مجلات >فصلنامه حوزه و دانشگاه>شماره 22

امكان و چگونگى علم دينى

گفتگو با مصطفى ملكيان - استاد حوزه و دانشگاه

1. آيا پديد آوردن «علم دينى‏» ممكن است؟ به چه معنا از «علم‏دينى‏»؟

مراد من از «علم‏»، در اينجا، رشته علمى، (discipline) است، كه به معناى مجموعه همه گزاره‏هايى است كه با استفاده از يكى‏از چهار روش تجربى، عقلى، شهودى و عرفانى، يا تاريخى، در باب يك‏موضوع حاصل و فراهم آمده‏اند. به اين معنا، همه علوم تجربى اعم ازعلوم تجربى طبيعى مانند فيزيك و شيمى، علوم تجربى انسانى مانندروانشناسى و جامعه‏شناسى، و نيز همه شاخه‏هاى رياضيات و منطق وفلسفه، و نيز علوم عرفانى، و بالاخره علوم تاريخى، علم به حساب‏مى‏آيند. علم به اين معناى وسيع، حاصل به كارگيرى مجموع قواى‏ادراكى‏اى است كه در اختيار همه افراد بشر، بلااستثناء و البته به‏درجات متفاوت نهاده شده‏اند.

و اما مراد از «علم دينى‏» يكى از اين سه چيز مى‏تواند بود: گاهى‏مراد علمى است كه در آن علم مجموعه آموزه‏هاى يك دين و مذهب خاص درباب يك موضوع، كشف، استخراج، تنظيم و تبيين مى‏شود و احيانا مورددفاع واقع مى‏گردد. به اين معنا، مى‏توان كلام اسلامى، اخلاق اسلامى و فقه‏اسلامى را سه علم دينى به حساب آورد. گاهى مراد از «علم دينى‏» علمى‏است كه در آن علم راجع به دين به طور كلى يا راجع به اديان، بحثهاى‏تجربى يا عقلى، يا تاريخى مى‏شود. به اين معنا، روانشناسى دين،جامعه‏شناسى دين، انسانشناسى دين،فلسفه دين، تاريخ‏اديان،ودين‏شناسى‏مقايسه‏اى، ( Comparative religion) را مى‏توان علوم دينى‏محسوب كرد، يعنى علومى كه ناظر به پديده دين‏اند و درباره اين‏پديده از نظرگاههاى مختلف و با روشهاى گونه‏گون مطالعه و تحقيق‏مى‏كنند. اگر مراد از «علم دينى‏» يكى از اين دو معنا باشد، بايدگفت كه علم دينى نه‏تنها ممكن است‏بلكه مطلوب و بسيار مطلوب است.

اما گاهى مراد از «علم دينى‏» چيز سومى است و ظن قريب به يقين من آن‏است كه مراد شما نيز از «علم دينى‏» همين معناى سوم است. كسانى كه‏اين معناى سوم را مد نظر دارند قصدشان اين است كه به جاى انواع واقسام علوم و معارفى كه انسانها به مدد چهار روش تجربى، عقلى، شهودى‏و عرفانى، و تاريخى پديد آورده‏اند، مثلا به جاى فيزيك، شيمى، زيست‏شناسى، گياهشناسى، جانورشناسى، روانشناسى، جامعه‏شناسى، اقتصاد(علوم تجربى)، رياضيات، منطق، فلسفه (علوم عقلى)، عرفان (علوم شهودى‏و عرفانى)، لغت، تاريخ، جغرافياى تاريخى (علوم تاريخى)، اخلاق، حقوق، زيبايى‏شناسى، هنر و ادبيات، علوم و معارفى با استفاده از متون مقدس‏دينى و مذهبى بسازند و بپردازند و اين علوم و معارف به اصطلاح دينى‏را جايگزين آن علوم و معارف غيردينى، (secular) كنند. مراد از «علم‏دينى‏»، در اينجا «علم دينى شده‏» است. كسانى كه چنين مراد ومقصودى دارند، البته، مى‏خواهند جميع علوم و معارف را دينى و (درجهان اسلام) اسلامى كنند، ولى شايد بيشترين تاءكيدشان بر دينى و اسلامى‏كردن علوم تجربى باشد. در ميان علوم تجربى نيز شايد بيشتر به‏دينى‏سازى علوم تجربى انسانى، مثل روانشناسى، جامعه‏شناسى و اقتصاداهتمام داشته باشند.

چنانكه بارها گفته و نوشته‏ام، به گمان اين‏بنده، پديد آوردن علم دينى به اين معناى سوم امكان ندارد. رمز عدم‏امكانش هم اين است كه: اولا: به راءى‏العين مى‏بينيم كه در متون مقدس‏دينى و مذهبى (و متون مقدس ساير اديان و مذاهب نيز) مواد خام لازم‏براى پديد آوردن علم دينى وجود ندارد. آشنايى بسيار اجمالى و اندك‏با حتى يكى از هزاران شاخه علوم و معارف بشرى هر شخص منصفى را به‏اعتراف به كمبود و حتى عدم مواد خام لازم براى تاءسيس يك علم و معرفت‏دينى وامى‏دارد. ثانيا: به فرض محال، حتى اگر مواد خام لازم را هم درمتون مقدس مى‏يافتيم، باز جاى اين سوءال مى‏بود كه علم دينى‏اى كه بااستفاده از آن مواد خام مى‏سازيم و مى‏پردازيم براى چه مخاطبانى‏كارآيى و بهره‏دهى دارد. طبعا علمى كه اتكاء و استنادش مثلا به قرآن وروايات معصومين شيعه است‏براى غيرمسلمين و حتى براى مسلمانان‏غيرشيعى هيچگونه اعتبار و حجيتى ندارد. شايد گفته شود كه اگر،فى‏المثل، فيزيك اسلامى يا روانشناسى اسلامى پديد آورديم آن را نه به‏استناد به قرآن و روايات، بلكه به مدد همان روش تجربى كه در فيزيك وروانشناسى غيردينى، (secular) هم متبوع و مقبول است، به مخاطبان‏مى‏قبولانيم. اما بايد توجه داشت كه، در اين صورت، فيزيك يا روانشناسى‏اسلامى در مقام داورى صبغه اسلامى ندارد و فقط در مقام گردآورى است‏كه مى‏تواند «اسلامى‏» ناميده شود، و مقام گردآورى نه اهميتى دارد ونه به علم حجيت و قداستى مى‏بخشد. مضافا اينكه اگر به كارگيرى روش‏تجربى به سود مدعيات فيزيك يا روانشناسى غيردينى تمام شد و به زيان‏دعاوى فيزيك يا روانشناسى دينى، در آن صورت چه بايد كرد؟ روش تجربى‏را تخطئه كنيم يا دعاوى دين را؟ چگونه و به چه دليل؟

بلى، مى‏توان باالهام گرفتن از پاره‏اى از گزاره‏هاى مذكور در متون مقدس دينى و مذهبى‏نظريه‏اى درباره موضوع يا مساءله‏اى ساخت و پرداخت و سپس سعى كرد كه‏به مدد شيوه متبع و مقبول علمى كه آن نظريه به حوزه آن علم تعلق‏دارد نظريه را براى عرف اهل آن علم معقول و مقبول كرد. به عبارت‏ديگر، مى‏توان از متون مقدس به عنوان منشاء الهام نظريه‏هاى علمى سودجست. اين كار هم شدنى است و هم گهگاه در تاريخ علوم و معارف بشرى‏انجام گرفته است. ولى با اين كار، علم دينى پديد نمى‏آيد، بلكه فقطدر مقام كشف و گردآورى نظريه‏ها به متون مقدس نيز التفاتى مى‏شود. ناگفته پيداست كه نظريه‏اى كه بدين شيوه ساخته و پرداخته شود، بازبايد در مقام توجيه و داورى به معايير و موازين روش‏شناختى علمى كه‏بدان علم تعلق دارد تن بسپارد و تنها در صورتى معقول و مقبول تلقى‏مى‏شود كه از بوته آزمايش آن معيارها و ميزانها سرفراز بيرون آيد.

در اينجا بايد متذكر شوم كه بعضى از كسانى كه در كشور ما از دينى واسلامى كردن علوم دم زده و دفاع كرده‏اند، ماحصل و موءداى راءيشان جزهمين كه گفتم نيست، يعنى نهايه- به اينجا مى‏رسند كه در مقام‏نظريه‏پردازى اشكالى ندارد كه از متون مقدس هم الهام بگيريم. سخن‏بنده اين است كه: مگر كسى گفته بود كه چنين الهامگيرى‏اى اشكال دارد.شما در مقام كشف و گردآورى آزاديد كه از هر منبع و ماءخذى كه‏مى‏توانيد و مى‏خواهيد الهام بگيريد، فقط مهم اين است كه در مقام‏توجيه و داورى بتوانيد نظريه خود را بر كرسى قبول بنشانيد و اين‏كار امكان ندارد مگر با توسل به روش‏شناسى مورد قبول عالمان علم موردنظر. اين كار، دينى و اسلامى كردن علوم نيست‏بلكه قائل شدن به نوعى‏تكثرگرايى، (pluralism) در مقام كشف و گردآورى نظريات علمى است. براى‏من بسيار جالب است كه مى‏بينم كسانى كه مى‏خواهند با دينى و اسلامى‏كردن علوم، نوعى انحصارگرايى، (exclusivism) را در قلمرو علوم حاكميت‏بخشند و با وارد كردن علوم دينى و اسلامى به صحنه، علوم غيردينى رابه عنوان علومى ناقص و معيوب و مضر از صحنه خارج كنند، خود داعى ومروج نوعى تكثرگرايى مى‏شوند. گيرم كه با توسل به اين تكثرگرايى‏بخواهند حق دين را اداء كنند و داد ستمى را كه، به زعم خودشان، بردين رفته است‏بستانند.

2. آيا پديد آوردن (علم دينى) مطلوب است؟ اگر بلى، مطلوبيتش در چيست؟آيا خود دين به علم دينى دعوت يا توصيه كرده است؟

علم دينى به دو معناى اول و دوم، كه در پاسخ‏پرسش نخست گفته شد، البته مطلوب است، اما به معناى سوم كه‏معناى مورد نظر شماست، اصلا ممكن نيست تا مطلوب باشد يا نباشد. علم‏دينى به اين معنا، به گمان بنده، هيچ‏گونه مطلوبيتى ندارد و خود دين‏نيز به چنين علمى نه دعوت كرده است و نه توصيه.

بلى، در متون مقدس‏نوعى تشويق و ترغيب به علم و تعليم و تعلم به چشم مى‏آيد، ولى آن‏«علم‏» مورد تشويق و ترغيب در متون مقدس با اين علم كه مدعيان‏تاءسيس علم دينى مى‏گويند فقط اشتراك در لفظ دارد، و اشتراك لفظ دائم‏رهزن است.

3. علوم غيردينى، يعنى علوم عقلى، تجربى، و تاريخى، چه عيب يا نقصى‏دارند كه علم دينى ندارد؟ و علم دينى چه هنر يا كمالى دارد كه‏علوم غيردينى ندارند؟

براى من كه علم دينى را مفهومى بلامصداق مى‏دانم، اين پرسش شما قابل‏پاسخگويى نيست.بنظر بنده اصلا علم دينى‏اى وجود ندارد كه‏آن را با علم يا علوم غيردينى‏مقايسه كنيم و از هنر يا كمال يكى و عيب يا نقص ديگرى سخن به ميان‏آوريم.

بلى، مى‏توانيد بپرسيد كه آيا علوم غيردينى عيب يا نقصى دارنديا نه. اگر پرسشتان را به اين صورت تنسيق كنيم، مى‏توانم بگويم كه‏خود مفهوم «پيشرفت علوم‏»، تلويحا و بلكه تصريحا دال بر اين هست كه‏هيچ علمى در هيچ مقطعى از مقاطع تاريخى سير و تحول خود بى‏عيب و نقص‏نيست، والا پيشرفت علم معنا نمى‏داشت، ولى اين عيب و نقص ماهوى وجوهرى نيست و فقط بدين‏معناست كه علم به مقصد و غايت‏خود نرسيده است‏و چه بسا نخواهد رسيد.

خود علم، عيب و نقص جوهرى و اساسى‏اى ندارد.

آنچه عيب و نقص جوهرى و اساسى دارد و بهتر بگويم، تجسم عينى يك خطاى‏عظيم فكرى است، علم‏زدگى، ( scientism) است. علم‏زدگى يعنى عدم توجه به‏قلمرو و مرزهاى علم، و از اين رو، از علم جهانبينى ساختن. كسى كه‏واقعا علم‏شناس است، در عين توجه به تواناييها و كارآييهاى علم، ازناتوانيها و ناكارآمديهاى علم نيز غافل نيست و بنابراين، جا و مقام‏علم را مى‏شناسد و مى‏داند كه علم در خارج از قلمرو و مرزهاى خود نفياو اثباتا سخنى ندارد. اما كسى كه علم را بواقع نمى‏شناسد، او را به‏بيرون از قلمرو و مرزهاى خودش مى‏كشاند و كليد حل هر مساءله و رفع هرمشكل مى‏داند و از علم، جهانبينى (علمى) مى‏سازد و خود در پاى اين بت‏خودساخته قربانى مى‏شود. علوم غيردينى، اعم از عقلى و تجربى وتاريخى، مساءله و مشكلى براى انسان متجدد فراهم نياورده‏اند و از اين‏جهت، معصوم و بيگناه‏اند. عله‏العلل مسائل و مشكلات انسان متجدد،علم‏زدگى، يعنى استخراج جهانبينى از علم و اتخاذ يك جهانبينى علمى‏است. به اين اعتبار، انسان متجدد قربانى بت‏پرستى خود شده است، زيرامگر نه اين است كه بت‏پرستى چيزى نيست جز عدم تفطن به محدوديت موجودمحدود.

4. از مدعيات «علم دينى‏» در برابر كسانى كه به دين ما يا به هيچ‏دينى متدين نيستند چگونه دفاع مى‏توان كرد؟

اگر علم دينى امكان تاءسيس داشت لابد از مدعيات آن در برابر كسانى كه‏به دين ما يا به هيچ دينى متدين نيستند با توسل به روشهاى تجربى،عقلى، و تاريخى دفاع مى‏كرديم. اساسا، در قلمرو علم و فكر و فرهنگ،هم هجوم و هم دفاع بر اساس پيشفرضها و مقبولات مشترك دوطرف انجام‏مى‏گيرد، خواه اين پيشفرضها و مقبولات مربوط به روشها باشند، خواه‏مربوط به ارزشها، و خواه مربوط به امور واقع، (facts) .اگر هجوم شمابه من براساس پيشفرضى باشد كه فقط مورد قبول خودتان است و اگر دفاع‏من در برابر شما مبتنى بر پيشفرضى باشد كه فقط مورد قبول خودم است‏نه هجوم واقعى‏اى صورت گرفته است و نه دفاع واقعى‏اى.

5. به هنگام معارضه علم دينى با علوم غيردينى جانب كداميك را بايدگرفت؟ چرا؟

اين همان سوءال و اشكالى است كه من در جواب سوءال اول پيش كشيدم.باز بايد گفت كه اگر تاءسيس علم دينى امكان مى‏داشت، لاجرم اگر اين‏علم با علوم غيردينى معارضه مى‏يافت مى‏بايست جانب علوم غيردينى راگرفت، چون علوم غيردينى مبتنى بر روشهاى تجربى، عقلى، و تاريخى‏اند واگر جانب آنها را نگيريم، در واقع، روشهاى تجربى، عقلى، و تاريخى راتخطئه كرده‏ايم، زيرا رد فرآورده جز با تخطئه فرايندى كه به پيدايش‏آن فرآورده انجاميده است، امكان‏پذير نيست و تخطئه روشهاى تجربى،عقلى، و تاريخى نيز جز به رد اعتبار و حجيت دين و متون مقدس دينى ومذهبى نمى‏انجامد، چرا كه اعتبار و حجيت متون مقدس دينى و مذهبى جزاز طريق اثبات صدق يك سلسله گزاره‏ها امكان‏پذير نيست و اين گزاره‏هاجز به مدد روشهاى تجربى، عقلى، و تاريخى اثبات نمى‏توانند شد. درهمين جا و به همين مناسبت، بر اين نكته انگشت تاءكيد بگذارم كسانى‏كه براى اينكه جا براى دين باز شود، مدام از عيب و نقص روشهاى‏تجربى، عقلى، يا تاريخى سخن به ميان مى‏آورند، در واقع، بن شاخى رامى‏برند كه خود بر آن نشسته‏اند، زيرا اعتبار و حجيت دين، اگر قابل‏اثبات باشد، جز به مدد همين روشها اثبات شدنى نيست.

6. آيا علم دينى ثبات دارد يا تغيير و تحول مى‏پذيرد؟ و اگر متغير ومتحول است‏سازوكار، (mechanism) تغيير و تحول آن چيست؟ و آيا اين‏تغيير و تحول همواره تكاملى و پيشرونده است‏يا قهقرايى و پسرونده هم‏مى‏تواند باشد؟

اگر علم دينى‏اى وجود مى‏داشت لامحاله تغير و تحول مى‏پذيرفت، زيرا:اولا: علم دينى مبتنى بر فهم متون مقدس دينى و مذهبى است و اين فهم‏امرى است متحول و غيرثابت كه به تبع تحول آن، علم دينى نيز دستخوش‏تحول مى‏شود; ثانيا: مسائل نظرى و مشكلات عملى‏اى كه انسان با آنهامواجه مى‏شود، ثبات ندارند و دمبدم دگرگون مى‏شوند و اين دگرگونى علم‏دينى را هم كه براى حل آن مسائل و رفع آن مشكلات به وجود مى‏آيددگرگون مى‏كند. اگر مى‏توانستم تصور روشنترى از ماهيت علم دينى داشته‏باشم، شايد وجوه تغير و تحول ديگرى هم در آن تشخيص مى‏دادم، ولى‏على‏العجاله بايد بگويم كه علم دينى، اگر وجود مى‏داشت، لااقل اين دووجه تغير و تحول را مى‏داشت.

ضمنا دليلى هم اقامه نشده است‏بر اينكه‏تغير و تحول علوم همواره تكاملى و پيشرونده باشد. بنابراين، هيچ‏بعدى ندارد كه علم دينى نيز گاهى در جهت تكامل و پيشرفت‏سير كند وگاهى در جهت قهقرا و پسرفت.

7. آيا منابع علم دينى فقط متون مقدس دين و مذهب‏اند يا امر يا امورديگرى نيز از منابع علم دينى محسوب مى‏شوند؟ در صورت دوم، كدام امريا امورى؟

على‏القاعده، منابع علم دينى فقط متون مقدس دين و مذهب‏اند، والا اگرامر يا امور ديگرى نيز از منابع علم دينى محسوب مى‏شدند، نامگذارى‏اين علم به «علم دينى‏» بيوجه و از مقوله ترجيح بلامرجح مى‏شد.البته، منظور از «منابع‏»، در اينجا، منابع كشف راه‏حل مسائل و رفع‏مشكلات است، والا كشف خود مسائل و مشكلات و كشف شيوه‏هاى درست فهم متون‏مقدس، كه هر دو مقدم بر رجوع به متون مقدس‏اند، منبع و منابع ديگرى‏دارند.

8. آيا از كوششى در جهت پديد آوردن علم دينى خبر داريد؟ اگر بلى،توفيق آن كوشش را چگونه ارزيابى مى‏كنيد؟

در بسيارى از كشورهاى اسلامى، از جمله ايران، عربستان سعودى، مالزى،اندونزى، و پاكستان، كوششهايى در جهت پديد آوردن علم دينى شده است ومى‏شود. بعضى از عالمان و متفكران اسلامى در انگلستان، كانادا وامريكا نيز در اين جهت فعالند، اما شايد گسترده‏ترين و جديترين اين‏مساعى كارهايى باشد كه گروهى از دانشمندان مسلمان، از بعد از برپايى‏نخستين همايش جهانى در باب تعليم و تربيت اسلامى، كه در 1977 در شهرمكه برگزار شد، انجام داده‏اند و مى‏دهند. اين دانشمندان، تا آنجا كه‏من مطلعم، سه همايش جهانى ديگر نيز برپا كردند: يكى در 1980 دراسلام‏آباد و درباره طرح برنامه آموزشى، ديگرى در 1981 در داكا و درباب تحول كتابهاى درسى، و سومى در 1982 در جاكارتا و راجع به روش‏تدريس حاصل مساعى اينان در جهت اسلامى كردن علوم و معارف نيز درسلسله‏اى از رساله‏ها و كتابها طبع و منتشر شده است، كه ترجمه عناوين‏بعضى از آنها عبارتند از: بحران در تعليم و تربيت مسلمين (نوشته‏دكتر سيد سجاد حسين و دكتر سيد على‏اشرف)، اغراض و مقاصد تعليم وتربيت اسلامى (ويراسته استاد سيدمحمدالنقيب العطاس)، برنامه درسى وتربيت معلم (ويراسته استاد محمد حميد الافندى و استاد بنى‏احمدبلوك)، علوم اجتماعى و طبيعى (ويراسته استاد اسماعيل راجى الفاروقى‏و دكتر عبدالله عمر ناصيف)، تعليم و تربيت و جامعه در جهان اسلام(ويراسته دكتر وصى‏الله‏خان)، فلسفه، ادبيات و هنرهاى زيبا (ويراسته‏دكتر سيد حسين‏نصر)، مرورى بر تعليم و تربيت اسلامى در جهان متجدد(ويراسته دكتر سيد على اشرف)، مفهوم دانشگاه اسلامى (نوشته دكتربلگرامى و دكتر سيد على‏اشرف)، آفاق جديد در تعليم و تربيت اسلامى(نوشته دكتر سيدعلى‏اشرف)، درآمدى به جامعه‏شناسى اسلامى (نوشته دكترالياس بايونس و دكتر فريد احمد)، مبانى اقتصاد اسلامى (نوشته دكترعبدالمنان)، جامعه‏شناسى اسلامى (نوشته دكتر الياس بايونس)، رويكرداسلامى به اصول نقد ادبى (نوشته دكتر سيدعلى‏اشرف)، فلسفه علم وتعلم در اسلام (نوشته دكتر سيد حسين نصر)، و استنباط اسلام از معناى‏تاريخ (نوشته دكتر تعريف خالدى).

روى هم رفته، به گمان من، درهيچيك از مساعى‏اى كه در سرتاسر جهان، و از جمله در جهان اسلام، براى‏دينى كردن علوم و معارف به عمل آمده است راءى و نظر ابتكارى، عميق،جدى، و قابل دفاعى به چشم نمى‏آيد.

9. آيا عدم موفقيت‏برخى از تلاشهايى كه در مورد علم دينى انجام‏گرفته نشان عدم امكان سامان بخشيدن به علم دينى است؟

صرف عدم موفقيت‏برخى از كوششهايى كه در جهت دينى و اسلامى‏سازى علوم ومعارف بشرى انجام گرفته است دال بر عدم امكان تاءسيس علم دينى واسلامى نيست، زيرا صرف عدم وقوع يك امر دلالت‏بر عدم امكان آن نمى‏كند،مگر اينكه نفس مفهوم آن امر دستخوش تنافى اجزاء باشد. در مورد علم‏دينى نيز، اگر خود مفهوم علم دينى مفهومى متنافى الاجزاء( (paradoxical نباشد، از عدم توفيق مساعى گذشته كسانى كه براى دينى‏و اسلامى كردن علوم و معارف بشرى كوشيده‏اند نمى‏توان عدم امكان توفيق‏اين قبيل مساعى را نتيجه گرفت.

در پايان، ناگفته نگذارم كه بنده درچندين موضع، و از جمله در مقاله‏اى با عنوان «تاءملاتى چند در باب‏امكان و ضرورت اسلامى كردن دانشگاهها»، به جاى دينى و اسلامى كردن‏علوم، از معنوى كردن نهاد آموزش و پرورش (و از جمله معنوى سازى‏دانشگاهها) دفاع كرده‏ام.

گفتگو با جورج ال. مورفى (1)

مترجم: اسحاق اكبريان

1. تعريف شما از علم و دين چيست؟

دين با واقعيت غايى، «علت وجود» (2) يا خداوند سروكار دارد و علم‏اساسا به بقيه واقعيت كه وابسته به خداست مى‏پردازد (عملا، ما به درك‏«علمى‏» عالم هستى چندان دسترسى نداريم). اين واقعيتى كه با خداونديكسان نيست، «عالم‏» است. دين تا آن حد صحيح است كه فى‏الواقع ماهيت‏واقعيت غايى (3) را تصديق مى‏كند و درباره آن به حق گفتگو مى‏كند و تاآن حد خطاست كه امر (واقعى يا تخيلى) ديگرى را به جاى واقعيت غايى‏اشتباه مى‏گيرد.

اين تعاريف به جاى تاءكيد بر روش‏شناسى علم و دين، برمحتوا و مضامين مربوط به آنها انگشت مى‏گذارد. هنگامى كه مثلا، ازالهيات به عنوان يك علم گفتگو مى‏كنيم، كلمه «علم‏» به گونه‏اى ديگربه كار مى‏رود. دين را نيز مى‏توان به عنوان يك پديده انسانى، به طورعلمى بررسى كرد.

2. بين تعاريف خود از اين دو مفهوم تعارضى مى‏بينيد؟

در تعاريف هيچ تعارضى نمى‏بينم، اما اين امر تا حدودى اعتقادات دينى‏خودم را برمى‏تابد. در نظر ملحدان، دين به اين معنا، پوچ و بى‏معناست،زيرا آنان به واقعيتى متفاوت با واقعيت اين جهان باور ندارند. قائلان‏به وحدت وجود (4) با اين تعاريف مخالفت مى‏ورزند، زيرا آنان تمايل به‏اين دارند كه خدا و عالم را يكى بدانند. آنان ممكن است علم و دين رابا معانى‏اى كه در اينجا بكار برديم واقعا يكسان بدانند.

3. به گمان شما، كجا ممكن است تعارضى بين علم و دين به وجود آيد؟

در سطحى مقدماتى، تعارضات از اين جهت پيش مى‏آيند كه بعضى از اديان،جنبه‏هاى جهان را با واقعيت غايى يكى دانسته‏اند. اگر كسى بر اين‏اعتقاد باشد كه الهه طوفان، مستقيما طوفانها را به وجود مى‏آورد، درآن صورت، تلاشها براى ايجاد هواشناسى علمى به سهولت منجر به تعارضاتى‏با آن نظام اعتقادى (5) مى‏گردد.

در سطحى پيچيده‏تر، اگر كسى معتقد باشد،آن طور كه اغلب اديان معتقدند، كه خداوند به نحوى از انحا با عالم‏در كنش و واكنش (6) است، تنشهايى، هرچند نه ضرورتا تعارضاتى، به وجودخواهد آمد. اگر اين گونه باشد، دين و علم هردو از پديده‏هايى سخن به‏ميان مى‏آورند كه در آنها اين همكنشى صورت مى‏گيرد. هردو، اين پديده‏هارا از ديدگاههاى مختلف مى‏نگرند و ضرورتا در مورد آنها با هم‏اختلاف‏نظر نخواهند داشت، ليكن، اختلاف‏نظر حتى ممكن است‏بين‏افرادى‏كه دراعتقادات‏بنيادين‏يكسانى سهيم‏هستند، وجود داشته‏باشد، اختلاف‏نظر در مورداينكه‏كداميك از جنبه‏هاى‏پديده‏هارا بايد «علمى‏» و كداميك را بايد«دينى‏» تلقى كرد و چه بسا اينكه آيا مى‏توان اصلا چنين تمايزى راقائل شد يا نه.

4. ادله گسترش تعارض بين اين دو چه بوده است؟

نكاتى كه در ذيل سوءال 3 ذكر شد، در اينجا داراى اهميت است، امانكات قابل توجه ديگرى هم وجود دارد. متدينان هميشه تشخيص نمى‏دهند كه‏متون مقدس مى‏توانند در عين تفاوت با حقيقت توصيفات علمى، از جهاتى‏صحيح باشند. مثلا شعر نمى‏تواند توصيف تاريخى يا علمى دقيقى براى‏رخدادها در اختيار قرار دهد، ولى مى‏تواند معنا و مقصود رويدادها راكاملتر از يك گزارش تفصيلى و از نظر تاريخى دقيق انتقال دهد.

مردم هميشه بين الگويى از جهان كه افراد يك فرهنگ خاص دارند و حقايق دين‏كه در قالب زبان آن الگو انتقال مى‏يابد، تمايز لازم را قائل نشده‏اند.مثلا، نويسندگان بابهاى اول سفر پيدايش، (7) به منظور سخن گفتن از خدابه عنوان خالق جهان، آن الگويى از جهان را به كار مى‏بردند كه تقريباسه هزار سال پيش در خاور ميانه دقيق تلقى مى‏شد، ليكن، پيام اصلى آن‏متنها اين است كه خداوند خالق جهان است، فرق نمى‏كند كه جهان را ازنظر علمى چگونه توصيف كنيم.

5. دين در نشو و نماى علم در غرب چه نقشى داشته است؟

اين نكته موضوع پيچيده‏اى است كه مورخان غرب در مورد آن با هم‏اختلاف نظر دارند، اما به گمان من مى‏توان گفت كه جنبه‏هايى از آموزه‏خلقت در كتاب مقدس به نشو و نماى علم يارى مى‏رساند. مردم به اين‏نكته پى بردند كه جهان به عنوان امر مخلوق، متفاوت از خداست و اين‏بدان معنا بود كه تجزيه و تحليل جهان توهين به مقدسات محسوب‏نمى‏گردد. آنان اعتقاد مى‏ورزيدند كه جهان مخلوق خير است و از اين رو،درخور بررسى است. اين خير بودن جهان على‏الخصوص در كنار تاءييد وپشتيبانى سنت فلسفى موروثى يونان، عنصر خردپذيرى (8) آن را نيزدربرداشت. اين بدان معنا بود كه از رهگذر فرايندهاى علمى خردپذيرمى‏توان جهان را لااقل به صورت تقريبى درك كرد.

6. آيا مى‏توانيم علم دينى داشته باشيم؟

پاسخهاى به دو سوءال بعدى را بايد حقيقتا با هم در نظر گرفت. به طورمسلم مى‏توان «علم دينى‏» داشت، به همان معنى كه دانشمندان اعتقادات‏خالصانه دينى دارند و در عين حال، اعتقادات ديگران را نيز محترم‏مى‏شمارند. هيچ امرى در علم معقول كسى را بر آن نمى‏دارد كه ازاعتقادات دينى خود روى بگرداند، هرچند كه مدعيات خاص بعضى ازگروههاى دينى ممكن است در تعارض با يافته‏هاى علمى قرار گيرند.

اصول اخلاقى مبتنى بر دين، مى‏تواند دانشمندان را در اداره اموراتشان‏هدايتگر باشد، مثلا با تاءكيد بر اينكه فلان‏كار بايد صادقانه صورت‏گيرد و يا در ايجاد و گسترش فن‏آورى‏هاى مبتنى بر علم، آسايش ديگران‏را بايد در نظر گرفت. همچنين، دانشمندى كه متدين نيز باشد ممكن است‏كار خود را افشاگر فعل خلاق خداوند نيز بپندارد و به همين دليل، كارخود را به يك معنا عملى عبادى (9) به شمار آورد. چنين اعتقاداتى ممكن‏است در تحقيقات دانشمند الهام‏بخش باشند.

ولى اگر «علم دينى‏» راعلمى در نظر بگيريم كه مدعى دريافت اطلاعات علمى درباره جهان از وحى‏الهى يا سنت‏هاى دينى است، [در اين صورت] در اين مفهوم مشكلات جدى‏وجود دارد. البته دين از همكنشى خداوند با فرايندهاى طبيعى جهان سخن‏به ميان مى‏آورد، لكن تبيينات علمى دقيقى از آنها در اختيارنمى‏گذارد. دين ممكن است‏خدا را به منزله موجودى كه فرايندهاى طبيعى‏را مى‏آفريند و از آنها به عنوان «ابزارهايى‏» بهره‏بردارى مى‏كند،ترسيم كند، [در حالى كه] علم چگونگى كاركرد آن ابزارها را توصيف‏مى‏كند، ولى درباره كسى كه از آنها استفاده مى‏كند، سخنى نمى‏گويد.

7. آيا علم مى‏تواند بى‏نياز از دين باشد؟

به يك معناى مهم، بلى. اين گفته را صرفا مى‏توان به عنوان يك گزاره‏تجربى پذيرفت. بسيارى از افراد ملحد و ندانم‏گو (10) و همچنين آن دسته‏از افرادى كه به سنتهاى دينى گوناگون متعلقند، كارهاى علمى مفيدانجام مى‏دهند. حتى افرادى كه شديدا پايبند يكى از اديان هستند،لزومى ندارد در ارتباط با كار علمى به اعتقادات دينى خود رجوع كنند.

البته ملحدان قائلند كه اين امر تعجب‏آور نيست و استدلال مى‏كنند كه‏نه‏تنها علم مى‏تواند از دين بى‏نياز باشد بلكه بايد بى‏نياز باشد، ولى‏از نظرگاه دينى نيز مى‏توان به نفع پاسخ مثبت‏به اين سوءال استدلال‏آورد. اگر خداوند، عالم را با موجودات معقول آفريده است كه مى‏توانندجهان را از رهگذر بررسى علمى درك كنند، در آن صورت، خواست‏خدا براين تعلق گرفته است كه در عالم به گونه‏اى عمل كند كه بتوان رويدادهارا از طريق قوانين معقول و منطقى توصيف كرد. از اين رو، موجودات‏هوشمند قادرند كه (لااقل به صورت تقريبى) اين قوانين و فرايندهايى راكه اين قوانين توصيف مى‏كنند درك كنند و لزومى ندارد كه قدم پيشترگذارند و در مورد جنبه‏هاى ديگر سوءال كنند.

اما اگر دانشمندان‏استدلال كنند كه هيچ واقعيتى وراى آنچه كه علم قادر به تشخيص آن است‏وجود ندارد، در آن صورت از قلمرو صلاحيت و شايستگى خودشان پا فراترگذاشته‏اند. علم بى‏نياز از دين است ولى نمى‏تواند قائل باشد كه دين‏بى‏معناست‏يا مى‏تواند جايگزينى معقول براى دين فراهم آورد.

8. آيا مى‏توان قلمرو فعاليت علم و دين را كاملا از هم جدا ساخت؟

همانطور كه قبلا گفته شد، اغلب اديان بر اين اعتقادند كه خداوند به‏طرق مختلف با عالم هستى در فعل و انفعال است. پديده‏هايى كه به‏اعتقاد يك دين چنين فعل و انفعالاتى در آنها روى مى‏دهد (و در نظربعضى اديان، اين فعل و انفعالات تمام امورى را كه در عالم رخ مى‏دهدشامل مى‏شود) هم علم و هم دين به نحوى شايسته مورد بررسى قرارمى‏دهند. ليكن، علم و دين جنبه‏هاى مختلف پديده‏ها را مورد ملاحظه قرارمى‏دهند. بنابراين، لازم است كه در مقام بحث و گفتگو درباره روابط ومناسبات بين توصيفات علمى و دينى دقت‏شود.

گفتگو با ادوارد بى. ديويس (11)

مترجم: محمد فتحعلى‏خانى

1. تعريف شما از علم و دين چيست؟

علم، طلب شناخت و ضبط و مهار طبيعت (كه آن را به منزله نظمى كه خداآزادانه آفريده است، تلقى مى‏كنم) است. دين، طلب شناخت و دعوت حق رااجابت كردن است (خدايى كه خالق طبيعت و نجات‏بخش بشر تلقى مى‏كنم).

2. آيا ميان تعريف خود از اين دو مفهوم تعارضى مى‏بينيد؟

نه به هيچ‏وجه، هرچند ديگران (كه ممكن است علم و دين يا يكى از آن دورا به شكل متفاوتى تعريف كنند) ممكن است‏به درستى تعارضى را ببينند.

3. به گمان شما در كجا ممكن است تعارضى ميان اين دو باشد؟

به عنوان مورخ دين و علم وجود تعارضاتى مهم در زمانها و مكانهاى خاص‏تاريخى بر من آشكار است، [اما] اين مطلب با اين ادعا كه رابطه كلى‏ميان دين و علم تعارض است، بسيار متفاوت است. من علاقه‏مندم به‏دانشجويان خود در قالب يك معادله بگويم كه [وجود] تعارضات با تعارض[كلى] برابر نيست (تعارضات تعارض). اگر رابطه ايالات متحده وبريتانياى كبير را همچون يك تعارض [كلى] توصيف كنيم دقيق‏تر از اين‏خواهد بود [كه رابطه علم و دين را تعارض كلى بدانيم.]

چالشى كه دربرابر مورخان دين و علم وجود دارد، اين است كه [اولا] بفهمند چرامردم گاهى بر سر موضوعاتى كه براى آنها اهميت دارد عميقا اختلاف‏نظردارند و [ثانيا] كشف كنند كه دين و علم چگونه بر يكديگر اثرگذارده‏اند. مورخ واقع‏بين فقط مواردى از تعارض را نخواهد يافت‏بلكه‏موارد زيادى را نيز مى‏يابد كه در آنها عقايد دينى، علم را به طوركاملا قطعى شكل داده‏اند، همچنين مواردى را مى‏يابد كه علم، عقايد دينى‏را به طور قاطع شكل بخشيده است. تحدى ديگر اين است كه اين نتيجه رابا قوت بيشترى به جامعه علمى منتقل كنند، جامعه‏اى كه تمايل داشته‏است فرض تعارض را، به سبب اينكه بر اقتدار عمومى علم افزوده است،تاءييد كند.

4. زمينه‏هاى گسترش تعارض ميان اين دو چه بوده است؟

تعارض [جزئى] غالبا زمانى بروز مى‏كند كه دانشمندان مدعيات‏مابعدالطبيعى اثبات نشده‏اى را به نام علم مطرح مى‏كنند، يا هنگامى كه‏متدينان به انگيزه‏هاى دينى اظهارات به لحاظ علمى كاذبى مطرح مى‏كنند.

5. نقش دين در رشد علم در غرب چه بوده است؟

در يك كلمه، نقشى اساسى داشته است. راهبان، علم و ديگر دانشها را درغرب و اروپاى شمالى در طول دوره‏اى طولانى پس از انقراض امپراطورى‏روم، زنده نگه داشتند. در اواخر قرون وسطا متكلمان آشكارا ازدانشمندان دعوت كردند تا در نظريه‏هاى علمى‏شان «آزادى خداوند» رابه رسميت‏بشناسند. به رسميت‏شناختن اين آزادى باعث طرح احتمالات‏غيرارسطويى جديدى شد كه دانشمندان برجسته به شيوه‏هاى جذابى آنها راكشف كرده بودند. تاءكيد تازه بر آزادى الهى در خيزش اصلاح پروتستانى‏به پذيرش اتميسم كمك كرد و دانشمندانى همچون بويل و نيوتن را تشويق‏نمود تا رويكردهاى تجربى معرفت را بر رويكردهاى عقلانى‏اى همانند آنچه‏مورد تاءييد دكارت و لايبنيتس بود، ترجيح دهند. در بنيان همه علوم‏غربى، مفروضات كلامى بنيادينى درباره وحدت، قابل فهم بودن، مشابهت وارزش جهان به عنوان مخلوق خالقى عقلانى، هميشگى و خير وجود دارد.

6. آيا مى‏توان علمى دينى داشت؟

اين به چگونگى فهم ما از اين اصطلاح (علم دينى) بستگى دارد. من پيروكسانى نيستم كه همچون نازيها معتقد بودند نظريه نسبيت‏بايد به‏عنوان علم يهودى طرد شود يا كسانى همچون استالينيستها كه علم ژنتيك‏مندل را به عنوان علم بورژوايى طرد كردند.

از بنيادگرايان دينى نيزتبعيت نمى‏كنم كه «تكامل‏»، (Evolution) را به عنوان امرى شيطانى (Evil-ution) (12) طرد و خلقت‏گرايى علمى را، به عنوان علم مسيحى‏جايگزين آن مى‏كنند. درستى نظريه‏ها (خواه حقيقى يا ظاهرى) از فرهنگهاو اعتقادات آفرينندگان آنها مستقل است، حتى اگر جنبه‏هايى از يك‏فرهنگ به طور ويژه در آفرينش يك نظريه مفروض مهم باشد. از سوى ديگرمن قويا موافقم كه مى‏توانيم منظرهاى يهودى، مسيحى، اسلامى ياماركسيستى را درباره علم مشخصا معين كنيم. مثلا اگرچه من اين ادعارا كه نظريه نسبيت «علم يهودى‏» است نمى‏پذيرم، فكر مى‏كنم درست‏باشد كه از يك يا چند ديدگاه يهودى درباره علم سخن بگوييم، يعنى‏شيوه‏هاى مشخص يهودى در مرتبط ساختن علم با ديگر بخشهاى حيات و فرهنگ‏انسان.

در باب ديگر اعتقادات دينى و فلسفه‏هاى سياسى يا اجتماعى نيزچنين است. من همچنين با اصطلاحاتى چون «علم اسلامى‏» وقتى براى اشاره‏به كل كار علمى موجود در فرهنگ اسلامى به عنوان يك كل به كار مى‏رود،موافقم. خطر وقتى پيش مى‏آيد كه اصطلاحاتى از اين دست‏براى توصيف‏نظريه‏هاى خاص و معمولا به انگيزه‏هاى ايدئولوژيكى، استعمال مى‏شوند.

7. آيا علم مى‏تواند از دين بى‏نياز شود؟

دانشمندان به عنوان افراد انسانى مى‏توانند از دين صرف‏نظر كنند وچنين هم كرده‏اند، همانطور كه انسانهاى ديگر از دين صرف‏نظر كرده‏اند.تصميم به پيروى يا عدم پيروى از زندگى دينى، امرى شخصى است كه توسط‏اشخاص انجام مى‏گيرد نه به وسيله امور غيرشخصى همچون «علم‏». شايدمقصود از پرسش مذكور اين باشد كه آيا دانشمندان از افراد ديگر براى‏صرف‏نظر كردن از دين مستعدترند.

اگر مقصود اين باشد، فكر مى‏كنم پاسخ‏مثبت‏باشد. دانشمندان تا اندازه‏اى براى دست كشيدن از دين (حداقل درمورد دين سنتى) نسبت‏به اكثر غيردانشمندان آماده‏ترند. البته برخى‏اصناف ديگر از مردم، مانند روزنامه‏نگاران، حتى ممكن است‏براى دست‏كشيدن از دين آماده‏تر باشند. در حوزه علم هم همه دانشمندان به يك‏ميزان آماده دست كشيدن از دين نيستند. مثلا دانشمندان علوم فيزيكى‏بيشتر از زيست‏شناسان و آنها بيشتر از دانشمندان علوم اجتماعى تمايل‏به مذهبى بودن دارند. علل اين امر روشن نيست، ولى من گمان مى‏كنم‏تمايل دانشمندان خاصى به زندگى بدون دين تا اندازه‏اى محصول تعليم وتربيت‏خشك تكنيكى و احساس برترى فرهنگى همراه آن است و تا اندازه‏اى‏محصول شك‏گرايى كلى درباره همه‏چيز است كه با پذيرش معيارهاى‏دانشمندان تقويت مى‏شود. (خاطرنشان مى‏كنم روزنامه‏نگاران درباره‏اعتقادات و عمل مردم كمتر از دانشمندان نسبت‏به ادعاهاى حقيقت‏شكاك‏نيستند).

از طرف ديگر، مورخان دين و علم تشخيص داده‏اند كه خود علم‏واقعا براى شمار اندكى از دانشمندان، به ويژه از اواخر قرن نوزدهم‏به اين سو همچون دين عمل كرده است، يعنى، شمارى از دانشمندان به جاى‏دين درعلم به دنبال اميد، عرفان و معنا بوده‏اند. براى چنين افرادى‏دين مغفول نبوده است‏بلكه گونه ديگرى از دين مبتنى بر علم راجايگزين آن ساخته‏اند.

8. آيا مى‏توان قلمرو فعاليت علم و دين را كاملا جدا ساخت؟

على الاصول، آرى، ولى در عمل، نه. تاريخ آكنده ازمواردى است كه عقايد دينى به منزله نظريه‏هاى علمى و نظريه‏هاى علمى‏به مثابه عقايد دينى عمل كرده‏اند.

گفتگو با ريچارد. اچ. بل. (13)

مترجم: محمد فتحعلى‏خانى

1. تعريف شما از علم و دين چيست؟علم در كليترين معناى خود مى‏تواند به «تلاشى براى فهم، تشريح، پژوهش‏و آموزشى كه با موضوع و قلمرو فعاليت مشخصى مرتبط است‏» (14) تعريف‏شود.

علم، كارى، (exercise) عقلانى است و همچنين كارى عينى است، ازاين حيث كه شناسنده بايد نسبت‏به آشكارسازى موضوع شناسايى گشاده‏نظرباشد و به‏طور ايده‏آل، نبايد مفروضات پيشين درباره موضوع شناسايى رابر آن تحميل كند، بلكه بايد نسبت‏به موضوع شناسايى گشاده‏نظر باشد.همچنين علم، متضمن تركيبى از نظريه و عمل است، ولى شيوه دقيق تركيب‏نظريه و عمل به موضوع خاص تحقيق بستگى دارد. اين تعريف كلى من ازعلم است و چنين تعريفى الهيات را دربرمى‏گيرد، لكن علوم متفاوتى وجوددارند و هر علمى مقتضى روش ويژه‏اى است كه با موضوع تحقيق آن علم‏تناسب دارد. علم خاصى كه اين مسائل بدان مربوط است، علم طبيعى است.علم طبيعى شامل رشته‏هايى نظير فيزيك، شيمى و زيست‏شناسى است. موضوع‏پژوهش [اين علوم] جهان طبيعى است و در آن تلاش مى‏شود تا «قوانين‏طبيعت‏» و ساختار جهان طبيعى شناخته شود، خواه ساختار يك اتم، يك‏سلول، يا يك ارگانيزم. در چنين علومى تلفيق ويژه‏اى از نظريه و تجربه‏وجود دارد. شناسنده بدون هيچ پيشفرضى به سراغ موضوع پژوهش نمى‏رود،بلكه با نوعى فرضيه كه به نوبه خود ماهيت تجربه را شكل مى‏دهد[به‏سراغ موضوع شناسايى مى‏رود]. در اين‏صورت براساس تجربه مى‏توان درفرضيه‏ها تجديدنظر يا آنها را رد كرد.

من الهيات را به علم درباره‏خدا تعريف مى‏كنم و در چنين علمى، داشتن روش پژوهش مناسب، ضرورى است،ولى از من خواسته شده است تا «دين‏» را تعريف كنم. تعريف دين قدرى‏دشوارتر است، زيرا «اديان‏» فراوانى وجود دارند و بحث كلامى درباره‏«دين‏» به غايت پيچيده است. براى مثال، بسيارى از متكلمين مسيحى‏پروتستان، كه منتقد دين بوده‏اند، به دين همچون تلاشى انسانى براى‏يافتن خدا مى‏نگرند. كارل بارت، دين را به يك معنا به‏منزله بى‏دينى‏درنظر گرفت. (15) چنين تعريفى، به‏ويژه براى اين پرسشنامه، مفيد نيست.بنابراين، من تعريف اف. بورمن (16) را كه در ذيل مى‏آيد انتخاب مى‏كنم.

دين «الگوى صحيح شناخت و پرستش خدا»ست، (17) و چنين تعريفى از«دين‏» با تعريف الهيات به عنوان «خداشناسى‏» چندان تفاوت ندارد.

2. آيا ميان تعريف خود از اين دو مفهوم تعارضى مى‏بينيد؟

اگر «دين‏»با الهيات به‏عنوان «علم [درباره] خدا» مربوط است و «علم‏» (يعنى‏«علم طبيعى‏») «علم [درباره] جهان طبيعى‏» باشد، به‏نظر مى‏رسد بين‏اين دو يا تعارض اندكى هست و يا اصلا- تعارضى نيست. هريك، قلمروفعاليت [خاص] خود را دارد، ولى عملا- به‏وضوح برخى تعارضات بين‏«علم‏» و «دين‏» وجود داشته است.

3. فكر مى‏كنيد ممكن است در كجا ميان اين‏دو تعارض باشد؟

مكن است در جايى كه حوزه « علم » و « دين »تداخل مى‏كنند تعارض رخ دهد. من «منشاء عالم‏» را مثال‏مى‏زنم. سفر پيدايش، كتاب نخست تورات، مى‏گويد كه خداوند جهان را درشش شبانه‏روز آفريد. كلمه «شبانه‏روز» به روشنى به‏معناى‏مقطع‏زمانى‏اى معادل 24 ساعت است. به سفر خروج (باب بيستم، آيه 911)كتاب مقدس نگاه كنيد: شش روز مشغول باش.... اما روز هفتمين سبت‏يهوه‏خداى تو است.... زيرا كه در شش روز خداوند آسمان و زمين و دريا وآنچه را در آنهاست‏بساخت‏»، (18) ولى اين آشكارا با يافته‏هاى‏اخترشناسى، زمين‏شناسى و زيست‏شناسى در تعارض است. جيمز آش اسقف اعظم‏ارماك، (Armogh) و جان لايتفوت رئيس دانشگاه كمبريج‏با استفاده ازتورات محاسبه كردند كه خداوند جهان را در سال چهار هزار و چهار قبل‏از ميلاد آفريده است. گرچه ممكن است ميان اخترشناسان، زمين شناسان وزيست‏شناسان اختلافى در مورد عمر عالم، زمين و حيات باشد ولى بعيد است‏كسى بپذيرد كه عالم شش هزار سال داشته باشد.

مثالى را آوردم كه درآن، يك متن دينى با كشفيات علم تعارض مى‏كند. مثال ديگرى كه علم ودين مى‏توانند تعارض كنند جايى است كه علم معتقد است‏برخى جنبه‏هاى‏حيات را، كه به عقيده دين بسيار مهم است، ابطال كرده است. برخى‏چنين ادعا كرده‏اند كه علم وجود نفس انسانى را رد كرده است.

دانشمندان نفسى را نيافته‏اند. آيا انسان صرفا- يك جسم نيست و آياانديشه ما صرفا فعاليت مغز نمى‏باشد؟ لذا ادعا شده است كه علم‏مى‏تواند از دين صرف‏نظر كند.

4. زمينه‏هاى رشد تعارض ميان اين دو چه بوده است؟

يك دليل تعارض اين است كه دين چيزهايى درباره جهان طبيعت‏گفته است كه آشكارا با كشفيات علم ناسازگار است. در مورد خلقت عالم‏همين مساءله مشاهده شده است. دليل ديگر تعارض وقتى است كه ديدگاه‏تحويلگراى علم پذيرفته شود، به اين‏معنا كه همه‏چيز مى‏تواند به‏نازلترين سطح ممكن تحقيق تقليل داده شود. اين ديدگاه در دومين مثالى‏كه در بالا ذكر كردم ديده مى‏شود، يعنى در مساءله نفس انسان. انسان‏چيزى جز مجموعه‏اى از ملكولها و انديشه چيزى جز رشته‏اى از تحريكات‏الكتريكى در مغز نيست.

5. در غرب نقش دين در رشد علم چه بوده است؟على‏رغم تعارضى كه ميان دين و علم رخ نمود، در خور توجه است كه دين‏عاملى كليدى در رشد علم در غرب بوده است. من بسيارى از نتايج كتاب‏آر.هويكاس، (R.HooyKaas) به‏نام دين و ظهور علم نوين، (19) را مى‏پذيرم كه‏پروتستانيزم و به‏ويژه كالونيزيم نقش مهمى در رشد علم ايفا كرد.بنابراين به‏طور مثال طرز برخورد مثبت پروتستانيزم با كار بدنى(يدى)، علم تجربى را تشويق كرد. هويكاس همچنين به‏شيوه جالبى كه درآن، علم در فرهنگهاى پروتستان قرن هفدهم و هيجدهم شكوفا شد، اشاره‏مى‏كند. براى مثال وقتى انجمن سلطنتى در سالهاى 1660 تا 1662 درانگلستان پايه‏ريزى شد، اكثريت اعضاى آن پيوريتن (يعنى كالوينيست)بودند. به‏طور كليتر معتقدم كه مى‏توان درباره طريقه تاءثير مثبت‏دين بر رشد علم در غرب، دو نكته آتى را بيان كرد. نخست [اينكه] اگرخدايى كه خالق عالم است وجود دارد و اگر اين خدا خردمند است مى‏توان‏عقلانيتى درونى (ذاتى) را در عالم پذيرفت كه بازتاب خردمندى خداست.دوم [اينكه] اگر كسى معتقد شود كه خود طبيعت‏خداگونه نيست، بلكه‏صرفا- مخلوق خداست، آنگاه به‏نظر مى‏رسد اعمال تجربه و آزمايش بر جهان‏طبيعت قابل پذيرش باشد. ديدگاه يونانى خداگونگى طبيعت ممكن است‏به‏درستى مانع جنبه تجربى كارهاى علمى آنان شده باشد.

6. آيا مى‏توان علمى دينى داشت؟

علم دينى از سه جهت امكان‏پذير است. نخست آنكه ممكن‏است‏بتوان علمى داشت كه بر اصول دينى مبتنى باشد (مثلا- علمى كه درآن، آزمايشها مسئولانه انجام مى‏شود، محيط محترم است و غير آن). دوم‏اينكه ممكن است در علم و فلسفه علم، داوريهايى مبتنى بر اصول‏الهياتى صورت داد. براى مثال درخصوص نظريه كوانتوم، يك علم دينى‏ممكن است مستلزم ديدگاه واقع‏گرا درباره جهان باشد (يعنى اين‏كه‏جهانى مستقل از مشاهده ما وجود دارد). از همين‏رو، انيشتين يهودى ازنظريه كوانتوم، به آن شكل كه فيزيكدانهايى چون نيلزبور آن را تقلى‏كرده بودند، ناخرسند بود. علاوه بر اين، انيشتين نسبت‏به «عدم‏تعين‏» منسوب به نظريه كوانتوم دچار مشكلات الهياتى بود، «خداوندتاس‏بازى نمى‏كند». لذا انيشتين معتقد شد كه نظريه كوانتوم ناكافى‏است و بايد كنار گذاشته شود. راه سومى كه مى‏توان علمى دينى داشت، توجه به اين است كه هر علمى در اوج خود مى‏تواند به الهيات بدل شود.ك.بارت اينچنين مى‏نويسد:

«الهيات درحقيقت كليدهاى خاصى براى درهاى‏بخصوصى ندارد، همچنين شالوده‏اى از معرفت را كه نتواند در ديگر علوم‏فعليت‏يابد، كنترل نمى‏كند و نيز به موضوع پژوهشى كه ضرورتا- از ديگرعلوم مخفى باشد، شناخت ندارد. همه علوم سرانجام ممكن است الهيات‏باشد». (20) ولى او تا آنجا پيش مى‏رود كه مى‏نويسد علم درواقع به‏الهيات بدل نشده است.

«وجود مستقل و مجزاى الهيات، به جهت انكاربالفعل علوم ديگر در اين موارد، اقدامى عاجل را كه كليسا بايد بر آن‏مصمم باشد، اهميت مى‏بخشد». بر اين اساس برخى پژوهشگران خواسته‏انداز ضرورت «آزادسازى علم‏» سخن بگويند.

7. آيا علم مى‏تواند دين را كنار گذارد؟

در يك معنا علم مى‏تواند دين را كنار گذارد، زيرا به نظرمى‏رسد كه علم نوعى استقلال دارد. بنابراين، به‏طور مثال فيزيك زبان،منطق و روش خاص خود را دارد. برخى از بهترين فيزيكدانها بى‏خدايند(ملحدند)، ولى به‏هرحال علم، بنيانى متافيزيكى دارد. علم جهان را«قابل‏فهم‏» فرض مى‏كند و وجود قوانين علمى را مفروض مى‏گيرد. دين باچنين بنيانهاى متافيزيكى روشنى مى‏تواند علم را يارى كند. اگر خداوند«عاقل‏» است، خلقت او مى‏تواند مسلما قابل فهم باشد. هيچ دليلى برقانونمندى عالم وجود ندارد. دين مى‏تواند بگويد قوانين طبيعت‏بازتابنده عقلانيت‏خدا هستند. قوانين طبيعت همچنين معتمد بودن خدارا منعكس مى‏كنند.

8. آيا مى‏توان قلمرو فعاليت علم و دين را بطوركامل از هم جدا كرد؟

چنانكه پيشتر گفته شد، علم بر فرضهاى متافيزيكى‏مشخصى متكى است كه دين ممكن است قادر به تاءمين آنها باشد. پس به يك‏معنا علم نيازمند دين است. آيا دين محتاج علم است؟ شايد اينگونه‏باشد. با رشد علم بينش ما نسبت‏به جهان رشد مى‏كند و ضرورى است كه‏حقايق دين را به زبانى جديد بيان كنيم. در پرتو نظريه نسبيت‏انيشتين، نظر ما درباره زمان به‏شدت دگرگون شده است. زمان نمى‏توانداز مكان جدا شود. بايد از زمان مكان سخن گفت. پس اگر خداوند خارج‏از مكان است‏بايد از زمان نيز خارج باشد. هرچند علم و دين از جهات‏مشخصى بايد از هم جدا شوند. پيشتر تعارض علم و دين در موضوع خلقت راذكر كردم. تفسير سفر آفرينش مطابق علم جديد نيست ولى آيا سفر آفرينش‏چيزى هم براى گفتن ندارد؟ من معتقدم دارد. كتاب مقدس يك متن‏زيست‏شناسى نيست، ولى به ما مى‏گويد كه خداوند «آدم‏» يعنى نخستين‏انسان را آفريد. او [يعنى آدم] ذروه نظام مخلوق خداوند است كه برصورت خداوند خلق شده است، ولى او گناه كرد و از سوى خداوند طرد شد.او هبوط كرد و از بهشت عدن رانده شد و نفرين بر مخلوقات نازل شد.

پولس مقدس كه از يهود بود و به ايمان مسيحى گرويد، گفت كه ما همه درهبوط آدم شريك هستيم (رساله به روميان 51221). اين مساءله بنيادين‏انسان است. چنين زبانى مى‏تواند زبان اسطوره‏اى خوانده شود. اين زبانى‏نيست كه فيزيكدان به‏كار مى‏برد، ولى اعتبار [مخصوص به] خود را دارد.پس عنصر اساسى تفسير سفر آفرينش از خلقت، زمان آفرينش جهان يا آدم‏توسط خداوند نيست، بلكه اين حقيقت است كه خداوند آدم را به‏عنوان‏برترين چيز در خلقت‏خويش، آفريد، ولى آدم هبوط كرد، هبوطى كه برهمه ما اثر گذارد. ما تحت‏سلطه گناه هستيم، سلطه‏اى كه محتاج رهايى‏از آنيم.

پى‏نوشتها:

1.سال تولد : 1942

تحصيلات : كارشناسى فيزيك (1963)،دكترا در فيزيك (1972)،دانشگاه جان هاپكينز،كارشناسى ارشد الهيات (1983)، حوزه علميه كلامى وارتبرگ

تجارب بعد از اخذ دكترا:مربى و استاديارفيزيك (75-1967) دانشكده وست مينستر،پنسيلوانيا ، مربى فيزيك (77-1975)دانشگاه وسترن استراليا، استاديار فيزيك (1977-79،80،83)دانشكده لوتر ،كشيش و سرپرست كليساى‏لوترى قديس مارك ، تالماج ، اهايو (از سال 1984)، مربى حوزه علميه لوترى تربيتى ، كلمبوس اهايو(از سال 1994).

جوايز:جايزه تمپلتون به خاطر تدوين و تفصيل درس علم و دين (199)

آثار : 24 مقاله در باب فيزيك نظرى و 35 مقاله در حيطه علم و الهيات ، دو جلد كتاب كه عبارتنداز:«خصيصه الهى‏»(1988) (The Trademark of God) و «شاهد كيهانى‏»( .(1996) (Cosmic Witness

2 . Ground of Being

3 . Ultimate reality

4 . pantheists

5 . belief system

6 . interaction

7 . Genesis

8 . rationality

9 . act of worship

10 . agnostic

11- سال تولد: 1953.

تحصيلات: ليسانس فيزيك از دانشگاه دركسل، 1975; فوق ليسانس تاريخ و فلسفه علم دانشگاه اينديانا (بلومينگتون)، 1981; دكترا در تاريخ و فلسفه علم دانشگاه ايندياپا (بلومينگتون)، 1984.

سوابق كارى: استاديار علم و تاريخ، كالج مسيحا (گرانتهام) 19851990; دانشيار علم و تاريخ. كالج مسيحا، 19901996; استاد تاريخ علم; كالج مسيحا از 1996 تا اكنون (1999) كتابهاى اصلى: رابرت بويل، پژوهشى آزاد درباره مفاهيم متداول طبيعت (ويراستار به همراهى م. هانتر) انتشارات دانشگاه كمبريج; 1996.

12. در زبان انگليسى اگر حرف سوم كلمه Evolution (به معناى تكامل) رابه i بدل سازيم، كلمه eviloution به دست مى‏آيد كه تلفظ آن بسيار نزديك به Evolution است و پاره نخست آن evil به معناى شر و بدى است. گويا كسانى كه نظريه تكامل را امرى شيطانى مى‏شمردند از اين قرابت لفظى براى اشاره به مطرود بودن اين نظريه بهره مى‏برده‏اند.

13- سال تولد: 1945

تحصيلات: ليسانس فيزيك و شيمى (1975)، دكتراى فيزيك اتمى نظرى (1979) از كالج دانشگاه لندن; فوق‏ليسانس الهيات (1987)، دانشگاه آكسفورد; دكتراى الهيات (1991) دانشگاه توبينگن.

تجربه پس از تحصيلات دانشگاهى: معاون كشيش كليساى بخش Edgware (198386) مربى در دانشگاه ناتينگهام در رشته الهيات (19901997); مربى ارشد از سال 1997 تاكنون.

14. K. Barth, Dogmatics in Outline, London 1947, p .9

15. K. Barth, church Dogmatics , 2.1: 297-325

16. recta Deum cognoscendi et colendi ratio, Synopsis theologica 1.2.4,quoted in R. A. Muller, Post-Reformation Dogmetics: Volume 1,Grand Rapids 1987, p . 117.  

17. F. Burmann (1932-79)

.PvC وlz uDGOآC ulأ× EDOئ يvoD¾ ُطVpN qC éطVpN فëC .18

19. Religion and the Rise of Modern Science, Edinburg 1984 (rep.), 197

20. K. Barth, church Dogmatics , 1.1: 5-7