مجلات >فصلنامه نهج البلاغه>شماره 2 و 3

آيين حكومت‏دارى از ديدگاه على (ع)

محمدحسين مشايخ فريدنى

مقدمه

روى الديلمى عن عمار و ابى ايوب عن النبى صلى الله عليه و آله انه قال: «يا عمار ان رايت عليا قد سلك و اديا و سلك الناس واديا غيره، فاسلك مع على ودع الناس . انه لن يدلك على ردى و لن يخرجك من الهدى‏» . (1)

ديلمى از عمار بن يا سروابى ايوب انصارى روايت كرده است كه رسول خداى صلى اله عليه و آله چنين فرمود:

«اى عمار اگر ديدى كه على از راهى رفت و همه مردم از راه ديگر تو با على برو و ساير مردم را رها كن . يقين بدان على هرگز ترا به راه هلاكت نمى‏برد و از شاهراه رستگارى خارج نمى‏سازد» .

اين مقاله شامل مطالب ذيل است:

سياست در عرف استعمار - تفرقه و نفاق نخستين جمهورى اسلامى - خليفة‏الله وظايف مقام خلافت - حكومت عدل و مساوات - روش رهبرى - اداره جهان اسلام - تقسيمات كشور - امور مالى - پليس - امور دفترى - دستگاه دادگسترى - ارتش - خطبه‏هاى سياسى - تغيير مركز خلافت - آموزش كارمندان دولت - فرمان مالك اشتر - اصالت اين فرمان - ختم مقال

شرح آراء سياسى و برنامه‏هاى ادارى و روش كشوردارى اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب (ع)، هدفها و مقاصد او از قبول زمامدارى و روابط سياسى و بازرگانى و فرهنگى دولت او با ساير دولتها و ملل عالم و نيز بحث و اظهارنظر در علل عصيان ناكثين و مارقين و قاسطين كه منجر به جنگهاى داخلى و مهاجرت امام على (ع) از مدينه به عراق و شهادت وى در كوفه و انتقال قدرت به معاويه . . . گرديد در يك كتاب يا يك مقاله نمى‏گنجد و به قول مولوى:

گر بريزى بحر را در كوزه‏اى

چند گنجد قسمت‏يك روزه‏اى

مع ذلك اشارت بنياد محترم نهج‏البلاغه را مغتنم شمرده مقاله حاضر را تقديم مى‏دارد، باين اميد كه فتح بابى شود و رمز آشنايان كلمات اميرمؤمنان نارسايى سخن اين ضعيف را جبران فرمايند و در شرح روش كشوردارى و ويژگيهاى سياست روحانى آن حضرت كه محور تقوى و عدالت در جهان و اساس و محرك تداوم سازندگى و انقلاب در اسلام است كتب و مقالاتى بزبان فارسى مرقوم دارند .

سياست در عرف استعمار

از قرن پانزدهم ميلادى كه آسيا و افريقا ميدان تاخت و تاز استعمارگران حادثه‏جوى غربى شد، علاوه بر بدعتها و رسوم نوظهور در شؤون مختلف زندگى، واژه‏ها و اصطلاحات تازه‏يى نيز در بين مردم اين كشورها رواج پيدا كرد كه يكى از آنها كلمه «سياست‏» است . اين كلمه در احاديث و متون قديم عربى به معنى فرماندهى و اداره و امر و نهى و تربيت‏به كار مى‏رفت ولى در عصر استعمار و بر اثر رفتار رياكارانه غربى‏ها با ملل شرق بخصوص عربها و ايرانيها اكنون غالبا در معنى نفاق و دورويى و فريب استعمال مى‏شود .

درست از سال 1498 كه دريانورد پرتغالى «واسكودو گاما» دماغه «اميدنيك‏» را در جنوب افريقا دور زد و راه دريائى اروپا را به هند كشف كرد و در بندر هوگلى (نزديك كلكته) فرود آمد پاى استعمار غربى هم به آسيا و افريقا باز شد . ابتدا پرتغاليها، اسپانيائيها و هلنديها، سپس انگليسى‏ها، فرانسوى‏ها، روسها، آلمانى‏ها، ايتاليائيها و بلژيكى‏ها و . . . و سرانجام امريكائيها با بكار بردن تمام روش‏هاى استعمارى نوين و سرانجام با نيروهاى نظامى به آسيا و آفريقا پا گذاشته و شروع به جذب ثروتهاى طبيعى و معدنى و تاسيس كمپانيهاى يك مليتى و چند مليتى و در دست گرفتن بازارهاى محلى و احداث خطوط مخابراتى و استراتژيكى زمينى و دريايى كردند . اما از همه خطرناكتر استعمار فكرى بود . آنها نه تنها دولتمردان و سرداران و زمينداران و رؤساى عشاير و بازرگانان را مرعوب يا مجذوب كرده و دولتهاى شرق را پايگاهى براى سلطه هر چه بيشتر خود در مى‏آوردند بلكه بر مقدسات و فرهنگ اصيل اين ملتها نيز هجوم برده و با نيرنگهاى دقيق جوانان را به سوى كشور و ملت‏خود كشاندند و طبقه تحصيل كرده در مدارس جديد را به فرنگى مآبى سوق دادند تا جائى كه اين طبقه بر اثر خالى شدن از فرهنگ درونى خود به تحقير دين و شعائر ملى و اخلاق و فرهنگى كشور خويش برخاسته و رسوم و سنن قديم را كه مانع خودباختگى و خودفراموشى بودند و سد محكمى را در برابر استعمار تشكيل مى‏دادند تخطئه كرده و از اصل و بن بر مى‏انداختند .

برنامه‏هاى استعمار، كهنه و نو، در آسيا و آفريقا، در كشورهاى اسلامى و غيراسلامى، اگرچه در وسايل و ابزار و مقدمات اختلاف داشتند ولى همه آنها يك هدف را دنبال مى‏نمودند: تفرقه و نفاق در بين ملل شرق بخصوص كشورهاى اسلامى و به‏دنبال آن از بين بردن ريشه‏هاى مذهبى و حاكم كردن فرهنگ غربى و گشودن راه ستم و غارتگرى .

اين ماجراى تلخ و اين جريان انحرافى از همان سالهاى اول نشر اسلام آغاز شد . به همين جهت مى‏بينيم كه امام على (ع) كه نمونه عينى يك سياستمدار بزرگ و درستكار است در خطبه‏ها و نامه‏هاى گراميشان اين جريان را معرفى و سردمداران آن را با شديدترين عبارات مورد حمله قرار داده و آنها را منافق و حزب شيطان مى‏خواند، ايشان در خطبه‏اى مى‏فرمايند:

اينان هم خود گمراهند و هم ديگران را گمراه مى‏كنند . خود خطاكارند و ديگران را نيز به راه خطا مى‏برند . به رنگهاى مختلف در مى‏آيند و براى فريب، شيوه‏هاى بسيار بكار مى‏گيرند . به هر وسيله در پى شما هستند و در هر كمين‏گاه در انتظار شما نشسته‏اند . دلهايشان بيمار است اما چهره‏هائى شسته و پاكيزه دارند . به آهستگى گام بر مى‏دارند اما آرام آرام مثل مرض در تن شما مى‏خزند . وصفشان به دوا و حرفشان به شفا مى‏ماند اما كارشان درد بى‏درمانست . به آسايش ديگران حسد مى‏برند و بند بلا را محكم مى‏كنند و رشته اميد را مى‏گسلند . در هر راهى افتاده‏اى و بسوى هر دلى شفيعى و براى هر غصه‏اى اشكى آماده دارند . در ميان خود به يكديگر ثنا و ستايش وام مى‏دهند و انتظار معامله به مثل و پاداش دارند . در سئوال اصرار مى‏ورزند و ملامت كسان را بر سر جمع به رخ ايشان مى‏كشند و در صدور حكم اسراف مى‏ورزند . در برابر هر حقى باطلى و براى هر زنده‏اى كشته‏اى و براى هر درى كليدى و براى هر شبى چراغى آماده كرده‏اند . نوميدى را به آزمندى پيوند مى‏دهند تا بازارهاى خود را داير بدارند و كالاهاى پرزرق و برق خود را رواج دهند . باطل را در لباس حق بر زبان مى‏آورند و ناسره را بشكل سره باز مى‏نمايند و راه را آسان مى‏نمايند اما گذرگاههاى تنگ را پرپيچ و خم مى‏سازند . پس ايشان ياران ابليس و زبانه آتشند . آنان حزب شيطانند و حزب شيطان بى‏گمان زيانكار خواهند بود . (2)

اين بينش زنده حضرت على (ع) است كه در آن زمان در مورد سياستمداران غيرخدايى بيان داشته و اكنون كه استعمار با تمام چهره‏هاى نو و پيشرفته علمى به قيد آمده، مى‏بينيم بيان حال دولتمردان ظالم ستمگر جهان امروز است .

يك نگاه اجمالى به رهنمودهاى سياسى ماكياولى در كتاب «امير» يا خاطرات تاليران فرانسوى و مترنيخ اتريشى و پالمرستون و گلادستون و كرزن و ديسرائيلى و چرچيل نخست وزير انگلستان و ساير سردمداران سياست غرب در قرون اخير روشن مى‏سازد كه همه آنها در لزوم فدا كردن وسيله در راه هدف، و عدم اعتقاد به مبداء ثابت، و بى‏اعتنائى به مشروعيت مبادى و مقدمات اهداف سياسى متفقند، و سياست آنها چه در رژيم‏هاى سرمايه‏دارى و چه در رژيمهاى سوسياليستى، مذهبى و غيرمذهبى (سكولاريسم)، هرگز براساس معنويت و اخلاق استوار نبوده است; و اين همان راه بدفرجامى است كه در صدر اسلام بدست منافقان و بانيان مسجد ضرار و نويسندگان صحيفه مشؤومه و عمروعاص‏ها و معاويه‏ها و زيادها . . . و ناكثين و مارقين و قاسطين اجرا مى‏شد و متاسفانه تاريخ اسلام بجز دوره‏اى كوتاه دستخوش فتنه‏انگيزى اين نابكاران بوده و رژيم‏هاى سلطنتى و موروثى و سرمايه‏دارى همه از دستاوردهاى همين شدادتها و انحرافات بوده است .

بعد از حكومت‏خلفاى راشدين، بر اثر درخواست‏شديد و هجوم مردم، حضرت على (ع) خلافت و حكومت مسلمانان را بدست گرفت، نهج البلاغه داستان را چنين شرح مى‏دهد:

«فما راعني الا والناس كعرف الضبع الى، ينثالون على من كل جانب . . .» . (3)

انبوه مردم رنجيده به يكباره چون يال كفتار از هر سوى به خانه‏ام ريختند .

«. . . فاقبلتم الى اقبال العوذ المطافيل على اولادها تقولون: البيعة! البيعة!» . (4)

بسوى من روى آورديد مانند ماده شتران كره‏دار كه بسوى بچه‏هاى خود شتاب گيرند و همه مى‏گفتند: بيعت . بيعت .

«. . . ثم تداككتم على تداك الابل الهيم على حياضها يوم وردها، حتى انقطعت النعل وسقط الرداء» . (5)

مانند شتران تشنه كه در كنار آبشخورهاى خود روزى كه نوبت آب خوردن آنهاست ازدحام مى‏كنند و يكديگر را تنه مى‏زنند، دور مرا گرفتند و به قدرى فشار آوردند كه بند كفش پاره شد و رداء از دوشم بيفتاد .

على (ع)، علاوه بر آنكه طبق نصوص متواتره از سوى پيامبر به جانشينى برگزيده شده بود، راى قاطبه صحابه را نيز همراه داشت علامه فقيه شيخ محمد اقبال لاهورى درين باره گويد:

«على (ع) نمونه كامل مقام ولايت و خليفة اللهى و جامع دو نيروى علمى و عملى بود و نفس عاقله او بر ملك ظاهر و باطن هر دو پادشاهى مى‏كرد» (6)

به عبارت درست‏تر، امام على (ع) مقام خلافت را به امر خدا و رسول پذيرفت وگرنه شاهباز همتش از آن بلندپروازتر بود كه خود را در عرض ساير صحابه قرار دهد يا نعوذبالله مانند ايشان شرف قربت و قرابت و صحبت‏با خالق را با شائبه جاه‏طلبى آلوده سازد . در خطبه «شقشقيه‏» مى‏فرمايد:

«فيالله وللشورى: متى اعترض الريب فى مع الاول منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظائر؟» .

پناه مى‏برم به خدا ازين شورى (كه به وصيت عمر تشكيل شده بود و امام (ع) با طلحه و زبير و سعد و عبدالرحمن و عثمان در آن شركت فرمود) چه كس گمان مى‏كرد كه من همطراز نخستين ايشان (ابوبكر) باشم كه حالا با اين‏گونه اشخاص همرديف شوم؟

وظايف مقام خلافت

حضرت على (ع) در تمامى دوره بيست و پنج‏ساله زمامدارى خلفاى قبل، با اينكه يقين داشت ازيشان براى زمامدارى شايسته‏تر است اما براى پيشرفت اسلام و بهبود وضع مسلمانان از همكارى فكرى و ارائه پيشنهادهاى مفيد و مشاوره مضايقه نمى‏فرمود . خلفا مقام سياسى و روحانى را در خود جمع داشتند و رئيس دولت و كشور و بالاترين مقام نظامى بشمار مى‏آمدند . در دوران سى ساله خلفاى راشدين مقامى بنام وزارت وجود نداشت ولى پيوسته جمعى از مهاجرين و انصار بخصوص جنگجويان بدر و عشره بشره خليفه را در گرفتن تصميم‏هاى مهم كمك مى‏كردند و در حقيقت اعضاى شوراى رهبرى حكومت اسلامى بودند . بعض اين مشاوران وظائف خاص را به عهده مى‏گرفتند چنانكه على عليه‏السلام در عهد ابوبكر سرپرستى اسيران جنگى و اداره روابط عمومى و مراسلات را پذيرفته بود و عمر عامل صدقات و اجرائيات بود .

بعض صحابه امور فرماندهى و تجهيز دسته‏هاى ارتش و بعض ديگر سرپرستى غنائم جنگى را به عهده داشتند و عده‏اى هم عامل خراج و قاضى و استاندار و فرماندار . . . مى‏شدند . مقر خلافت تا وقتى امام (ع) به كوفه رفت در مدينه بود و از آن پس مدينه اهميت‏سياسى خود را از دست داد . دفتر كار امير مؤمنان و محل ملاقات‏ها و مشاورات و رسيدگى به حسابها ابتدا مسجد مدينه و بعد مسجد كوفه بود، در آنجا با مردم نماز مى‏گزارد و بدون هيچ گارد يا پاسدارى در دسترس همه مراجعه‏كنندگان بود و با اينكه دو خليفه قبل از او را كشته بودند و او در يك شهر غريب و بين‏المللى بسر مى‏برد هميشه تنها حركت مى‏كرد .

حكومت عدل و مساوات

سياست اسلامى در عهد خلافت‏حضرت على (ع) اين بود كه تعصبات قبيله‏يى و نژادى ذوب شود و بدون توجه به ميهن و رنگ و زبان مسلمانان، يك ملت و امت هم كيش و متحدالهدف و هم زبان بوجود آيد . (چنانكه با وضع قواعد نحو، زبان عربى را از فساد حفظ فرمود و آنرا براى اينكه زبان مشترك مسلمانان شود آماده نمود) اين وحدت و برابرى حتى غيرمسلمانان را كه به قوانين و رژيم حكومت اسلامى گردن نهاده بودند شامل مى‏شد و فى‏المثل در دادگاه قضا بين يك مسلمان و يك ذمى برابرى كامل وجود داشت .

در عهد سه خليفه پيش به قوميت عربى توجه خاص مبذول مى‏شد و بين عرب و موالى فرق مى‏گذاشتند . مثلا عمر توصيه مى‏كرد عربها در بلاد مفتوحه خصوصيات نژادى خود را حفظ كنند و با غيرعرب نياميزند . وى دستور داد در شبه جزيره عربستان غير از عربهاى مسلمان كسى باقى نماند تا افكار تازه در بين عربها پيدا نشود، به خواندن و نوشتن و كسب علم (حتى علوم اسلامى) و حفظ و جمع حديث و تفسير قرآن مايل نبود و براى حفظ وحدت و اصالت قوميت عرب حتى نمى‏خواست دامنه فتوحات گسترده شود . به موجب روايات اهل سنت، عمر در تقسيم عطا بين مجاهدين بدر با ساير مجاهدين فرق مى‏گذاشت و سهم قرشى را بيش از غير قرشى مى‏داد . همچنين مسلمانان عرب را بر مسلمان غيرعرب در غنيمت‏برتر مى‏شمرد، و بدينطريق اساس آريستوكراسى عربى را على‏رغم زهد و تقواى شخصى بنيان نهاد . حتى او اجازه نمى‏داد عامه مردم با زنان قريش و غيرعربها با عربها ازدواج كنند . حتى به روايت ابن قتيبه در عيون‏الاخبار اگر يك عرب به پول محتاج بود و همسايه نبطى (قومى از عرب ساكن شام) داشت مى‏توانست او را به غلامى بفروشد . (7)

نمونه ديگر از احياى آريستوكراسى جاهلى در عهد عمر روايت ذيل است:

«عباده بن الصامت‏» صحابى در بيت‏المقدس يك مرد نبطى را آنچنان زد كه از پاى در آمد . عمر آن وقت در بيت‏المقدس بود . خواست او را قصاص كند . عباده گفت: آيا تو برادر خود را در قصاص يك نبطى مى‏كشى؟ . خليفه وقتى اين سخن را شنيد از كشتن عباده صرفنظر كرد . (8)

در عهد عثمان نيز احياى روح آريستوكراسى ادامه داشت . بخصوص مروان بن حكم مشاور او و معاوية بن ابى سفيان استاندار شام در تقويت عنصر عربى (خاصه اموى) و متمركز نمودن ثروت و قدرت در بين رجال بنى‏اميه و تصاحب اراضى مزروعى و دادن تيول به اعوان و اتباع خويش و تضعيف فكر مساوات اسلامى، وقلع و قمع آن دسته از صحابه كه روش فئوداليزم و كنز سرمايه را مخالف اسلام مى‏دانستند . . . از هيچ اقدامى فروگذار نكردند .

ولى اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب (ع) پيشواى آن دسته از صحابه بود كه رعايت‏حال طبقه نادار و كارگر و كشاورز را وظيفه اول خليفه مسلمانان مى‏دانستند . پيوسته مانند نادارترين افراد غذا مى‏خورد و لباس مى‏پوشيد . بهاى پيراهنش هنگام خلافت از سه درهم نمى‏گذشت . جمع اموال او بعد از مرگ هفتصد درهم بود (روايت احمدبن حنبل) در تمام ايام خلافت فرقى بين ضعيف و قوى و عربى و عجمى و ذمى و مسلمان در برابر شرع و قانون قائل نمى‏شد . ماموران دولت در درجه اول موظف به برقرارى عدل و رفع تبعيض و سلطه زورمندان بودند . از غنائم جنگى و درآمدهاى گوناگون هرگز چيزى در بيت‏المال جمع نمى‏شد و در هر استان و شهرستان فورا به مصارف معينه مى‏رسيد . كنزالمعال اين روايت را از احمدبن حنبل و حافظ ابونعيم آورده است:

«ان عليا كان يكنس بيت‏المال ثم يصلى فيه رجاء ان يشهد له يوم‏القيامة انه لم يحبس فيه‏المال عن المسلمين‏» . (9)

على (ع) را رسم چنين بود كه خود زمين بيت‏المال را جارو مى‏كرد و سپس در آن نماز مى‏گزارد . باشد كه روز رستاخيز گواهى دهد كه ذره‏اى از اموال مسلمانان را در آن محبوس نداشته است .

همه مردان سالم بدون رعايت‏شرط سنى در عهد خلفا سرباز اسلام بودند و از غنائم جنگى سهم مى‏بردند . بعدها معاش جنگاوران بصورت حقوق ثابت در آمد . همه افراد ملت‏به نسبت‏خدمتى كه انجام مى‏دادند و بقدر كفاف حقوق مى‏گرفتند (حتى اهل ذمه) خليفه هم بقدر احتياج از بيت‏المال عطا مى‏گرفت و هيچ امتيازى ازين بابت‏بر ساير مسلمانان نداشت و براى مقام خود هيچ اضافه و مزيتى دريافت نمى‏كرد .

اراضى مفتوح العنوة به دولت اسلامى تعلق داشت و تقسيم نمى‏گشت، فقط در عهد عثمان عاملان او چون مروان و معاويه در آنها دست درازى و تصرفات ناروا كردند و آنها را بعضى فروخته و بعضى را به تيول واگذار نمودند .

وقتى حضرت على (ع) به خلافت پرداخت عاملان خطا كار عثمان را عزل كرد و عوائد و حقوقهاى گزاف غيرمستحقان را قطع نمود كه موجب طغيان طلحه و زبير و مروان و معاويه . . . گرديد . بعضى به او توصيه كردند براى استحكام پايه‏هاى قدرت خود كمى با آنها سازش كارى كند ولى او روى احكام و فرائض و حقوق مردم اهل سازش نبود .

مداينى روايت كرده است كه:

جمعى از اصحاب نزد امام عليه‏السلام رفتند و گفتند: اى اميرالمؤمنين در تقسيم اموال اشراف عرب را بر ديگران برترى ده و قريش را از موالى و عجم سهم بيشترى عطا فرما و كسانيرا كه از مخالفت و فرار ايشان بيم دارى استمالت كن - اين سخن را

از آن گفتند كه معاويه در تقسيم اموال اين ملاحظات را بكار مى‏بست - امام در جواب آنان فرمود: آيا بمن پيشنهاد مى‏كنيد پيروزى را در بهاى ظلم و بى‏عدالتى بدست آورم؟ نه بخدا تا آفتاب مى‏تابد و تا ستاره مى‏درخشد چنين نخواهم كرد . والله اگر اين اموال متعلق به شخص من و ملك من بود به تساوى قسمت مى‏كردم . چه رسد به اينكه مال مردمست .

و در روايت ديگر چنين آمده است:

به يك زن عرب و يك زن ذميه به تساوى عطا داد . زن عرب گفت: اى اميرالمؤمنين من از عربم، فرمود: ازين مال همه يكسان بهره مى‏برند . من بنى اسماعيل را بر بنى اسحاق برترى نمى‏دهم . (10)

بهترين نمونه مساوات عدل و امانت امام (ع)، رفتاريست كه با برادر نابينا و عيالمند خويش، كه از او هم بزرگتر بود كرده است:

«والله لقد رايت عقيلا وقد املق حتى آستماحنى من بركم صاعا ورايت صبيانه شعث الشعور غبرالالوان من فقرهم . كانما سودت وجوههم بالعظلم . و عاودنى مؤكدا و كرر على القول مرددا . فاصغيت اليه سمعى فظن انى ابيعه دينى واتبع قياده مفارقا طريقتى فاحميت له حديدة ثم ادنيتها من جسمه ليعتبربها . فضج ذي دنف من المها وكاد ان يحترق من ميسمها، فقلت له: ثكلتك الثواكل يا عقيل اتئن من حديدة احماها انسانها للعبه وتجرنى الى نار سجرها جبارها لغضبه؟ اتئن من الاذى ولا ائن من لظى؟» . (11)

به خدا سوگند عقيل را ديدم به اندازه‏اى بى‏چيز شده بود كه نزد من آمد و از اين گندم شما يك پيمانه تقاضا نمود . ديدم كه موى كودكان او ژوليده و چركين و رنگشان از زور فقر خاك‏آلود شده است . گويى چهره آنها را با نيل سياه كرده بودند . او چند بار اين تقاضا را با اصرار و تاكيد مكرر نمود و من گوش مى‏دادم . او گمان برد كه دينم را به او مى‏فروشم و از راه خود جدا شده هر جا مرا بكشد به دنبال او مى‏روم . پس آهنى را براى او داغ كردم و به بدنش نزديك نمودم تا عبرت گيرد . عقيل چون كسى كه دچار بيمارى ناگهانى شده باشد از درد فرياد برآورد . نزديك بود تنش از آن آهن داغ بسوزد . پس باو گفتم: مادران فرزند مرده بر تو بگريند! ! آيا از آهنى كه انسانى براى بازى خود داغ كرده چنين مينالى اما مى‏خواهى مرا بسوى آتشى بكشى كه خداى آن را از خشم خويش برافروخته است؟ آيا تو ازين رنج مينالى و من از جهنم ننالم؟

در جنگهاى جمل و صفين و نهروان هرگز پيشدستى در حمله نكرد و به لشكريان خود مى‏فرمود:

«لا تقاتلوهم حتى يبدؤوكم‏» . (12)

تا آنها آغاز به جنگ نكرده‏اند با ايشان نجنگيد .

و به فرزندش امام حسن (ع) سفارش مى‏نموده:

«لاتدعون الى مبارزة وان دعيت اليها فاجب . فان الداعى اليها باغ والباغى مصروع‏» . (13)

هرگز به جنگ دعوت مكن زيرا جنگ طلب ستمكار است و هر ستمكارى به زمين خواهد خورد .

هدف آن حضرت از قول زمامدارى و شركت در جنگها فقط خدمت‏به خلق و رفع ظلم و احياى معالم اسلام بود و مى‏فرمود:

«اللهم انك تعلم انه لم يكن الذى كان منامنافسة فى‏سلطان ولاالتماس شى‏ء من فضول‏الحطام ولكن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك فيامن المظلومون من عبادك و تقام المعطلة من حدودك‏» . (14)

خدايا تو مى‏دانى كه اگر خلافت را پذيرفتم نخواستم در قدرت بر كسى پيشى گيرم يا از اموال دنيا چيزى براى خود بيندوزم . اين خدمت را بدان اميد پذيرفتم تا معالم دين ترا بازسازى كنم و نظم و صلاح را در بلاد تو آشكار سازم تا بندگان مظلوم تو آسوده شوند و احكام و حدود ترا كه تعطيل كرده بودند دوباره بر پاى دارم .

روش رهبرى

حضرت على (ع) بعد از قبول زمامدارى در خطبه‏اى با كمال صراحت فرمود:

«واعلموا انى ان اجبتكم ركبت‏بكم ما اعلم، ولم اصغ الى قول القائل و عتب العاتب وان تركتمونى‏فانا كاحدكم ولعلى اسمعكم واطوعكم لمن وليتموه امركم . و انالكم وزيرا خير لكم منى اميرا» . (15)

بدانيد كه اگر دعوت شما را براى قبول خلافت اجابت كنم بر شما به مقتضاى علم خود حكومت‏خواهم كرد و به سخن هيچ گوينده و گله هيچ گله گزارى اعتنا نخواهم نمود . اما اگر مرا رها كنيد مانند يكى از شما خواهم بود و شايد براى كسى كه او را بر مى‏گزينيد از ديگران مطيع‏تر و شنواتر باشم . اگر بگذاريد (مثل گذشته) براى شما وزير و مشاور باشم از آن بهتر است كه امير باشم .

پيوسته در اداى وظايف الهى و اجراى احكام و اوامر رسول الله و اداره كشور و فرماندهى ارتش با قدرت عمل مى‏كرد تا آنجا كه او را به خشونت منسوب مى‏داشتند . رسول‏الله نيز او را «اخيشن فى الله‏» يعنى «كمى خشن در اجراى احكام خدا» خوانده بود . احمدبن حنبل و حاكم نيشابورى و ضيا مقدسى و نيز حافظ ابونعيم اصفهانى از ابوسعيد خدرى روايت كرده‏اند كه پيغمبر فرمود:

«ايها الناس لا تشكو عليا فوالله انه لاخيشن فى ذات الله عزوجل و فى سبيل الله او: لاخيشن فى دين الله‏» . (16)

اى مردم از على شكايت نداشته باشيد . قسم بخدا كه او در اجراى امر خداى عزوجل و در راه او و دين او از بقيه سختگيرتر است .

معذلك شخصا از متواضع‏ترين و خوش مشرب‏ترين افراد بود تا آنجا كه اين خنده‏رويى و بى‏تكلفى و طنزگويى را بر او خرده مى‏گرفتند . عمر مى‏گفت در على (ع) «دعابة‏» يعنى خاصيت مزاح و طنز است و عمروعاص او را «تلعابة‏» مى‏گفت‏يعنى جدى نيست و مزاح بسيار مى‏كند . بى‏تكلفى او تا آنجا بود كه شخصا در بازارها و بين مردم مى‏گشت و با طبقات مردم سخن مى‏گفت و همه حق داشتند مستقيما با او تماس بگيرند و يادآورى‏هاى لازم را (امر

به معروف و نهى از منكر يا نصيحت) حتى با بدوى‏ترين روش و سخت‏ترين كلمات با او در ميان گذارند، اينكه سردارى با آن همه شجاعت و زمامدارى با آن همه گرفتاى زاهدى چنان وارسته باشد و رفتارش با افراد خلق تا آن اندازه صميمى و پيوسته باشد معجزه‏ايست كه جز در حضرت على (ع) در هيچ زمامدار ديگرى ديده نشده است .

اداره جهان اسلام

با اينكه جنگهاى داخلى كه از سودجوئى و جاه‏طلبى بعض صحابه و بازگشت فئوداليزم و آريستوكراسى در عهد خلفا و كينه‏هاى كهن و رقابتهاى خانوادگى و قبيله‏اى و مبارزات طبقاتى بين رجال درجه اول اسلام و عامه مردم سرچشمه مى‏گرفت، تقريبا تمام دوران خلافت على را به خود مشغول مى‏داشت معذلك در همان فرصت‏هاى كوتاه نظمى چنان استوار به سازمانهاى ادارى و مالى و ارتشى و قضائى جهان اسلام داده شد كه حتى رژيم‏هاى غيرروحانى ششصد ساله اموى و عباسى هم نتوانست قالب‏هاى آن را بشكند و از آن زمان تاكنون هر مسلمان انقلابى به دنبال آن رفته و ذره‏اى از روح سازندگى و جان‏بخشى آن كاسته نشده است .

تقسيمات كشور

بعد از فتح مكه و استقرار قدرت اسلام در جزيرة‏العرب، از طرف پيامبر اكرم (ص) حكمرانانى به عنوان «امير» به شهرهاى عربستان فرستاده شد . بعد كه در عهد خلفا دامنه فتوحات در آسيا و افريقا وسعت‏يافت تقسيمات ادارى كه تابع وضع جغرافيائى و سوابق ادارى محل بود در متصرفات امپراطوريهاى ايران و روم بعمل آمد و اداره بلاد مفتوحه به عهده واليانى از صحابه رسول‏الله و سرداران و فاتحان سپرده شد و براى هر يك از آنها نايبى جهت جمع زكوة و صدقات و حفظ نظم در شهرستان تعيين گرديد .

استانداريهاى مهم عبارت بود از: اهواز و بحرين - طبرستان - خراسان - سجستان مكران - آذربايجان - كوفه و بصره - دمشق و حمص و فلسطين - مصر عليا - مصر خاص ماوراى صحراى ليبى - عربستان نيز به پنج استان تقسيم شده بود كه مكه و مدينه از آن جمله بودند .

هر اميرى به تناسب وسعت استان، نوابى به شهرستانهاى خود مى‏فرستاد، امراء و نواب آنها علاوه بر وظائف سياسى و ادارى، امام جمعه و جماعت نيز بودند و گاه غير از جمعه‏ها و عيدين در مواقع فوق‏العاده مردم را به مسجد دعوت كرده براى ايشان ايراد خطبه مى‏كردند و طى آن اوامر رسمى را ابلاغ يا مردم را به جهاد دعوت مى‏نمودند . قدرت كلام و فصاحت و بلاغت در خطبه‏ها از شرايط توفيق هر امير بود . وظائف امرا در قرآن و سنت رسول معلوم بود و گاهگاه از سوى خليفه هم دستورهائى دريافت مى‏نمودند . دفتر و بايگانى وجود نداشت و تعيين مبد تاريخ و تاريخ زدن روى بعضى نامه‏ها و . . . از زمان عمر مرسوم گرديد . همچنين عمر براى اولين بار براى فلسطين و قنسرين و حمص قاضى تعيين كرد و او را به سمت امامت جمعه و جماعت انتصاب نمود .

امور مالى

در عهد عمر كه فتوحات اسلام توسعه يافت و غنائم جنگى و جزيه و خراج رو به افزايش نهاد ضرورت تاسيس ديوان خراج براى ايجاد نظم در دخل و خرج و رسيدگى به حسابها بشدت احساس شد . بيت‏المال در مدينه و ساير بلاد اسلام تاسيس شد . هزينه‏هاى ادارى و نظامى هر استان از درآمد همان استان پرداخت مى‏شد . اگر براى جنگ هزينه‏هاى فوق‏العاده‏اى پيش مى‏آمد كه از بنيه ماليه محل بيشتر بود از بيت‏المال مركزى پرداخت مى‏گشت .

در عهد عمر اراضى قابل كشت مصر و شام و عراق و جنوب ايران را زمين پيمانى و مساحتى كردند و مساحت هر مزرعه و نوع خاك و نوع محصول و وضع آبيارى هر زمين را معلوم و به تناسب اين اطلاعات خراج هر مزرعه را مشخص نمودند . در حوزه دجله و فرات شبكه آب‏رسانى براساس تاسيسات عهد ساسانى ادامه يافت، مالياتها تقريبا براساس عصر ساسانى و بيزانس جمع‏آورى مى‏گشت منتهى از ماليات غلات كاسته مى‏شد .

تجارت را تشويق مى‏كردند و براى تسهيل تجارت دريائى بين مصر و عربستان كانال قديمى بين نيل و درياى سرخ توسعه داده شد و محصولات مصر با كشتى مستقيما به بندر ينبع (نزديك مدينه) حمل مى‏گشت و موجب تخفيف در بهاى خواربار و غلات مى‏شد .

در عهد خلفا در آمد دولت اسلام از چهار راه عمده ذيل تامين مى‏شد:

- خمس غنائم جنگى كه مخصوصا در عهد عمر و عثمان يعنى در عصر فتوحات بسيار بود .

- زكات و صدقات طبق موازين شرعى .

- جزيه (معرب كلمه گزيت فارسى) مالياتى كه از ذميان گرفته مى‏شد .

- خراج (معرب كلمه فارسى خراگ) كه از اراضى مزروعى گرفته مى‏شد .

جزيه و خراج كه دولتهاى ساسانى و بيزانس نيز از اتباع خود مى‏گرفتند براى اهالى ايران و عراق و شام و مصر شناخته شده بود ليكن خمس و زكات و صدقات بكلى تازگى داشت . اهل ذمه جزيه را با تشريفات حقارت‏آميزى مى‏پرداختند و بعضى شهرها گاهى به دلائلى از پاره‏اى مالياتها معاف مى‏شدند . (17)

مندرجات نهج‏البلاغه صراحت دارد كه در عصر خلفاى پيشين (بخصوص عثمان) بى‏نظمى‏ها و خلاصه خرجى‏ها و تصرفات نابجا در اموال و اراضى عمومى زياد بوده است . ازينرو امام على عليه‏السلام از روز اول زمامدارى به جبران و ترميم خرابيهاى گذشته پرداخت، در استرداد اموال بيت‏المال و عزل و تبديل كارگزاران نادرست اقدام فورى نمود - گرچه به يورش و عصيان منتهى گشت - در كار انتخاب ماموران و اصلاح جمع و خرج اموال و تقسيم غنائم نهايت مراقبت را بعمل آورد و در كار ماموران جمع‏آورى خراج بازرسى دقيق مى‏فرمود . از اقدامات مهم و بى‏سابقه آن حضرت در اين زمينه آموزشهاى فنى و رفتارى به تحصيلداران و كارگزاران بود . در اين زمينه ده‏ها دستور فردى و بخشنامه‏اى در نهج‏البلاغه آمده است . از آن جمله تعليماتى است كه ضمن فرمانى به شرح ذيل براى مالك اشتر نخعى نامزد استاندارى مصر نوشته است:

در كارگزاران خود بنگر و آنانرا بعد از دقت و آزمايش به خدمت منصوب دار، كسى را به دلخواه خود و بدون مشورت به شغلى مگمار زيرا خود راى و كوتاه‏نظرى در اين باره همه گونه ستم و خيانت را در خود جمع دارد . در ميان خانواده‏هاى درستكار و پيشقدم در اسلام جستجو كن و افراد با حيا و آزموده و لايق را پيدا كن . زيرا اخلاق اين گونه اشخاص از ديگران كريمتر و دامانشان پاكيزه‏تر است و طمع كمتر دارند و نظرشان درباره پايان كارها بهتر و عميق‏تر است .

وقتى چنين ماموريتى را پيدا كردى بايد كه حقوق و مواجب كافى بايشان بدهى زيرا وقتى حقوق كافى داشتند خاطر آسوده مى‏شوند، نيرو مى‏يابند تا خويشتن را اصلاح كنند و از دستبرد زدن به اموالى كه در اختيارشان قرار مى‏گيرد بى‏نياز مى‏گردند و اگر در امر تو مخالفت‏يا در امانت تو خيانت ورزند حجت را بر ايشان تمام كرده‏اى .

پس كار ماموران را زير نظر داشته باش و ماموران مخفى كه راستگو و وفادار باشند برايشان بگمار زيرا مراقبت محرمانه وادارشان مى‏كند با رعيت‏به امانت و مهربانى رفتار كنند پيوسته مواظب دستياران خود باش تا اگر يكى از آنان خيانتى كرد و گزارشهاى ماموران مخفى عليه او نزد تو جمع آمد بدان شاهدان اكتفا كنى و او را به سزاى كار زشتش برسانى و خوار و بى‏مقدارش گردانى و داغ خيانت‏بر پيشانى او زنى و قلاده ننگ و تهمت‏بر گردنش آويزى .

در كار خراج و خراج گزاران توجه مخصوص مبذول دار، زيرا اگر امر خراج و خراج گزار سروسامان و نظم داشته باشد همه در آسايش و راحت زندگى مى‏كنند چون زندگى همه مردم به خراج و خراج گزاران بستگى دارد .

و بايد كه براى آبادانى زمين بيش از گرفتن خراج اهتمام‏ورزى زيرا ماليات جز با عمران و آبادانى اراضى بدست نمى‏آيد . هر كس بدون توجه به عمران خراج بستاند كشور را ويران و خلق خداى را هلاك كرده و خود او جز مدتى كوتاه بر سر كار نمى‏ماند، اگر كشاورزان از سنگينى خراج يا آفات آسمانى يا قطع آب رودخانه‏ها و انهار و قنوات يا خشك‏سالى يا باير شدن يا با تلافى شدن زمين بر اثر غرق نزد تو شكايت آورند شايسته است‏بارشان را سبك و كارشان را اصلاح كنى .

مبادا اين تخفيف و سبك ساختن بارآلام مردم بر تو سنگينى كند . اين كمكها در آبادانى كشور و آراستن ولايت تو كوشش كنند; بعلاوه بر اثر عدل و دادى كه به

خرد و بزرگ ايشان روا داشته‏اى به تو و حكومت تو خوشبين و ثناخوان مى‏شوند و بر قوت و توانائيشان مى‏افزايد و موجب مى‏شود كه براى خود تكيه‏گاهى استوار بنا كنى و از آن پس چه بسا كارهاى دشوار كه اگر حل و رفع آنها را به عهده ايشان واگذارى با طيب خاطر و شور و عشق بسيار انجام دهند . عمران و آبادانى هر چه بهتر شود باز بكوش تا آن را بيشتر كنى; خرابى زمين مزروعى نتيجه تهى‏دستى صاحبان آنست . كشاورزان بر اثر آزمندى و مال‏دوستى واليان تهى‏دست مى‏شوند و واليان به سبب بدگمانى به دوام قدرت و پند نگرفتن از حوادث روزگار، ستم بيش از حد روا مى‏دارند .

اين دستور مانند ساير فرامين ادارى حضرت على (ع) در درجه اول جنبه معنوى و اخلاقى دارد زيرا در نظر او تا قصد قربت‏به خداوند و خدمت‏به خلق در شغلى نباشد فاقد هر گونه ارزش و موجب وبال خواهد بود .

از عهد عمر براى حفاظت‏شهر مدينه از راهزنان و دزدان و براى شبگردى، تعدادى پليس استخدام شدند، و خود او نيز شبها در شهر مى‏گشت و امنيت و نظم را از نزديك زيرنظر داشت . اما حضرت على (ع) نخستين خليفه‏ايست كه اداره پليس در مدينه تاسيس كرد و نخستين رئيس پليس (صاحب‏الشرطة) را برگزيد (بروايت امير على از ابن خلدون و فن هامر) . همچنين او كسانى را به عنوان پليس مخفى (عين) برگزيد و به نقاط مختلف كشور پهناور اسلام فرستاد تا مرتبا گزارش كار ماموران و مردم را به او برسانند (نهج‏البلاغه، ص 406، چ بيروت) .

به واليان نيز دستور داده بود كه ماموران اطلاعاتى استخدام كنند و آنانرا از جزئيات امور باخبر سازند . ولى خود او با اينكه در كوى و برزن و بازار و مسجد در شهرى غريب پيوسته در ميان مردم بود هميشه تنها حركت مى‏كرد و هرگز از محافظ و سلاحدار استفاده ننموده حتى شبها هم تنها به بازرسى مى‏رفت .

امور دفترى

نخستين دفتر ثبت و ضبط اسناد و بايگان نامه‏هاى دولتى نيز در زمان اميرالمؤمنين تاسيس گرديد و پيش از او چنين نظمى وجود نداشت .

نامه‏هاى رسمى مهم را غالبا خود او مى‏نوشت و بعضى را هم‏منشيان وى مى‏نوشتند . سجع مهر او «لله‏الملك‏» و «نعم القادرالله‏» بود كه برنگنيهايى از آهن، چينى، فيروزه، عقيق و ياقوت حكاكى كرده بودند . انگشترى را در دست راست مى‏كرد و همه اسناد را خود مهر مى‏نمود . چهار منشى به نامهاى: عبدالله بن ابى رافع و سعيد بن همدانى و عبدالله بن جعفربن ابى طالب و عبيدالله بن عبدالله بن مسعود داشت . سلمان فارسى نيز وظيفه حجابت و دربانى او را عهده‏دار بود .

علاوه بر تاسيس دبيرخانه، سبك نامه‏نگارى نيز به دستور على اصلاح شد . در اين باره به دبير خود عبيدالله بن ابى رافع دستور داد:

«الق دواتك واطل جلفة قلمك و فرج بين السطور و قرمط بين الحروف فان ذلك اجدر بصباحة الخط‏» . (18)

در دوات خود ليقه بگذار و زبانه قلم را بلند بتراش و بين سطرها فاصله بده و حروف را نزديك هم بنويس كه موجب زيبايى خط خواهد بود .

نيز طى بخشنامه‏اى به كارگزاران خود دستور داد از اتلاف كاغذ و وقت، پرگويى و نوشتن مطالب غيرلازم در نامه‏هاى ادارى اجتناب نمايند:

«ادقوا اقلامكم وقاربوا بين سطوركم واحذفوا من فضولكم واقصد واقصدالمعانى و اياكم والاكثار فان اموال المسلمين لايحتمل الاضرار» . (19)

بعلاوه زبان عربى را كه با درهم شدن مليت‏ها و لهجه‏هاى گوناگون در صدر اسلام و رواج لحن و غلط در آن، بوسيله نومسلمانان غيرعرب راه تباهى و اضمحلال مى‏پيمود با وضع علم نحو به شكل يكى از زبانهاى كامل و با قاعده دنيا، نظير زبان سانسكريت در آورد و با سبك شيوا و خاص نظم و نثر خود و بكار بردن واژه‏ها و اصطلاحات ابداعى آنرا صورت كمال بخشيد تا جائيكه زبان مشترك همه مسلمانان عالم شد (لااقل در دوره ششصد ساله اموى و عباسى) و امروز بيش از صد ميليون نفر بدان سخن مى‏گويند و با اسلوب واحدى با آن چيز مى‏نويسند و يكى از شش زبان رسمى سازمان ملل متحد شده است . (پنج زبان ديگر: انگليسى، فرانسه، اسپانيائى، روسى، و چينى است) .

درباره شرايط انتخاب دبيران و وظايف و اهميت‏شغل ايشان نيز او امرى به واليان صادر فرموده كه اهم آنها در فرمان مالك اشتر بشرح ذيل است:

پس به امور دفترى بپرداز و كارهاى خود ر ا به بهترين دبيران بسپار . ثبت و ضبط نامه‏هائى را كه حاوى نقشه‏ها و اسرار پنهانى تست‏به كسى بسپار كه همه صلاحيت‏هاى اخلاقى را در خود جمع داشته باشد، كسى كه مقام، او را سركش و مغرور نسازد و به ستيزگى و مخالفت‏با تو در حضور جمع گستاخ نكند; و از عرض مكاتبات عاملان به تو و نوشتن پاسخهايى كه دستور مى‏دهى غفلت نورزد و در آنچه براى تو مى‏گيرد يا آنچه از سوى تو مى‏دهد امانت را رعايت كند، پيمانى كه از سوى تو منعقد مى‏كند و هر قراردادى را كه به سود تست‏سست و ضعيف نكند و از گشودن گره هر پيمان كه به زيان تو بسته شده عاجز نباشد و وظيفه و اندازه نفس خود را در كارها خوب بداند، كه هر كس در شناخت‏خود جاهل باشد در شناخت ديگران نادان‏تر است . و نبايد كه دبيران را تنها به اتكاى هوس و فراست و اطمينان و حسن ظن خود برگزينى، زيرا بعض مردان با ظاهرسازى و خوش خدمتى و تملق بر هوش واليان سبقت مى‏گيرند و در پس ظاهر آراسته خود فاقد هر گونه صداقت و امانت و درستكارى مى‏باشند .

بهترين راه ارزشيابى دبيران وضع خدمت و رفتاريست كه با واليان صالح پيش از تو داشته‏اند . آنگاه كسانى را كه در ميان مردم اثر بهترى گذاشته و او را بيشتر به امانت‏دارى مى‏شناسند برگزين . اين حسن انتخاب تو دليل بر آنست كه در پيشگاه خدا و نزد كسى كه ترا به ولايت گماشته فرمانبردارى شايسته هستى . براى هر قسمت از كارهايت‏يكى از اين دبيران مجرب را مامور كن كه قدرت و شجاعت كار داشته باشد و در برابر شغل‏هاى بزرگ از ميدان

بدر نرود و تراكم و كثرت كارها موجب پريشانى حواس او نشود . اينرا نيز بدان كه هر عيبى در دبيران تو باشد و تو خود را از آن به غفلت و نادانى بزنى به حساب تو گذاشته مى‏شود .

دستگاه عدالت

از عهد خلافت عمر، قضات براى شهرهاى بزرگ غالبا از سوى خليفه انتخاب مى‏شدند و از بيت‏المال حقوق دريافت مى‏كردند . قوه قضائيه از قوه مجريه مجزا و مستقل بود و حرمت مقام دادرسان تا آنجا مى‏رسيد كه شخص خليفه را در دادگاه احضار مى‏كردند و با خصم او برابر مى‏نشاندند . برابرى مطلق قانونى بين همه شهروندان بلاد اسلام اعم از قريش و غيرقريشى و عرب و عجم و سياه و سفيد و مسلم و ذمى در زمان خلافت‏حضرت على (ع) به طور كامل مشهود بوده و با دقت اجرا مى‏گشته است .

امام على (ع) راه نجات و بقاى اسلام را اصلاح دستگاه عدالت تشخيص داده بود، باين جهت در تدوين قوانين شرع و قدرت بخشيدن به قضات عادل و تعليم و تربيت دادرسان همت گماشت . در عهد خلافت او عصر جديدى در تاريخ دادرسى آغاز شد و براى تشكيل محاكم ضوابط و اصولى وضع نمود كه قبل از او سابقه نداشت .

در عهد او براى نخستين بار قوانين محاكمات (علم فقه) مدون گرديد و احكام در همه محاكم يكنواخت اجرا شد . و آن همه علم و قوانين قضايى امروز سرمشق قضات و وكلا و . . . مى‏باشد .

اقدام اصلاحى و بى‏سابقه ديگر او تعليم و امتحان قضات و جمع‏آورى آنان در كوفه براى تشكيل «سمينار» زيرنظر مستقيم خود بود .

حافظ ابونعيم اصفهانى در كتاب حلية‏الاولياء روايت كرده است كه امام على (ع) قضات را در كوفه جمع آورد و از آنان امتحان نمود و هر كدام را براى شغل دادرسى شايسته ديد اجازه داد به كار خود ادامه دهد و هر پرسشى داشته باشد مستقيما از آن حضرت سئوال كند . (20)

وقتى امام على (ع) به خلافت رسيد يكى از اعلاميه‏هاى نخستين او درباره رسيدگى به بى‏عدالتى‏ها و تجاوزهاى عمال عثمان به اموال عمومى بود:

«والله لووجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماءلرددته فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق‏» . (21)

به خدا سوگند اگر مالى از وجوه بيت‏المال پيدا كنم كه در كابين زنان داده يا در بهاى خريد كنيزكان صرف نموده باشند آنرا پس مى‏گيرم و به بيت‏المال بر مى‏گردانم . همانا دامنه عدالت وسيع است و هر كه دادگرى بر او تنگى كند ستم بيشتر او را تحت فشار قرار خواهد داد .

امير مؤمنان شخصا به محاكم دادرسى سر مى‏زد و به بازارها مى‏رفت و سنگها و پيمانه‏ها و قيمت‏ها ر ا بازرسى مى‏فرمود، بكار قضات و ساير ماموران دادگسترى شخصا رسيدگى مى‏كرد و در انتخاب ايشان اهتمام و دقت‏بخصوص مبذول مى‏فرمود و كتبا و شفاها ايشان را ارشاد و هدايت مى‏كرد، در طبقه‏بندى مشاغل كار قضات را از جمله مشاغل بنيادى و زيربنايى جامعه شمرده و در فرمان مالك اشتر اهميت و صفات و شرايط انتخاب قاضى را بصورت ذيل بيان فرموده است:

براى داورى بين مردم كسى را انتخاب كن كه شخصا او را از ساير افراد مسلمين برتر تشخيص داده‏اى . كسى كه كارهاى دشوار او را در تنگنا نگذارد و دادخواهان و اصحاب دعوى او را بر سر لجاجت نياورند و مرتكب لغزش نگردد و چون حق را باز شناخت، از بازگشت‏به آن دلتنگ نشود و نفس او به طمع نگرايد و به اندك انديشه اكتفا نكند و هنگام پيدا شدن شبهه، درنگ و حوصله و تاملش از ديگران بيشتر باشد و بيش از ديگران اهل حجت و استدلال باشد . و به هنگام مراجعه دادخواه كمتر دلتنگ شود و در پژوهش امور شكيبايى بيشترى بكار بندد و در وقت صدور حكم قاطعيت‏بيشترى داشته باشد .

و بايد كه قاضى را از بين كسانى برگزينى كه ستودن بسيار او را به خودپسندى نكشد و فريفته نسازد و تحت تاثير قرار ندهد كه البته چنين داوران اندكند .

سپس شايسته است كه شخصا كار اين قاضى را زيرنظر داشته باشى و با دستى گشاده بدو عطا بخشى تا هيچ كمبود و بهانه‏اى نداشته باشد و نيازش به مردم اندك گردد . و بايد كه چنان منزلت و مقامى نزد خود باو بدهى كه ساير ويژگان و نزديكانت در او طمع نبرند و او را تحت تاثير قرار ندهند و در پناه اين نزديكى از كارشكنى رجال دولت نزد تو ايمن گردد .

درين كار عميقا نظر كن و درست‏بينديش . زيرا اين دين در دست اشرار اسير بوده و در آن به هواى نفس خود كار مى‏كرده‏اند و آنرا وسيله دنياجويى خود ساخته بودند .

حضرت على (ع) در اين دستورالعمل مالك اشتر را به مراقبت در انتخاب قضات صالح و تقويت دستگاه عدالت اسلام كه موجب استوارى اساس اسلامست توصيه موكد مى‏فرمايد .

ارتش

در زمان خلفاى راشدين چنانكه گذشت‏خليفه در راس هرم دولت اسلامى قرار داشت . او فرماندهان ارتش و صاحب‏منصبان عمده را تعيين و استراتژى عمليات نظامى مجاهدان عرب را ترسيم مى‏نمود و بودجه و وسائل و تداركات لازم ارتش را فراهم مى‏ساخت . ولى اميرالمؤمنين فقط فرمانده «اسمى و تشريفاتى‏» نبود بلكه بالاترين مقام فرماندهى ميدان و رئيس كل ستاد جنگ و جنگاور صف مقدم در همه محاربات بود و هرگز از شمشير زدن و كشتن دشمنان باز نمى‏ماند و هيبت و صلابت او در جهان تا حدى بود كه بقول معاوية بن ابى‏سفيان:

«اذا سارسار الموت حيث‏يسير» .

هر جا بجنگ مى‏رفت فرشته مرگ نيز در ركاب او بود .

در اين مقاله مجالى براى شرح شجاعت و قدرت نظامى امام على (ع) نيست همه مى‏دانند كه هر جا ساير ياران پيغمبر او را تنها مى‏گذاشتند على همچنان با تن زخمدار در برابر او شمشير مى‏زد و اگر شمشير امام على (ع) نبود اسلام هم نبود . ازين جهت پيامبر مى‏فرمود:

«دلاورى جز على و شمشيرى جز ذوالفقار نيست .»

0حضرت على (ع) كه پيوسته در ميدان و در صف اول نبرد بود انتخاب كليه افسران و جزئيات مسائل ارتش را شخصا زيرنظر مى‏گرفت .

ارتش از پياده نظام و سواره نظام و افراد مهندس و كارگران تشكيل مى‏شد . براى حفظ نظم جنگى و وظايف سربازان نسبت‏به فرماندهان، و نماز در ميدان و كيفيت تقسيم غنائم قواعدى در شرع پيش‏بينى شده است . اگر كسى از جنگ مى‏گريخت‏يا از «فرمان‏» سرپيچى مى‏كرد او را به صورتهاى مختلف تنبيه و تعزير مى‏كردند و گاهى عمامه از سرش برداشته به غل و زنجير مى‏كشيدند و در آفتاب بر پاى مى‏داشتند .

سلاح سربازان غالبا شمشير و بعد نيزه‏هاى دراز و تبرزين و تير و كمان و خنجر و كارد . . . بود . سواران زره در بر مى‏كردند و بر سينه اسبها معمولا بر گستوان مى‏بستند .

معمولا درفش بزرگ جنگ را فرمانده و بالاترين مقام ميدان در دست داشت . على در عهد رسول‏الله (ص) علمدار بود و در زمان صلح درفش بزرگ پيغمبر را در خانه خود حفظ مى‏كرد . در زمان خلافت‏خود نيز بيشتر اوقات شخصا علم را در دست مى‏گرفت و پيشاپيش سپاه مى‏تاخت . بر يكى از پرچمهاى او نوشته بودند:

«هذا على والهدى يقوده

من خير فتيان قريش عوده‏»

اين عليست كه حق رهبر اوست، در نژاد از بهترين جوانان قريش است .

و بر علم ديگر نوشته بودند:

الحرب ان باشرتها

فلا يكن منك الفشل

واصبر على اهوالها

لاموت الا بالاجل

وقتى به جنگ پرداختى هرگز سستى مكن و بر دشواريهاى آن شكيبا باش هيچ‏كس بى‏اجل نمى‏ميرد .

در جنگهاى امام على (ع) آرايش ميدان بدين شكل بود كه نيزه‏داران در صف اول مى‏ايستادند تا از حمله سوار نظام دشمن جلوگيرى كنند . پشت‏سر ايشان شمشيرزنان و نيزه‏اندازان بودند . سواره نظام در دو جناح مى‏ايستادند و معمولا حمله دسته‏جمعى و يورش را آنها شروع مى‏كردند . ستاد جنگى در قلب جاى داشت و ذخاير و مهمات و نيز زنان و كودكان و كارگران در عقب بودند .

حضرت على (ع) خود هميشه در مقابل صف اول بود و با اشعار و كلمات حماسه‏برانگيز روحيه سربازان را تقويت مى‏فرمود . معمولا سلاح و مركب ارتش حضرت على (ع) خوب و كافى بود . ابتداى جنگ بدين ترتيب بود كه پهلوانى از يك سو مبارز مى‏طلبيد و رجز مى‏خواند و ميدان‏دارى مى‏كرد . بعد از دو سه مبارزه تن به تن، جنگ مغلوبه مى‏شد و پياده و سواره در هم مى‏افتادند . هر كس مبارزى را مى‏كشت او را برهنه مى‏كرد و سلاح و سلب او را بر مى‏گرفت - ولى على (ع) چه در عهد رسول‏الله و چه در عهد خلافت‏خود هرگز با كشته خود چنين نكرد - و بعد از غلبه دسته‏اى بر دسته ديگر به غارت اردوگاه مى‏پرداختند .

در عهد خلفاى راشدين سواره نظام خود بر سر مى‏نهادند و گاهى پرعقاب يا علامت ديگرى بر كلاه خود مى‏زدند . پياه‏نظام خفتان تنگ و چسبان در بر مى‏كردند كه تا زير زانو را مى‏پوشاند . همه جنگاوران شروال مى‏پوشيدند و موزه بپا مى‏كردند . موزه سواره‏نظام مهميز داشت . مسلمانان جنگ را با نعره تكبير آغاز مى‏كردند و بين خود براى شناسائى «كلمه رمز» را تكرار مى‏نمودند . اين كلمات و جملات رمز مخصوصا در جنگهاى زمان حضرت على (ع) كه عربها با عربها جنگ

مى‏كردند براى شناسائى طرف، هنگام شمشير زدن ضرورت داشت . جنگها با تلاوت آيات قرآن و خواندن قصايد حماسى و رجز و صداى طبل و شيپور و كرناى ادامه داشت، اعراب با زن و فرزند باروبنه به جهاد مى‏رفتند و معمولا در اراضى متصرفى مى‏ماندند - اين خانواده‏هاى خزعه و شيبانى وثقفى و نخعى و غفارى . . . كه در ايران مى‏بينيم يادگار و بازمانده همان اعراب مجاهدند - و سربازهاى دور از زن و فرزند معمولا بعد از چهار ماه به خانه بر مى‏گشتند .

جنگجويان عرب چابك و سريع‏التحرك بودند . سفرهاى دور را غالبا با شتر مى‏رفتند بيش از بناى پادگانهاى بصره و كوفه و ساير قرارگاهها زير چادر مى‏ماندند و در كنار چشمه‏ها و رودخانه‏ها و زير درختها استراحت مى‏كردند . از زمان عمر كه دامنه فتوحات وسعت‏يافت پادگان و دارالمرز و دارالهجره براى اقامت‏سربازان و تعليمات جنگى ساخته شد . بصره و كوفه در عراق، فسطاط در مصر، قيروان در افريقا، اصفهان در ايران، غزه و حمص در شام، اسكندريه در مصر از پادگانهاى بزرگ بودند و از چهار پادگان اخير در موارد فورى (واكنش سريع) استفاده مى‏شد .

خصلت‏بارز سربازان حضرت على (ع) قوت ايمان و روحيه و استقامت و شجاعت و صبر و تحمل و قناعت و از همه مهمتر عشق و اخلاصى بود كه به مولاى خود داشتند . هدف اساسى او و سربازانش (شيعيانش) از جنگ فقط اجراى امر الهى و دفاع از اسلام بود و شهادت .

شرايط انتخاب سربازان و فرماندهان و وظيفه خطير سپاهيان و اهميت مقام ايشان بصورت ذيل در فرمان مالك اشتر نخعى بيان شده است .

سپاهيان - به فرمان خدا - دژهاى استوار رعيت و شكوه واليان و عزت دين و موجب ايمنى راهها و آسايش مردمانند و كار رعايا جز به وجود ايشان استقامت نپذيرد .

از بين افراد ارتش كسى را به فرماندهى برگزين كه نزد تو در پيروى از خدا و رسول او و امام تو از ديگران برتر و شايسته‏تر باشد و دامنش از همه پاكتر و بردبارى و شكيبائيش در مصيبت‏ها از ديگران بيشتر باشد . دير خشم بگيرد و زود پوزش بپذيرد و با زيردستان مهربان و در برابر ستمگران سختگير باشد . خشونت او را از جاى در نبرد و سستى و ناتوانى او را از پاى ننشاند . . . بايد كه برگزيده‏ترين سران سپاه نزد تو كسى باشد كه با سربازان دريارى و همكارى و فداكارى پيشدستى كند و از امكانات خود سبت‏بايشان دريغ نورزد و كفاف زندگى سربازان و خانواده‏هاى ايشان را كه پشت‏سر گذاشته‏اند تامين نمايد و يقين بدان هر چه به آنها بيشتر محبت و توجه كنى دل آنها بيشتر به طرف تو متوجه مى‏شود و از هيچ فداكارى خوددارى نخواهند كرد .

نيكوترين چيزى كه موجب روشنى چشم و خشنودى دل واليان مى‏شود پايدارى در عدالت و اظهار مهر و محبت‏به سرباز و رعيت است . محبت‏سپاهيان جز به سلامتى و پاكى سينه‏ها و رفع گله‏ها آشكار نمى‏شود و خيرخواه و نيك‏انديش نمى‏مانند مگر اينكه پيوسته دسترسى به واليان داشته باشند و حكومت ايشان بر دوش رعيت‏سنگينى نكند و در انتظار بسر آمدن دولت ايشان نباشند .

پس بكوش تا آرزوهاى رعيت را برآورى و پيوسته از آنان به نيكى ياد كنى و خدمات ايشان را كه در موارد مختلف انجام داده‏اند بروى بياورى زيرا تذكار خدمات برجسته كارهاى پسنديده مرد دلاور را تشويق مى‏كند و سرباز كاهل را به هيجان مى‏آورد .

خطبه‏هاى سياسى

در آن ايام كه هنوز وسائل ارتباط جمعى وجود نداشت، بهترين وسيله ابلاغ احكام و اعلام بيانيه‏هاى سياسى و نظامى، خطابه يعنى سخن بليغ و مرصع همراه با آهنگ بر سر جمع بود . اين جنس از سخن، زود به حافظه سپرده مى‏شد و زبان به زبان بازگو مى‏گرديد و در فاصله كمى بگوش تعداد زيادى از مردم دور و نزديك مى‏رسيد و حفظ و روايت آن، نشانه وفور علم و كمال بود . علاوه بر آنكه بعض علاقه‏مندان، آن خطبه‏ها را مى‏نوشتند حافظه عمومى هم طورى قوى بود كه غالبا قرآن را از برداشتند و بعض آنها تعداد زيادى از خطبه‏ها و قصايد طولانى را با يك بار شنيدن از بر مى‏كردند همچنين طبقات مختلف مردم براى هر موضوع (اعم از سياسى يا دينى و اخلاقى و اقتصادى و وعظ و رثا و تهنيت و حماسه .). . از خطبه استفاده مى‏كردند . در نمازهاى جمعه و عيدين خطبه جزء نماز واجب بود و در مواقع فوق‏العاده هم امرا، مردم را بوسيله جارچى به مسجد مى‏خواندند و ضمن خطبه، آنانرا به جهاد دعوت مى‏نمودند يا از وقايع مهم باخبر مى‏ساختند .

على (ع) از سه خليفه ديگر خطيب‏تر و شاعرتر بود . دويست و چهل و يك خطبه و كلام و هفتاد و نه نامه كه از آن حضرت در نهج‏البلاغه جمع آمده شامل مسائل عمده دينى، كلامى، فلسفى و عرفانيست .

اما آنچه در خطبه‏ها از همه مشخص‏تر است مسائل سياسى، جنگى و اجتماعى بر مبناى ايمان و اصول اسلامى است . مطالب خود را بر طبق كتاب و سنت و براساس فلسفه و منطق بيان مى‏كرد و روش حكومت‏هاى گذشته را با اصول اسلامى محك مى‏زند و آراء ابتكارى خود را در هر مورد بيان مى‏دارد، مردم را به جهاد تشويق مى‏كند و ماهيت دشمنان خويش را فاش مى‏سازد .

سياست‏خليفة‏اللهى و وحدت ايدئولوژيك اسلامى و جهان وطنى مسلمانان و يگانگى دينى و فرهنگى ايشان را روشن مى‏نمايد، ارزشهاى حكومت علم و تقوى و معايب دولت زور و جهل را باز مى‏گويد . از خود و خاندان رسالت و روش حكومت و جنگ و صلح و عهدنامه‏هاى خود سخن مى‏گويد و از اقدامات سياسى و نظامى خويش دفاع مى‏كند و اهميت‏حج را كه كنگره بزرگ اسلامى ست‏باز مى‏نمايد . رويهم‏رفته در تاريخ اسلام هيچ خليفه يا اميرى را سراغ نداريم كه در قوت ناطقه و فصاحت كلام و جامعيت‏سخن به پايه امام على (ع) رسيده و چون او از منبر استفاده كرده و خطبه‏هايش تا اين اندازه مؤثر و رايج افتاده باشد .

تغيير مركز خلافت و هجرت به كوفه

هجرت در تاريخ اسلام اساس توسعه و بسط قدرت و نفوذ كلمه و مبناى عظمت و استقلال مسلمانان بوده است . دارالهجره‏ها از حبشه و مدينه گرفته تا مصر و سودان و الجزاير و تونس و ليبى و مالى، و از شام گرفته تا ايران و عراق و افغانستان و هندوستان و سريلانكا و اندونزى و مالزى . . . از عصر رسول‏الله (ص) تا زمان حاضر پيوسته پناهگاه و وسيله رهايى مسلمانان از ظلم و فشار دشمنان و نيز دژهايى براى حفظ اسلام بشمار مى‏آمده است .

حضرت على (ع) هم بعد از استقرار بر مسند خلافت‏به سبب فتنه طلحه و زبير و سفر عايشه و ساير ياغيان به بصره و احتمال تجزيه استان بصره و بروز حوادثى در ايران ناچار گرديد مدينه را رها كند و به كوفه مهاجرت نمايد و در آنجا آتش فتنه را خاموش و آن منطقه حساس را از نزديك مراقبت كند .

درباره وجوب هجرت در نهج‏البلاغه مى‏فرمايد:

«والهجرة قائمة على حدها الاول . ما كان لله فى اهل الارض حاجة من مستسر الامة و معلنها» . (23)

هجرت با همان اهميت نخستين خود برپاست و تا خداى به اهل زمين - چه آنانكه حال خود را آشكار و چه كسانى كه پنهان مى‏دارند - حاجت دارد هجرت نيز واجبست .

در عهد سه خليفه گذشته به‏دنبال توسعه فتوحات و وفور غنائم و درآمدها، شهر مدينه بصورت يك شهر اشرافى و سرمايه‏دارى و خوش‏گذرانى و بازار بزرگ برده‏فروشى در آمد و كسى به كسب علم و روايت‏حديث رغبت نشان نمى‏داد چنانكه عثمان تاب شنيدن نصايح ابوذر غفارى را نياورد و او را از مدينه تبعيد نمود .

بعد از جلوس حضرت على (ع) بر مسند خلافت، سرمايه‏داران بزرگ و مالكان و رؤساى عشاير و ساير اشراف كه هدف و روش زندگى ايشان با آن حضرت مغاير بود و با عدل و مساوات و موشكافى‏هاى او موافق نبودند سر به نافرمانى برداشتند و نارضائى خود را به شكلهاى گوناگون آشكار كردند . به علاوه امير مؤمنان خود بزرگترين عالم و مشوق اهل علم بود و راه توفيق و بقاى اسلام را در رواج فرهنگ و معرفت‏بين جوانان مسلمان مى‏دانست و اين امر در مدينه ميسر نبود . بنابراين، ضرورتهاى سياسى و نظامى از يك سو و ضرورتهاى فرهنگى و اجتماعى از سوى ديگر او را ناگزير ساخت تا مركز دولت اسلامى و مقر خلافت را از مدينه به كوفه منتقل سازد .

كوفه شهرى بود نوبنياد و خوش آب و هوا كه در كنار شهر تاريخى حيره بر ساحل فرات بنا شده بود . اين شهر علاوه بر اهميت جغرافيائى و استراتژيكى مركز فرهنگى و هنرى و دينى و مجمع شعراى عرب بشمار مى‏آمد و با اينكه هنوز چند سالى از بناى آن نگذشته بود رفته رفته تمام مواريث معنوى بابل و تيسفون و حيره را در خود جمع مى‏آورد و تمدن ايران در آنجا ريشه داشت . علوم و هنرهاى ايرانى و فلسفه و فرهنگ مسيحى مرقيونى و فلسفه ديصانى و مانوى در آنجا سابقه داشت و مسيحيان و مزدكيان و هندوان و قبطيان و . . . آنجا را به شكل يك شهر بين‏المللى در آورده بودند .

شهر حيره در چهار كيلومترى كوفه از مراكز قديم مسيحيت و مقر بطارقه و پر از دير و كليسا و كشيش و راهب بود . در مدارس دينى آنجا از ديرباز متون و شروح عهد عتيق و عهد جديد و الهيات تدريس مى‏شد و احبار يهود و راهبان مسيحى به تاليف و تدريس اشتغال داشتند .

در حيره كتابخانه و مدرسه و معلم و نوشت‏افزار در دسترس همه بود و قبور

انبياى بنى اسرائيل مثل يونس و نوح و صالح و هود در آن منطقه شهرت داشت و پيوسته زوار فراوان را از ساير نقاط عالم به سوى خود مى‏كشاند . ابراهيم و لوط از آن ناحيت‏برخاسته بودند . ابراهيم پيغمبر (ع) درباره قطعه زمينى از آنجا گفته بود:

«از اين مكان هفتاد هزار شهيد از فرزندان من در روز قيامت‏سر از خاك بر خواهند داشت‏» . (24)

از اين رو مسيحيان و يهوديان نه تنها براى زيارت به آن منطقه مى‏رفتند بلكه مرده‏هاى خود را هم از بلاد بعيده براى دفن به آنجا مى‏بردند . جهانگردان هندى و چينى و خراسانى و تركستانى و . . . هم به وفور از راه خليج فارس و رود فرات به كوفه رفت و آمد مى‏كردند . (25)

شهر كوفه در آن مقطع از تاريخ به جهات فوق و از لحاظ سياسى و نظامى و بازرگانى مناسبترين محل براى شهر مركزى اسلام بود . مليت‏هاى مختلف مسلمان در آن شهر با هم زندگى مى‏كردند و تعصبات و تنگ‏نظرى‏هاى عقيدتى و قبيله‏اى مدينه هم در آنجا وجود نداشت . مخصوصا از نظر تجارت، موقعيت‏خاصى بين هند و ايران و روم و افريقا داشت . (26)

يك جهت ديگر هم براى علاقه حضرت على (ع) به كوفه مى‏توان تصور نمود و آن ارادت ايرانيان به آن حضرت بود . اين مردمان پشتيبان و شيعه امام (ع) بودند و حضرت نيز روى حمايت و علاقه و خويشاوندى ايشان حساب مى‏كرد .

امام على (ع) كوفه را بصورت دارالعلوم اسلامى در آورد و مسجد آن شهر را مركز نشر معارف و دانشهاى گوناگون ساخت . خود او ضمن خطبه‏هاى جالب و جامع، موضوعات گوناگونى را چون الهيات و طبعيات و اخلاق و سياست و تمدن و فنون جنگى و آداب معاشرت و . . . مورد بحث قرار مى‏داد و از منبر كوفه براى عاملان خراج و واليان و سران سپاه پيام مى‏فرستاد يا اينكه كنفرانسهايى براى آموزش‏هاى لازم به قضات و عاملان در مسجد تشكيل مى‏داد . صحابه على (ع) نيز به پيروى از او و سفارش او به نشر علم و تاليف پرداختند . از آن زمان علوم مختلف چون صرف و نحو و طبعيات و نجوم و هيات و فلسفه و رياضى و فقه و حديث و تفسير در كوفه شروع به توسعه نمود . مخصوصا زبان عربى با خطبه‏ها و كلمات حضرت على (ع) و قواعدى كه وضع نمود از زوال مصون ماند . به‏قول جلال سيوطى «اهالى ساير شهرها لغت و زبان عربى را از مردم كوفه و بصره آموختند و در كتابها ثبت كردند و بعد به صورت علم در آمد .» (27)

و در آن ايام غير از كوفه و بصره در هيچ نقطه از بلاد عرب استادى در زبان و ادب عربى وجود نداشت . (28)

بخصوص فقه و حديث از پرتو وجود على (ع) و ياران او در كوفه مرتب و مبوب گرديد . امامان چهارگانه اهل سنت هر يك به صورتى از مكتب حضرت على (ع) بهره بردند . مسائل مربوط به توحيد و عدل و قضا و قدر و جبر و اختيار در محضر امير مؤمنان حل مى‏شد و مروجين علوم عقلى و نقلى اسلام، شاگردان آن حضرت بودند .

مخصوصا بايد از وضع علم نحو به وسيله آن حضرت ياد شود كه زبان عربى را بصورت يك زبان بين‏المللى در آورد و در پرتو آن غير عربها توانستند به آسانى به اين زبان حرف بزنند و چيز بنويسند . وقتى آن حضرت قواعد اصلى نحو را به ابوالاسود دوئلى املا كردند و او را به تصنيف كتابى در اين علم امر فرمودند عرض كرد:

«احييتنا و ابقيت فينا هذه اللغة‏» .

«ما را زنده كردى و اين زبان را براى ما نگاه داشتى‏» . (29)

همچنين آشنايى آن حضرت به زبانهاى مختلف و استفاده از مضامين و لغات ديگر در خطب و مكاتبات، سبب شد كه اين زبان از صورت بساطت و بدويت‏بدر آيد و در هر زمينه مورد استفاده قرار گيرد .

از اينها گذشته سبك بديع و نوظهور على (ع) در سخنرانى و نامه‏نگارى و استفاده از سجع و اشعار گذشتگان، به همه تازيان و مستعربان درس عربى‏نويسى و فصاحت آموخت و باب تازه‏اى در ادب عربى گشود كه تا امروز هم باز است و فرهنگ عربى را به سوى خود جلب مى‏كند .

شهر كوفه علاوه بر آنكه به بر كت وجود امام (ع) مركز نشر علوم ظاهرى بود سلسله‏هاى طريقت و تصوف و فتوت و اخوت اسلامى را هم پى‏ريزى كرد . چنانكه خرقه مشايخ همه به ولى الله اعظم منتهى مى‏شود و بزرگان اين راه چون شبلى وجنيد و سرى سقطى و بايزيد بسطامى و معروف كرخى . . . تا مولانا جلال‏الدين رومى و خواجه نظام‏الدين اولياء و شاه نعمت‏الله ولى كرمانى . . . همه از رشحات عين‏الحيات حضرت على (ع) سيراب شده و از مشعل هدايت او كسب نور و معرفت كرده‏اند .

امام على (ع) در دو جبهه كفر و جهل مى‏جنگيد و او را در تاريخ تنها شخصيتى است كه قهرمانى و سالارى را با علم و زهد در خود جمع داشته است و مركز تجلى همه اين انوار شهر كوفه بود . از اين‏رو با شور و علاقه و دلسوزى درباره كوفه مى‏فرمايد:

«كانى بك يا كوفة تمدين مد الاديم العكاظى . تعركين بالنوازل و تركبين بالزلازل، و انى لاعلم انه مااراد بك‏جبار سؤاء الا ابتلاه الله بشاغل و رماه بقاتل‏» . (30)

گويى مى‏بينمت - اى كوفه - كه چون چرم عكاظى لگدكوب حوادث و گرفتار مصائب و مشكلات شده‏اى . به يقين مى‏دانم كه هيچ ستمكار به تو قصد بدى نمى‏كند مگر اينكه خدا او را به بلايى گرفتار مى‏كند يا با تير غيب جانش را مى‏ستاند .

درين مقاله مكررا اشاره شد كه اساس سياست‏حضرت على عليه‏السلام بر علم و ارشاد استوار بود و همانطور كه خود شغل خلافت را براى احيا و اقامه احكام شرع پذيرفت وظيفه ماموران دولت را هم اول نشر تقوى و تامين آسايش عموم و بعد جمع مال و شركت در جنگ و ساير مسئوليتها مى‏دانست .

به عبارت ديگر در حكومت على (ع) دنيا مركب آخرت و شغل دولت‏براى تامين خير و آسايش در بين مردم بود و حصول اين مقصود جز با آموزش و ارشاد دقيق ميسر نمى‏گرديد . از اين رو در سخنان خود پيوسته همه مردم، بخصوص ماموران دولت را به علم و عمل و خويشتن‏شناسى دعوت مى‏كند و از عواقب ظلم و ريا برحذر مى‏دارد و از خيانت و نفاق و اسراف و تبذير، بخصوص در اموال عمومى بيم مى‏دهد و به تفكر و واقع‏گرايى و دريدن پرده شك مى‏خواند .

در هفتاد و نه نامه كه از على (ع) در نهج‏البلاغه ثبت است جنبه رهنمودهاى آنها بيش از ساير جنبه‏ها به چشم مى‏خورد . در اين نامه‏ها به سران لشكر و قضات و استانداران و عاملان خراج و سپاهيان موكدا تذكر داده است كه شغل خود را جز وظايف عبادى بشمارند و كشوردارى را از دين‏دارى جدا ندانند و در عين حال كه انجام وظيفه مى‏كنند مظهر رافت و عدالت‏باشند و بر ضعيفان ببخشايند و بر زخمهاى آنان مرهم گذارند . بايد كه به رهبر و خليفه خود تاسى كنند و از هواپرستى و طول امل و آزمندى و شهوت و غضب و مال‏اندوزى و كبر و جاه‏طلبى و . . . دورى كنند و از هر نوع بدعت و تكروى و خودمحورى و خودرايى و بخل و جهل و رشوه‏خوارى و مخالفت‏با كتاب و سنت اجتناب نمايند و حمال گناهان مردم و بدآموز خلق نباشند، و در صدور فرامين و وضع ماليات خود را به جاى ناتوان‏ترين افراد قرار دهند . . .

امام (ع) در يك دستورالعمل مفصل بخشنامه‏اى، به ماموران جمع صدقات چنين راهنمايى مى‏فرمايد:

در شغل خويش به راه تقوى و ترس از خدايى كه شريك ندارد برو، هرگز هيچ مسلمان را مترسان و اگر راضى نباشد به خانه او وارد مشو، و بيش از حقى كه خدا معين كرده از او مستان .

چون در قبيله‏اى فرود آمدى وارد خانه‏ها و چادرهاى مردم مشو و با آنان در مياميز، بلكه بر سر آب آن قوم منزل كن، سپس با وقار و آرامش نزد ايشان برو; چون به جمع آنان رسيدى برايشان سلام كن آنگاه بگو: اى بندگان خدا، ولى خدا و خليفه او مرا نزد شما فرستاده تا حق خدا را از اموالى كه داريد دريافت نمايم . آيا از اموال خدا در اموال شما حقى هست كه به ولى او ادا كنيد؟ - اگر كسى بگويد نه، ديگر به او مراجعه نكن و اگر صاحب دولتى ترا اجابت كند با او راه بيفت‏بدون اينكه او را بترسانى يا چيزى از او به ستم بگيرى يا تكليف شاقى كه از عهده او بر نمى‏آيد بكنى پس هر چه او بتو داد بستان .

فهرست دستورالعمل‏ها و رهنمودهاى ادارى و سياسى و قضائى على بشرح ذيل است:

1 - آموزش جنگى به فرزندش محمد در جنگ جمل .

(نهج‏البلاغه، چ بيروت، ص 55)

2 - دستورالعمل به عبدالله بن عباس، وقتى او را نزد زبير به بصره فرستاد (ص 74) .

3 - دستور به پيشه‏وران درباره ترازوها و پيمانه‏ها . (ص 188)

4 - دستور به مامور بازرسى پادگان بصره . (ص 226)

5 - دستور به شريح بن الحارث، قاضى كوفه . (ص 365)

6 - دستور به يكى از سران سپاه . (ص 366)

7 - دستور به اشعث‏بن قيس كندى عامل آذربايجان . (ص 366)

8 - دستورالعمل به جريربن عبدالله البجلى هنگامى كه به سفارت از سوى على نزد معاويه مى‏رفت . (ص 368)

9 - دستورالعمل به دسته‏اى از سپاهيان كه به جنگ مى‏رفتند . (ص 371)

10 - دستور به معقل بن قيس رياحى كه در مقدمه سپاه على با سه هزار سوار به سوى شام عزيمت كرد . (ص 372)

11 - دستور به سپاهيان قبل از شروع جنگ صفين . (ص 373)

12 - رهنمود به عبدالله بن عباس كه مامور بصره بود . (ص 376)

13 - دستور به بعض عاملان . (ص 376)

14 - دستور به زيادبن ابيه نايب عبدالله بن عباس در بصره . (ص 377)

15 - باز هم نامه‏اى به زيادبن ابيه (ص 377)

16 - دستورى براى عبدالله بن عباس (ص 378)

17 - فرمان بخشنامه‏اى براى عاملان صدقات (ص 2 - 380)

18 - فرمانى به يكى از عاملان صدقات (ص 382)

19 - فرمانى براى محمد بن ابى‏بكر والى مصر . (ص 5 - 383)

20 - دستورالعملى به قثم بن عباس عامل مكه . (ص 407)

21 - نامه‏اى به عبدالله بن عباس بعد از شهادت محمدبن ابى‏بكر (ص 408)

22 - نامه مفصل اميرالمومنين عليه‏السلام به مرم مصر وقتى مالك اشتر را به استاندارى آنجا برگزيدند . (ص 11 - 410)

23 - نامه به بعض عاملان . (ص 412)

24 - نامه به يكى از عاملان . (ص 13 - 412)

25 - نامه به عمربن ابى سلمه مخزومى عامل بحرين كه معزول شده بود . (ص 414)

26 - نامه‏اى به مصقلة بن هبيره شيبانى عامل اردشير خره . (ص 415)

27 - نامه به عثمان بن حنيف عامل بصره و سرزنش او براى شر كت در سورى مفصل . (ص 416)

28 - به بعض عاملان . (ص 421)

29 - بخشنامه به سران سپاه . (ص 424)

30 - بخشنامه به عاملان خراج . (ص 426)

31 - فرمان مفصل على به مالك اشتر نامزد استاندارى مصر كه قانون اساسى سياست و كشوردارى است و عظمت معانى و فصاحت الفاظ آن به سر حد اعجاز رسيده است .

(صص 445 - 426) .

32 - اوامر كتبى به شريح بن هانى كه از سران سپاه او بود . (ص 447)

33 - بيانيه‏اى درباره جنگ صفين . (صص 449 - 448)

34 - دستورى براى اسودبن قطيه فرمانده لشكر حلوان (ص 449)

35 - دستورالعمل به عاملانى كه ارتش وارد حوزه عملشان مى‏شود . (ص 450)

36 - سرزنش نامه‏اى براى كميل بن زياد نخعى عامل هيت (ص 451)

37 - نامه‏اى به اهل مصر كه همراه مالك اشتر فرستاد . (ص 452)

38 - نامه‏اى به ابوموسى اشعرى عامل كوفه . (ص 453)

39 - نامه‏اى به سلمان فارسى (ص 458)

40 - نامه‏اى به حارث همدانى (ص 460)

41 - نامه‏اى به سهل بن حنيف انصارى عامل مدينه (ص 461)

42 - نامه‏اى به منذربن جارود عبدى كه در امانت‏خيانت كرد . (ص 462)

43 - صورت پيمان‏نامه‏اى كه آن حضرت بين قبايل ربيعه و يمن نوشت . (ص 463)

44 - دستورالعملى به عبدالله بن عباس وقتى او را به ولايت‏بصره مامور فرمود . (ص 465)

45 - رهنمود مفصل على (ع) به عبدالله بن عباس وقتى او را مامور بحث و احتجاج با خوارج فرمود (ص 465) .

46 - دستورالعملى به ابوموسى اشعرى هنگام تعيين او به حكميت . (ص 466)

بعضى اين دستورالعمل‏ها مفصل و بعضى مختصر، بعضى از آنها به صورت بخشنامه خطاب به همه مامورانست و بعض ديگر براى مامور معينى است ولى هيچيك از اين دستورها محرمانه نمى‏مانده و به اطلاع همه مى‏رسيده و نسخه آن هم ضبط مى‏شده است و اين نوع دستورالعمل‏نويسى به قلم شخص رئيس كشور مطلقا ابتكارى و بى‏سابقه مى‏باشد .

فرمان امام على (ع) به مالك اشتر

مفصل‏ترين و با اهميت‏ترين آنها عهدنامه يا فرمانى است كه براى مالك اشتر سردار دلير و پاك اعتقاد خود - وقتى كه او را مامور استاندارى و فرماندهى ارتش مصر و مامور جمع خراج و عمران و رفاه آن استان فرمود - صادر كرده است .

در اين فرمان كبير كه جامع آراء سياسى و كشوردارى آن حضرت است هر چه را كه يك مقام عالى‏رتبه مسئول در دولت اسلامى بايد بداند و برنامه كار خود قرار دهد براى مالك مرقوم داشته است . شرح اهميت اين فرمان و بيان اهميت مندرجات آن در اين مقالت مختصر نمى‏گنجد . اين

منظور را شارحين فرمان (مانند توفيق فكيكى، مؤلف الراعى والرعية)، از نشريات بنياد نهج‏البلاغه - و سبط حسن هنسوى مؤلف منهاج نهج‏البلاغه به زبان اردو و ساير نويسندگان قديم و جديد به خوبى ادا كرده‏اند . نويسنده نيز تيمنا چند سطرى در آن باره مى‏نگارد تا از فيض همقدمى در ركاب اهل علم محروم نمانده باشد .

امام على (ع) در اين فرمان مانند ساير خطبه‏ها و نامه‏ها، سخن خويش را با نام خدا و توصيه به طاعت و تقوى آغاز فرموده و مالك را به ضبط نفس و خوددارى در برابر طغيان هوس امر مى‏كند و او را به نيكى و لطف و مهربانى نسبت‏به مردم سفارش مى‏فرمايد . همچنين او را به تواضع و اجتناب از گردنكشى مى‏خواند و به مروت و انصاف و عطوفت دعوت مى‏كند و از عواقب زشت غرور و ستمكارى بر حذر مى‏دارد و موكدا خاطرنشان مى‏كند كه جزئيات كارهاى او از نظر وى دور نيست .

به مالك سفارش مى‏كند كه هميشه طرفدار حق باشد و مبادا با توجه به خواص و اشراف از حال توده مردم غافل بماند، بايد كه از عيب‏جويان بپرهيزد و كمبودهاى مردم را پرده‏پوشى كند و كينه كسى را به دل نگيرد و حرف سخن‏چين را نپذيرد و با بخيلان و آزمندان رايزنى نكند و حرف سخن‏چينان بزدل را نشوند . درباره مشاوران و وزيران و همكاران به مالك توصيه مى‏كند از وزيرانى كه با نابكاران پيش از او همكارى داشته‏اند بپرهيزد و از آنان دورى كند و وزيرى خردمند و پاك نهاد و آزموده و كارآمد برگزيند كه با ستمكاران يار نبوده و روى زخم بندگان خدا نمك نپاشد و حرف حق را گرچه تلخ است‏بى‏ملاحظه در روى او بگويد و كردار و گفتار ناپسند او را تصديق نكند و براى كارى كه نكرده است او را نستايد .

همچنين امام (ع) در اين فرمان مالك را يادآورى مى‏كند كه هيچ چيز چون نيكى كردن به خلق و كاستن عوارض و ماليات و پائين آوردن هزينه زندگى و زدودن رنج مردم و جلب اطمينان ايشان براى استوارى اساس دولت مؤثر نيست . بايد كه در همه كار سنت‏هاى درست پيشينيان را حفظ كند و بدعتهاى زيان‏آور نگذارد تا رشته‏هاى الفت استوار شود و كار رعيت‏به سامان رسد و بايد كه براى اصلاح امور ملك و ملت از رايزنى و مشاورت دانشمندان و خردمندان بهره‏مند گردد .

امام على (ع) در اين فرمان جامعه را تشريح كرده و به مالك فرموده است كه همه مردم از يك دست و رسته نيستند و از نظر اهميت‏شغل و سنخيت و معرفت‏با هم اختلاف دارند و اين طبقات عبارتند از: سپاهيان خدا - نويسندگان بخشهاى عمومى و خصوصى - قضات دادگسترى - ماموران دولت - پيشكاران دارايى و تحصيلداران خراج - بازرگانان و پيشه‏وران و صنعتگران، و طبقات مستمند و تهيدست .

بعد وظيفه هر طبقه از ماموران، و خصالى كه بايد داشته باشند و شرايطى كه براى انتخاب آنان لازمست‏به تفصيل شرح مى‏دهد و موكدا براى كمك به بينوايان توصيه مى‏فرمايد . بعضى از رهنمودهاى آن حضرت درباره ارتش و قضات و ماموران دارايى و دبيران و نويسندگان در فصولى از اين مقاله سابقا نقل شده است .

در بخشى از اين فرمان، برنامه شخصى «مالك‏» را ارشاد فرموده و گفته است كه بايد شخصا و بدون واسطه با دادخواهان روبرو شود و به مردم مجال و ميدان بدهد كه او را ببينند و بى‏محابا با او سخن بگويند و با آنان تندى نكند و عطايى كه مى‏بخشد با روى گشاده بدهد و كارى را كه مطابق ميل او نيست از سر وا نكند . بعض گزارشها كه از ماموران مى‏رسد و دبيران از عهده تهيه پاسخ آنها بر نمى‏آيند شخصا جواب بدهد و نيازمنديهاى مردم را همان روز كه باخبر مى‏شود برآورد و كار امروز را به فردا ميفكند كه فردا را نيز كارى باشد .

سفارش عمده امام على (ع) به مالك درباره مواظبت در انجام وظايف دينى است . مى‏فرمايد: بايد كه بهترين بخش از اوقات تو صرف راز و نياز با خدا گردد و اداى واجبات دينى را با اخلاص كامل توام‏دارى و نيايش را بى‏ريا بپاى برى و اگر با مردم نماز مى‏گزارى آن را زياد به درازا نكشى .

به مالك امر مى‏كند كه حتى‏المقدور اوقات خود را در بين مردم بگذران تا از هر حق و باطل باخبر شوى و ايندو پيش تو بهم مشتبه نشوند، نبايد كه در كارهاى مهم به اطرافيان و خواص اعتماد كنى كه بعض آنها گردنكش و بى‏انصافند . هيچيك از خويشان و نزديكان تو نبايد كه از تو زمينى به تيول بدست آورد تا به رعيت احجاف نشود . بايد كه از عدالت گرچه به نظر تلخ برسد روى برنتابى و اگر مردم در تو گمان ظلم برند بايد كه عذر خود را براى ايشان شرح بدهى و زنگار بدگمانى را از دل ايشان بزدايى - اگر دشمن به تو پيشنهاد سازش و آشتى كند بايد كه بپذيرى كه صلح موجب آسايش سپاهيان و رهايى تو از رنج و برخوردارى كشور از آرامش و امنيت است . اما بعد از آشتى از كيد دشمن برحذر باش . مبادا غافلگير شوى و چون با دشمنى پيمان بستى بر سر عهد خود باش كه هيچ چيز بهتر از وفاى به عهد نيست . مبادا به عهد خود وفا نكنى و به زينهارى كه داده‏اى خلق را فريب بدهى چون خداوند زينهارش را براى بندگانش استوار و مطمئن قرار داده است . هرگز قرارداد مبهم و دو پهلو امضا مكن و هرگز بعد از حرف جدى مخند . . . از ريختن خون ناحق حذر كن كه عمر را كوتاه و نعمت را زايل مى‏كند . در قتل عمد نزد خدا و نزد من مسؤولى و هيچ عذر و بهانه‏اى ندارى و در قتل خطا بايد خونبهاى مقتول را بپردازى . از تعريف و تمجيد متملقان بپرهيز و اگر بر رعيت احسانى كردى منت مگذار و خدمتى كه براى مردم مى‏كنى به رخ آنها مكش كه منت اجر احسان را باطل مى‏كند .

در هيچ كارى شتاب مكن و وقتى فرصتى بدست افتاد سستى و اهمال جايز مدار و اگر در كارى گرهى ديدى لجاجت و ستيزگى را كنار بگذار . هر كار را در وقت‏خود انجام بده و هر چيز را در جاى خودش بگذار . جلو خشم و تندى و دست‏يازى و

زبان‏درازى خود را بگير و از دشنام دادن و هرزه گفتن حذر كن و در وقت غضب آنقدر خاموش بمان تا خشمت فرو نشيند . در پيروى از اين فرمان و اجراى دقيق آن بكوش و پند و اندرزى كه بتو داده شده بكار بند و هر وقت هوش يا فكر ناپخته‏اى در سرت پيدا شد بياد اين سخنان بيفت و جانب خردمندى را از كف رها مساز .

مطالب فرمان مالك اشتر در سرفصلهاى ذيل خلاصه مى‏شود:

1 - شخصيت واليان و شرايط انتخاب ايشان .

2 - لزوم استقلال دادگاه و دادرس .

3 - اگر بين دادرسان در حكمى اختلاف نظر پيش آمد چه بايد كرد؟

4 - راه اصلاح ماموران دولت .

5 - آموزش ماموران دولت و برنامه‏ريزى .

6 - سازمانهاى ادارى و طبقه‏بندى مشاغل دولتى .

7 - طبقه‏بندى افراد جامعه از نظر وظايفى كه دارند و ويژگيهاى هر طبقه .

8 - فرماندهان و افراد ارتش .

9 - تاثير ايمان و خداشناسى در پرورش روح سلحشورى .

10 - جنگ و صلح .

11 - معاهدات در اسلام و لزوم پايبندى ولات به عهد خويش .

12 - راه انتخاب مامور واجد شرايط .

13 - مسئوليت وزيران و كارمندان عاليرتبه .

14 - عقد معاهدات از وظايف رئيس قوه مجريه است .

15 - مبداء تفكيك قوى .

16 - زيان نزديكان و ياران بدوالى .

17 - عوامل ايجاد اعتماد بين رئيس حكومت و مردم .

18 - عدالت اجتماعى در فرمان مالك اشتر .

19 - اساس سيادت ملت و سلطه آراء عمومى .

20 - بهترين و غنى‏ترين خزانه دولت كيسه افراد ملت است .

21 - اهميت‏بازرگانان و صنعتگران در جامعه و در اقتصاد ملت‏ها .

22 - احتكار و زيانهاى همگانى آن .

23 - حفظ حقوق كارگران و طبقه نادار بهترين نگهبان امنيت اجتماعى است .

24 - راه درمان فقر در اسلام .

25 - برابرى قوى و ضعيف در برابر قوانين اسلام .

26 - روى نشان ندادن واليان اعتماد مردم را از او سلب مى‏كند .

27 - ريختن خون ناحق موجب ويرانى كشور و زوال دولت است .

28 - لزوم پيروى از سنت‏هاى پسنديده پيشين در حكمرانى .

29 - تعريف و تملق بنيان حكومت را ويران مى‏كند .

30 - حكومت جهانى اسلام و برابرى همه افراد در برابر قانون (چه مسلمان و چه ذمى) .

از اين فرمان و ساير خطبه‏ها و كلمات على عليه‏السلام نكات اساسى ذيل استنباط مى‏شود:

1 - مقام انسان تا حدى والاست كه از او به «عالم اكبر» و «خليفة الله‏» تعبير شده است . او تنها يك «ماشين‏» يا يك «جانور گويا» نيست . بنابراين وظيفه زمامداران مسلمان در عين حال كه سنگين است وظيفه‏اى است روحانى و الهى .

2 - واليان علاوه بر مقام رهبرى سياسى و فرماندهى نظامى و پيشكارى دارايى بايد پاسدار شريعت و رئيس روحانى و امام جمعه و جماعت و «اسوه‏» مردم در سادگى و قناعت و ايثار و عبادت باشند .

3 - افراد مردم فقط براى فرمانبردارى و دادن ماليات آفريده نشده‏اند، بلكه در اداره كشور و حكومت‏با واليان شريكند و از مسئولان حق اظهارنظر و چون و چرا و بازخواست دارند .

4 - همه فرزندان آدم از نظر خلقت‏برابرند . ملاك برترى ايشان بر يكديگر تنها تقوى و پرهيزگارى است .

5 - كافران هم‏پيمان (ذمى) هم با مسلمانان از لحاظ سياسى و اجتماعى حقوق مساوى دارند .

6 - همه مسلمانان عالم از هر مليت و اقليم و رنگ و نژاد باشند با هم برابرند .

7 - دنيا در نظر حضرت على (ع) از دو قسمت‏خارج نيست‏يا دارالسلم است و يا دارالحرب، شق‏ثالث ندارد .

8 - امام على (ع) علاوه بر وحدت سياسى و حقوقى ميل داشت همه مسلمانان از لحاظ لسانى و فرهنگى هم وحدت داشته باشند . علم نحو را براى بين‏المللى ساختن زبان عربى وضع فرمود .

آنچه در اين مقاله گذشت گوشه‏اى از روش حكومتى على (ع) و عدالت‏خدايى اين ولى خدا بود .

اميد است تا تمامى مسؤولين و دست‏اندركاران جمهورى اسلامى ايران اين كلمات و دستورها و فرمانهاى الهى را فرا راه خود قرار داده و با الهام از آن در راه تحقق بخشيدن به اهداف و خواستهاى بحق خدايى آن حضرات در جامعه اسلامى ايران بكوشند تا اين كشور پايگاهى براى نشر اسلام در تمامى جهان گشته و گامى باشد در جهت‏برانداختن ظلم و ستم از صحنه روزگار .

پانوشت:

1 - كنزالعمال، ج 12، حديث 1212، چاپ حيدرآباد .

2 - نهج‏البلاغه، صبحى صالح، ص 307، چ بيروت، ترجمه آزاد اين قسمت و ديگر قسمتهاى نهج‏البلاغه كه در اين مقاله خواهد آمد از نويسنده مقاله است .

3 - نهج‏البلاغه، خطبه شقشقيه .

4 - نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خ 137 .

5 - همان، خ 229 .

6 - اسرار خودى، با شرح و حواشى نويسنده اين سطور، ص 46، چ بنياد نهج‏البلاغه .

7 - ر . ك . كتاب منهاج نهج‏البلاغه به زبان اردو، صص 16، 17 .

8 - سنن بيهقى، ج 8، ص 32; كنزالعمال، ج 7، ص 207 به نقل از جمع‏الجوامع سيوطى و منهاج نهج‏البلاغه، ص 18 .

9 - كنزالعمال، ج 15، حديث‏شماره 461 .

10 - شرح نهج‏البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 181، چ مصر .

11 - نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خ 224 .

12 - همان، ص 373، چ بيروت .

13 - همان، قصار 233 .

14 - همان، خ 131 .

15 - همان، ص 136 .

16 - كنزالعمال، چ حيدرآباد، ج 12، حديثهاى شماره 1254، 1255، ص 63 .

17 - براى توضيح بهتر رجوع شود به كتاب تاريخ مختصر عرب مسلمان، تاليف اميرعلى، ص 55 - 59، لندن، 1961 م .

18 - نهج‏البلاغه صبحى صالح، ق 315 .

19 - خصال شيخ صدوق، چ طهران، ص 149، ص 110 .

20 - حلية الاولياء، ج 4، ص 134، چاپ بيروت

21 - نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خ 150 .

22 - ترجمه الاغانى، ص 131، چ بنياد فرهنگ ايران .

23 - نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خ 189 .

24 - معجم‏البلدان، ج 2، ص 50، چ مصر .

25 - شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 484، چ مصر .

26 - عبقرية الامام، عباس محمود عقاد، ص 174، چ مصر .

27 - المزهر، ج 1، ص 105، چ مصر .

28 - المزهر، ج 2، ص 21، چ مصر .

29 - همان، ج 2، ص 200، چ مصر .

30 - نهج‏البلاغه، صبح صالح، خ 47 .