| مجلات >ارغنون>شماره 23 |
نوشته آليسون لندسبرگ
ترجمه يوسف اباذرى
در فيلم دستى كه مىدزدد (كمپانى اديسون، محصول 1908) رهگذر پولدارى كه دلش به حال گداى يك دستى سوخته است، دستى مصنوعى براى او مىخرد. گدا به زودى متوجه مىشود كه اين دست خاطره خاصِ خود را دارد. دست، دزدىهايى را كه انجام داده است به خاطر مىآورد و به همراه گدا و خارج از اراده گدا دارايى رهگذران را قاپ مىزند. گدا، مبهوت از اين موضوع، دست را به امانتفروشى واگذار مىكند. اما دست از فروشگاه مىگريزد و گدا را در خيابان مىيابد و بار ديگر خود را به شانه او مىچسباند. قربانيان گدا، پليسى را استخدام مىكنند تا گدا را دستگير كند و او را به زندان افكند. گدا روانه زندان مىشود. در سلول، دست، صاحب حقيقى خود را پيدا مىكند، سارقى كه اين دست متعلق به او بوده است ــ جنايتكارى يك دست. دست به شانه صاحب اصلىاش مىچسبد.
اين لحظه در سينماى صامت و در سالهاى اوليه پيدايش سينما، به لحاظ دراماتيك، واجد تمامى دلمشغوليها و ايدههاى آثار علمى ـ تخيلى متأخر است كه من از آن به عنوان «خاطرههاى مصنوعى» ياد مىكنم. منظور من از خاطره مصنوعى، خاطراتى است كه حاصل تجربه زندگى واقعى صاحبش نيست. اينها خاطراتِ كاسته شده و مرزهايى بىقرار و مغشوشاند كه ميان چيزهاى واقعى و ساختگى قرار دارند و غالباً نيز اختلالى ديگر به همراه دارند: اختلال و نابسامانى در بدن انسان و جسم او و استقلال و هويت و تمايز او از حيوانات و چيزهاى تكنولوژيك.
علاوه بر اين، گدا از طريق دست مصنوعى خاطراتِ اَعمالى را به ياد مىآورد كه هيچگاه مرتكب نشده است. در واقع، خاطرات او اساساً از تجربيات زيسته، جدا شده بودند و در عين حال اين خاطرات اين اعمال را باعث مىشدند؛ چرا كه خاطراتِ دست ــ كه گدا حاملش بود ــ اعمالِ آن را در زمان حال سبب مىشد، و باعث مىشد كه گدا به دزدى رو آورد. به عبارت ديگر، دقيقاً خاطرات سرقت بود كه هويت گدا را شكل مىداد. مىشود گفت كه فيلم شيوهاى را تأييد مىكند كه در آن خاطره، ذاتىِ هويت مىشود. اين امر فىنفسه عجيب نيست. آنچه عجيب است موقعيتى است كه فيلم نسبت به رابطه ميان خاطره و تجربه و هويت اتخاذ مىكند.
آنچه ما از «ديگربودگى» خاطره مصنوعى برداشت مىكنيم، كه دستى كه مىدزدد آن را نشان مىدهد، اين است كه چگونه اشخاص معمولاً دچار اين حس مىشوند كه صاحب خاطرهاند، نه در تصاحب آن؟ ما براى ارزيابى تجربياتمان متكى بر خاطراتمان هستيم، تجره خاطره در واقع همبسته تجربه مىشود: اگر ما خاطره داريم، داراى تجربهاى كه خاطره نشانگر آن است نيزبودهايم. اما مسأله گداى بدون دست چه مىشود؟ او خاطره دارد، بىآنكه آن را تجربه كرده باشد. اگر خاطره شرط لازمِ هويت يا فرديت است ــ اگر آنچه به عنوان خاطره مدعىاش هستيم مبيّن كيستىمان باشد ــ پس ايده خاطره مصنوعى هر مفهومى از خاطره را پيچيده و مسألهدار مىكند كه آن [ خاطره ] را دربرگرفته است. به علاوه، اين آرزو را ناممكن مىكند كه آدمى خاطراتش را همچون دارايى انتقالناپذير و جابهجايىناپذير در تملك دارد.
ما هيچ چيز درباره گذشته واقعى گدا نمىدانيم. ظاهراً، خاطرات، قلمروِ زمان حال هستند. خاطرات مصنوعى گدا اعمالى را پيش پايش مىگذارند تا با آنها زندگى كند. پس ديگر نبايد تعجب كنيم كه خاطرات بيش از آنكه گذشته را تصديق كنند، به سازماندهى زمان حال و اِعمال ترفندهايى مشغولاند كه هر كس مىتواند به كمك آنها آينده زنده را تصور كند. خاطره تمهيدى براى انسداد نيست ــ ترفندى براى بستن يا تمام كردن گذشته نيست ــ برعكس، خاطره همچون نيرويى زاياست، نيرويى كه ما را نه به پس، بلكه به جلو مىراند.
اما در خصوص دستى كه مىدزدد. معضلى كه فيلم با آن شروع مىشود يعنى دست مصنوعى ــ شكافِ ميان تجربه و خاطره و هويت ــ در پايان فيلم اينگونه حل و فصل مىشود كه در زندان دستى كه مىدزدد، خود را به كسى كه او را صاحبِ حقيقى و معتبر آن قلمداد مىكنيم، يعنى جنايتكار يكدست، مىچسباند. به عبارت ديگر، علىرغم اينكه فيلم وسوسه مىشود به سمت اين ايده برود كه خاطره ممكن است قابل انتقال و جابهجايى باشد، در پايان فيلم چنين امكانى را مردود مىشمرد و دست نزد صاحب حقيقىاش بازمىگردد.
من با دستى كه مىدزدد مقالهام را شروع كردم تا نشان دهم كه همانند همه اَشكال با واسطه دانش، خاطره مصنوعى هم تاريخ خود را دارد. اگرچه خاطره ممكن است هميشه مصنوعى شده باشد، رسانههاى جمعى ــ تكنولوژيهايى كه تجربيات ما را شكل مىدهند و محدود مىكنند ــ زمينه و شكلِ خاطره مصنوعى را به شيوهاى بارز نقشى نمايشى بخشيدهاند. از آنجا كه رسانههاى جمعى اساساً باور ما را نسبت به آنچه تجربه ناميده مىشود تغيير دادهاند، محتمل است به عرصه ويژه و ممتازِ توليد و به جريان انداختن خاطرات مصنوعى بدل شوند. بالاخص، سينما به عنوان نهادى كه تصاوير را براى مصرفِ انبوه فراهم مىكند، مدتهاست كه از قدرت توليد تجارب و ايجاد خاطره آنها مطلع است ــ خاطراتى كه به تجربياتى تبديل مىشوند كه مصرفكنندگان فيلم هم صاحب آن هستند و هم احساس مىكنند در تصاحب آن هستند. پس ممكن است به فيلمهايى بپردازيم كه خاطره مصنوعى را همچون تمثيلى براى قدرتِ رسانههاى جمعى در خلق تجربيات و كاشتن خاطرات و تجاربى به كار بستهاند كه هرگز آنها را نزيستهايم، چرا كه رسانههاى جمعى جايگاهى ويژه براى توليد چنين خاطراتى هستند؛ آنها ممكن است نيرويى مادون نظرى در توليد هويتها باشند. اگر فيلمى همچون دستى كه مىدزدد در پايان تأكيد مىكند كه خاطرات جسمانى صاحبان حقيقى خود را دارا هستند، آثار علمى ـ تخيلى معاصر مثل بليد رانر و يادآورى كامل، چيز ديگرى را تصوير كردهاند.
در يادآورى كامل (پل ورهوفن براساس رمانى از فيليپ كىديك ــ 1990)، داگلاس كوئيد (آرنولد شوارتزنگر) مجموعهاى از خاطرات كاشته شده از يك سفر فضايى به مريخ را خريدارى مىكند. او نه فقط خاطرات براى سفرى را مىخرد كه هرگز انجام نداده است، بلكه حتى مىتواند اين سفر را در مقام شخص ديگرى هم ادامه دهد. كوئيد مجبور مىشود به عنوان مأمورى مخفى به مريخ سفر كند ــ يا شايد هم به خاطر آورَد كه به عنوان مأمورى مخفى به مريخ سفر كرده است. اما فرايند كاشتنِ خاطرات چندان هموار نيست. هنگامى كه او به صندلى بسته شده است، خاطرات ناگهان نشت مىكنند ــ خاطرات را سازمانى جاسوسى طبقهبندى كرده است. هنگامى كه فرايند كاشتن خاطرات تمام مىشود، كوئيد ديگر «هويتى معتبر» نيست، بلكه كسى است كه هويتش ساخته خاطرات كاشته شده توسط سازمان جاسوسى در مريخ است.
در بليد رانر ساخته ريدلى اسكات (نسخه كارگردان، 1993)، دكارد (هريسن فورد) عضوى از گروه ويژه پليس است ــ واحد بليد رانر. او احضار مىشود تا گروهى از انساننماها (Replicants) را كه اخيراً به زمين آمدهاند، دستگير و از رده خارج كند. انساننماها، روباتهايى پيشرفتهاند كه كمپانى تايرل (Tyrell) آنها را ساخته است تا به عنوان كارگران برده در مستعمرههاى خارج از جهان كار كنند. آنها به لحاظ مجازى موجوداتى شبيه به انسان هستند. پيشرفتهترين انساننماها، مثل راشل (شان يانگ) كارمند شركت تايرل كه سرانجام به دكارد دِل مىبازد، به گونهاى طراحى شدهاند كه از هويت غيرانسانىشان آگاه نباشند. آنها نمىدانند كه انساننما هستند. هنگامى كه آقاى تايرل صاحب اين شركت، به دكارد توضيح مىدهد كه «اگر آنها را صاحب گذشته كنيم، تكيهگاهى براى احساساتشان خلق كردهايم و در نتيجه مىتوانيم بهتر آنها را كنترل كنيم»، دكارد نيز ناباورانه در پاسخ مىگويد: «خاطره؟ شما از خاطره صحبت مىكنيد؟»
اگر ايده خاطره مصنوعى رابطه ميان خاطره و تجربه را پيچيده مىكند، پس ما بهتر است براى پيشبرد بحثمان از فيلمهايى استفاده كنيم كه موضوع اصلى آنها مختل كردن فرضيات پستمدرنيستى در باب تجربه است.
فردريك جيمسن معتقد است كه با پستمدرنيته ما شاهد «به محاق رفتن تاريخىگرى و تاريخى هستيم كه آن را به شكل زنده تجربه كردهايم. بنابراين از نظر او، ميان نوستالژى و زبانِ پستمدرنيستى با تاريخىگرى واقعى، تضادى بنيادى وجود دارد. توصيف او نه فقط حاوى نوستالژىاى نسبت به خود است ــ نوستالژى نسبت به آن مقطع تاريخى كه ما همه، تاريخ را در زندگى واقعىمان تجربه كردهايم ــ بلكه از تجربه نيز برداشت محدودى دارد. آن روى سكه ديدگاه جيمسن، ادعاى ژان بودريار است مبنى بر اينكه افزاش ميانجيها يا رسانههاى مختلف ــ بازنماييها ــ كه به بسيارى از جنبههاى جامعه معاصر امكان بروز داده است، دوگانگى ميان امر واقعى و بازنمايى و امر معتبر و موثق و غير معتبر و ناموثق را محو كرده است. بودريار معتقد است كه با افزايش شكلهاى مختلف رسانهها در قرن بيستم، روابط واقعى مردم با رويدادها ــ آنچه ما از آن به عنوان تجربه موثق ياد مىكنيم ــ چنان تحت تأثير اين شكلها قرار گرفته است كه ما ديگر قادر نيستيم ميان امر واقع ــ چيزى كه قابل شناسايى و تشخيص است ــ و آنچه حاد ـ واقعى خوانده مىشود تفاوت قائل شويم؛ نسلى زاييده الگوهايى از يك امر واقعى بدون ريشه و منشأ (بودريار، 1983). به زعم بودريار ما در جهان بازنماييها زندگى مىكنيم، جهانى كه از امر واقعى بريده است. يا به زبانى ديگر، مهمترين مشخصه جامعه پست مدرن غياب تجربه «واقعى» است. اما خود بحث بودريار، سفت و سخت به امرى واقعى چسبيده است. او نوميدانه به امرى واقعى نياز دارد تا دريابد كه ما در قلمرو بازنماييها زندگى مىكنيم. هر دوى اين مباحث (جيمسن و بودريار) ناخواسته نوستالژىِ ما نسبت به زمانى را كه در آن امر واقعى وجود داشته است بر باد مىدهند. اما امر واقعى هميشه از خلال فرهنگهاى اطلاعاتى و روايت بيان شده است. براى خاطرات، واقعى بودن چه معنايى دارد؟ آيا آنها هرگز واقعى بودهاند؟ اين مقاله، به چنين طبقهبنديهايى اعتقاد ندارد، اما در ضمن ارزش چنين بىاعتقادىاى را نيز نشان مىدهد.
من مايلم تا اين باور به مرگ امر واقعى ــ به خصوص مرگ تجربه واقعى ــ را در برابر چيزى قرار دهم كه آن را غليان تمام عيار تجربه امر واقعى يا دلمشغولى نسبت به آن قلمداد مىكنم. از روز استقرار ارتش متفقين در فرانسه (D-Day) گرفته تا موزه يادمان يهودىسوزان در امريكا، براى من چيزهايى به ظاهر مردهاند. در واقع همگانىشدن اين رويدادهاى تجربهشده حاكى از اشتياق عمومى و همگانى به تجربه كردن تاريخ به شيوهاى شخصى و حتى جسمانى و فيزيكى است. آنها نوستالژيهايى براى تاريخسازى در خاطرات شخصى ارائه مىكنند. آنها افرادى با فرصت مشتركِ داشتنِ رابطهاى تجربهشده با گذشتهاى جمعى يا فرهنگى به وجود مىآورند اعمّ از آنكه آنها را تجربه كرده باشند يا نه.
من مايلم به اين نكته اشاره كنم كه آنچه ما در «پست مدرن» به آن دست يافتهايم رابطهاى نو با تجربه است كه بيشتر بر مقولاتى همچون تعهد و همدلى مبتنى است تا شفقت و «اصيل بودن».
اين ارتباط پست مدرن با تجربه، پيامدهاى سياسى مهمى دارد. اگر اين كشش نسبت به تجربه را همچون كنشى مصنوعى تصور كنيم ــ به تعبيرى خاطرات مصنوعى متناسب با گذشته جمعى يا فرهنگى ــ پس اين تاريخها يا گذشتههاى خاص احتمالاً براى مصرف از خلال قشربنديهاى موجود در نژاد و جنسيت و طبقه وجود دارند. بنابراين، اين خاطرات مصنوعى ممكن است زمينهاى براى پيوندهاى سياسى قلمداد شوند. همانگونه كه دانا هاراوى (1991) در بحث مربوط به هويت سايبرُگ نشان داده است، ما لازم است پيوندهايى سياسى را بسازيم كه مبتنى بر شباهتهاى اساسى و طبيعى نيستند. هويت سايبرُگ فرايند پيچيده صورتبندىاى هويتى را بازمىشناسد و بنابراين به ايده «هويتهاى فرعى» دست مىيابد. گذشتههايى كه از آن حرف مىزنيم «و استفاده مىكنيم» بخشى از اين فرايند است.
اگر ميانجى و واسطه «امر واقعى» اشكال اشتراكى هويت باشد، پس چرا «امر حسى» در سينما ــ طبيعتِ تجربى درگير شدن مخاطب با تصاوير سينمايى ــ با ديگر تجربيات زيباشناختى كه ممكن است عرصه توليدِ خاطره حسى باشد، مثل خواندن، متفاوت است؟ (نگاه كنيد به ميلر 1988) پرداختن به موضوع قدرتِ احساس بصرى ــ به خصوص آگاهى از قابليتِ سينما در توليد خاطره در مخاطبانش ــ تاريخِ پرقدمتى دارد. در 1928، ويليام اچ شورت، مدير اجرايى انجمن تحقيقاتى تصوير متحرك، از گروهى از پژوهشگران خواست ــ عمدتاً روانشناسان و جامعهشناسان ــ تا امكانِ ارزيابى تأثيرات تصوير متحرك را بر كودكان نشان دهند. تحقيقاتى كه او آغاز كرد ــ مطالعات پاين ــ نه به سبب يافتههاى موردنظر آنها، بلكه بيشتر به سبب يافتههاى آنها درباره نگرانى عمومى نسبت به شيوههايى كه تصوير متحرك از آن طريق بر مخاطبانش تأثير مىگذارد حايز اهميت است ــ شيوههايى عميقاً تجربى. در مجموعه بررسيها و تحقيقاتِ هربرت بلومر، از بسيارى از افراد سنين دانشگاهى خواسته شد تا تجربياتشان از تصاوير متحرك را بازگو كنند. آنچه در يافتههاى بلومر مشترك بود «همانندسازى خيالى» بود، اينكه هنگام تماشاى فيلم، مخاطبان عموماً خود را بر قهرمان زن يا مردِ فيلم فرافكنى مىكردند. در ظاهر قضيه اين يافتهها شباهت فراوانى با بحثهاى رابطه تماشاگرى (spectatorship) و نيروى آپاراتوس فيلمى و روايت و جايگاه سوژه در نظريه فيلم معاصر دارد (براى مثال نگاه كنيد به بادرى و كومولى).
اما ادعاهاى بلومر ــ و تبعات آن ــ تفاوتهايى اساسى با نظريه فيلم معاصر دارد. بلومر فرايند همانندسازى را همچون «تملكى عاطفى» قلمداد مىكند كه در آن فرد يا كاملاً با طرح داستانى همانندسازى مىكند يا خودش را آنقدر به دست فيلم مىسپارد كه تحت نفوذ و تأثير گرايشِ راهبردىِ آن قرار مىگيرد. در اين يافتهها البته هيچگاه گفته نشد كه اين تملك چقدر طول مىكشد يا اينكه براى افراد مشخص و معين آيا زمانِ ثابت و معينى دارد. در واقع
در وضعيت «تملك عاطفى» افكار و انگيزهها و تكانهها عمدتاً شكل ثابت و بدون تغيير خود را از دست مىدهند و بسيار انعطافپذير و سازگار مىشوند. ممكن است كه از اين «نقطه ذوب» سازمانِ پايدار جديدى حاصل شود كه به سمت خط و خطوط متفاوتى از راهبردِ فردِ تماشاگر رهنمون شود؛ در واقع حاصلِ تماشاى تصوير عاطفى خاصى ممكن است به نوعى خاص از تجربه و به ايجاد نوعى زندگى متفاوت در شخصى كه به تماشاى آن نشسته است بينجامد.
(بلومر، 1933 : 116)
تماشاگر زنى توضيح مىدهد كه بار نخست كه فيلم شيخ را تماشا كرده، شب هنگام روءياى ورود به دنياى فيلم را ديده است و خود را همانند قهرمان زن فيلم پنداشته است كه بر روى شنهاى سوزان دراز كشيده و به عشقى سوزان همانند عشق قهرمان زن فيلم دچار شده است: «در خواب احساس مىكردم كه شيخ من را مىبوسد، درست همانطور كه در فيلم قهرمان زن را مىبوسيد» (بلومر، 1933 : 70). در واقع تماشاگران با ديدن صحنههاى فيلم مىپنداشتند كه آنها بخشى از زندگى واقعى و تجربيات شخصىشان هستند.
از آنجا كه تجربه فيلمى، تجربه زيسته را مركززدايى مىكند، قادر است هويت را تغيير دهد يا دوباره بسازد. تملك عاطفى حاوى معانى ضمنى براى آينده و گذشته فردى است كه تحت تأثير آن قرار گرفته است و اين توانايى را دارد كه كنشهاى فرد را در آينده تغيير دهد، بدين معنا كه تحت تأثير آن فرد از حالت عادى خارج شود و كاملاً تحت انقياد اميال خود قرار گيرد (بلومر، 1933 : 94).
پس از تماشاى يكى از فيلمهاى مربوط به ايام پيشتازان فتح غرب [ امريكا ] از اين واقعيت ناخرسند شدم كه در زمانِ حال زندگى مىكنم نه در روزهاى رمانتيكِ پنجاه سال پيش. براى جبران اين اشتياق شديد و بيهوده، براى رفتن به جنگ خيالبافى مىكردم. مثلاً گفتم كه هنگام تماشاى فيلم از بيهودگى و وحشتناك بودن جنگ آگاه شده بودم. اما در عين حال كه اين احساس بر من مستولى بود، درون من شوق رفتن به جبهه بعدى برافروخته مىشد. هيجان ــ يا شايد هم زرق و برق ــ جنگ هميشه بر روى پرده مرا مسحور كرده است. هميشه خودم تصور مىكردم كه راننده كاميونم، پرستارم، قهرمانم.
(بلومر، 1933 : 63)
اين امر حاكى از آن است كه تجربه در سالن سينما و خاطراتى كه سينما توان ارائهاش را دارد ــ به رغم اين واقعيت كه تماشاگر آن تجارب را از سر نگذرانده است ــ مىتواند در برساختن و واساختن هويت تماشاگر همانقدر مهم باشد كه تجاربى كه او عملاً از سر گذرانده است.
بسيارى از آزمونهاى مطالعات پاين طراحى شدهاند تا به شيوهاى كمّى درجه تأثيرگذارى فيلم بر جسم تماشاگران را اندازهگيرى كنند. محققان از برق ـ سنجى استفاده كردهاند كه همچون دروغ ـ سنج «واكنشهاى برقى» و ضربان الكتريكى در پوست را اندازهگيرى كنند. همچنين از دستگاه ثبت فعاليت قلب و ريه استفاده كردهاند تا تغييرات سيستم گردشى مثل تعداد تنفس و فشار خون را اندازهگيرى كنند (چارتز، 1933: 25). اين تكنولوژى حسّاس مىتواند اختلالات فيزيولوژيك و تغييراتى را ثبت كند كه چشم غيرمسلح قادر به ديدن آنها نيست. بنابراين، اين مطالعات بر آن شدند كه جسم ممكن است علايمى از نشانههاى فيزيولوژيك را بروز دهد كه مسبب آن نوعى مداخله تكنولوژيك در ذهنيت است ــ مداخلهاى كه جزء لايتجزاى تجربه سينمايى است. به كارگيرى تكنولوژى اكتشاف، ترسى را ثبت مىكند كه بر مبناى آن ما ديگر نمىتوانيم ميان خاطرات مصنوعى يا «غيرطبيعى» و «واقعى» تميز دهيم.
در همان تاريخ منتقدان فرهنگى دهه بيست قرن بيستم ــ خاصّه والتر بنيامين و زيگفريد كراكائُر ــ شروع كردند درباره سرشت تجربى سينما نظريهپردازى كنند. آنها تلاش كردند درباره شيوههايى كه بر مبناى آنها فيلمها عملاً ممكن است خاطرات حسى جسم انسانى را بسط و گسترش دهند نظريهپردازى كنند. در سال 1940 كراكائُر به اين باور رسيد كه فيلم عملاً بيننده خود را به عنوان «موجودى جسمانى ـ مادى» مورد خطاب قرار مىدهد و «نوع بشر را از طريق پوست و مو» مسخّر مىسازد: «عناصر مادى كه خود را در فيلم عرضه مىكنند مستقيماً لايههاى مادى نوع بشر را تحريك مىكنند: يعنى اعصاب، حواس و كل اساس فيزيولوژيك او را» (1993: 458). تجربه سينمايى داراى جزئى فردى و جسمانى است و در عين حال تجربه جمعى آن را احاطه كرده است؛ قلمرو سينما عمومى و جمعى است. مفهوم بنيامينى «تحريك عصبى»(2) (innervation) تلاشى است براى متصور شدن رابطه تجربى درگيرانه با تكنولوژى و سينما. در واقع تداخل ميان تجربه جسمانى فردى و عام بودن سينماست كه اشكال جديد جمعى بودن ــ اعم از سياسى و جز آن را ــ ميسر مىسازد.
اخيراً استفن شَبيرو (1993) بر جزء جسمانى تماشاگرىِ فيلم تأكيد گذاشته است. او استدلال مىكند كه نظريه روانكاوانه فيلم عمداً جزو تجربى تماشاگرى را به غفلت سپرده است. از نظر او نظريه روانكاوانه فيلم كوشيده است تا «قدرت تصاوير را نابود كند» (1993 : 16). و همچنين چيزى كه اين نظريهپردازان از آن مىترسند «نه خالى بودن تصوير بلكه پُر بودن شگفتآور آن، نه سترونى بلكه قدرت آن است» (شَبيرو، 1993 : 17). مىتوانيم بگوييم كه قابليت انتقال تصاوير سينمايى ــ يعنى شيوهاى كه ما دعوت مىشويم تا آنها را به طور مصنوعى ايجاد كنيم و شيوهاى كه آنها را به طور جسمانى تجربه مىكنيم ــ در عين حال هم موجد بحراناند و هم موجد وجد. انگار كه شبيرو با تأكيد نهادن بر ابعاد جسمانى و تجربى تماشاگرى اين اصل را راهنماى خود قرار مىدهد كه «تصاوير سينمايى بازنمايى نيستند بلكه رخدادند» ( 1993 : 24).
مىخواهم به صحنهاى از يادآورىكامل مراجعه كنم كه به نحوى دراماتيك شيوهاى را نشان مىدهد كه بر مبناى آن تصاويرِ انبوه باواسطه در توليد ذهنيت دخالت مىكنند.
مفهوم اصالت (authenticity) ــ و خواست ما براى ممتاز شمردن آن ــ به طور مداوم با توليد وسواسىِ تصاوير باواسطه در فيلم يادآورى كامل متزلزل مىشود. ما در بسيارى از موارد به طور همزمان شخص و بازنمايى باواسطه او را در صفحه ويدئو مشاهده مىكنيم. زمانى كه كوئيد براى نخستينبار به ركال مىرود تا آقاى مك لين را ملاقات كند، ما مك لين را به طور همزمان از پنجره مشاهده مىكنيم كه بر روى شانه منشى خود خم شده است و همچنين او را به عنوان تصويرى در ويدئوفون منشىاش مشاهده مىكنيم درحالىكه منشى مىخواهد به او اطلاع دهد كه كوئيد به آنجا رسيده است. در يادآورى كامل تكثير تصويرهاى باواسطه ــ و صفحههاى ويدئو ــ ما را وامىدارند تا درباره نفس مفهوم حضور اصيل و واقعى ترديد كنيم. مانيتورهاى ويدئو در واگنهاى مترو به همراه تبليغات به چشم مىخورند و تمام تلفنها ويدئوفون هستند، حتى ديوارهاى خانه كوئيد صفحههاى عظيم تلويزيوناند. همانطور كه خواهيم ديد هويت كوئيد نيز با واسطه تصاوير ويدئويى عرضه مىشود، زمانى كه زنش به او مىگويد كه زن او نيست و او كوئيد را «تا قبل از شش هفته گذشته هرگز نديده است» و «ازدواج آنها فقط كاشت خاطره است» و مأمور (هويت او را پاك كرده و به جاى آن هويت جديدى كاشته» و اساساً «كل زندگى او روءيايى بيش نيست»، هر نوع برداشتى كه او از خودِ وحدتيافته (unified self) و ذهنيت ثابت و استوار داشته است خرد و خراب مىشود. زمانىكه خاطرات را بتوان از تجربه زنده جدا كرد مسائل مربوط به هويت ــ و هر آنچه هويت بر مبناى آن ساخته مىشود ــ اهميتى بس عظيم مىيابد.
مسأله هويت او ــ و اينكه چگونه هويت او بر مبناى مجموعه خاصى از خاطراتى كه مىتواند و يا نمىتواند خاصّه از آنِ او باشد ــ به دراماتيكترين شكل زمانى مطرح مىشود كه او با صورت خود در مانيتور ويدئو روبهرو مىشود. اين كه او صورت خود را در صفحه ويدئو قابل جابهجايى و انتقال مىيابد ــ ويدئويى كه او آن را در كيفى به اينجا و آنجا مىبرد كه «رفيقى از آژانس» به او داده است ــ نشانگر برداشت فيلم از قابليت جابهجايى خاطره و هويت است. كوئيد با صورت خود در صفحه ويدئو مواجه مىشود اما در آنجا شخصى متفاوت را مىيابد. صورتى كه در پرده ظاهر شده است به او مىگويد: «سلام غريبه. من هاوزر هستم... آماده خبر عجيبى باش... تو خودت نيستى. تو من هستى.» ما شايد وسوسه شويم كه اين صحنه را به عنوان مثالى از مفهوم فرويدى «امر مرموز» (uncanny) تفسير كنيم. همانطور كه فرويد گفته است احساس امر مرموز را مواجهه با چيزى ايجاد مىكند كه در عين حال آشنا و ناآشناست. احساس امر مرموز از «بازگشت امر سركوبشده» ناشى مىشود. بنابراين تجربه روءيت همزاد خود اوج امر مرموز است. اما تجربه كوئيد به هيچ رو از اين دست نيست، صورتى كه او با آن مواجه مىشود آشكارا صورت او نيست و با هويت او تناظر دارد. از آن رو كه فيلم اين انديشه را رد مىكند كه خود اصيل يا اصيلترى در زير لايههاى هويت قرار دارد جايى براى امر مرموز باقى نمىماند. از نظر كوئيد چنين به نظر مىرسد كه خاطرات هاوزر هرگز وجود نداشته است. در واقع او با نوعى بىاعتنايى با هاوزر مواجه مىشود، نه به عنوان كسى كه او زمانى او را مىشناخته است يا وجود داشته است، بلكه به عنوان بيگانهاى كامل.
بر همين سياق به نظر مىرسد كه اين مواجهه مفهوم لاكانى «مرحله آيينه» را از هم مىگسلد. به نظر ژاك لاكان مرحله آيينه زمانى آغاز مىشود كه كودك براى نخستينبار بازتاب خود را به عنوان فردى مستقل و سوژهاى وحدتيافته و تام و تمام مشاهده مىكند. همانطور كه لاكان مىگويد «اين گمان وجدآميز تصوير كودك كه در آيينه منعكس شده است» (1977 : 2) به كودك توهّمى از كليّت مىدهد كه به شيوهاى گسترده با برداشت خود كودك از خودش به عنوان مجموعه گسستهاى از رانههاى تمايز نيافته تفاوت دارد. براى كوئيد اين تجربه كاملاً برعكس است. در واقع مىتوانيم بگوييم كه مواجهه با صورت در مانيتور كه شبيه صورت اوست امّا همانى نيست كه از آن اوست حس هر نوع ذهنيت وحدتيافته و ثابت و كامل را مىگسلد. صفحه ويدئو به جاى آن كه هويت او را مستحكم سازد آن را از هم مىگسلد. اين مواجهه همچنين اين فرض را باطل مىسازد كه هر خاطره خاصى صاحب بر حق و جسمى حقيقى دارد كه بايد به آن وابسته باشد.
اين مواجهه با هاوزر ــ كه اعتراف مىكند صاحب واقعى جسم است ــ مبدل به جهان خُردِ نقدِ وسيعتر فيلم از اهميت «امر واقعى» مىشود. اين كه ما نخست كوئيد را ملاقات مىكنيم ــ و خود را با او يكى مىپنداريم ــ ما را وامىدارد تا ترديد كنيم كه هاوزر مالك حقيقى يا حتى شايستهتر جسم است. اگر ما مىبايست باور داشته باشيم كه هويت هاوزر به گونهاى «واقعىتر از كوئيد است ــ زيرا كه خاطرات او مبتنى بر تجربه زنده است تا خاطرات كاشته شده ــ آنگاه پرسش اصلى چنين بايد تدوين شود: آيا «واقعىتر» لزوماً بهتر است؟ در نقطه اوج فيلم كوئيد به جاى آن كه بخواهد به هاوزر بدل شود مدعى هويت خود مىشود. در آخرين گفتگوى او با كوهاگن، كوهاگن به او مىگويد «مىخواهم هاوزر برگردد، تو بايد كوئيد باقى بمانى.» او پاسخ مىدهد «من كوئيد هستم.» اگرچه كوئيد هويتى است مبتنى بر خاطرات كاشتهشده، كمتر از هاوزر قائم به ذات نيست ــ و مىتوان استدلال كرد بيشتر از او قائم به ذات است. كوئيد در تمامى فيلم موضوع اصلى سرمايهگذارى و دخالت تماشاگرايانه ما باقى مىماند. هويت شبيهسازىشده او مسئولتر و مهربانتر و مثمرثمرتر از هويت «واقعى» است. اين امر كه كوئيد خود را «واقعى» احساس مىكند رديهاى است بر گمانهزنيهاى بودريارى و جيمسونى دال بر اين كه امر واقعى و امر اصيل مترادف هستند.
بخشى از جريان اين كه چه كسى مدعى اين هويت است به نجات موتانتها مربوط مىشود كه در كره مريخ زندگى مىكنند و بناست از اكسيژن محروم شوند. موتانتها گروهى اجتماعى ـ اقتصادى هستند كه در مريخ زندگى مىكنند و كوهاگن مستبد آنها را به شديدترين وجهى سركوب مىكند. كوهاگن دسترسى آنها به اكسيژن را تنظيم مىكند. كوئيد نمىپذيرد كه به پس بازگردد و هاوزر شود زيرا كه احساس مىكند رسالتى بر دوش دارد. حس مسئوليت اخلاقى بر هر نوع فشارى كه بر كنشهاى او از طرف هويت «اصيل» وارد مىشود مىچربد. او زمانى كه انتخاب مىكند تا نيروگاهى را در معدنهاى هرمى تأسيس كند ــ و بنابراين تا آن اندازه اكسيژن توليد كند كه جو را در مريخ قابل سكونت كند ــ قادر مىشود تا موتانتها را از چنگال كوهاگن آزاد سازد.
شگفتانگيز آن كه خاطراتْ كمتر درباره اصالت بخشيدن به گذشتهاند تا ايجاد كنشهاى ممكن در حال حاضر. كوآت رهبر مقاومت موتانت به كوئيد مىگويد: «معرّف آدمى كنشهاى او هستند و نه خاطرات او.» ما مىتوانيم گفته او را اصلاح كنيم و بگوييم كه معرّف آدمى كنشهاى او هستند اما اين كه كنشهاى او را خاطرات مصنوعى ممكن سازند يا خاطرات مبتنى بر تجربه زنده تفاوت چندانى نمىكند. هر نوع تمايز ميان خاطرات «واقعى» و خاطرات مصنوعى ــ خاطراتى كه ممكن است رسانههاى جمعى آن را به شيوهاى تكنولوژيك منتشر كرده باشند و مصرفكنندگان آن را آموخته باشند ــ ممكن است در نهايت نافهميدنى باشند. يادآورى كامل بر شيوهاى تأكيد مىگذارد كه بر مبناى آن خاطرات همواره عمومى هستند، شيوهاى كه بر مبناى آن خاطرات همواره گردش مىكنند و افراد را فرامىخوانند (interdellation) (3) اما هرگز نمىتوانند به صاحب واقعى يا تن خاصى ــ يا همانطور كه در مورد فيلم بليد رانر خواهيم ديد به عكس خاصى ــ بازگردانده شوند. اگرچه فيلم بليد رانر اقتباسى است از رمان آيا آدم مصنوعيها خواب الكتريكى مىبينند؟ نوشته فيليپ ديك در سال 1968، اما تفاوتهاى فيلم با رمان بارز و آموزندهاند. در رمانِ ديك، وجود همدلى (empathy) همان چيزى است كه به جايزهبگيران اجازه مىدهد تا ميان آدم مصنوعيها و آدمها فرق بگذارند. در واقع همدلى به عنوان خصلت منحصر به فرد انسانى متصور شده است. دكارد در اين امر تأمّل مىكند كه «چرا آدم مصنوعى زمانى كه با آزمون سنجش همدلى روبهرو مىشود با استيصال رفتار مىكند. همدلى آشكارا فقط در جامعه انسانى وجود دارد» (ديك 1968 : 26).
به هر تقدير آنچه در فيلم انساننماها را فاش مىسازد فقدان همدلى نيست، بلكه فقدان گذشته است يعنى فقدان خاطرات. فيلم ريدلى اسكات اين نكته را در سكانس نخستين موءكد مىسازد. فيلم با آزمون وويت ـ كامپف شروع مىشود. اين آزمون طراحى شده است تا با اندازهگيرى واكنشهاى فيزيكى و جسمانى به مجموعهاى از سوءالات كه طراحى شدهاند تا واكنشهاى عاطفى را بسنجند انساننماها را مشخص سازند. ابزارهاى تكنولوژيك مورد استفاده قرار مىگيرند تا با اتّساع مردمك و واكنشهاى تغييرِ حالتِ چهره تأثير سوءالات را بر فرد موردنظر اندازهگيرى كنند. در صحنه نخستين آقاى هولدن كه بليد رانر است لئون فرد موردنظر خود را با اين روش مىآزمايد. آقاى هولدن توضيح مىدهد كه اين پرسشها «به گونهاى طراحى شدهاند كه واكنشهاى عاطفى را تحريك كنند» و اين كه «زمان واكنش اهميت دارد». به هر رو لئون با قطع كردن پرسشها آزمون را به وقفه مىاندازد. زمانى كه آقاى هولدن مىگويد «تو در صحرا روى شنها قدم مىزنى و لاكپشتى را مىبينى» لئون مىپرسد «لاكپشت چيست؟» آقاى هولدن كه مشاهده مىكند اين نوع پرسش راه به جايى نمىبرد مىگويد «با يك كلمه صفات خوب مادرت را توضيح بده.» لئون برمىخيزد هفت تيرش را بيرون مىكشد و مىگويد «اجازه بده درباره مادرم صحبت كنم» و سپس به هولدن شليك مىكند. در اين صحنه اوليه آنچه انساننما را گير مىاندازد فقدان همدلى نيست بلكه غيبت گذشته يا غيبت خاطرات است. لئون نمىتواند مادر خود و شجرهنامه خود را توضيح دهد، زيرا كه او گذشته و خاطراتى ندارد.
بنابراين، اين صحنه مىكوشد تا خاطره را به عنوان كانون بشريت بشناساند. منتقدان فيلم مايلاند تا با انگشت گذاشتن بر روى اين واقعيت كه انساننماها فاقد گذشتهاند، بر امر فقدان «تاريخ واقعى» در پستمدرنيته تأكيد گذارند. به عنوان مثال ديويد هاروى استدلال مىكند كه تاريخ از نظر هر كسى به شهادت يك عكس فروكاسته شده است (1989 : 313). طبق توصيف هاروى فقدان گذشته نزد انساننماها مبيّن فقدان عمق است ــ و تأكيدى است بر سطح ــ كه مشخصه پستمدرنيته است. گوييليانا برونو مدعى است كه عكس «مبيّن مسير منشأ و بنابراين هويت شخصى است، اثبات اين امر است كه وجود داشتهايد و بنابراين حق داريد كه وجود داشته باشيد» (1987 : 71). به اطمينان مىتوان گفت كه عكاسى و خاطره اساس اين فيلم است. به هر تقدير هم برونو و هم هاروى برآناند كه عكاسى قابليت آن را دارد كه از مرجعى پشتيبانى كند، آنان گمان مىكنند كه عكس پيوندِ مبتنى بر موقعيت را با «واقعيت» حفظ مىكند. استدلال خواهم كرد كه فيلم عكس اين نظر را دارد.
بعد از اين كه دكارد معيّن مىسازد كه راشل انساننماست، او به همراه عكسهايى به آپارتمان دكارد مىآيد، خاصّه عكسى كه او و مادرش را نشان مىدهد. او مىپرسد «تو فكر مىكنى من انساننما هستم، فكر نمىكنى؟ نگاه كن اين من هستم همراه مادرم.» او اميدوار است كه عكس هم گواهى باشد بر اعتبار خاطره او و هم اصالت گذشته او. امّا عكس به جاى آن كه مرجع را تصديق كند آن را باطل مىسازد. دكارد به جاى آن كه عكس راشل را به عنوان حقيقت بپذيرد شروع مىكند يكى از خاطرات او را به ياد او بياورد: «تو عنكبوتى را به خاطر مىآورى كه در لانه پشت پنجرهات زندگى مىكرد و كار مىكرد و در تمام تابستان تارى را مىتنيد بعد روزى تخم بزرگى در آنجا به چشم خورد.» راشل ادامه مىدهد: «تخم شكست و صد بچه عنكبوت بيرون آمدند و مادرشان را خوردند.» دكارد به او نگاه مىكند و مىگويد: «خاطرههاى كاشتهشده؛ اينها خاطرات تو نيستند، خاطرات آدم ديگرى هستند، خاطرات برادرزاده تايرل هستند.» عكس در بليد رانر شبيه عكس مادربزرگ در مقاله كراكائُر به نام «عكاسى» كه در سال 1927 نوشته شد «به جمع اجزاى آن فروكاسته مىشود» (1993 : 430). با گذشت زمان تصوير «ضرورتاً به اجزايش تقسيم مىشود» (كروكائر 193 : 429). عكس ديگر نمىتواند جايگاه ثابت خاطره باشد همانطور كه جسم در يادآورى كامل. به نظر مىرسد عكس هيچ چيز را اثبات نمىكند.
به هر حال نبايد اين واقعيت را فراموش كنيم كه عكس راشل با خاطراتى كه او دارد منطبقاند و اين خاطرات همان چيزهايى هستند كه به او اجازه بقا مىدهند، اجازه وجود داشتن به همان شكلى كه او وجود دارد. او متعاقباً عاشق دكارد مىشود. مىتوانيم بگوييم كه درحالىكه عكس هيچ رابطهاى با «واقعيت» ندارد اما به او كمك مىكند تا روايت خود را نقل كند و درحالىكه نمىتواند به گذشته او اصالت بخشد امّا حال حاضر او را اصالت مىبخشد. بر طبق توصيف كراكائُر قدرت عكس عبارت است از توانايى آن در «آشكار ساختن همين بنيان قبلاً آزمودهنشده طبيعت» (1993 : 6-435).
[ اين قدرت ] از توانايى عكس براى تثبيت كردن ناشى نشده است بلكه فزونتر از توانايى آن براى بازساختن ناشى شده است. از نظر كراكائُر عكاسى درست به اين سبب كه پيوند مبتنى بر موقعيت خود را با جهان از دست مىدهد «اين قابليت را دارد كه عناصر طبيعت را بر هم زند» (1993 :436). از نظر راشل عكس منطبق با واقعيت زيسته نيست اما با اين همه مهيّاگر نقطه عزيمتى براى اوست تا او را به طرف خاطرات خود براند. در صحنهاى كه به نحوى خاص قدرتمند است راشل در آپارتمان دكارد پشت پيانو مىنشيند، موهاى خود را باز مىكند و شروع به نواختن مىكند. دكارد به او ملحق مىشود. راشل مىگويد: «من درسها را به خاطر مىآورم اما نمىدانم [ شاگرد ] من بودم يا برادرزاده تايرل.» دكارد به جاى آن كه بر اين ابهام توجه كند مىگويد: «تو زيبا مىنوازى.» در نتيجه در اين لحظه دكارد تمايز ميان خاطرات «واقعى» و مصنوعى را ردّ مىكند. خاطرات راشل از درسها به او اجازه مىدهد كه زيبا بنوازد، بنابراين اهميت چندانى ندارد كه او اين درسها را حقيقتاً گرفته باشد يا نه.
از آنجا كه مونتاژِ كارگردان(4) اين امكان را ميسر مىسازد كه دكارد خود انساننما باشد، قدمى بسيار مهم به سوى محو شدن امكان فهم تمايز ميان امر واقعى و امر مشابه و انسان و انساننما برداشته مىشود. قبلاً در فيلم دكارد پشت پيانويش مىنشيند و به عكسهاى قديمى كه در آنها او نشان داده شدهاند نگاه مىكند؛ بعد صحنه قطع مىشود و اسب شاخدارى نشان داده مىشود كه در مزرعهاى در حال دويدن است، صحنهاى كه ما آن را نوعى خيالبافى يا خاطره به شمار مىآوريم. آشكارا اين خاطره مىتواند خاطرهاى «واقعى»، خاطرهاى از تجربه زيسته باشد. بعداً درست در نقطه پايان فيلم، زمانى كه دكارد مىخواهد با راشل برود، اسب شاخدار كاغذىاى را مىبيند كه روى زمين بيرونِ درِ خانهاش افتاده است. زمانى كه دكارد اين اسب شاخدار را برمىدارد و ما مىفهميم كه آن را افسرى در لباس شخصى ساخته است كه در تمامى طول فيلم در حال ساختن چيزهاى كاغذى است، پژواك گفته اوليه او درباره راشل به دكارد را مىشنويم: «چقدر بد است كه او نمىتواند زندگى كند، اما چه كسى مىتواند؟» اين پايان اين فرض را پيش مىنهد كه پليس از خاطره دكارد از اسب شاخدار مطلع است، درست همانطور كه دكارد از خاطره راشل از عنكبوت مطلع بود. اين صحنه مبيّن آن است كه خاطرات او نيز كاشته شدهاند ــ آنها مصنوعى هستند. در اين لحظه ما نمىدانيم كه دكارد انساننماست يا نيست. برخلاف نسخه اوليه فيلم، نسخهاى كه كارگردان آن را مونتاژ كرده است از كشيدن خطى روشن ميان انساننما و انسان و ميان خاطره واقعى و مصنوعى براى ما سر باز مىزند. هيچ نقطه اطمينانى ــ همانند نقطهاى كه بودريار به شكل تلويحى فرض گرفته است ــ وجود ندارد كه با اتكاء به آن بتوانيم چنين تمايزى را بازشناسيم. بنابراين، پايان بليد رانر لذت و تهديد قابليت جابهجايى را نشان مىدهد، يعنى اين مسأله را كه ممكن است ما قادر نباشيم تمايز ميان خاطرات خودمان و خاطرات مصنوعى را تشخيص دهيم. دكارد فرد همدلى است كه حتى قادر است براى انساننمايى احساس شفقت كند. مهمتر از آن، او شخصيتى است كه تا «آن اندازه واقعى» است كه يكى شدن تماشاگرانه ما با خود را سبب مىشود. در نهايت، فيلم ما را وامىدارد كه در مورد نسبت خودمان با خاطره شك كنيم و شيوهاى را بازبشناسيم كه بر مبناى آن همواره مىتوانيم فرض كنيم كه خاطرات ما واقعيت دارد. خاطرات نقشى محورى در هويت ما دارند ــ به احساس ما در اين باره كه، كه هستيم و كه مىتوانيم باشيم. اما همانطور كه اين فيلم نشان مىدهد اين پرسش كه چنان خاطراتى از تجربه زيسته حاصل آمدهاند يا مصنوعى هستند به نظر مىرسد كه اهميت بسيار اندكى دارد. در هر صورت ما از آن خاطرات سود مىجوييم تا روايتى از براى خود نقل كنيم و درباره آيندهمان بصيرتهايى پيدا كنيم.
كابوس جديد وس گريون (Wes Graven) (1994) با اشارهاى مرموز به دستى كه مىدزدد آغاز مىشود. فيلم با صحنه نمايش فيلمى آغاز مىشود، جايى كه نسخه الكتريكى دست فردى كروگر ــ دستى كه به جاى انگشتان تيغهاى برّانى دارد ــ به اصطلاح جان مىيابد و عمليات كشتار قبلى خود را به ياد مىآورد. درحالىكه اين دست، دستى از آنِ فيلم قديمى نيست بلكه افزارى الكتريكى است، معهذا خاطراتِ دستِ كروگر را داراست. بعد از آن كه اين دستِ مصنوعى چند تن را بر پرده سينما سلاخى مىكند، ما درمىيابيم كه اين صحنه «درست همان» خواب و روءيايى است كه متكى بر خاطرات شخصيتهاى اصلى كسانى است كه در حال ساختن فيلمهاى كابوس در خيابان اِلم هستند. به هر تقدير، فيلم به تدريج شروع مىكند مفهوم «درست همان» (Just) را متزلزل سازد يا مورد شك و ترديد قرار دهد. چه معنا دارد كه بگوييم اين خاطرات «درست همانى» هستند كه فيلمى آنها را نشان مىدهد. آيا، به عنوان مثال، اين امر بدانمعناست كه آنها واقعى نيستند؟ آيا اين امر بدانمعناست كه اين خاطرات كمتر واقعى هستند؟ پاسخ وس گريون مىتواند «نه» باشد. در واقعيت خاطراتى از فيلمهاى اوليه كابوس در خيابان اِلم و از فيلمها[ى ديگر] به خاطرات او [وس گريون ] مبدل مىشوند. همانطور كه فيلم به شكلى ريشهاى نشان مىدهد، اين مسأله، مسأله مرگ و زندگى است. در طول فيلم، خاطراتى از فيلمهاى اوليه شروع به رخنه مىكنند و اين خاطرات متكى بر وقايعى نيستند كه خانم وس گريون آنها را زيسته است بلكه مبتنى بر رخدادهايى هستند كه او به شكلى سينمايى آنها را زيسته است. فيلم عملاً شيوهاى را بال و پَر مىدهد كه بر مبناى آن خاطراتِ فيلمى به خاطراتِ مصنوعى بدل مىشوند. خاطرات وس گريون چه مصنوعى باشند يا غير آن، خاطراتى هستند كه او آنها را به عنوان امرى واقعى تجربه مىكند زيرا كه آنها او را به شيوهاى قاطع كه مرگ و زندگى در آن مطرح است تحت تأثير قرار مىدهند و عميقاً تصميماتى را پيش پاى او مىنهند كه او بايد در مورد آنها تكليف خود را روشن كند.
تمامى اين سه فيلم به تدريج ارزش تمايز ميان امر واقعى و امر شبيه و خاطره اصيل و مصنوعى را متزلزل مىكند ــ و در بليد رانر ارزش تمايز ميان انسان و انساننما را. در فيلم بليد رانر حتى در نهايت همدلى به عنوان شاخص معتبرى براى تشخيص انسانيت درمىماند. در واقع انساننماها يعنى راشل و روى ــ اگر از دكارد بگذريم ــ به طور فزايندهاى در جريان فيلم حس همدلى پيدا مىكنند. واژه همدلى، برخلاف واژه دلسوزى و شفقت (sympathy) كه از قرن شانزدهم به بعد معمول شد، نخستينبار در آغاز قرن 20 ظاهر گرديد. درحالىكه دلسوزى شباهت اوليه ميان موضوعات را پيشفرض خود مىداند، همدلى تفاوت اوليه ميان موضوعات را پيشفرض قرار مىدهد. بنابراين همدلى «قدرت فراافكندن شخصيتِ خود... به موضوع تأمل است» (لغتنامه آكسفورد 1989). مىتوانيم بگوييم كه همدلى كمتر از دلسوزى به قرابت طبيعى، كمتر به نوعى از پيوند بنيانى ماهوى ميان دو موضوع بستگى دارد. بنابراين درحالىكه دلسوزى متكى بر ماهيتگرايى هويت است، همدلى بازشناسى تفاوت هويت است. بنابراين همدلى مربوط است به فقدان شباهت ميان موضوعات و درباره فائق آمدن بر فاصلههاست. شايد مسأله اين باشد كه درست همين فاصله است كه مقوّم آرزو و خواست براى به ياد آوردن است. با توجه به اين امر كه عملاً نمىتوان درباره تفاوت و تمايز ميان خاطره «واقعى» و مصنوعى تصميمى گرفت، ضرورت توجه به اخلاقِ شخصيت كه هم خوفناك و هم ضرورى است به وجود مىآيد ــ اخلاقى كه متكى بر اشكال متكثر انسانگرايى يا ماهيتگرايى هويت نيست بلكه بر بازشناسى تفاوت اتكا دارد. اخلاقِ شخصيت مىتواند بر مبناى كنش همدلى بنا شود و به شيوهاى جدّى هدف خود را محترم شمردن امر گسسته، امر پيوندى و امر متفاوت قرار دهد.
بليد رانر و يادآورى كامل ــ و حتى كابوس جديد وس گريون ــ درباره شخصيتهايى هستند كه از طريق انواعى از تجارب بيگانه و روايتهايى كه آنها را از آنِ خود مىپندارند و متعاقباً از طريق استفادهْ آنها را از آنِ خود مىكنند، به درك خود نائل مىشوند. بنابراين روايت من نوعى مناقشه با بحثهايى است كه مسأله «صنعت آگاهى» يا «صنعت فرهنگسازى» را (هوركهايمر و آدورنو، 1991) پيش مىكشند. آنچه اميدوارم نشان داده باشم اين است كه شايسته نيست اين تجارب را كه مبيّن شخصيت و هويت هستند، صرفاً به اين سبب كه مصنوعىاند ردّ و انكار كرد. در عين حال نمىتوان بر خاطرات براى تمهيد روايتهايى از استمرار نفس (self-continuity) متكى بود ــ همانطور كه يادآورى كامل به روشنى نشان داده است. دوست دارم كه با بازگذاشتن امكان چيزى كه مىخواهم آن را «خاطرات رخنهگر» بنامم مقاله خود را به پايان برسانم. زمانى كه كوئيد در شركت ركال، پكيج خاطره خود را برنامهريزى مىكند راغب است كه به مأمور مخفى بدل شود. به عبارت ديگر خاطراتى از هويت اوليه ــ كه به هيچ رو منظور هويت حقيقى يا ماهوى او نيست، بلكه منظور يكى از لايههاى چندى است كه او را ساختهاند ــ به نظر مىرسد كه شروع به رخنه مىكنند. بنابراين مسأله مىتواند اين باشد كه هويت چيزى شبيه به لوح رنگ باخته است،(5) بدينمعنا كه لايههاى هويت كه قبلاً وجود داشتهاند هيچگاه به طور موفقيتآميزى پاك نشدهاند. كارى به غايت سهل خواهد بود كه چنان هويتى را صرفاً به عنوان نسبتى از سطحها ردّ و انكار كرد، كارى كه بسيارى از نظريهپردازان پستمدرن انجام دادهاند، اما دست زدن به اين كار به معناى به غفلت سپردن چيزى است كه در هر دو متن به عنوان رانهاى مستمر براى به خاطر آوردن ظاهر مىشود. به نظر مىرسد آنچه هر دو فيلم پيش مىنهند اين نيست كه ما نبايد هرگز فراموش كنيم، بلكه اين است كه ما نبايد از توليد خاطره بازايستيم. آرزوى خاص براى مستقر ساختن خود در تاريخ از طريق روايت خاطرهها، آرزويى است ناظر بر اينكه مىخواهيم موجودى تاريخى و اجتماعى باشيم. مىتوانيم بگوييم كه دقيقاً همين تجربه «سطحى» از تاريخ است كه به مردم شخصيت مىبخشد و آنها را وارد جمهور مىكند. پس آنچه رانه به خاطر آوردن بيان مىكند، آرزويى شديد براى تجربه مجدد تاريخ است آن هم نه براى معتبر ساختن بىچون و چراى گذشته، بلكه براى به كار گرفتن ماده حياتى و غامض تاريخ، كه خود عدم قطعيت زمان حاضر را به ما متذكر مىشود.
اين مقاله ترجمهاى است از يكى از مقالات كتاب زير :
Cyber Culture, Edited by Barbara Kenedy, Routledge, 2000.
1 بنيامين از واژه innervation استفاده كرد تا تغييرات تاريخى را به عنوان جريان تبديل تصورات به واقعيت جسمانى و جمعى نشان دهد. ــ م.
2 معناى آن به فارسى استيضاح كردن است. اما در نظريه لويى آلتوسر به مكانيسمى اطلاق مىشود كه بر مبناى آن ايدئولوژى سوژهها را فرامىخواند و به آنها تشخص و تفرد مىبخشد. ــ م.
3 Directors cut ، يك نسخه اين فيلم را كارگردان ــ ريدلى اسكات ــ مونتاژ كرده است، نسخه ديگر را فردى ديگر. ــ م.
4 palimpsest ، لوحى كه نوشته روى آن چند بار پاك شده و بازنويسى شده است. اين لفظ به معناى قصه تو در تو و داستان چند لايه نيز هست.