «درس» را مىگيريم كه:
كودك در اين مرحله بايد بپذيرد كه هرگز نمىتواند به واقعيت ــ به ويژه بدن نهىشده مادر ــ هيچگونه دسترسىِ مستقيمى داشته باشد. او از دسترسى به اين منبعِ «كامل» و خيالى محروم شده و اكنون در جهانِ «تهىِ» زبان سِير مىكند... دنياى «استعمارىِ» آينه جاى خود را به جهان «مجازىِ» زبان داده است... منظور لاكان از ميل، همين گذارِ بالقوه پايانناپذير از يك دال به دالى ديگر است. ميل كلاً از يك «فقدان» ناشى مىشود و دائماً در پى رفع آن است... ورود به عرصه زبان در حكم جداشدن از آن چيزى است كه لاكان «امر واقعى» مىنامدش، يعنى همان قلمرو دسترسناپذيرى كه همواره خارج از حوزه دلالت ــ يا به عبارتى، خارج از سامان نمادين ــ قرار دارد. ما به ويژه از بدن مادر جدا مىشويم، زيرا پس از بحران اُديپى ديگر هرگز قادر به دستيابى به اين اُبژه گرانمايه نخواهيم بود، هرچند كه تمام عمر خويش را صَرف جستجو براى يافتن آن مىكنيم. در عوض مجبوريم با اُبژههاى جايگزين سر كنيم... همان اُبژههايى كه بيهوده مىكوشيم با توسل به آنها بر شكافى كه در كُنه وجود ما است، سرپوش گذاريم. پياپى از يك جايگزين به جايگزينى ديگر روى مىآوريم، از استعارهاى به استعارهاى ديگر، و هرگز نمىتوانيم آن معرفت به خويشتن و كمال نَفْسِ ناب (ولو ساختگى) را كه در قلمرو خيالى مىشناختيم بازيابيم... طبق نظريه لاكان، اُبژه اوليه ازدسترفته (يعنى بدن مادر) است كه داستان زندگىِ ما را به پيش مىراند و ما را وا مىدارد تا در حركت پايانناپذير مجازىِ ميل، جايگزينهايى براى اين بهشت گمشده بجوييم. (ايگلتون 185، 168، 167 : 1983 )
پس به اعتقاد لاكان، ما از بدو تولد در وضعيت «فقدان» قرار مىگيريم و متعاقباً بقيه عمر را صَرف فائقآمدن بر اين وضعيت مىكنيم. «فقدان» احساسى است كه به شكلهاى گوناگون و در مورد موضوعات مختلف به ما حادث مىشود، ليكن همواره ترجمان غيرقابل بازنمود وضعيت بنيانىِ «فقدان» است. همچنان كه در مراحل رشد بهپيش مىرويم، مىخواهيم كه بر اين وضعيت فائق آييم و هرگاه كه به گذشته مىانديشيم اين اعتقاد را كماكان حفظ مىكنيم كه دوره وحدت با مادر، برهه وفورِ پيش از هبوط به «فقدان» بود. نتيجه اين امر عبارت است از جستجوى پايانناپذير براى يافتن برهه خيالىِ وفور. به عقيده لاكان، اين جستجويى است براى يافتن آنچه وى «اُبژه كوچك ديگرى» مىنامد؛ جستجويى بىپايان براى اُبژهاى ناموجود كه دلالت بر برههاى خيالى در زمان دارد. ما با توسل به مجموعهاى از جايگزينهاى يك جايگزين، خود را تسلى مىدهيم.
مقاله لورا مالوى ( 1975 ) از برخى جهات كوششى است براى دخل و تصرف در روانكاوىِ پساساختارگرايانه لاكان به منظور نقد فمينيستىِ فيلم. وى با استفاده از نظريات لاكان، اين موضوع را تحليل مىكند كه سينماى عامّهپسند چگونه آنچه را مالوى «نگاه خيره مردانه» مىنامد توليد و بازتوليد مىكند. تصوير زن به دو شكل در اين نظام [ معنايى [ گنجانده مىشود: زن هم مصداق اميال مردانه است و هم دالِ تهديد به اختگى.
مالوى استدلال مىكند كه سينماى عامّهپسند، موجد دو شكل متضاد از لذت بصرى است. نخستين شكل لذت بصرى، نظربازى (يا التذاذ جنسى از راه نگاهكردن) است: «تبديلكردن ديگران به مصداق اميالِ خويش؛ اِعمالكردن نگاهى خيره و مهاركننده به آنان» ( 8 ). مفهوم نگاه خيره مهاركننده، اهميت بسزايى در بحث مالوى دارد. ليكن مصداقسازىِ جنسى نيز همينطور: نظربازى واجد بُعدى جنسى است و شخص نظرباز «از راه نگاهكردن، كسى ديگر را براى تحريك جنسى مورد استفاده قرار مىدهد» ( 10 ). گرچه فيلمهاى عامّهپسند آشكارا طورى تهيه مىشوند كه مصداق نگاه خيره تماشاگر باشند، اما مالوى استدلال مىكند كه عرفهاى سينماى عامّهپسند چناناند كه گويى اين فيلمها «دنيايى بسته و معطوف به درون» را به نمايش مىگذارند، دنيايى كه «بىاعتنا به حضور تماشاگران، به نحوى جادويى روايتش را وا مىگشايد» ( 9 ). تباين بين تاريكىِ سالن سينما و انگارههاى دگرگونشونده نور بر پرده سينما، تماشاگران را به «خيالپردازىِ چشمچرانه» سوق مىدهد.
فيلمهاى عامّهپسند همچنين شكل دومى از لذت را ترويج و ارضا مىكنند كه عبارت است از «ميداندادن به خودشيفتگى در نظربازى» ( 9 ). در بحث راجع به اين موضوع، مالوى با استناد به شرح لاكان درباره مرحله آينهاى چنين نتيجه مىگيرد كه شكلگيرىِ «خودِ» كودك، از جهانى مشابه است با لذتهاى ناشى از همهويتى بين تماشاگر و شخصيتهاى فيلم. درست همانگونه كه كودك خويشتن را در آينه به درستى يا به نادرستى تشخيص مىدهد، تماشاگر فيلم نيز خود را به درستى يا به نادرستى بر روى پرده سينما مىبيند.
در جهان ما كه بر مبناى «عدم توازن جنسى» ساختار يافته، لذت نگاه خيره به دو حوزه متمايز تقسيم شده است: مردان نگاه مىكنند و زنان «آمادگى براى نگاهشدن» را به نمايش مىگذارند. زنان بدينترتيب هم دستخوش ميل مردان هستند و هم بر اين ميل دلالت مىكنند ( 11 ). لذا زنان نقش بسيار مهمى در مورد نگاه خيره [ ى مردانه [ايفا مىكنند. مالوى در اين خصوص مىنويسد: «به طور سنتى، زنى كه [ در فيلمهاى عامّهپسند [نشان داده مىشود دو كاركرد متفاوت دارد: او هم مصداق شهوت شخصيتهاى داستانِ فيلم است و هم مصداق شهوت تماشاگران داخل سالن سينما. گاه بين نگاه تماشاگران و نگاه شخصيتهاى فيلم به او، تنش به وجود مىآيد» ( 12-11 ). مالوى براى نمونه به رقاص زنى اشاره مىكند كه براى هر دو نگاه مىرقصد. وقتى قهرمان زن برهنه مىشود، اين عمل هم براى ارضاى نگاه خيره شهوتآميزِ قهرمان مرد در داستان فيلم است و هم براى ارضاى نگاه تماشاگرِ داخل سالن سينما. صرفاً در قسمتهاى بعدىِ فيلم است، يعنى زمانى كه دو شخصيت يادشده همخوابى مىكنند، كه بين اين دو نگاه تنش ايجاد مىشود.
ساختار فيلمهاى عامّهپسند مبتنى بر دو گونه برهه است: برهههاى روايت و برهههاى صحنه. برهههاى نوع اول به مرد فعال مربوط مىشوند و برهههاى نوع دوم به زن منفعل. تماشاگر مذكر نگاه خيره خود را به قهرمان فيلم («حامل نگاه») مىدوزد تا شهوت خويش را ارضا كند. نگاهِ نخست يادآور برهه تشخيص / عدم تشخيص در برابر آينه است. نگاه دوم بر زن به منزله مصداق اميال جنسى صحّه مىگذارد. آنچه نگاه دوم را پيچيدهتر مىكند، اين ادعاست كه:
معناى زن نهايتاً در تفاوت جنسى خلاصه مىشود... زن به طور ضمنى دلالت بر چيزى دارد كه نگاه دائماً معطوف به آن است و در عينحال آن را كتمان مىكند: فقدان قضيب در زن، كه تلويحاً حكم تهديد به اختگى و لذا عدم لذت را دارد... از اينرو، همواره بيم آن مىرود كه زن به منزله يك نمادِ تصويرى كه براى نگاه خيره و لذت مردان (يعنى تنظيمكنندگان فعالِ نگاه) نمايش داده مىشود، همان اضطرابى را برانگيزد كه در ابتدا دلالت بر آن داشته است. ( 13 )
به منظور حفظ لذت و نجاتيافتن از تكرار ناخوشايند عقده اختگىِ اوليه، ضمير ناخودآگاه مذكر دو راه را مىتواند در پيش بگيرد. نخستين راه نجات عبارت است از بررسى مشروحِ برهه اوليه ضايعه، كه معمولاً به «بىارزششدن يا مجازات يا مصوننگهداشتن اُبژه گنهكار» منجر مىگردد» ( 13 ). مالوى روايتهاى «فيلم سياه»(6) را به عنوان نمونه بارز اين شيوه از مهار اضطراب ذكر مىكند. دومين راه نجات عبارت است از «انكار كامل اختگى از راه جايگزينكردن يك اُبژه يادگارخواهانه(7) و يا تبديلكردن خود شخصِ بازنمايىشده به يك يادگار تا آن شخص دلگرمكننده باشد و نه خطرناك» ( 14-13 ). مالوى اشاره مىكند به «تب و تاب براى هنرپيشه مشهورِ موءنث... [ كه طى آن [نظربازىِ يادگارخواهانه باعث تشديد زيبايى جسمانىِ اُبژه مىشود و بدينترتيب اُبژه به خودىِ خود ارضاكننده خواهد بود» ( 14 ). اين امر غالباً منجر به آن مىگردد كه نگاه قهرمان مذكرِ فيلم، ديگر حامل نگاه شهوتآميز تماشاگر نيست و در نتيجه صحنههاى كاملاً شهوتبرانگيزى به نمايش درمىآيند كه طى آنها دوربين بر بدن موءنث (غالباً به شكلى تكهتكهشده) ثابت مىماند تا تماشاگر بتواند به طور بىواسطه نگاه شهوتآميز خود را به آن بدوزد.
مالوى در پايان بحث خود متذكر مىگردد كه زنان در فيلمهاى عامّهپسند تحت استثمار و ستم قرار دارند زيرا «دستمايه (منفعلِ) نگاه خيره (فعالِ) مرداناند» ( 17 ). به اعتقاد او، به منظور رهايى زنان از اين استثمار و ستم، لذتهاى سينماى عامّهپسند مىبايست زايل شوند. براى ايجاد سينمايى كه ديگر «به طور وسواسگونهاى تابع نيازهاى شهوتجويانه «خودِ» مردان نباشد» ( 18 )، لازم است كه با كنارگذاشتن گرايش به ايجاد توهّم، دوربين به تمهيدى مادى تبديل شود و در تماشاگران «ديالكتيك يا وارستگىِ پُرشور» به وجود آيد ( 18 ). همچنين «زنان ــ كه تصاويرشان همواره به يغما رفته و به اين منظور [ يعنى ارضاى نگاه خيره مردان [مورد سوءاستفاده قرار گرفته است ــ طبيعتاً از افول فيلمهاى سنتى حداكثر احساساتى مىشوند و تأسف مىخورند» ( 18 ).
بحثهاى مالوى تأثير بسزايى در مطالعات فرهنگى درباره فيلمهاى عامّهپسند باقى گذاشته است. با اينهمه، برخى از منتقدان فمينيست و همچنين برخى ديگر از پژوهشگران حوزه فيلم و مطالعات فرهنگى اخيراً در «صحّت عامِ» نظرات او ترديد روا داشتهاند (گامان(8) و مارشمنت(9) 5:1988 ) و پرسيدهاند كه «آيا اين نگاه خيره همواره نگاهى مردانه است يا كه اين نگاه در ميان طيفى از شيوههاى مختلف فيلمديدن» (از جمله، نگاه خيره زنان)، «صرفاً نگاه مسلط محسوب مىشود» ( 5 ). يكى از مشكلات خاص بهكارگيرىِ نظرات مالوى در مطالعات فرهنگى اين است كه وى مخاطبان را صرفاً متنى همگون و منفعل قلمداد مىكند. نظريه مالوى به سوژههاى اجتماعى و تاريخى كه با طيفى از گفتمانهاى متعارض و متناقض به سالن سينما مىروند و با گفتمانهاى فيلم مقابله و «مذاكره» مىكنند، بىاعتناست. همانگونه كه ليزا تيلور(10) ( 1995 ) متذكر مىگردد، «توجه به اين موضوع بسيار مهم است كه زنان صرفاً اُبژههاى منفعلِ يك «ايدئولوژىِ پدرسالارانه» يكپارچه نيستند، بلكه در زندگىِ روزمره خويش فعالانه دست به مقاومت و مبارزه مىزنند» ( 167 ).
كريستين گِلدهيل(11) در مقالهاى منتشر شده در دهه 1980، اشاره مىكند كه «اخيراً توجه منتقدان فمينيست، دوباره به شكلهاى عمده فرهنگ عامّه معطوف گرديده است» ( 241:1998 ). همچنان كه خودِ گِلدهيل متذكر مىگردد، اين عطف توجهِ مجدد عمدتاً در مخالفت با «تحليل ايدئولوژيك اواخر دهه 1970 و اوايل دهه 1980 صورت مىگيرد، تحليلى كه از پساساختارگرايى و نقد روانكاوانه فيلم متأثر بود. هر دوى اين رهيافتها روند غالب در سينما را مردود مىشمارند، زيرا اين روند موجد تماشاى فيلم از منظرى پدرسالارانه يا بورژوايى است و همزمان جلوههاى زنانگى را سركوب مىكنند» ( 24 ). نقد فمينيستىِ فيلم بيش از آنكه به نحوه ايجاد تماشاگر توسط متن علاقهمند باشد، به «چند و چونِ... مصرف [ كالاهاى فرهنگى و در اين مورد مشخصاً فيلم [در زندگىِ مخاطبانى كه حاصل فرايندهاى اجتماعى و تاريخىاند» توجه دارد ( 241 ). گِلدهيل رابطه بين تماشاگر و فيلم را نوعى «مذاكره» مىداند و از اين حيث به آراى گرامشى نزديك مىشود.
مفهوم يادشده به اين سبب مفيد است كه از جبرگرايى زياده از حد درباره توليد فرهنگى اجتناب مىورزد، خواه جبرگرايى به شيوه اقتصاددانان (يعنى اين ديدگاه كه محصولات رسانهها نشاندهنده منافع اقتصادى در خارج از متن هستند) و خواه جبرگرايىِ معمول در نقد روانكاوانه فيلم (يعنى اين نظر كه متن از راه سازوكارهاى روانى ـ زبانىِ ضمير ناخودآگاهِ پدرسالارانه، تماشاگران فيلم را برمىسازد). زيرا از اصطلاح «مذاكره» چنين برمىآيد كه دو نظرگاه مخالف در فرايندى متداوم بده بستان مىكنند. در «مذاكره»، به منزله الگويى از توليد معنا، تبادل فرهنگىْ فصل مشترك دو فرآيندِ توليد و دريافت متن تلقى مىشود، دو فرايندى كه تعيّنهاى همپوش اما ناهمسان در آن دخيل هستند. معنا نه به متن تحميل مىگردد و نه اينكه خواننده منفعلانه آن را ادراك مىكند، بلكه از كشمكش يا مذاكره بين چارچوبهاى متضادِ سنجش و انگيزه و تجربه حاصل مىآيد. (244)
به اعتقاد گِلدهيل، «مذاكره» را در سه سطحِ مختلف مىتوان تحليل كرد: مخاطبان، متون، نهادها. ادراك معنا «بالقوه بنيانىترين لحظه مذاكره است، زيرا از هر حيث متغير و پيشبينىناپذير است» ( 246 ). همانگونه كه وى اشاره مىكند، «اينكه در چه وضعيتى به تماشاى فيلمى بنشينيم يا متنى را بخوانيم، در معانى و لذات آن فيلم يا متن تأثير مىگذارد، بهاينصورت كه هر وضعيتى طيفى از تعيّنهاى بالقوه مقاوم يا متناقض را در فرايند تماشا يا قرائت دخيل مىكند، تعيّنهايى كه از سرشتِ متمايزِ اجتماعى و فرهنگىِ خواننده يا تماشاگر سرچشمه مىگيرند. عوامل تأثيرگذار در اين سرشت عبارتاند از طبقه، جنسيت، نژاد، سن، پيشينه شخصى، و از اين قبيل» ( 246 ).
جكى استيسى(12) ( 1994 ) بر مبناى پژوهشهاى انجامشده در اواخر دهه 1980، اين رهيافت را بسط و گسترش داده است. او نيز همچون گِلدهيل مىخواهد از آن نوع جبرگرايىِ متنْبنياد كه تماشاگران زن را مصرفكنندگان منفعلِ نگاه خيره مردان مىداند، فراتر رود. استيسى «عموميتگرايىِ بسيارى از پژوهشهاى روانكاوانه در خصوص نحوه تماشاى فيلم توسط زنان» را نادرست مىداند ( 14 ). وى به جاى اينكه صرفاً بر مبناى تحليل متن فيلم به نتيجهگيرى بپردازد، فرايندها [ ى ذهنى [و رفتارهاى زنانى را كه فيلم تماشا كردهاند مورد بررسى قرار مىدهد. پرسشى كه استيسى مىخواهد پاسخ دهد اين است: زنان چگونه به آنچه در سالن سينما مىبينند و نيز به رفتار خود در سينما معنا مىبخشند؟ او در پژوهش خود مشخصاً به رابطه بين هنرپيشههاى مشهورِ زن در فيلمهاى هاليوود و زنان تماشاگرِ فيلم در بريتانياى دهه 1940 و 1950 مىپردازد. آنگونه كه خود استيسى مىگويد، وى قصد دارد كه «مخاطبان فيلم را واجد اهميت تلقى كند، تا از اين طريق با اين تصور رايج و در واقع نقادانه مخالفت ورزد كه تماشاگران فيلم (بهويژه زنان!) «فريبخوردگانى منفعل» هستند كه به سهولت آلت دست رسانهها قرار مىگيرند» ( 12 ).
استيسى به خصوص در درستىِ اين ديدگاهِ نقد روانكاوانه مناقشه مىكند كه زنان، هر فيلمى را كمابيش به اقتضاى گفتمان آن تماشا مىكنند و به عبارت ديگر نحوه تماشاى فيلم توسط زنان، موضع و جايگاهى است كه گفتمان فيلم براى آنان رقم مىزند.(13) وى از راه اين پژوهش قصد دارد با فراتررفتن از موضوع «تماشاگر متن»، واكنشهاى زنانى را كه واقعاً به سينما مىروند مورد تحليل قرار دهد. به اين منظور، او لازم مىبيند به الگوى مطالعات فيلم بسنده نكند، بلكه توجه خود را به ملاحظات معمول در مطالعات فرهنگى نيز معطوف كند. جدول مفيدى كه استيسى از الگوهاى متباينِ مطالعات فيلم و مطالعات فرهنگى به دست مىدهد، از اين قرار است:
| مطالعات فيلم | مطالعات فرهنگى |
| نحوه تعيين جايگاه تماشاگر | قرائتهاى مخاطبان |
| تحليل متن | شيوههاى قومنگارانه |
| معنا به منزله تابعى از توليد | معنا به منزله پيامد نحوه مصرف |
| تماشاگرِ منفعل | تماشاگرِ فعال |
| ناخودآگاه | آگاه |
| بدبين | خوشبين ( 24 ) |
يافتههاى استيسى مبتنى بر تحقيقى هستند كه وى در مورد گروهى از زنان سفيدپوست بريتانيايى انجام داد. اين زنان كه اكثر آنها بيش از 60 سال سن داشتند و نيز اغلبشان جزو طبقه كارگر بودند، در پاسخ به يك آگهى كه استيسى در دو مجله زنان ( قلمرو زنان و هفتهنامه زنان ) منتشر كرده بود با وى همكارى كردند. در اين آگهى، استيسى درخواست كرده بود فقط آن زنانى براى شركت در اين پژوهش با او تماس بگيرند كه در دهه 1940 و 1950 علاقه وافرى به سينمارفتن داشتهاند. استيسى از آن عده كه با او تماس گرفتند (مجموعاً 350 نفر) خواست كه پرسشنامهاى را پُر كنند ( 238 نفر اين پرسشنامه را تكميل كردند). او سپس تحليل خود از نامهها و پرسشنامههاى تكميلشده اين زنان را بر حسب سه گفتمانِ حاصل از اين پاسخها تنظيم كرد: «فرار از واقعيت»، «همانندسازى هويت»، «مصرفگرايى».
اصطلاح «گريز از واقعيت» غالباً به صورتى تحقيرآميز و براى تخطئه فرهنگ عامّه به منزله موضوعى كماهميت و غيرقابل بررسيهاى نقادانه يا دانشگاهى به كار مىرود. همانگونه كه استيسى يادآور مىشود، «در واقع، اين اصطلاح به ويژه براى توصيف تحقيرآميز آن شكلهايى از فرهنگ عامّه به كار رفته كه مورد علاقه زنان است» ( 90 ). ليكن يافتههاى پژوهشىِ وى نشان مىدهند كه به اين سهولت نمىتوان لذتبردن از فرهنگ عامّه را مترادف «گريز از واقعيت» قلمداد كرد و علاقه زنان به تماشاى فيلمهاى سينمايى در دهه 1940 و 1950 ابعاد چندگانهاى داشته است. «گريز از واقعيت» يكى از پاسخهايى است كه تعداد بسيار زيادى از زنان شركتكننده در اين تحقيق به عنوان دليل رفتن خود به سينما برشمردهاند. با استناد به بحث ريچارد داير(14) ( 1981 ) درباره توانايىِ تفريحهاى عامّهپسند به برانگيختن احساساتِ نشأتگرفته از خيالبافى، استيسى شرحى از توانمنديهاى فيلمهاى هاليوود به سوقدادن اين زنان به خيالبافى به دست مىدهد. داير استدلال مىكند كه براى فهم توانايىِ تفريح به برانگيختن احساسات خيالبافانه، بايد مجموعهاى از تقابلهاى دوگانه را در نظر بگيريم، تقابلهايى بين مشكلات مخاطبان و راهحلهاى اين مشكلات آنگونه كه در متون و رفتارهاى تفريحى نشان داده مىشوند.
| مشكلات اجتماعى | راهحلهاى متنى |
| كمبود | وفور |
| خستگى | نشاط |
| كسلكنندگى | شورمندى |
| عوامفريبى | صراحت |
| تفرقه | همبستگى ( 177 ) |
با اينحال، برخلاف داير كه برانگيختن احساسات خيالبافانه را به متون يا رفتارها منحصر مىداند، استيسى با بسطدادن بحث او به تجربه كلىِ سينمارفتن نيز مىپردازد. تحليلِ نامههاى زنان شركتكننده در اين تحقيق و نيز پاسخهاى آنان به پرسشنامه نشان مىدهد كه لذتهاى ناشى از سينمارفتن براى ايشان همواره از لذتهاى بصرىِ متن فيلم بيشتر بوده است. استيسى دريافت كه علاوه بر گيرايىِ انكارناپذيرِ هنرپيشههاى مشهور هاليوود، برخى لذتهاى نهچندان آشكار نيز در رفتن اين زنان به سينما دخيل بوده است، از جمله: انجامدادن آيينهاى نحوه حضور در سالن نمايش، استنباط و احساس مشترك و همبستگىِ تماشاگران، راحتى و تجمّلِ نسبىِ خود سالن سينما. نكته ديگر اينكه هر يك از اين لذتها، ساير لذتها را امكانپذير مىكرد و استمرار مىبخشيد.
از آنجا كه سينماى هاليوود پُرتجمّل و مسحوركننده به نظر مىآمد، برخلاف فضاى زندگى در بريتانياى دهه 1940 و 1950 كه فضايى كسالتبار بود، اين زنان از فيلمهاى هاليوود به عنوان مفرّى ياد كردهاند كه براى رسيدن به دنيايى به لحاظ مادى بهتر مورد استفاده قرار مىدادند. بدينسان، تداعىكردن تجمّلِ هاليوود به طور خاص با تجمّلِ داخل سالن سينما در آن برهه زمانى، معانىِ چندگانه گريز از واقعيت را براى تماشاگرانِ زن به وضوح تشديد مىكرد. ( 97 )
استيسى همچنين اشاره مىكند كه:
ساختمان سينما براى اين زنان حكم فضايى انتقالى را داشت كه آنان را از زندگىِ روزمره خارج از سينما به دنياى خيالىِ فيلم هاليوود مىبُرد. نحوه طراحى و تزيينِ سالن نمايش فيلم، فرايندهاى واقعيتگريزىِ اين تماشاگرانِ زن را تسهيل مىكرد. از اين حيث، سالنهاى سينما مانند مكانهايى روءيايى بودند، نه فقط به اين سبب كه خيالپردازيهاى هاليوودى را به نمايش مىگذاشتند، بلكه همچنين به دليل طرز طراحى و تزيينشان كه فضاى زنانهشده و بَزَكشده مناسبى براى مصرف فرهنگىِ فيلمهاى هاليوود بودند. ( 99 )
استيسى كاملاً به درستى بر خاصبودگىِ تاريخىِ گريزِ اين زنان از واقعيت تأكيد مىكند. آنها علاوه بر اينكه به تجمّل سالن سينما و زرق و برق فيلمهاى هاليوود پناه مىبردند، از سختيها و مخاطرات و محدوديتهاى زندگى در بريتانياى زمان جنگ جهانى دوم نيز فرار مىكردند.
دومين حوزه مورد توجه استيسى، «همانندسازى هويت» است كه وى اينگونه تعريفش مىكند: «رابطه بين هنرپيشههاى مشهور و تماشاگران و فرايندهاى شكلگيرىِ هويتهاى زنانه از طريق شيوههاى مخاطبقراردادن تماشاگران در سينما» ( 126 ). تماشاگر زن به اين حقيقت وقوف دارد كه او آن هنرپيشه معروفى نيست كه بر پرده سينما مىبيند؛ با اينحال، طى مدتى كه فيلم نشان داده مىشود، نوعى «سيّاليت موقت» بين هويت او و هويت هنرپيشه هاليوود ايجاد مىگردد. علت اين سيّاليت موقت، غالباً احساس مشابهت بين تماشاگر و بازيگر است (وجه اشتراكى در آنها، مانند رنگ موهايشان). بنا به توضيح استيسى، «تماشاگرانِ زن از يكسو تفاوت را ارزش مىنهند زيرا آنان را به دنيايى مىبرد كه اميالشان مىتواند بالقوه محقق گردد؛ از سوى ديگر، مشابهت را ارزشمند مىشمارند زيرا آنها را قادر به تشخيص ويژگيهايى مىكند كه از قبل داشتهاند» ( 128 ). در اغلب مواقع، همانندسازى هويت از محدوده سينما فراتر مىرود و موجب آن چيزى مىشود كه استيسى «رفتارهاى ناشى از همانندسازى» مىنامد (به عنوان موضوعى متفاوت با «خيالپردازيهاى ناشى از همانندسازى»)، يعنى تقليد از سر و وضع و نحوه رفتار بازيگران فيلم.
استيسى به اين موضوع توجه دارد كه همانندسازى هويت غالباً عمدهترين مفهوم در اثبات اين ادعاست كه زنان هنگام تماشاى فيلم با بازيگرانى كه بر پرده سينما مىبينند، زد و بند و ساخت و پاخت مىكنند. در اين قبيل تحليلها، چنين نظريهپردازى مىشود كه همانندسازى هويت عبارت است از توفيق در تعيين چنان جايگاهى براى تماشاگرانِ زن كه متضمن منافع تفكر پدرسالارانه باشد، ضمن اينكه اصولاً زنان يا منفعل تلقى مىشوند و يا آزارطلب.(15) اما استيسى اعتقاد دارد كه با عطف توجه از متن فيلم به تماشاگران حاضر در سالن سينما، مفهوم همانندسازى هويت نيز به كلى دگرگون مىشود. اگرچه مىتوان گفت هنرپيشههاى مشهور واجد كاركردى ايدئولوژيك هستند زيرا در اشاعه الگوهاى هنجارينِ زيبايىِ زنانه و جذابيت جنسى سرمشقِ تماشاگرانِ زن قرار مىگيرند، ولى اين مسأله ابعاد پيچيده ديگرى نيز دارد. زنان شركتكننده در تحقيق استيسى مكرراً به اين موضوع اشاره كردند كه هنرپيشههاى مشهور مىتوانند موجد خيالپردازىِ آنان درباره قدرت و تسلط و اعتماد به نَفْس شوند. «از اينرو، هنرپيشههاى مشهور در فيلمهاى هاليوود صرفاً الگوهايى براى جذابيت جنسى نيستند (هرچند كه مسلماً چنين الگوهايى را نيز ارائه مىدهند!). زنان شركتكننده در تحقيق من، آن هنرپيشهها را منبع خيالپردازى درباره نَفْسى نيرومندتر و مطمئنتر محسوب مىكردند» ( 158 ).
استيسى در آخرين بخش از پژوهشِ خود، تحليلى از اين موضوع ارائه مىدهد كه تلقىِ اين زنان از رابطه خودشان با هنرپيشههاى مشهور هاليوود بر حسب «مصرف» چه بود. ايضاً در اين زمينه نيز استيسى مفروضات يكپارچه رهيافتهاى پيشين را نادرست مىداند، رهيافتهايى كه همواره مصرف را نهايتاً ناشى از رابطهاى مبتنى بر سلطه و مهار و استثمار مىدانند. بدون كماهميتدانستن نقش كالا (به ويژه مُد و لوازم آرايش) كه بخشى از نحوه سينمارفتن (حتى) در دهه 1940 و 1950 بود، همچنين بدون كماهميتدانستن اين موضوع كه نقش كالا چگونه مىتواند موجد تحليلى شود كه مصرف را ارضاكننده نگاه خيره مردان و تسهيلكننده بازتوليد سرمايهدارىِ مصرفگرا مىداند، استيسى بر له آن ديدگاهى استدلال مىكند كه «كنشگرىِ زنان به عنوان مصرفكننده» را جدى تلقى مىكند و «بر تناقضهاى مصرف براى زنان تأكيد مىگذارد» ( 185 ). او موءكداً اظهار مىدارد كه «مصرف مجالى است براى مذاكره درباره معانى [ كالاهاى فرهنگى ] ، براى مقاومت و مصادره به مطلوب و همچنين انقياد و استثمار» ( 187 ).
به گفته استيسى، «تحقيقات انجامشده از منظر مطالعات فيلم درباره مصرف، بيشتر به تداوم رهيافتى بسيار توليد مبنا كمك كرده است. در تحقيقات يادشده اين موضوع مورد بررسى قرار گرفته است كه صنعت فيلمسازى از چه راههايى تماشاگرانى ايجاد مىكند كه هم مصرفكننده فيلم هستند و هم مصرفكننده محصولات ساير صنايع» ( 188 ). اگر كانون توجه خود را منحصراً و بىهيچ انعطافى به توليد معطوف كنيم، تحليل ما هرگز نخواهد توانست به لحاظ نظرى اين موضوع را مطرح كند (چه رسد به اينكه آن را در جزئيات مشخص مورد بحث قرار دهد) كه مخاطبان چگونه كالاهاى مصرفىشان را مورد استفاده قرار مىدهند و از آنها استخراج مىكنند. بنا به استدلال استيسى، توصيف زنان شركتكننده در تحقيق او از مصرف در دهه 1940 و 1950، «رابطهاى را بين تماشاگرى و مصرف نشان مىدهد كه بسى متناقضتر از رابطهاى است كه پژوهشهاى توليد مبنا مشخص كردهاند» ( 190 ). براى مثال، او به اين موضوع توجه مىكند كه زنان يادشده به وضوح به ياد مىآورند «ايدئالهاى زنانه آمريكايى، الگوهاى محدودكننده زنانگىِ بريتانيايى را نقض مىكرد و به همين سبب ايشان از آن ايدئالها به عنوان راهبردهاى مقاومت پيروى مىكردند» ( 198 ). «هنرپيشههاى مشهور هاليوود مُدهايى را بر پرده سينما به نمايش مىگذاشتند كه تماشاگران آنها را ناقض هنجارهاى محدودكننده ظاهر زنانه در بريتانيا مىدانستند» ( 204 ). لذا مصرف هنرپيشههاى هاليوود و كالاهايى كه با آنها تداعى مىشد، راهى بود براى مذاكره با هنجارهاى زنانگى در بريتانيا و گسترش آن هنجارها. بسيارى از نامههاى زنان شركتكننده در پژوهش استيسى و نيز بسيارى از پاسخهايى كه آنان به پرسشنامه او دادند، مبيّن اين واقعيت است كه از نظر اين زنان، بازيگران معروف فيلمهاى هاليوود بازنمود نوعى زنانگىِ متفاوت بودند كه هم هيجانآور تلقى مىگرديد و هم ناقض الگوهاى آشناى زنانگى. همانگونه كه استيسى توضيح مىدهد:
هنرپيشههاى مشهور هاليوود علاوه بر اينكه محلى بودند براى ترغيب تماشاگرانِ زن به تبديلشدن به مصرفكننده و بهتركردن سر و وضع ظاهريشان... همچنين حكم جلوهگاه پُركشمكشِ گفتمانهاى فرهنگىِ متعارض درباره زنانگى را داشتند... آنان در مناقشه راجع به آنچه هنجارهاى محدودكننده زنانگى در بريتانيا تلقى مىگرديد، نقشى بنيانى ايفا كردند. ( 205 )
بحث استيسى اين نيست كه زنان يادشده آزاد بودند تا از راه شيوه مصرف [ كالاهاى فرهنگى ] ، هويتهاى زنانه خويش را تعيين كنند. ليكن او تأكيد مىورزد كه «اهميت دارد فاصله بين گفتمانهاى غالبِ مصرف و رفتارهاى مصرفىِ تماشاگرانِ زن در مكانهاى مختلف را به لحاظ نظرى درك كنيم» ( 218 ). همچنين وى منكر نيست كه چهبسا اين شكلهاى مصرف، وسيلهاى باشند براى ارضاى نگاه خيره مردانِ پدرسالار. با اينهمه، چنان كه خودِ استيسى متذكر مىگردد، «مصرفكردن هنرپيشههاى مشهور هاليوود و ساير كالاها به منظور تغيير خودانگاره(16)، موجب بهوجودآمدن چيزى بيش از نيازهاى فرهنگ غالب مىشود» ( 223 ). وى اعتقاد دارد كه:
اين موضوع متناقض مىنمايد كه تماشاگرانِ زن در بريتانياى اواسط تا اواخرِ دهه 1950 با مصرف كالا در پى آن بودند كه خود را به اُبژهاى خواستنى تبديل كنند، اما اين نحوه مصرف كالا در عينحال مفرّى بود از آنچه آنها كار شاق زنان خانهدار و بچهدار تلقى مىكردند، كار شاقى كه در آن برهه زمانى بيش از پيش معيار زنانگى محسوب مىگرديد. از اينرو، مصرف را مىتوان نشانه ابراز وجود و مغاير با ازخودگذشتگىاى دانست كه در بريتانياى دهه 1950 ملازم شوهردارى و بچهدارى دانسته مىشد. ( 238 )
استيسى در پايان نتيجه مىگيرد كه شرحى كه اين زنان از هنرپيشههاى مشهور هاليوود به دست مىدهند، نشاندهنده «استفاده از الگوى زنانگىِ آمريكايى است براى شورش بر آنچه آنان هنجارهاى محدودكننده بريتانيايى تلقى مىكردهاند» ( 238 ). او همچنين استدلال مىكند كه «از نظر بسيارى از زنانى كه در اين برهه زمانى به سينما مىرفتند، پىريزىِ يك نَفْسِ زنانه با پيروى از الگوهاى فرهنگىِ آمريكايى، نشانه «خودسالارى» و «فرديت» و «استقلال» بود» ( 238 ).
مغايرت رهيافت استيسى با گزارههاى عموميتگراى بخش بزرگى از نقدهاى روانكاوانه سينما، بسيار چشمگير است. او با جابهجاكردن كانون تحليل از متن فيلم به تماشاگرانِ زن، كارى كرد كه قدرت پدرسالارانه هاليوود كمتر از گذشته يكپارچه و منسجم به نظر آيد. مطالعه درباره زنانى كه به تماشاى فيلمهاى سينمايى مىروند، «شايد نشان دهد كه نحوه فيلمتماشاكردن زنان در واقع مذاكرهاى در خصوص عمدهترين معانىِ سينماى هاليوود است و نه قرارگرفتن آنان در جايگاه منفعلانهاى كه فيلم برايشان تعيين مىكند» ( 12 ).
اين مقاله ترجمهاى است از فصل چهارم كتاب زير (با افزودن بخشهايى از همين فصل كه موءلف در چاپ اولِ كتاب گنجانده بود و در ويرايش دوم حذف كرده است، اما مترجم آن بخشها را براى خوانندگان ايرانى مفيد تشخيص داد):
Storey, John, Cultural Studies and the Study of Popular Culture, 2nd ed, Edinburgh: Edinburgh University Press, 2003.
1. Derrida, J. (1973) Speech and Phenomena, Evanston: North Western University Press.
ــــــــــ (1978) Writing and Difference, London: Routledge & Kegan Paul.
2. Dyer, R. (1981), Entertainment and Utopia'. In R. Altman (ed), Genre: The Musical: A Reader, London: Routledge & Kegan Paul, 175-89.
3. Eagleton, T. (1983) Literary Theory: An Introduction, Oxford: Blackwell.
4. Gamman, L. and Marshment, L. (eds) (1988) The Female Gaze: Women as Viewers of Popular Culture, London: Verso.
5. Gledhill, C. (1988), Pleasurable Negotiations'. In J. Storey (ed) Cultural Theory and Popular Culture, 2nd ed, Hemel Hempstead: Prentice Hall, 236-49.
6. Lacan, J. (1977a) The Four Fundamental Concepts of Psych-Analysis, London: Hogarth.
ــــــــــ (1978b) Ecrits: A Selection, London: Tavistock.
7. Levi-Strauss, C. (1968) Structural Anthropology, New York: Basic Books.
8. Mulvey, L. (1975), Visual Pleasure and Narrative Cinema', Screen 16:3, 1-18.
9. Saussure, F. de. (1974) Course in General Linguistics, London: Fontana.
10. Stacey, J. (1994) Star Gazing: Hollywood and Female Spectatorship, London: Routlege.
11. Taylor, L. (1995), From Psychoanalytic Feminism to Popular Feminism'. In J. Hollows and M. Jancovich (eds), Approaches to Popular Film, Manchester: Manchester University Press, 151-71.
12. Wright, W. (1975) Sixguns and Society, Berkeley, CA: University of California Press.
1. Will Right
2. Laura Mulvey
3. Sheryl Crow
4.اصطلاح «خود» (ego)در نظريه روانكاوى براى اشاره به حوزهاى از روان به كار مىرود كه تحت سيطره «اصل واقعيت» قرار دارد و «مظهر خِرَد و مآلانديشى» است، زيرا تحريكات غريزى را تعديل مىكند. ــ م.
5. (film noir)گونهاى از فيلمهاى دهه 1940 و 1950 كه جبرگرايى و بدبينى از جمله ويژگيهاى آن بودند و غالباً زندگى شهرى را توأم با بدبختى و جنايت نشان مىدادند. ــ م.
6.«يادگارخواهى» (fetishism)اصطلاحى است در روانكاوى براى اشاره به كسب لذت جنسى از طريق اجزائى از بدن (مانند انگشتان پا) يا از طريق شيئى (جوراب، كفش، سينهبند و از اين قبيل) كه با شخصى تداعى مىشود. ــ م.
7. Gamman
8. Marshment
9. Lisa Taylor
10. Christine Gledhill
11. Jackie Stacey
12.براى فهم بهتر اين موضوع، بهتر است بحث لورا مالوى در بخش پيشينِ مقاله حاضر را مرور كنيد.
13. Richard Dyer
14.«آزارطلبى» (masochism)نوعى بيمارى روانى است كه مبتلايان به آن، آگاهانه (از طريق ديگران) يا ناآگاهانه (شخصاً) به خويش درد و رنج مىدهند. ــ م.
15. self-image