| مجلات >فصلنامه نهج البلاغه>شماره 2 و 3 |
محمدحسين مشايخ فريدنى روى الديلمى عن عمار و ابى ايوب عن النبى صلى الله عليه و آله انه قال: «يا عمار ان رايت عليا قد سلك و اديا و سلك الناس واديا
غيره، فاسلك مع على ودع الناس . انه لن يدلك على ردى و لن يخرجك من الهدى» . (1) ديلمى از عمار بن يا سروابى ايوب انصارى روايت كرده است كه رسول خداى صلى اله عليه و آله چنين فرمود: «اى عمار اگر ديدى كه على از راهى رفت و همه مردم از راه ديگر تو با على برو و ساير مردم را رها كن . يقين بدان على هرگز ترا به
راه هلاكت نمىبرد و از شاهراه رستگارى خارج نمىسازد» . اين مقاله شامل مطالب ذيل است: سياست در عرف استعمار - تفرقه و نفاق نخستين جمهورى اسلامى - خليفةالله وظايف مقام خلافت - حكومت عدل و مساوات -
روش رهبرى - اداره جهان اسلام - تقسيمات كشور - امور مالى - پليس - امور دفترى - دستگاه دادگسترى - ارتش - خطبههاى
سياسى - تغيير مركز خلافت - آموزش كارمندان دولت - فرمان مالك اشتر - اصالت اين فرمان - ختم مقال شرح آراء سياسى و برنامههاى ادارى و روش كشوردارى اميرالمؤمنين على بن ابىطالب (ع)، هدفها و مقاصد او از قبول زمامدارى
و روابط سياسى و بازرگانى و فرهنگى دولت او با ساير دولتها و ملل عالم و نيز بحث و اظهارنظر در علل عصيان ناكثين و مارقين و
قاسطين كه منجر به جنگهاى داخلى و مهاجرت امام على (ع) از مدينه به عراق و شهادت وى در كوفه و انتقال قدرت به معاويه . . .
گرديد در يك كتاب يا يك مقاله نمىگنجد و به قول مولوى: گر بريزى بحر را در كوزهاى چند گنجد قسمتيك روزهاى مع ذلك اشارت بنياد محترم نهجالبلاغه را مغتنم شمرده مقاله حاضر را تقديم مىدارد، باين اميد كه فتح بابى شود و رمز آشنايان
كلمات اميرمؤمنان نارسايى سخن اين ضعيف را جبران فرمايند و در شرح روش كشوردارى و ويژگيهاى سياست روحانى آن
حضرت كه محور تقوى و عدالت در جهان و اساس و محرك تداوم سازندگى و انقلاب در اسلام است كتب و مقالاتى بزبان فارسى
مرقوم دارند . از قرن پانزدهم ميلادى كه آسيا و افريقا ميدان تاخت و تاز استعمارگران حادثهجوى غربى شد، علاوه بر بدعتها و رسوم نوظهور در
شؤون مختلف زندگى، واژهها و اصطلاحات تازهيى نيز در بين مردم اين كشورها رواج پيدا كرد كه يكى از آنها كلمه «سياست» است .
اين كلمه در احاديث و متون قديم عربى به معنى فرماندهى و اداره و امر و نهى و تربيتبه كار مىرفت ولى در عصر استعمار و بر اثر
رفتار رياكارانه غربىها با ملل شرق بخصوص عربها و ايرانيها اكنون غالبا در معنى نفاق و دورويى و فريب استعمال مىشود . درست از سال 1498 كه دريانورد پرتغالى «واسكودو گاما» دماغه «اميدنيك» را در جنوب افريقا دور زد و راه دريائى اروپا را به هند
كشف كرد و در بندر هوگلى (نزديك كلكته) فرود آمد پاى استعمار غربى هم به آسيا و افريقا باز شد . ابتدا پرتغاليها، اسپانيائيها و
هلنديها، سپس انگليسىها، فرانسوىها، روسها، آلمانىها، ايتاليائيها و بلژيكىها و . . . و سرانجام امريكائيها با بكار بردن تمام
روشهاى استعمارى نوين و سرانجام با نيروهاى نظامى به آسيا و آفريقا پا گذاشته و شروع به جذب ثروتهاى طبيعى و معدنى و
تاسيس كمپانيهاى يك مليتى و چند مليتى و در دست گرفتن بازارهاى محلى و احداث خطوط مخابراتى و استراتژيكى زمينى و
دريايى كردند . اما از همه خطرناكتر استعمار فكرى بود . آنها نه تنها دولتمردان و سرداران و زمينداران و رؤساى عشاير و بازرگانان
را مرعوب يا مجذوب كرده و دولتهاى شرق را پايگاهى براى سلطه هر چه بيشتر خود در مىآوردند بلكه بر مقدسات و فرهنگ
اصيل اين ملتها نيز هجوم برده و با نيرنگهاى دقيق جوانان را به سوى كشور و ملتخود كشاندند و طبقه تحصيل كرده در مدارس
جديد را به فرنگى مآبى سوق دادند تا جائى كه اين طبقه بر اثر خالى شدن از فرهنگ درونى خود به تحقير دين و شعائر ملى و
اخلاق و فرهنگى كشور خويش برخاسته و رسوم و سنن قديم را كه مانع خودباختگى و خودفراموشى بودند و سد محكمى را در
برابر استعمار تشكيل مىدادند تخطئه كرده و از اصل و بن بر مىانداختند . برنامههاى استعمار، كهنه و نو، در آسيا و آفريقا، در كشورهاى اسلامى و غيراسلامى، اگرچه در وسايل و ابزار و مقدمات اختلاف
داشتند ولى همه آنها يك هدف را دنبال مىنمودند: تفرقه و نفاق در بين ملل شرق بخصوص كشورهاى اسلامى و بهدنبال آن از
بين بردن ريشههاى مذهبى و حاكم كردن فرهنگ غربى و گشودن راه ستم و غارتگرى . اين ماجراى تلخ و اين جريان انحرافى از همان سالهاى اول نشر اسلام آغاز شد . به همين جهت مىبينيم كه امام على (ع) كه
نمونه عينى يك سياستمدار بزرگ و درستكار است در خطبهها و نامههاى گراميشان اين جريان را معرفى و سردمداران آن را با
شديدترين عبارات مورد حمله قرار داده و آنها را منافق و حزب شيطان مىخواند، ايشان در خطبهاى مىفرمايند: اينان هم خود گمراهند و هم ديگران را گمراه مىكنند . خود خطاكارند و ديگران را نيز به راه خطا مىبرند . به رنگهاى مختلف در
مىآيند و براى فريب، شيوههاى بسيار بكار مىگيرند . به هر وسيله در پى شما هستند و در هر كمينگاه در انتظار شما نشستهاند .
دلهايشان بيمار است اما چهرههائى شسته و پاكيزه دارند . به آهستگى گام بر مىدارند اما آرام آرام مثل مرض در تن شما مىخزند .
وصفشان به دوا و حرفشان به شفا مىماند اما كارشان درد بىدرمانست . به آسايش ديگران حسد مىبرند و بند بلا را محكم
مىكنند و رشته اميد را مىگسلند . در هر راهى افتادهاى و بسوى هر دلى شفيعى و براى هر غصهاى اشكى آماده دارند . در ميان
خود به يكديگر ثنا و ستايش وام مىدهند و انتظار معامله به مثل و پاداش دارند . در سئوال اصرار مىورزند و ملامت كسان را بر
سر جمع به رخ ايشان مىكشند و در صدور حكم اسراف مىورزند . در برابر هر حقى باطلى و براى هر زندهاى كشتهاى و براى هر
درى كليدى و براى هر شبى چراغى آماده كردهاند . نوميدى را به آزمندى پيوند مىدهند تا بازارهاى خود را داير بدارند و كالاهاى
پرزرق و برق خود را رواج دهند . باطل را در لباس حق بر زبان مىآورند و ناسره را بشكل سره باز مىنمايند و راه را آسان
مىنمايند اما گذرگاههاى تنگ را پرپيچ و خم مىسازند . پس ايشان ياران ابليس و زبانه آتشند . آنان حزب شيطانند و حزب
شيطان بىگمان زيانكار خواهند بود . (2) اين بينش زنده حضرت على (ع) است كه در آن زمان در مورد سياستمداران غيرخدايى بيان داشته و اكنون كه استعمار با تمام
چهرههاى نو و پيشرفته علمى به قيد آمده، مىبينيم بيان حال دولتمردان ظالم ستمگر جهان امروز است . يك نگاه اجمالى به رهنمودهاى سياسى ماكياولى در كتاب «امير» يا خاطرات تاليران فرانسوى و مترنيخ اتريشى و پالمرستون و
گلادستون و كرزن و ديسرائيلى و چرچيل نخست وزير انگلستان و ساير سردمداران سياست غرب در قرون اخير روشن مىسازد
كه همه آنها در لزوم فدا كردن وسيله در راه هدف، و عدم اعتقاد به مبداء ثابت، و بىاعتنائى به مشروعيت مبادى و مقدمات اهداف
سياسى متفقند، و سياست آنها چه در رژيمهاى سرمايهدارى و چه در رژيمهاى سوسياليستى، مذهبى و غيرمذهبى (سكولاريسم)،
هرگز براساس معنويت و اخلاق استوار نبوده است; و اين همان راه بدفرجامى است كه در صدر اسلام بدست منافقان و بانيان
مسجد ضرار و نويسندگان صحيفه مشؤومه و عمروعاصها و معاويهها و زيادها . . . و ناكثين و مارقين و قاسطين اجرا مىشد و
متاسفانه تاريخ اسلام بجز دورهاى كوتاه دستخوش فتنهانگيزى اين نابكاران بوده و رژيمهاى سلطنتى و موروثى و سرمايهدارى
همه از دستاوردهاى همين شدادتها و انحرافات بوده است . بعد از حكومتخلفاى راشدين، بر اثر درخواستشديد و هجوم مردم، حضرت على (ع) خلافت و حكومت مسلمانان را بدست
گرفت، نهج البلاغه داستان را چنين شرح مىدهد: «فما راعني الا والناس كعرف الضبع الى، ينثالون على من كل جانب . . .» . (3) انبوه مردم رنجيده به يكباره چون يال كفتار از هر سوى به خانهام ريختند . «. . . فاقبلتم الى اقبال العوذ المطافيل على اولادها تقولون: البيعة! البيعة!» . (4) بسوى من روى آورديد مانند ماده شتران كرهدار كه بسوى بچههاى خود شتاب گيرند و همه مىگفتند: بيعت . بيعت . «. . . ثم تداككتم على تداك الابل الهيم على حياضها يوم وردها، حتى انقطعت النعل وسقط الرداء» . (5) مانند شتران تشنه كه در كنار آبشخورهاى خود روزى كه نوبت آب خوردن آنهاست ازدحام مىكنند و يكديگر را تنه مىزنند، دور
مرا گرفتند و به قدرى فشار آوردند كه بند كفش پاره شد و رداء از دوشم بيفتاد . على (ع)، علاوه بر آنكه طبق نصوص متواتره از سوى پيامبر به جانشينى برگزيده شده بود، راى قاطبه صحابه را نيز همراه داشت
علامه فقيه شيخ محمد اقبال لاهورى درين باره گويد: «على (ع) نمونه كامل مقام ولايت و خليفة اللهى و جامع دو نيروى علمى و عملى بود و نفس عاقله او بر ملك ظاهر و باطن هر دو
پادشاهى مىكرد» (6) به عبارت درستتر، امام على (ع) مقام خلافت را به امر خدا و رسول پذيرفت وگرنه شاهباز همتش از آن بلندپروازتر بود كه خود را
در عرض ساير صحابه قرار دهد يا نعوذبالله مانند ايشان شرف قربت و قرابت و صحبتبا خالق را با شائبه جاهطلبى آلوده سازد . در
خطبه «شقشقيه» مىفرمايد: «فيالله وللشورى: متى اعترض الريب فى مع الاول منهم حتى صرت اقرن الى هذه النظائر؟» . پناه مىبرم به خدا ازين شورى (كه به وصيت عمر تشكيل شده بود و امام (ع) با طلحه و زبير و سعد و عبدالرحمن و عثمان در آن
شركت فرمود) چه كس گمان مىكرد كه من همطراز نخستين ايشان (ابوبكر) باشم كه حالا با اينگونه اشخاص همرديف شوم؟ حضرت على (ع) در تمامى دوره بيست و پنجساله زمامدارى خلفاى قبل، با اينكه يقين داشت ازيشان براى زمامدارى شايستهتر
است اما براى پيشرفت اسلام و بهبود وضع مسلمانان از همكارى فكرى و ارائه پيشنهادهاى مفيد و مشاوره مضايقه نمىفرمود .
خلفا مقام سياسى و روحانى را در خود جمع داشتند و رئيس دولت و كشور و بالاترين مقام نظامى بشمار مىآمدند . در دوران سى
ساله خلفاى راشدين مقامى بنام وزارت وجود نداشت ولى پيوسته جمعى از مهاجرين و انصار بخصوص جنگجويان بدر و عشره
بشره خليفه را در گرفتن تصميمهاى مهم كمك مىكردند و در حقيقت اعضاى شوراى رهبرى حكومت اسلامى بودند . بعض اين
مشاوران وظائف خاص را به عهده مىگرفتند چنانكه على عليهالسلام در عهد ابوبكر سرپرستى اسيران جنگى و اداره روابط
عمومى و مراسلات را پذيرفته بود و عمر عامل صدقات و اجرائيات بود . بعض صحابه امور فرماندهى و تجهيز دستههاى ارتش و بعض ديگر سرپرستى غنائم جنگى را به عهده داشتند و عدهاى هم عامل
خراج و قاضى و استاندار و فرماندار . . . مىشدند . مقر خلافت تا وقتى امام (ع) به كوفه رفت در مدينه بود و از آن پس مدينه
اهميتسياسى خود را از دست داد . دفتر كار امير مؤمنان و محل ملاقاتها و مشاورات و رسيدگى به حسابها ابتدا مسجد مدينه و
بعد مسجد كوفه بود، در آنجا با مردم نماز مىگزارد و بدون هيچ گارد يا پاسدارى در دسترس همه مراجعهكنندگان بود و با اينكه
دو خليفه قبل از او را كشته بودند و او در يك شهر غريب و بينالمللى بسر مىبرد هميشه تنها حركت مىكرد . سياست اسلامى در عهد خلافتحضرت على (ع) اين بود كه تعصبات قبيلهيى و نژادى ذوب شود و بدون توجه به ميهن و رنگ و
زبان مسلمانان، يك ملت و امت هم كيش و متحدالهدف و هم زبان بوجود آيد . (چنانكه با وضع قواعد نحو، زبان عربى را از فساد
حفظ فرمود و آنرا براى اينكه زبان مشترك مسلمانان شود آماده نمود) اين وحدت و برابرى حتى غيرمسلمانان را كه به قوانين و
رژيم حكومت اسلامى گردن نهاده بودند شامل مىشد و فىالمثل در دادگاه قضا بين يك مسلمان و يك ذمى برابرى كامل وجود
داشت . در عهد سه خليفه پيش به قوميت عربى توجه خاص مبذول مىشد و بين عرب و موالى فرق مىگذاشتند . مثلا عمر توصيه
مىكرد عربها در بلاد مفتوحه خصوصيات نژادى خود را حفظ كنند و با غيرعرب نياميزند . وى دستور داد در شبه جزيره عربستان
غير از عربهاى مسلمان كسى باقى نماند تا افكار تازه در بين عربها پيدا نشود، به خواندن و نوشتن و كسب علم (حتى علوم اسلامى)
و حفظ و جمع حديث و تفسير قرآن مايل نبود و براى حفظ وحدت و اصالت قوميت عرب حتى نمىخواست دامنه فتوحات
گسترده شود . به موجب روايات اهل سنت، عمر در تقسيم عطا بين مجاهدين بدر با ساير مجاهدين فرق مىگذاشت و سهم قرشى
را بيش از غير قرشى مىداد . همچنين مسلمانان عرب را بر مسلمان غيرعرب در غنيمتبرتر مىشمرد، و بدينطريق اساس
آريستوكراسى عربى را علىرغم زهد و تقواى شخصى بنيان نهاد . حتى او اجازه نمىداد عامه مردم با زنان قريش و غيرعربها با
عربها ازدواج كنند . حتى به روايت ابن قتيبه در عيونالاخبار اگر يك عرب به پول محتاج بود و همسايه نبطى (قومى از عرب
ساكن شام) داشت مىتوانست او را به غلامى بفروشد . (7) نمونه ديگر از احياى آريستوكراسى جاهلى در عهد عمر روايت ذيل است: «عباده بن الصامت» صحابى در بيتالمقدس يك مرد نبطى را آنچنان زد كه از پاى در آمد . عمر آن وقت در بيتالمقدس بود .
خواست او را قصاص كند . عباده گفت: آيا تو برادر خود را در قصاص يك نبطى مىكشى؟ . خليفه وقتى اين سخن را شنيد از
كشتن عباده صرفنظر كرد . (8) در عهد عثمان نيز احياى روح آريستوكراسى ادامه داشت . بخصوص مروان بن حكم مشاور او و معاوية بن ابى سفيان استاندار شام
در تقويت عنصر عربى (خاصه اموى) و متمركز نمودن ثروت و قدرت در بين رجال بنىاميه و تصاحب اراضى مزروعى و دادن تيول
به اعوان و اتباع خويش و تضعيف فكر مساوات اسلامى، وقلع و قمع آن دسته از صحابه كه روش فئوداليزم و كنز سرمايه را مخالف
اسلام مىدانستند . . . از هيچ اقدامى فروگذار نكردند . ولى اميرالمؤمنين على بن ابىطالب (ع) پيشواى آن دسته از صحابه بود كه رعايتحال طبقه نادار و كارگر و كشاورز را وظيفه اول
خليفه مسلمانان مىدانستند . پيوسته مانند نادارترين افراد غذا مىخورد و لباس مىپوشيد . بهاى پيراهنش هنگام خلافت از سه
درهم نمىگذشت . جمع اموال او بعد از مرگ هفتصد درهم بود (روايت احمدبن حنبل) در تمام ايام خلافت فرقى بين ضعيف و
قوى و عربى و عجمى و ذمى و مسلمان در برابر شرع و قانون قائل نمىشد . ماموران دولت در درجه اول موظف به برقرارى عدل و
رفع تبعيض و سلطه زورمندان بودند . از غنائم جنگى و درآمدهاى گوناگون هرگز چيزى در بيتالمال جمع نمىشد و در هر
استان و شهرستان فورا به مصارف معينه مىرسيد . كنزالمعال اين روايت را از احمدبن حنبل و حافظ ابونعيم آورده است: «ان عليا كان يكنس بيتالمال ثم يصلى فيه رجاء ان يشهد له يومالقيامة انه لم يحبس فيهالمال عن المسلمين» . (9) على (ع) را رسم چنين بود كه خود زمين بيتالمال را جارو مىكرد و سپس در آن نماز مىگزارد . باشد كه روز رستاخيز گواهى
دهد كه ذرهاى از اموال مسلمانان را در آن محبوس نداشته است . همه مردان سالم بدون رعايتشرط سنى در عهد خلفا سرباز اسلام بودند و از غنائم جنگى سهم مىبردند . بعدها معاش جنگاوران
بصورت حقوق ثابت در آمد . همه افراد ملتبه نسبتخدمتى كه انجام مىدادند و بقدر كفاف حقوق مىگرفتند (حتى اهل ذمه)
خليفه هم بقدر احتياج از بيتالمال عطا مىگرفت و هيچ امتيازى ازين بابتبر ساير مسلمانان نداشت و براى مقام خود هيچ اضافه
و مزيتى دريافت نمىكرد . اراضى مفتوح العنوة به دولت اسلامى تعلق داشت و تقسيم نمىگشت، فقط در عهد عثمان عاملان او چون مروان و معاويه در آنها
دست درازى و تصرفات ناروا كردند و آنها را بعضى فروخته و بعضى را به تيول واگذار نمودند . وقتى حضرت على (ع) به خلافت پرداخت عاملان خطا كار عثمان را عزل كرد و عوائد و حقوقهاى گزاف غيرمستحقان را قطع
نمود كه موجب طغيان طلحه و زبير و مروان و معاويه . . . گرديد . بعضى به او توصيه كردند براى استحكام پايههاى قدرت خود
كمى با آنها سازش كارى كند ولى او روى احكام و فرائض و حقوق مردم اهل سازش نبود . مداينى روايت كرده است كه: جمعى از اصحاب نزد امام عليهالسلام رفتند و گفتند: اى اميرالمؤمنين در تقسيم اموال اشراف عرب را بر ديگران برترى ده و
قريش را از موالى و عجم سهم بيشترى عطا فرما و كسانيرا كه از مخالفت و فرار ايشان بيم دارى استمالت كن - اين سخن را از آن گفتند كه معاويه در تقسيم اموال اين ملاحظات را بكار مىبست - امام در جواب آنان فرمود: آيا بمن پيشنهاد مىكنيد
پيروزى را در بهاى ظلم و بىعدالتى بدست آورم؟ نه بخدا تا آفتاب مىتابد و تا ستاره مىدرخشد چنين نخواهم كرد . والله اگر اين
اموال متعلق به شخص من و ملك من بود به تساوى قسمت مىكردم . چه رسد به اينكه مال مردمست . و در روايت ديگر چنين آمده است: به يك زن عرب و يك زن ذميه به تساوى عطا داد . زن عرب گفت: اى اميرالمؤمنين من از عربم، فرمود: ازين مال همه يكسان بهره
مىبرند . من بنى اسماعيل را بر بنى اسحاق برترى نمىدهم . (10) بهترين نمونه مساوات عدل و امانت امام (ع)، رفتاريست كه با برادر نابينا و عيالمند خويش، كه از او هم بزرگتر بود كرده است: «والله لقد رايت عقيلا وقد املق حتى آستماحنى من بركم صاعا ورايت صبيانه شعث الشعور غبرالالوان من فقرهم . كانما سودت
وجوههم بالعظلم . و عاودنى مؤكدا و كرر على القول مرددا . فاصغيت اليه سمعى فظن انى ابيعه دينى واتبع قياده مفارقا طريقتى
فاحميت له حديدة ثم ادنيتها من جسمه ليعتبربها . فضج ذي دنف من المها وكاد ان يحترق من ميسمها، فقلت له: ثكلتك الثواكل
يا عقيل اتئن من حديدة احماها انسانها للعبه وتجرنى الى نار سجرها جبارها لغضبه؟ اتئن من الاذى ولا ائن من لظى؟» . (11) به خدا سوگند عقيل را ديدم به اندازهاى بىچيز شده بود كه نزد من آمد و از اين گندم شما يك پيمانه تقاضا نمود . ديدم كه موى
كودكان او ژوليده و چركين و رنگشان از زور فقر خاكآلود شده است . گويى چهره آنها را با نيل سياه كرده بودند . او چند بار اين
تقاضا را با اصرار و تاكيد مكرر نمود و من گوش مىدادم . او گمان برد كه دينم را به او مىفروشم و از راه خود جدا شده هر جا مرا
بكشد به دنبال او مىروم . پس آهنى را براى او داغ كردم و به بدنش نزديك نمودم تا عبرت گيرد . عقيل چون كسى كه دچار
بيمارى ناگهانى شده باشد از درد فرياد برآورد . نزديك بود تنش از آن آهن داغ بسوزد . پس باو گفتم: مادران فرزند مرده بر تو
بگريند! ! آيا از آهنى كه انسانى براى بازى خود داغ كرده چنين مينالى اما مىخواهى مرا بسوى آتشى بكشى كه خداى آن را از
خشم خويش برافروخته است؟ آيا تو ازين رنج مينالى و من از جهنم ننالم؟ در جنگهاى جمل و صفين و نهروان هرگز پيشدستى در حمله نكرد و به لشكريان خود مىفرمود: «لا تقاتلوهم حتى يبدؤوكم» . (12) تا آنها آغاز به جنگ نكردهاند با ايشان نجنگيد . و به فرزندش امام حسن (ع) سفارش مىنموده: «لاتدعون الى مبارزة وان دعيت اليها فاجب . فان الداعى اليها باغ والباغى مصروع» . (13) هرگز به جنگ دعوت مكن زيرا جنگ طلب ستمكار است و هر ستمكارى به زمين خواهد خورد . هدف آن حضرت از قول زمامدارى و شركت در جنگها فقط خدمتبه خلق و رفع ظلم و احياى معالم اسلام بود و مىفرمود: «اللهم انك تعلم انه لم يكن الذى كان منامنافسة فىسلطان ولاالتماس شىء من فضولالحطام ولكن لنرد المعالم من دينك و
نظهر الاصلاح فى بلادك فيامن المظلومون من عبادك و تقام المعطلة من حدودك» . (14) خدايا تو مىدانى كه اگر خلافت را پذيرفتم نخواستم در قدرت بر كسى پيشى گيرم يا از اموال دنيا چيزى براى خود بيندوزم . اين
خدمت را بدان اميد پذيرفتم تا معالم دين ترا بازسازى كنم و نظم و صلاح را در بلاد تو آشكار سازم تا بندگان مظلوم تو آسوده
شوند و احكام و حدود ترا كه تعطيل كرده بودند دوباره بر پاى دارم . حضرت على (ع) بعد از قبول زمامدارى در خطبهاى با كمال صراحت فرمود: «واعلموا انى ان اجبتكم ركبتبكم ما اعلم، ولم اصغ الى قول القائل و عتب العاتب وان تركتمونىفانا كاحدكم ولعلى اسمعكم
واطوعكم لمن وليتموه امركم . و انالكم وزيرا خير لكم منى اميرا» . (15) بدانيد كه اگر دعوت شما را براى قبول خلافت اجابت كنم بر شما به مقتضاى علم خود حكومتخواهم كرد و به سخن هيچ گوينده
و گله هيچ گله گزارى اعتنا نخواهم نمود . اما اگر مرا رها كنيد مانند يكى از شما خواهم بود و شايد براى كسى كه او را بر
مىگزينيد از ديگران مطيعتر و شنواتر باشم . اگر بگذاريد (مثل گذشته) براى شما وزير و مشاور باشم از آن بهتر است كه امير
باشم . پيوسته در اداى وظايف الهى و اجراى احكام و اوامر رسول الله و اداره كشور و فرماندهى ارتش با قدرت عمل مىكرد تا آنجا كه او
را به خشونت منسوب مىداشتند . رسولالله نيز او را «اخيشن فى الله» يعنى «كمى خشن در اجراى احكام خدا» خوانده بود .
احمدبن حنبل و حاكم نيشابورى و ضيا مقدسى و نيز حافظ ابونعيم اصفهانى از ابوسعيد خدرى روايت كردهاند كه پيغمبر فرمود: «ايها الناس لا تشكو عليا فوالله انه لاخيشن فى ذات الله عزوجل و فى سبيل الله او: لاخيشن فى دين الله» . (16) اى مردم از على شكايت نداشته باشيد . قسم بخدا كه او در اجراى امر خداى عزوجل و در راه او و دين او از بقيه سختگيرتر است . معذلك شخصا از متواضعترين و خوش مشربترين افراد بود تا آنجا كه اين خندهرويى و بىتكلفى و طنزگويى را بر او خرده
مىگرفتند . عمر مىگفت در على (ع) «دعابة» يعنى خاصيت مزاح و طنز است و عمروعاص او را «تلعابة» مىگفتيعنى جدى نيست
و مزاح بسيار مىكند . بىتكلفى او تا آنجا بود كه شخصا در بازارها و بين مردم مىگشت و با طبقات مردم سخن مىگفت و همه
حق داشتند مستقيما با او تماس بگيرند و يادآورىهاى لازم را (امر به معروف و نهى از منكر يا نصيحت) حتى با بدوىترين روش و سختترين كلمات با او در ميان گذارند، اينكه سردارى با آن همه
شجاعت و زمامدارى با آن همه گرفتاى زاهدى چنان وارسته باشد و رفتارش با افراد خلق تا آن اندازه صميمى و پيوسته باشد
معجزهايست كه جز در حضرت على (ع) در هيچ زمامدار ديگرى ديده نشده است . با اينكه جنگهاى داخلى كه از سودجوئى و جاهطلبى بعض صحابه و بازگشت فئوداليزم و آريستوكراسى در عهد خلفا و كينههاى
كهن و رقابتهاى خانوادگى و قبيلهاى و مبارزات طبقاتى بين رجال درجه اول اسلام و عامه مردم سرچشمه مىگرفت، تقريبا تمام
دوران خلافت على را به خود مشغول مىداشت معذلك در همان فرصتهاى كوتاه نظمى چنان استوار به سازمانهاى ادارى و مالى
و ارتشى و قضائى جهان اسلام داده شد كه حتى رژيمهاى غيرروحانى ششصد ساله اموى و عباسى هم نتوانست قالبهاى آن را
بشكند و از آن زمان تاكنون هر مسلمان انقلابى به دنبال آن رفته و ذرهاى از روح سازندگى و جانبخشى آن كاسته نشده است . بعد از فتح مكه و استقرار قدرت اسلام در جزيرةالعرب، از طرف پيامبر اكرم (ص) حكمرانانى به عنوان «امير» به شهرهاى
عربستان فرستاده شد . بعد كه در عهد خلفا دامنه فتوحات در آسيا و افريقا وسعتيافت تقسيمات ادارى كه تابع وضع جغرافيائى و
سوابق ادارى محل بود در متصرفات امپراطوريهاى ايران و روم بعمل آمد و اداره بلاد مفتوحه به عهده واليانى از صحابه رسولالله
و سرداران و فاتحان سپرده شد و براى هر يك از آنها نايبى جهت جمع زكوة و صدقات و حفظ نظم در شهرستان تعيين گرديد . استانداريهاى مهم عبارت بود از: اهواز و بحرين - طبرستان - خراسان - سجستان مكران - آذربايجان - كوفه و بصره - دمشق و
حمص و فلسطين - مصر عليا - مصر خاص ماوراى صحراى ليبى - عربستان نيز به پنج استان تقسيم شده بود كه مكه و مدينه از
آن جمله بودند . هر اميرى به تناسب وسعت استان، نوابى به شهرستانهاى خود مىفرستاد، امراء و نواب آنها علاوه بر وظائف سياسى و ادارى، امام
جمعه و جماعت نيز بودند و گاه غير از جمعهها و عيدين در مواقع فوقالعاده مردم را به مسجد دعوت كرده براى ايشان ايراد
خطبه مىكردند و طى آن اوامر رسمى را ابلاغ يا مردم را به جهاد دعوت مىنمودند . قدرت كلام و فصاحت و بلاغت در خطبهها از
شرايط توفيق هر امير بود . وظائف امرا در قرآن و سنت رسول معلوم بود و گاهگاه از سوى خليفه هم دستورهائى دريافت
مىنمودند . دفتر و بايگانى وجود نداشت و تعيين مبد تاريخ و تاريخ زدن روى بعضى نامهها و . . . از زمان عمر مرسوم گرديد .
همچنين عمر براى اولين بار براى فلسطين و قنسرين و حمص قاضى تعيين كرد و او را به سمت امامت جمعه و جماعت انتصاب
نمود . در عهد عمر كه فتوحات اسلام توسعه يافت و غنائم جنگى و جزيه و خراج رو به افزايش نهاد ضرورت تاسيس ديوان خراج براى
ايجاد نظم در دخل و خرج و رسيدگى به حسابها بشدت احساس شد . بيتالمال در مدينه و ساير بلاد اسلام تاسيس شد .
هزينههاى ادارى و نظامى هر استان از درآمد همان استان پرداخت مىشد . اگر براى جنگ هزينههاى فوقالعادهاى پيش مىآمد
كه از بنيه ماليه محل بيشتر بود از بيتالمال مركزى پرداخت مىگشت . در عهد عمر اراضى قابل كشت مصر و شام و عراق و جنوب ايران را زمين پيمانى و مساحتى كردند و مساحت هر مزرعه و نوع
خاك و نوع محصول و وضع آبيارى هر زمين را معلوم و به تناسب اين اطلاعات خراج هر مزرعه را مشخص نمودند . در حوزه دجله
و فرات شبكه آبرسانى براساس تاسيسات عهد ساسانى ادامه يافت، مالياتها تقريبا براساس عصر ساسانى و بيزانس جمعآورى
مىگشت منتهى از ماليات غلات كاسته مىشد . تجارت را تشويق مىكردند و براى تسهيل تجارت دريائى بين مصر و عربستان كانال قديمى بين نيل و درياى سرخ توسعه داده
شد و محصولات مصر با كشتى مستقيما به بندر ينبع (نزديك مدينه) حمل مىگشت و موجب تخفيف در بهاى خواربار و غلات
مىشد . در عهد خلفا در آمد دولت اسلام از چهار راه عمده ذيل تامين مىشد: - خمس غنائم جنگى كه مخصوصا در عهد عمر و عثمان يعنى در عصر فتوحات بسيار بود . - زكات و صدقات طبق موازين شرعى . - جزيه (معرب كلمه گزيت فارسى) مالياتى كه از ذميان گرفته مىشد . - خراج (معرب كلمه فارسى خراگ) كه از اراضى مزروعى گرفته مىشد . جزيه و خراج كه دولتهاى ساسانى و بيزانس نيز از اتباع خود مىگرفتند براى اهالى ايران و عراق و شام و مصر شناخته شده بود
ليكن خمس و زكات و صدقات بكلى تازگى داشت . اهل ذمه جزيه را با تشريفات حقارتآميزى مىپرداختند و بعضى شهرها گاهى
به دلائلى از پارهاى مالياتها معاف مىشدند . (17) مندرجات نهجالبلاغه صراحت دارد كه در عصر خلفاى پيشين (بخصوص عثمان) بىنظمىها و خلاصه خرجىها و تصرفات نابجا
در اموال و اراضى عمومى زياد بوده است . ازينرو امام على عليهالسلام از روز اول زمامدارى به جبران و ترميم خرابيهاى گذشته
پرداخت، در استرداد اموال بيتالمال و عزل و تبديل كارگزاران نادرست اقدام فورى نمود - گرچه به يورش و عصيان منتهى گشت
- در كار انتخاب ماموران و اصلاح جمع و خرج اموال و تقسيم غنائم نهايت مراقبت را بعمل آورد و در كار ماموران جمعآورى خراج
بازرسى دقيق مىفرمود . از اقدامات مهم و بىسابقه آن حضرت در اين زمينه آموزشهاى فنى و رفتارى به تحصيلداران و كارگزاران
بود . در اين زمينه دهها دستور فردى و بخشنامهاى در نهجالبلاغه آمده است . از آن جمله تعليماتى است كه ضمن فرمانى به شرح
ذيل براى مالك اشتر نخعى نامزد استاندارى مصر نوشته است: در كارگزاران خود بنگر و آنانرا بعد از دقت و آزمايش به خدمت منصوب دار، كسى را به دلخواه خود و بدون مشورت به شغلى
مگمار زيرا خود راى و كوتاهنظرى در اين باره همه گونه ستم و خيانت را در خود جمع دارد . در ميان خانوادههاى درستكار و
پيشقدم در اسلام جستجو كن و افراد با حيا و آزموده و لايق را پيدا كن . زيرا اخلاق اين گونه اشخاص از ديگران كريمتر و دامانشان
پاكيزهتر است و طمع كمتر دارند و نظرشان درباره پايان كارها بهتر و عميقتر است . وقتى چنين ماموريتى را پيدا كردى بايد كه حقوق و مواجب كافى بايشان بدهى زيرا وقتى حقوق كافى داشتند خاطر آسوده
مىشوند، نيرو مىيابند تا خويشتن را اصلاح كنند و از دستبرد زدن به اموالى كه در اختيارشان قرار مىگيرد بىنياز مىگردند و
اگر در امر تو مخالفتيا در امانت تو خيانت ورزند حجت را بر ايشان تمام كردهاى . پس كار ماموران را زير نظر داشته باش و ماموران مخفى كه راستگو و وفادار باشند برايشان بگمار زيرا مراقبت محرمانه وادارشان
مىكند با رعيتبه امانت و مهربانى رفتار كنند پيوسته مواظب دستياران خود باش تا اگر يكى از آنان خيانتى كرد و گزارشهاى
ماموران مخفى عليه او نزد تو جمع آمد بدان شاهدان اكتفا كنى و او را به سزاى كار زشتش برسانى و خوار و بىمقدارش گردانى و
داغ خيانتبر پيشانى او زنى و قلاده ننگ و تهمتبر گردنش آويزى . در كار خراج و خراج گزاران توجه مخصوص مبذول دار، زيرا اگر امر خراج و خراج گزار سروسامان و نظم داشته باشد همه در
آسايش و راحت زندگى مىكنند چون زندگى همه مردم به خراج و خراج گزاران بستگى دارد . و بايد كه براى آبادانى زمين بيش از گرفتن خراج اهتمامورزى زيرا ماليات جز با عمران و آبادانى اراضى بدست نمىآيد . هر كس
بدون توجه به عمران خراج بستاند كشور را ويران و خلق خداى را هلاك كرده و خود او جز مدتى كوتاه بر سر كار نمىماند، اگر
كشاورزان از سنگينى خراج يا آفات آسمانى يا قطع آب رودخانهها و انهار و قنوات يا خشكسالى يا باير شدن يا با تلافى شدن زمين
بر اثر غرق نزد تو شكايت آورند شايسته استبارشان را سبك و كارشان را اصلاح كنى . مبادا اين تخفيف و سبك ساختن بارآلام مردم بر تو سنگينى كند . اين كمكها در آبادانى كشور و آراستن ولايت تو كوشش كنند;
بعلاوه بر اثر عدل و دادى كه به خرد و بزرگ ايشان روا داشتهاى به تو و حكومت تو خوشبين و ثناخوان مىشوند و بر قوت و توانائيشان مىافزايد و موجب مىشود
كه براى خود تكيهگاهى استوار بنا كنى و از آن پس چه بسا كارهاى دشوار كه اگر حل و رفع آنها را به عهده ايشان واگذارى با طيب
خاطر و شور و عشق بسيار انجام دهند . عمران و آبادانى هر چه بهتر شود باز بكوش تا آن را بيشتر كنى; خرابى زمين مزروعى
نتيجه تهىدستى صاحبان آنست . كشاورزان بر اثر آزمندى و مالدوستى واليان تهىدست مىشوند و واليان به سبب بدگمانى به
دوام قدرت و پند نگرفتن از حوادث روزگار، ستم بيش از حد روا مىدارند . اين دستور مانند ساير فرامين ادارى حضرت على (ع) در درجه اول جنبه معنوى و اخلاقى دارد زيرا در نظر او تا قصد قربتبه
خداوند و خدمتبه خلق در شغلى نباشد فاقد هر گونه ارزش و موجب وبال خواهد بود . از عهد عمر براى حفاظتشهر مدينه از راهزنان و دزدان و براى شبگردى، تعدادى پليس استخدام شدند، و خود او نيز شبها در
شهر مىگشت و امنيت و نظم را از نزديك زيرنظر داشت . اما حضرت على (ع) نخستين خليفهايست كه اداره پليس در مدينه
تاسيس كرد و نخستين رئيس پليس (صاحبالشرطة) را برگزيد (بروايت امير على از ابن خلدون و فن هامر) . همچنين او كسانى
را به عنوان پليس مخفى (عين) برگزيد و به نقاط مختلف كشور پهناور اسلام فرستاد تا مرتبا گزارش كار ماموران و مردم را به او
برسانند (نهجالبلاغه، ص 406، چ بيروت) . به واليان نيز دستور داده بود كه ماموران اطلاعاتى استخدام كنند و آنانرا از جزئيات امور باخبر سازند . ولى خود او با اينكه در
كوى و برزن و بازار و مسجد در شهرى غريب پيوسته در ميان مردم بود هميشه تنها حركت مىكرد و هرگز از محافظ و سلاحدار
استفاده ننموده حتى شبها هم تنها به بازرسى مىرفت . نخستين دفتر ثبت و ضبط اسناد و بايگان نامههاى دولتى نيز در زمان اميرالمؤمنين تاسيس گرديد و پيش از او چنين نظمى
وجود نداشت . نامههاى رسمى مهم را غالبا خود او مىنوشت و بعضى را هممنشيان وى مىنوشتند . سجع مهر او «للهالملك» و «نعم القادرالله»
بود كه برنگنيهايى از آهن، چينى، فيروزه، عقيق و ياقوت حكاكى كرده بودند . انگشترى را در دست راست مىكرد و همه اسناد را
خود مهر مىنمود . چهار منشى به نامهاى: عبدالله بن ابى رافع و سعيد بن همدانى و عبدالله بن جعفربن ابى طالب و عبيدالله بن
عبدالله بن مسعود داشت . سلمان فارسى نيز وظيفه حجابت و دربانى او را عهدهدار بود . علاوه بر تاسيس دبيرخانه، سبك نامهنگارى نيز به دستور على اصلاح شد . در اين باره به دبير خود عبيدالله بن ابى رافع دستور
داد: «الق دواتك واطل جلفة قلمك و فرج بين السطور و قرمط بين الحروف فان ذلك اجدر بصباحة الخط» . (18) در دوات خود ليقه بگذار و زبانه قلم را بلند بتراش و بين سطرها فاصله بده و حروف را نزديك هم بنويس كه موجب زيبايى خط
خواهد بود . نيز طى بخشنامهاى به كارگزاران خود دستور داد از اتلاف كاغذ و وقت، پرگويى و نوشتن مطالب غيرلازم در نامههاى ادارى
اجتناب نمايند: «ادقوا اقلامكم وقاربوا بين سطوركم واحذفوا من فضولكم واقصد واقصدالمعانى و اياكم والاكثار فان اموال المسلمين لايحتمل
الاضرار» . (19) بعلاوه زبان عربى را كه با درهم شدن مليتها و لهجههاى گوناگون در صدر اسلام و رواج لحن و غلط در آن، بوسيله نومسلمانان
غيرعرب راه تباهى و اضمحلال مىپيمود با وضع علم نحو به شكل يكى از زبانهاى كامل و با قاعده دنيا، نظير زبان سانسكريت در
آورد و با سبك شيوا و خاص نظم و نثر خود و بكار بردن واژهها و اصطلاحات ابداعى آنرا صورت كمال بخشيد تا جائيكه زبان
مشترك همه مسلمانان عالم شد (لااقل در دوره ششصد ساله اموى و عباسى) و امروز بيش از صد ميليون نفر بدان سخن
مىگويند و با اسلوب واحدى با آن چيز مىنويسند و يكى از شش زبان رسمى سازمان ملل متحد شده است . (پنج زبان ديگر:
انگليسى، فرانسه، اسپانيائى، روسى، و چينى است) . درباره شرايط انتخاب دبيران و وظايف و اهميتشغل ايشان نيز او امرى به واليان صادر فرموده كه اهم آنها در فرمان مالك اشتر
بشرح ذيل است: پس به امور دفترى بپرداز و كارهاى خود ر ا به بهترين دبيران بسپار . ثبت و ضبط نامههائى را كه حاوى نقشهها و اسرار پنهانى
تستبه كسى بسپار كه همه صلاحيتهاى اخلاقى را در خود جمع داشته باشد، كسى كه مقام، او را سركش و مغرور نسازد و به
ستيزگى و مخالفتبا تو در حضور جمع گستاخ نكند; و از عرض مكاتبات عاملان به تو و نوشتن پاسخهايى كه دستور مىدهى غفلت
نورزد و در آنچه براى تو مىگيرد يا آنچه از سوى تو مىدهد امانت را رعايت كند، پيمانى كه از سوى تو منعقد مىكند و هر
قراردادى را كه به سود تستسست و ضعيف نكند و از گشودن گره هر پيمان كه به زيان تو بسته شده عاجز نباشد و وظيفه و اندازه
نفس خود را در كارها خوب بداند، كه هر كس در شناختخود جاهل باشد در شناخت ديگران نادانتر است . و نبايد كه دبيران را
تنها به اتكاى هوس و فراست و اطمينان و حسن ظن خود برگزينى، زيرا بعض مردان با ظاهرسازى و خوش خدمتى و تملق بر
هوش واليان سبقت مىگيرند و در پس ظاهر آراسته خود فاقد هر گونه صداقت و امانت و درستكارى مىباشند . بهترين راه ارزشيابى دبيران وضع خدمت و رفتاريست كه با واليان صالح پيش از تو داشتهاند . آنگاه كسانى را كه در ميان مردم اثر
بهترى گذاشته و او را بيشتر به امانتدارى مىشناسند برگزين . اين حسن انتخاب تو دليل بر آنست كه در پيشگاه خدا و نزد كسى
كه ترا به ولايت گماشته فرمانبردارى شايسته هستى . براى هر قسمت از كارهايتيكى از اين دبيران مجرب را مامور كن كه قدرت
و شجاعت كار داشته باشد و در برابر شغلهاى بزرگ از ميدان بدر نرود و تراكم و كثرت كارها موجب پريشانى حواس او نشود . اينرا نيز بدان كه هر عيبى در دبيران تو باشد و تو خود را از آن به
غفلت و نادانى بزنى به حساب تو گذاشته مىشود . از عهد خلافت عمر، قضات براى شهرهاى بزرگ غالبا از سوى خليفه انتخاب مىشدند و از بيتالمال حقوق دريافت مىكردند .
قوه قضائيه از قوه مجريه مجزا و مستقل بود و حرمت مقام دادرسان تا آنجا مىرسيد كه شخص خليفه را در دادگاه احضار
مىكردند و با خصم او برابر مىنشاندند . برابرى مطلق قانونى بين همه شهروندان بلاد اسلام اعم از قريش و غيرقريشى و عرب و
عجم و سياه و سفيد و مسلم و ذمى در زمان خلافتحضرت على (ع) به طور كامل مشهود بوده و با دقت اجرا مىگشته است . امام على (ع) راه نجات و بقاى اسلام را اصلاح دستگاه عدالت تشخيص داده بود، باين جهت در تدوين قوانين شرع و قدرت
بخشيدن به قضات عادل و تعليم و تربيت دادرسان همت گماشت . در عهد خلافت او عصر جديدى در تاريخ دادرسى آغاز شد و
براى تشكيل محاكم ضوابط و اصولى وضع نمود كه قبل از او سابقه نداشت . در عهد او براى نخستين بار قوانين محاكمات (علم فقه) مدون گرديد و احكام در همه محاكم يكنواخت اجرا شد . و آن همه علم و
قوانين قضايى امروز سرمشق قضات و وكلا و . . . مىباشد . اقدام اصلاحى و بىسابقه ديگر او تعليم و امتحان قضات و جمعآورى آنان در كوفه براى تشكيل «سمينار» زيرنظر مستقيم خود
بود . حافظ ابونعيم اصفهانى در كتاب حليةالاولياء روايت كرده است كه امام على (ع) قضات را در كوفه جمع آورد و از آنان امتحان نمود و
هر كدام را براى شغل دادرسى شايسته ديد اجازه داد به كار خود ادامه دهد و هر پرسشى داشته باشد مستقيما از آن حضرت
سئوال كند . (20) وقتى امام على (ع) به خلافت رسيد يكى از اعلاميههاى نخستين او درباره رسيدگى به بىعدالتىها و تجاوزهاى عمال عثمان به
اموال عمومى بود: «والله لووجدته قد تزوج به النساء و ملك به الاماءلرددته فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق» . (21) به خدا سوگند اگر مالى از وجوه بيتالمال پيدا كنم كه در كابين زنان داده يا در بهاى خريد كنيزكان صرف نموده باشند آنرا پس
مىگيرم و به بيتالمال بر مىگردانم . همانا دامنه عدالت وسيع است و هر كه دادگرى بر او تنگى كند ستم بيشتر او را تحت فشار
قرار خواهد داد . امير مؤمنان شخصا به محاكم دادرسى سر مىزد و به بازارها مىرفت و سنگها و پيمانهها و قيمتها ر ا بازرسى مىفرمود، بكار
قضات و ساير ماموران دادگسترى شخصا رسيدگى مىكرد و در انتخاب ايشان اهتمام و دقتبخصوص مبذول مىفرمود و كتبا و
شفاها ايشان را ارشاد و هدايت مىكرد، در طبقهبندى مشاغل كار قضات را از جمله مشاغل بنيادى و زيربنايى جامعه شمرده و در
فرمان مالك اشتر اهميت و صفات و شرايط انتخاب قاضى را بصورت ذيل بيان فرموده است: براى داورى بين مردم كسى را انتخاب كن كه شخصا او را از ساير افراد مسلمين برتر تشخيص دادهاى . كسى كه كارهاى دشوار او
را در تنگنا نگذارد و دادخواهان و اصحاب دعوى او را بر سر لجاجت نياورند و مرتكب لغزش نگردد و چون حق را باز شناخت، از
بازگشتبه آن دلتنگ نشود و نفس او به طمع نگرايد و به اندك انديشه اكتفا نكند و هنگام پيدا شدن شبهه، درنگ و حوصله و
تاملش از ديگران بيشتر باشد و بيش از ديگران اهل حجت و استدلال باشد . و به هنگام مراجعه دادخواه كمتر دلتنگ شود و در
پژوهش امور شكيبايى بيشترى بكار بندد و در وقت صدور حكم قاطعيتبيشترى داشته باشد . و بايد كه قاضى را از بين كسانى برگزينى كه ستودن بسيار او را به خودپسندى نكشد و فريفته نسازد و تحت تاثير قرار ندهد كه
البته چنين داوران اندكند . سپس شايسته است كه شخصا كار اين قاضى را زيرنظر داشته باشى و با دستى گشاده بدو عطا بخشى تا هيچ كمبود و بهانهاى
نداشته باشد و نيازش به مردم اندك گردد . و بايد كه چنان منزلت و مقامى نزد خود باو بدهى كه ساير ويژگان و نزديكانت در او
طمع نبرند و او را تحت تاثير قرار ندهند و در پناه اين نزديكى از كارشكنى رجال دولت نزد تو ايمن گردد . درين كار عميقا نظر كن و درستبينديش . زيرا اين دين در دست اشرار اسير بوده و در آن به هواى نفس خود كار مىكردهاند و آنرا
وسيله دنياجويى خود ساخته بودند . حضرت على (ع) در اين دستورالعمل مالك اشتر را به مراقبت در انتخاب قضات صالح و تقويت دستگاه عدالت اسلام كه موجب
استوارى اساس اسلامست توصيه موكد مىفرمايد . در زمان خلفاى راشدين چنانكه گذشتخليفه در راس هرم دولت اسلامى قرار داشت . او فرماندهان ارتش و صاحبمنصبان عمده
را تعيين و استراتژى عمليات نظامى مجاهدان عرب را ترسيم مىنمود و بودجه و وسائل و تداركات لازم ارتش را فراهم مىساخت .
ولى اميرالمؤمنين فقط فرمانده «اسمى و تشريفاتى» نبود بلكه بالاترين مقام فرماندهى ميدان و رئيس كل ستاد جنگ و جنگاور
صف مقدم در همه محاربات بود و هرگز از شمشير زدن و كشتن دشمنان باز نمىماند و هيبت و صلابت او در جهان تا حدى بود كه
بقول معاوية بن ابىسفيان: «اذا سارسار الموت حيثيسير» . هر جا بجنگ مىرفت فرشته مرگ نيز در ركاب او بود . در اين مقاله مجالى براى شرح شجاعت و قدرت نظامى امام على (ع) نيست همه مىدانند كه هر جا ساير ياران پيغمبر او را تنها
مىگذاشتند على همچنان با تن زخمدار در برابر او شمشير مىزد و اگر شمشير امام على (ع) نبود اسلام هم نبود . ازين جهت
پيامبر مىفرمود: «دلاورى جز على و شمشيرى جز ذوالفقار نيست .» 0حضرت على (ع) كه پيوسته در ميدان و در صف اول نبرد بود انتخاب كليه افسران و جزئيات مسائل ارتش را شخصا زيرنظر
مىگرفت . ارتش از پياده نظام و سواره نظام و افراد مهندس و كارگران تشكيل مىشد . براى حفظ نظم جنگى و وظايف سربازان نسبتبه
فرماندهان، و نماز در ميدان و كيفيت تقسيم غنائم قواعدى در شرع پيشبينى شده است . اگر كسى از جنگ مىگريختيا از
«فرمان» سرپيچى مىكرد او را به صورتهاى مختلف تنبيه و تعزير مىكردند و گاهى عمامه از سرش برداشته به غل و زنجير
مىكشيدند و در آفتاب بر پاى مىداشتند . سلاح سربازان غالبا شمشير و بعد نيزههاى دراز و تبرزين و تير و كمان و خنجر و كارد . . . بود . سواران زره در بر مىكردند و بر
سينه اسبها معمولا بر گستوان مىبستند . معمولا درفش بزرگ جنگ را فرمانده و بالاترين مقام ميدان در دست داشت . على در عهد رسولالله (ص) علمدار بود و در زمان
صلح درفش بزرگ پيغمبر را در خانه خود حفظ مىكرد . در زمان خلافتخود نيز بيشتر اوقات شخصا علم را در دست مىگرفت و
پيشاپيش سپاه مىتاخت . بر يكى از پرچمهاى او نوشته بودند: «هذا على والهدى يقوده من خير فتيان قريش عوده» اين عليست كه حق رهبر اوست، در نژاد از بهترين جوانان قريش است . و بر علم ديگر نوشته بودند: الحرب ان باشرتها فلا يكن منك الفشل واصبر على اهوالها لاموت الا بالاجل وقتى به جنگ پرداختى هرگز سستى مكن و بر دشواريهاى آن شكيبا باش هيچكس بىاجل نمىميرد . در جنگهاى امام على (ع) آرايش ميدان بدين شكل بود كه نيزهداران در صف اول مىايستادند تا از حمله سوار نظام دشمن
جلوگيرى كنند . پشتسر ايشان شمشيرزنان و نيزهاندازان بودند . سواره نظام در دو جناح مىايستادند و معمولا حمله
دستهجمعى و يورش را آنها شروع مىكردند . ستاد جنگى در قلب جاى داشت و ذخاير و مهمات و نيز زنان و كودكان و كارگران در
عقب بودند . حضرت على (ع) خود هميشه در مقابل صف اول بود و با اشعار و كلمات حماسهبرانگيز روحيه سربازان را تقويت مىفرمود . معمولا
سلاح و مركب ارتش حضرت على (ع) خوب و كافى بود . ابتداى جنگ بدين ترتيب بود كه پهلوانى از يك سو مبارز مىطلبيد و
رجز مىخواند و ميداندارى مىكرد . بعد از دو سه مبارزه تن به تن، جنگ مغلوبه مىشد و پياده و سواره در هم مىافتادند . هر
كس مبارزى را مىكشت او را برهنه مىكرد و سلاح و سلب او را بر مىگرفت - ولى على (ع) چه در عهد رسولالله و چه در عهد
خلافتخود هرگز با كشته خود چنين نكرد - و بعد از غلبه دستهاى بر دسته ديگر به غارت اردوگاه مىپرداختند . در عهد خلفاى راشدين سواره نظام خود بر سر مىنهادند و گاهى پرعقاب يا علامت ديگرى بر كلاه خود مىزدند . پياهنظام خفتان
تنگ و چسبان در بر مىكردند كه تا زير زانو را مىپوشاند . همه جنگاوران شروال مىپوشيدند و موزه بپا مىكردند . موزه
سوارهنظام مهميز داشت . مسلمانان جنگ را با نعره تكبير آغاز مىكردند و بين خود براى شناسائى «كلمه رمز» را تكرار مىنمودند
. اين كلمات و جملات رمز مخصوصا در جنگهاى زمان حضرت على (ع) كه عربها با عربها جنگ مىكردند براى شناسائى طرف، هنگام شمشير زدن ضرورت داشت . جنگها با تلاوت آيات قرآن و خواندن قصايد حماسى و رجز و
صداى طبل و شيپور و كرناى ادامه داشت، اعراب با زن و فرزند باروبنه به جهاد مىرفتند و معمولا در اراضى متصرفى مىماندند -
اين خانوادههاى خزعه و شيبانى وثقفى و نخعى و غفارى . . . كه در ايران مىبينيم يادگار و بازمانده همان اعراب مجاهدند - و
سربازهاى دور از زن و فرزند معمولا بعد از چهار ماه به خانه بر مىگشتند . جنگجويان عرب چابك و سريعالتحرك بودند . سفرهاى دور را غالبا با شتر مىرفتند بيش از بناى پادگانهاى بصره و كوفه و ساير
قرارگاهها زير چادر مىماندند و در كنار چشمهها و رودخانهها و زير درختها استراحت مىكردند . از زمان عمر كه دامنه فتوحات
وسعتيافت پادگان و دارالمرز و دارالهجره براى اقامتسربازان و تعليمات جنگى ساخته شد . بصره و كوفه در عراق، فسطاط در
مصر، قيروان در افريقا، اصفهان در ايران، غزه و حمص در شام، اسكندريه در مصر از پادگانهاى بزرگ بودند و از چهار پادگان اخير
در موارد فورى (واكنش سريع) استفاده مىشد . خصلتبارز سربازان حضرت على (ع) قوت ايمان و روحيه و استقامت و شجاعت و صبر و تحمل و قناعت و از همه مهمتر عشق و
اخلاصى بود كه به مولاى خود داشتند . هدف اساسى او و سربازانش (شيعيانش) از جنگ فقط اجراى امر الهى و دفاع از اسلام بود
و شهادت . شرايط انتخاب سربازان و فرماندهان و وظيفه خطير سپاهيان و اهميت مقام ايشان بصورت ذيل در فرمان مالك اشتر نخعى بيان
شده است . سپاهيان - به فرمان خدا - دژهاى استوار رعيت و شكوه واليان و عزت دين و موجب ايمنى راهها و آسايش مردمانند و كار رعايا جز
به وجود ايشان استقامت نپذيرد . از بين افراد ارتش كسى را به فرماندهى برگزين كه نزد تو در پيروى از خدا و رسول او و امام تو از ديگران برتر و شايستهتر باشد و
دامنش از همه پاكتر و بردبارى و شكيبائيش در مصيبتها از ديگران بيشتر باشد . دير خشم بگيرد و زود پوزش بپذيرد و با
زيردستان مهربان و در برابر ستمگران سختگير باشد . خشونت او را از جاى در نبرد و سستى و ناتوانى او را از پاى ننشاند . . . بايد
كه برگزيدهترين سران سپاه نزد تو كسى باشد كه با سربازان دريارى و همكارى و فداكارى پيشدستى كند و از امكانات خود
سبتبايشان دريغ نورزد و كفاف زندگى سربازان و خانوادههاى ايشان را كه پشتسر گذاشتهاند تامين نمايد و يقين بدان هر چه به
آنها بيشتر محبت و توجه كنى دل آنها بيشتر به طرف تو متوجه مىشود و از هيچ فداكارى خوددارى نخواهند كرد . نيكوترين چيزى كه موجب روشنى چشم و خشنودى دل واليان مىشود پايدارى در عدالت و اظهار مهر و محبتبه سرباز و رعيت
است . محبتسپاهيان جز به سلامتى و پاكى سينهها و رفع گلهها آشكار نمىشود و خيرخواه و نيكانديش نمىمانند مگر اينكه
پيوسته دسترسى به واليان داشته باشند و حكومت ايشان بر دوش رعيتسنگينى نكند و در انتظار بسر آمدن دولت ايشان نباشند
. پس بكوش تا آرزوهاى رعيت را برآورى و پيوسته از آنان به نيكى ياد كنى و خدمات ايشان را كه در موارد مختلف انجام دادهاند
بروى بياورى زيرا تذكار خدمات برجسته كارهاى پسنديده مرد دلاور را تشويق مىكند و سرباز كاهل را به هيجان مىآورد . در آن ايام كه هنوز وسائل ارتباط جمعى وجود نداشت، بهترين وسيله ابلاغ احكام و اعلام بيانيههاى سياسى و نظامى، خطابه
يعنى سخن بليغ و مرصع همراه با آهنگ بر سر جمع بود . اين جنس از سخن، زود به حافظه سپرده مىشد و زبان به زبان بازگو
مىگرديد و در فاصله كمى بگوش تعداد زيادى از مردم دور و نزديك مىرسيد و حفظ و روايت آن، نشانه وفور علم و كمال بود .
علاوه بر آنكه بعض علاقهمندان، آن خطبهها را مىنوشتند حافظه عمومى هم طورى قوى بود كه غالبا قرآن را از برداشتند و
بعض آنها تعداد زيادى از خطبهها و قصايد طولانى را با يك بار شنيدن از بر مىكردند همچنين طبقات مختلف مردم براى هر
موضوع (اعم از سياسى يا دينى و اخلاقى و اقتصادى و وعظ و رثا و تهنيت و حماسه .). . از خطبه استفاده مىكردند . در نمازهاى
جمعه و عيدين خطبه جزء نماز واجب بود و در مواقع فوقالعاده هم امرا، مردم را بوسيله جارچى به مسجد مىخواندند و ضمن
خطبه، آنانرا به جهاد دعوت مىنمودند يا از وقايع مهم باخبر مىساختند . على (ع) از سه خليفه ديگر خطيبتر و شاعرتر بود . دويست و چهل و يك خطبه و كلام و هفتاد و نه نامه كه از آن حضرت در
نهجالبلاغه جمع آمده شامل مسائل عمده دينى، كلامى، فلسفى و عرفانيست . اما آنچه در خطبهها از همه مشخصتر است مسائل سياسى، جنگى و اجتماعى بر مبناى ايمان و اصول اسلامى است . مطالب
خود را بر طبق كتاب و سنت و براساس فلسفه و منطق بيان مىكرد و روش حكومتهاى گذشته را با اصول اسلامى محك مىزند
و آراء ابتكارى خود را در هر مورد بيان مىدارد، مردم را به جهاد تشويق مىكند و ماهيت دشمنان خويش را فاش مىسازد . سياستخليفةاللهى و وحدت ايدئولوژيك اسلامى و جهان وطنى مسلمانان و يگانگى دينى و فرهنگى ايشان را روشن مىنمايد،
ارزشهاى حكومت علم و تقوى و معايب دولت زور و جهل را باز مىگويد . از خود و خاندان رسالت و روش حكومت و جنگ و صلح و
عهدنامههاى خود سخن مىگويد و از اقدامات سياسى و نظامى خويش دفاع مىكند و اهميتحج را كه كنگره بزرگ اسلامى
ستباز مىنمايد . رويهمرفته در تاريخ اسلام هيچ خليفه يا اميرى را سراغ نداريم كه در قوت ناطقه و فصاحت كلام و جامعيتسخن
به پايه امام على (ع) رسيده و چون او از منبر استفاده كرده و خطبههايش تا اين اندازه مؤثر و رايج افتاده باشد . هجرت در تاريخ اسلام اساس توسعه و بسط قدرت و نفوذ كلمه و مبناى عظمت و استقلال مسلمانان بوده است . دارالهجرهها از
حبشه و مدينه گرفته تا مصر و سودان و الجزاير و تونس و ليبى و مالى، و از شام گرفته تا ايران و عراق و افغانستان و هندوستان و
سريلانكا و اندونزى و مالزى . . . از عصر رسولالله (ص) تا زمان حاضر پيوسته پناهگاه و وسيله رهايى مسلمانان از ظلم و فشار
دشمنان و نيز دژهايى براى حفظ اسلام بشمار مىآمده است . حضرت على (ع) هم بعد از استقرار بر مسند خلافتبه سبب فتنه طلحه و زبير و سفر عايشه و ساير ياغيان به بصره و احتمال
تجزيه استان بصره و بروز حوادثى در ايران ناچار گرديد مدينه را رها كند و به كوفه مهاجرت نمايد و در آنجا آتش فتنه را خاموش و
آن منطقه حساس را از نزديك مراقبت كند . درباره وجوب هجرت در نهجالبلاغه مىفرمايد: «والهجرة قائمة على حدها الاول . ما كان لله فى اهل الارض حاجة من مستسر الامة و معلنها» . (23) هجرت با همان اهميت نخستين خود برپاست و تا خداى به اهل زمين - چه آنانكه حال خود را آشكار و چه كسانى كه پنهان
مىدارند - حاجت دارد هجرت نيز واجبست . در عهد سه خليفه گذشته بهدنبال توسعه فتوحات و وفور غنائم و درآمدها، شهر مدينه بصورت يك شهر اشرافى و سرمايهدارى و
خوشگذرانى و بازار بزرگ بردهفروشى در آمد و كسى به كسب علم و روايتحديث رغبت نشان نمىداد چنانكه عثمان تاب شنيدن
نصايح ابوذر غفارى را نياورد و او را از مدينه تبعيد نمود . بعد از جلوس حضرت على (ع) بر مسند خلافت، سرمايهداران بزرگ و مالكان و رؤساى عشاير و ساير اشراف كه هدف و روش
زندگى ايشان با آن حضرت مغاير بود و با عدل و مساوات و موشكافىهاى او موافق نبودند سر به نافرمانى برداشتند و نارضائى خود
را به شكلهاى گوناگون آشكار كردند . به علاوه امير مؤمنان خود بزرگترين عالم و مشوق اهل علم بود و راه توفيق و بقاى اسلام را
در رواج فرهنگ و معرفتبين جوانان مسلمان مىدانست و اين امر در مدينه ميسر نبود . بنابراين، ضرورتهاى سياسى و نظامى از
يك سو و ضرورتهاى فرهنگى و اجتماعى از سوى ديگر او را ناگزير ساخت تا مركز دولت اسلامى و مقر خلافت را از مدينه به كوفه
منتقل سازد . كوفه شهرى بود نوبنياد و خوش آب و هوا كه در كنار شهر تاريخى حيره بر ساحل فرات بنا شده بود . اين شهر علاوه بر اهميت
جغرافيائى و استراتژيكى مركز فرهنگى و هنرى و دينى و مجمع شعراى عرب بشمار مىآمد و با اينكه هنوز چند سالى از بناى آن
نگذشته بود رفته رفته تمام مواريث معنوى بابل و تيسفون و حيره را در خود جمع مىآورد و تمدن ايران در آنجا ريشه داشت . علوم
و هنرهاى ايرانى و فلسفه و فرهنگ مسيحى مرقيونى و فلسفه ديصانى و مانوى در آنجا سابقه داشت و مسيحيان و مزدكيان و
هندوان و قبطيان و . . . آنجا را به شكل يك شهر بينالمللى در آورده بودند . شهر حيره در چهار كيلومترى كوفه از مراكز قديم مسيحيت و مقر بطارقه و پر از دير و كليسا و كشيش و راهب بود . در مدارس
دينى آنجا از ديرباز متون و شروح عهد عتيق و عهد جديد و الهيات تدريس مىشد و احبار يهود و راهبان مسيحى به تاليف و
تدريس اشتغال داشتند . در حيره كتابخانه و مدرسه و معلم و نوشتافزار در دسترس همه بود و قبور انبياى بنى اسرائيل مثل يونس و نوح و صالح و هود در آن منطقه شهرت داشت و پيوسته زوار فراوان را از ساير نقاط عالم به سوى
خود مىكشاند . ابراهيم و لوط از آن ناحيتبرخاسته بودند . ابراهيم پيغمبر (ع) درباره قطعه زمينى از آنجا گفته بود: «از اين مكان هفتاد هزار شهيد از فرزندان من در روز قيامتسر از خاك بر خواهند داشت» . (24) از اين رو مسيحيان و يهوديان نه تنها براى زيارت به آن منطقه مىرفتند بلكه مردههاى خود را هم از بلاد بعيده براى دفن به آنجا
مىبردند . جهانگردان هندى و چينى و خراسانى و تركستانى و . . . هم به وفور از راه خليج فارس و رود فرات به كوفه رفت و آمد
مىكردند . (25) شهر كوفه در آن مقطع از تاريخ به جهات فوق و از لحاظ سياسى و نظامى و بازرگانى مناسبترين محل براى شهر مركزى اسلام بود
. مليتهاى مختلف مسلمان در آن شهر با هم زندگى مىكردند و تعصبات و تنگنظرىهاى عقيدتى و قبيلهاى مدينه هم در آنجا
وجود نداشت . مخصوصا از نظر تجارت، موقعيتخاصى بين هند و ايران و روم و افريقا داشت . (26) يك جهت ديگر هم براى علاقه حضرت على (ع) به كوفه مىتوان تصور نمود و آن ارادت ايرانيان به آن حضرت بود . اين مردمان
پشتيبان و شيعه امام (ع) بودند و حضرت نيز روى حمايت و علاقه و خويشاوندى ايشان حساب مىكرد . امام على (ع) كوفه را بصورت دارالعلوم اسلامى در آورد و مسجد آن شهر را مركز نشر معارف و دانشهاى گوناگون ساخت . خود او
ضمن خطبههاى جالب و جامع، موضوعات گوناگونى را چون الهيات و طبعيات و اخلاق و سياست و تمدن و فنون جنگى و آداب
معاشرت و . . . مورد بحث قرار مىداد و از منبر كوفه براى عاملان خراج و واليان و سران سپاه پيام مىفرستاد يا اينكه كنفرانسهايى
براى آموزشهاى لازم به قضات و عاملان در مسجد تشكيل مىداد . صحابه على (ع) نيز به پيروى از او و سفارش او به نشر علم و
تاليف پرداختند . از آن زمان علوم مختلف چون صرف و نحو و طبعيات و نجوم و هيات و فلسفه و رياضى و فقه و حديث و تفسير در
كوفه شروع به توسعه نمود . مخصوصا زبان عربى با خطبهها و كلمات حضرت على (ع) و قواعدى كه وضع نمود از زوال مصون ماند
. بهقول جلال سيوطى «اهالى ساير شهرها لغت و زبان عربى را از مردم كوفه و بصره آموختند و در كتابها ثبت كردند و بعد به
صورت علم در آمد .» (27) و در آن ايام غير از كوفه و بصره در هيچ نقطه از بلاد عرب استادى در زبان و ادب عربى وجود نداشت . (28) بخصوص فقه و حديث از پرتو وجود على (ع) و ياران او در كوفه مرتب و مبوب گرديد . امامان چهارگانه اهل سنت هر يك به صورتى
از مكتب حضرت على (ع) بهره بردند . مسائل مربوط به توحيد و عدل و قضا و قدر و جبر و اختيار در محضر امير مؤمنان حل
مىشد و مروجين علوم عقلى و نقلى اسلام، شاگردان آن حضرت بودند . مخصوصا بايد از وضع علم نحو به وسيله آن حضرت ياد شود كه زبان عربى را بصورت يك زبان بينالمللى در آورد و در پرتو آن غير
عربها توانستند به آسانى به اين زبان حرف بزنند و چيز بنويسند . وقتى آن حضرت قواعد اصلى نحو را به ابوالاسود دوئلى املا
كردند و او را به تصنيف كتابى در اين علم امر فرمودند عرض كرد: «احييتنا و ابقيت فينا هذه اللغة» . «ما را زنده كردى و اين زبان را براى ما نگاه داشتى» . (29) همچنين آشنايى آن حضرت به زبانهاى مختلف و استفاده از مضامين و لغات ديگر در خطب و مكاتبات، سبب شد كه اين زبان از
صورت بساطت و بدويتبدر آيد و در هر زمينه مورد استفاده قرار گيرد . از اينها گذشته سبك بديع و نوظهور على (ع) در سخنرانى و نامهنگارى و استفاده از سجع و اشعار گذشتگان، به همه تازيان و
مستعربان درس عربىنويسى و فصاحت آموخت و باب تازهاى در ادب عربى گشود كه تا امروز هم باز است و فرهنگ عربى را به
سوى خود جلب مىكند . شهر كوفه علاوه بر آنكه به بر كت وجود امام (ع) مركز نشر علوم ظاهرى بود سلسلههاى طريقت و تصوف و فتوت و اخوت اسلامى
را هم پىريزى كرد . چنانكه خرقه مشايخ همه به ولى الله اعظم منتهى مىشود و بزرگان اين راه چون شبلى وجنيد و سرى
سقطى و بايزيد بسطامى و معروف كرخى . . . تا مولانا جلالالدين رومى و خواجه نظامالدين اولياء و شاه نعمتالله ولى كرمانى . . .
همه از رشحات عينالحيات حضرت على (ع) سيراب شده و از مشعل هدايت او كسب نور و معرفت كردهاند . امام على (ع) در دو جبهه كفر و جهل مىجنگيد و او را در تاريخ تنها شخصيتى است كه قهرمانى و سالارى را با علم و زهد در خود
جمع داشته است و مركز تجلى همه اين انوار شهر كوفه بود . از اينرو با شور و علاقه و دلسوزى درباره كوفه مىفرمايد: «كانى بك يا كوفة تمدين مد الاديم العكاظى . تعركين بالنوازل و تركبين بالزلازل، و انى لاعلم انه مااراد بكجبار سؤاء الا ابتلاه الله
بشاغل و رماه بقاتل» . (30) گويى مىبينمت - اى كوفه - كه چون چرم عكاظى لگدكوب حوادث و گرفتار مصائب و مشكلات شدهاى . به يقين مىدانم كه
هيچ ستمكار به تو قصد بدى نمىكند مگر اينكه خدا او را به بلايى گرفتار مىكند يا با تير غيب جانش را مىستاند . درين مقاله مكررا اشاره شد كه اساس سياستحضرت على عليهالسلام بر علم و ارشاد استوار بود و همانطور كه خود شغل خلافت
را براى احيا و اقامه احكام شرع پذيرفت وظيفه ماموران دولت را هم اول نشر تقوى و تامين آسايش عموم و بعد جمع مال و شركت
در جنگ و ساير مسئوليتها مىدانست . به عبارت ديگر در حكومت على (ع) دنيا مركب آخرت و شغل دولتبراى تامين خير و آسايش در بين مردم بود و حصول اين
مقصود جز با آموزش و ارشاد دقيق ميسر نمىگرديد . از اين رو در سخنان خود پيوسته همه مردم، بخصوص ماموران دولت را به
علم و عمل و خويشتنشناسى دعوت مىكند و از عواقب ظلم و ريا برحذر مىدارد و از خيانت و نفاق و اسراف و تبذير، بخصوص در
اموال عمومى بيم مىدهد و به تفكر و واقعگرايى و دريدن پرده شك مىخواند . در هفتاد و نه نامه كه از على (ع) در نهجالبلاغه ثبت است جنبه رهنمودهاى آنها بيش از ساير جنبهها به چشم مىخورد . در اين
نامهها به سران لشكر و قضات و استانداران و عاملان خراج و سپاهيان موكدا تذكر داده است كه شغل خود را جز وظايف عبادى
بشمارند و كشوردارى را از ديندارى جدا ندانند و در عين حال كه انجام وظيفه مىكنند مظهر رافت و عدالتباشند و بر ضعيفان
ببخشايند و بر زخمهاى آنان مرهم گذارند . بايد كه به رهبر و خليفه خود تاسى كنند و از هواپرستى و طول امل و آزمندى و
شهوت و غضب و مالاندوزى و كبر و جاهطلبى و . . . دورى كنند و از هر نوع بدعت و تكروى و خودمحورى و خودرايى و بخل و
جهل و رشوهخوارى و مخالفتبا كتاب و سنت اجتناب نمايند و حمال گناهان مردم و بدآموز خلق نباشند، و در صدور فرامين و
وضع ماليات خود را به جاى ناتوانترين افراد قرار دهند . . . امام (ع) در يك دستورالعمل مفصل بخشنامهاى، به ماموران جمع صدقات چنين راهنمايى مىفرمايد: در شغل خويش به راه تقوى و ترس از خدايى كه شريك ندارد برو، هرگز هيچ مسلمان را مترسان و اگر راضى نباشد به خانه او وارد
مشو، و بيش از حقى كه خدا معين كرده از او مستان . چون در قبيلهاى فرود آمدى وارد خانهها و چادرهاى مردم مشو و با آنان در مياميز، بلكه بر سر آب آن قوم منزل كن، سپس با
وقار و آرامش نزد ايشان برو; چون به جمع آنان رسيدى برايشان سلام كن آنگاه بگو: اى بندگان خدا، ولى خدا و خليفه او مرا نزد
شما فرستاده تا حق خدا را از اموالى كه داريد دريافت نمايم . آيا از اموال خدا در اموال شما حقى هست كه به ولى او ادا كنيد؟ - اگر
كسى بگويد نه، ديگر به او مراجعه نكن و اگر صاحب دولتى ترا اجابت كند با او راه بيفتبدون اينكه او را بترسانى يا چيزى از او به
ستم بگيرى يا تكليف شاقى كه از عهده او بر نمىآيد بكنى پس هر چه او بتو داد بستان . فهرست دستورالعملها و رهنمودهاى ادارى و سياسى و قضائى على بشرح ذيل است: 1 - آموزش جنگى به فرزندش محمد در جنگ جمل . (نهجالبلاغه، چ بيروت، ص 55) 2 - دستورالعمل به عبدالله بن عباس، وقتى او را نزد زبير به بصره فرستاد (ص 74) . 3 - دستور به پيشهوران درباره ترازوها و پيمانهها . (ص 188) 4 - دستور به مامور بازرسى پادگان بصره . (ص 226) 5 - دستور به شريح بن الحارث، قاضى كوفه . (ص 365) 6 - دستور به يكى از سران سپاه . (ص 366) 7 - دستور به اشعثبن قيس كندى عامل آذربايجان . (ص 366) 8 - دستورالعمل به جريربن عبدالله البجلى هنگامى كه به سفارت از سوى على نزد معاويه مىرفت . (ص 368) 9 - دستورالعمل به دستهاى از سپاهيان كه به جنگ مىرفتند . (ص 371) 10 - دستور به معقل بن قيس رياحى كه در مقدمه سپاه على با سه هزار سوار به سوى شام عزيمت كرد . (ص 372) 11 - دستور به سپاهيان قبل از شروع جنگ صفين . (ص 373) 12 - رهنمود به عبدالله بن عباس كه مامور بصره بود . (ص 376) 13 - دستور به بعض عاملان . (ص 376) 14 - دستور به زيادبن ابيه نايب عبدالله بن عباس در بصره . (ص 377) 15 - باز هم نامهاى به زيادبن ابيه (ص 377) 16 - دستورى براى عبدالله بن عباس (ص 378) 17 - فرمان بخشنامهاى براى عاملان صدقات (ص 2 - 380) 18 - فرمانى به يكى از عاملان صدقات (ص 382) 19 - فرمانى براى محمد بن ابىبكر والى مصر . (ص 5 - 383) 20 - دستورالعملى به قثم بن عباس عامل مكه . (ص 407) 21 - نامهاى به عبدالله بن عباس بعد از شهادت محمدبن ابىبكر (ص 408) 22 - نامه مفصل اميرالمومنين عليهالسلام به مرم مصر وقتى مالك اشتر را به استاندارى آنجا برگزيدند . (ص 11 - 410) 23 - نامه به بعض عاملان . (ص 412) 24 - نامه به يكى از عاملان . (ص 13 - 412) 25 - نامه به عمربن ابى سلمه مخزومى عامل بحرين كه معزول شده بود . (ص 414) 26 - نامهاى به مصقلة بن هبيره شيبانى عامل اردشير خره . (ص 415) 27 - نامه به عثمان بن حنيف عامل بصره و سرزنش او براى شر كت در سورى مفصل . (ص 416) 28 - به بعض عاملان . (ص 421) 29 - بخشنامه به سران سپاه . (ص 424) 30 - بخشنامه به عاملان خراج . (ص 426) 31 - فرمان مفصل على به مالك اشتر نامزد استاندارى مصر كه قانون اساسى سياست و كشوردارى است و عظمت معانى و
فصاحت الفاظ آن به سر حد اعجاز رسيده است . (صص 445 - 426) . 32 - اوامر كتبى به شريح بن هانى كه از سران سپاه او بود . (ص 447) 33 - بيانيهاى درباره جنگ صفين . (صص 449 - 448) 34 - دستورى براى اسودبن قطيه فرمانده لشكر حلوان (ص 449) 35 - دستورالعمل به عاملانى كه ارتش وارد حوزه عملشان مىشود . (ص 450) 36 - سرزنش نامهاى براى كميل بن زياد نخعى عامل هيت (ص 451) 37 - نامهاى به اهل مصر كه همراه مالك اشتر فرستاد . (ص 452) 38 - نامهاى به ابوموسى اشعرى عامل كوفه . (ص 453) 39 - نامهاى به سلمان فارسى (ص 458) 40 - نامهاى به حارث همدانى (ص 460) 41 - نامهاى به سهل بن حنيف انصارى عامل مدينه (ص 461) 42 - نامهاى به منذربن جارود عبدى كه در امانتخيانت كرد . (ص 462) 43 - صورت پيماننامهاى كه آن حضرت بين قبايل ربيعه و يمن نوشت . (ص 463) 44 - دستورالعملى به عبدالله بن عباس وقتى او را به ولايتبصره مامور فرمود . (ص 465) 45 - رهنمود مفصل على (ع) به عبدالله بن عباس وقتى او را مامور بحث و احتجاج با خوارج فرمود (ص 465) . 46 - دستورالعملى به ابوموسى اشعرى هنگام تعيين او به حكميت . (ص 466) بعضى اين دستورالعملها مفصل و بعضى مختصر، بعضى از آنها به صورت بخشنامه خطاب به همه مامورانست و بعض ديگر براى
مامور معينى است ولى هيچيك از اين دستورها محرمانه نمىمانده و به اطلاع همه مىرسيده و نسخه آن هم ضبط مىشده است
و اين نوع دستورالعملنويسى به قلم شخص رئيس كشور مطلقا ابتكارى و بىسابقه مىباشد . مفصلترين و با اهميتترين آنها عهدنامه يا فرمانى است كه براى مالك اشتر سردار دلير و پاك اعتقاد خود - وقتى كه او را مامور
استاندارى و فرماندهى ارتش مصر و مامور جمع خراج و عمران و رفاه آن استان فرمود - صادر كرده است . در اين فرمان كبير كه جامع آراء سياسى و كشوردارى آن حضرت است هر چه را كه يك مقام عالىرتبه مسئول در دولت اسلامى
بايد بداند و برنامه كار خود قرار دهد براى مالك مرقوم داشته است . شرح اهميت اين فرمان و بيان اهميت مندرجات آن در اين
مقالت مختصر نمىگنجد . اين منظور را شارحين فرمان (مانند توفيق فكيكى، مؤلف الراعى والرعية)، از نشريات بنياد نهجالبلاغه - و سبط حسن هنسوى مؤلف
منهاج نهجالبلاغه به زبان اردو و ساير نويسندگان قديم و جديد به خوبى ادا كردهاند . نويسنده نيز تيمنا چند سطرى در آن باره
مىنگارد تا از فيض همقدمى در ركاب اهل علم محروم نمانده باشد . امام على (ع) در اين فرمان مانند ساير خطبهها و نامهها، سخن خويش را با نام خدا و توصيه به طاعت و تقوى آغاز فرموده و مالك
را به ضبط نفس و خوددارى در برابر طغيان هوس امر مىكند و او را به نيكى و لطف و مهربانى نسبتبه مردم سفارش مىفرمايد .
همچنين او را به تواضع و اجتناب از گردنكشى مىخواند و به مروت و انصاف و عطوفت دعوت مىكند و از عواقب زشت غرور و
ستمكارى بر حذر مىدارد و موكدا خاطرنشان مىكند كه جزئيات كارهاى او از نظر وى دور نيست . به مالك سفارش مىكند كه هميشه طرفدار حق باشد و مبادا با توجه به خواص و اشراف از حال توده مردم غافل بماند، بايد كه از
عيبجويان بپرهيزد و كمبودهاى مردم را پردهپوشى كند و كينه كسى را به دل نگيرد و حرف سخنچين را نپذيرد و با بخيلان و
آزمندان رايزنى نكند و حرف سخنچينان بزدل را نشوند . درباره مشاوران و وزيران و همكاران به مالك توصيه مىكند از وزيرانى
كه با نابكاران پيش از او همكارى داشتهاند بپرهيزد و از آنان دورى كند و وزيرى خردمند و پاك نهاد و آزموده و كارآمد برگزيند كه
با ستمكاران يار نبوده و روى زخم بندگان خدا نمك نپاشد و حرف حق را گرچه تلخ استبىملاحظه در روى او بگويد و كردار و
گفتار ناپسند او را تصديق نكند و براى كارى كه نكرده است او را نستايد . همچنين امام (ع) در اين فرمان مالك را يادآورى مىكند كه هيچ چيز چون نيكى كردن به خلق و كاستن عوارض و ماليات و
پائين آوردن هزينه زندگى و زدودن رنج مردم و جلب اطمينان ايشان براى استوارى اساس دولت مؤثر نيست . بايد كه در همه كار
سنتهاى درست پيشينيان را حفظ كند و بدعتهاى زيانآور نگذارد تا رشتههاى الفت استوار شود و كار رعيتبه سامان رسد و بايد
كه براى اصلاح امور ملك و ملت از رايزنى و مشاورت دانشمندان و خردمندان بهرهمند گردد . امام على (ع) در اين فرمان جامعه را تشريح كرده و به مالك فرموده است كه همه مردم از يك دست و رسته نيستند و از نظر
اهميتشغل و سنخيت و معرفتبا هم اختلاف دارند و اين طبقات عبارتند از: سپاهيان خدا - نويسندگان بخشهاى عمومى و
خصوصى - قضات دادگسترى - ماموران دولت - پيشكاران دارايى و تحصيلداران خراج - بازرگانان و پيشهوران و صنعتگران، و
طبقات مستمند و تهيدست . بعد وظيفه هر طبقه از ماموران، و خصالى كه بايد داشته باشند و شرايطى كه براى انتخاب آنان لازمستبه تفصيل شرح مىدهد و
موكدا براى كمك به بينوايان توصيه مىفرمايد . بعضى از رهنمودهاى آن حضرت درباره ارتش و قضات و ماموران دارايى و دبيران
و نويسندگان در فصولى از اين مقاله سابقا نقل شده است . در بخشى از اين فرمان، برنامه شخصى «مالك» را ارشاد فرموده و گفته است كه بايد شخصا و بدون واسطه با دادخواهان روبرو شود
و به مردم مجال و ميدان بدهد كه او را ببينند و بىمحابا با او سخن بگويند و با آنان تندى نكند و عطايى كه مىبخشد با روى
گشاده بدهد و كارى را كه مطابق ميل او نيست از سر وا نكند . بعض گزارشها كه از ماموران مىرسد و دبيران از عهده تهيه پاسخ
آنها بر نمىآيند شخصا جواب بدهد و نيازمنديهاى مردم را همان روز كه باخبر مىشود برآورد و كار امروز را به فردا ميفكند كه
فردا را نيز كارى باشد . سفارش عمده امام على (ع) به مالك درباره مواظبت در انجام وظايف دينى است . مىفرمايد: بايد كه بهترين بخش از اوقات تو
صرف راز و نياز با خدا گردد و اداى واجبات دينى را با اخلاص كامل توامدارى و نيايش را بىريا بپاى برى و اگر با مردم نماز
مىگزارى آن را زياد به درازا نكشى . به مالك امر مىكند كه حتىالمقدور اوقات خود را در بين مردم بگذران تا از هر حق و باطل باخبر شوى و ايندو پيش تو بهم
مشتبه نشوند، نبايد كه در كارهاى مهم به اطرافيان و خواص اعتماد كنى كه بعض آنها گردنكش و بىانصافند . هيچيك از
خويشان و نزديكان تو نبايد كه از تو زمينى به تيول بدست آورد تا به رعيت احجاف نشود . بايد كه از عدالت گرچه به نظر تلخ برسد
روى برنتابى و اگر مردم در تو گمان ظلم برند بايد كه عذر خود را براى ايشان شرح بدهى و زنگار بدگمانى را از دل ايشان بزدايى -
اگر دشمن به تو پيشنهاد سازش و آشتى كند بايد كه بپذيرى كه صلح موجب آسايش سپاهيان و رهايى تو از رنج و برخوردارى
كشور از آرامش و امنيت است . اما بعد از آشتى از كيد دشمن برحذر باش . مبادا غافلگير شوى و چون با دشمنى پيمان بستى بر
سر عهد خود باش كه هيچ چيز بهتر از وفاى به عهد نيست . مبادا به عهد خود وفا نكنى و به زينهارى كه دادهاى خلق را فريب
بدهى چون خداوند زينهارش را براى بندگانش استوار و مطمئن قرار داده است . هرگز قرارداد مبهم و دو پهلو امضا مكن و هرگز
بعد از حرف جدى مخند . . . از ريختن خون ناحق حذر كن كه عمر را كوتاه و نعمت را زايل مىكند . در قتل عمد نزد خدا و نزد من
مسؤولى و هيچ عذر و بهانهاى ندارى و در قتل خطا بايد خونبهاى مقتول را بپردازى . از تعريف و تمجيد متملقان بپرهيز و اگر بر
رعيت احسانى كردى منت مگذار و خدمتى كه براى مردم مىكنى به رخ آنها مكش كه منت اجر احسان را باطل مىكند . در هيچ كارى شتاب مكن و وقتى فرصتى بدست افتاد سستى و اهمال جايز مدار و اگر در كارى گرهى ديدى لجاجت و ستيزگى را
كنار بگذار . هر كار را در وقتخود انجام بده و هر چيز را در جاى خودش بگذار . جلو خشم و تندى و دستيازى و زباندرازى خود را بگير و از دشنام دادن و هرزه گفتن حذر كن و در وقت غضب آنقدر خاموش بمان تا خشمت فرو نشيند . در
پيروى از اين فرمان و اجراى دقيق آن بكوش و پند و اندرزى كه بتو داده شده بكار بند و هر وقت هوش يا فكر ناپختهاى در سرت
پيدا شد بياد اين سخنان بيفت و جانب خردمندى را از كف رها مساز . 1 - شخصيت واليان و شرايط انتخاب ايشان . 2 - لزوم استقلال دادگاه و دادرس . 3 - اگر بين دادرسان در حكمى اختلاف نظر پيش آمد چه بايد كرد؟ 4 - راه اصلاح ماموران دولت . 5 - آموزش ماموران دولت و برنامهريزى . 6 - سازمانهاى ادارى و طبقهبندى مشاغل دولتى . 7 - طبقهبندى افراد جامعه از نظر وظايفى كه دارند و ويژگيهاى هر طبقه . 8 - فرماندهان و افراد ارتش . 9 - تاثير ايمان و خداشناسى در پرورش روح سلحشورى . 10 - جنگ و صلح . 11 - معاهدات در اسلام و لزوم پايبندى ولات به عهد خويش . 12 - راه انتخاب مامور واجد شرايط . 13 - مسئوليت وزيران و كارمندان عاليرتبه . 14 - عقد معاهدات از وظايف رئيس قوه مجريه است . 15 - مبداء تفكيك قوى . 16 - زيان نزديكان و ياران بدوالى . 17 - عوامل ايجاد اعتماد بين رئيس حكومت و مردم . 18 - عدالت اجتماعى در فرمان مالك اشتر . 19 - اساس سيادت ملت و سلطه آراء عمومى . 20 - بهترين و غنىترين خزانه دولت كيسه افراد ملت است . 21 - اهميتبازرگانان و صنعتگران در جامعه و در اقتصاد ملتها . 22 - احتكار و زيانهاى همگانى آن . 23 - حفظ حقوق كارگران و طبقه نادار بهترين نگهبان امنيت اجتماعى است . 24 - راه درمان فقر در اسلام . 25 - برابرى قوى و ضعيف در برابر قوانين اسلام . 26 - روى نشان ندادن واليان اعتماد مردم را از او سلب مىكند . 27 - ريختن خون ناحق موجب ويرانى كشور و زوال دولت است . 28 - لزوم پيروى از سنتهاى پسنديده پيشين در حكمرانى . 29 - تعريف و تملق بنيان حكومت را ويران مىكند . 30 - حكومت جهانى اسلام و برابرى همه افراد در برابر قانون (چه مسلمان و چه ذمى) . از اين فرمان و ساير خطبهها و كلمات على عليهالسلام نكات اساسى ذيل استنباط مىشود: 1 - مقام انسان تا حدى والاست كه از او به «عالم اكبر» و «خليفة الله» تعبير شده است . او تنها يك «ماشين» يا يك «جانور گويا»
نيست . بنابراين وظيفه زمامداران مسلمان در عين حال كه سنگين است وظيفهاى است روحانى و الهى . 2 - واليان علاوه بر مقام رهبرى سياسى و فرماندهى نظامى و پيشكارى دارايى بايد پاسدار شريعت و رئيس روحانى و امام جمعه و
جماعت و «اسوه» مردم در سادگى و قناعت و ايثار و عبادت باشند . 3 - افراد مردم فقط براى فرمانبردارى و دادن ماليات آفريده نشدهاند، بلكه در اداره كشور و حكومتبا واليان شريكند و از
مسئولان حق اظهارنظر و چون و چرا و بازخواست دارند . 4 - همه فرزندان آدم از نظر خلقتبرابرند . ملاك برترى ايشان بر يكديگر تنها تقوى و پرهيزگارى است . 5 - كافران همپيمان (ذمى) هم با مسلمانان از لحاظ سياسى و اجتماعى حقوق مساوى دارند . 6 - همه مسلمانان عالم از هر مليت و اقليم و رنگ و نژاد باشند با هم برابرند . 7 - دنيا در نظر حضرت على (ع) از دو قسمتخارج نيستيا دارالسلم است و يا دارالحرب، شقثالث ندارد . 8 - امام على (ع) علاوه بر وحدت سياسى و حقوقى ميل داشت همه مسلمانان از لحاظ لسانى و فرهنگى هم وحدت داشته باشند .
علم نحو را براى بينالمللى ساختن زبان عربى وضع فرمود . آنچه در اين مقاله گذشت گوشهاى از روش حكومتى على (ع) و عدالتخدايى اين ولى خدا بود . اميد است تا تمامى مسؤولين و دستاندركاران جمهورى اسلامى ايران اين كلمات و دستورها و فرمانهاى الهى را فرا راه خود قرار
داده و با الهام از آن در راه تحقق بخشيدن به اهداف و خواستهاى بحق خدايى آن حضرات در جامعه اسلامى ايران بكوشند تا اين
كشور پايگاهى براى نشر اسلام در تمامى جهان گشته و گامى باشد در جهتبرانداختن ظلم و ستم از صحنه روزگار . پانوشت: 1 - كنزالعمال، ج 12، حديث 1212، چاپ حيدرآباد . 2 - نهجالبلاغه، صبحى صالح، ص 307، چ بيروت، ترجمه آزاد اين قسمت و ديگر قسمتهاى نهجالبلاغه كه در اين مقاله خواهد آمد
از نويسنده مقاله است . 3 - نهجالبلاغه، خطبه شقشقيه . 4 - نهجالبلاغه، صبحى صالح، خ 137 . 5 - همان، خ 229 . 6 - اسرار خودى، با شرح و حواشى نويسنده اين سطور، ص 46، چ بنياد نهجالبلاغه . 7 - ر . ك . كتاب منهاج نهجالبلاغه به زبان اردو، صص 16، 17 . 8 - سنن بيهقى، ج 8، ص 32; كنزالعمال، ج 7، ص 207 به نقل از جمعالجوامع سيوطى و منهاج نهجالبلاغه، ص 18 . 9 - كنزالعمال، ج 15، حديثشماره 461 . 10 - شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 181، چ مصر . 11 - نهجالبلاغه، صبحى صالح، خ 224 . 12 - همان، ص 373، چ بيروت . 13 - همان، قصار 233 . 14 - همان، خ 131 . 15 - همان، ص 136 . 16 - كنزالعمال، چ حيدرآباد، ج 12، حديثهاى شماره 1254، 1255، ص 63 . 17 - براى توضيح بهتر رجوع شود به كتاب تاريخ مختصر عرب مسلمان، تاليف اميرعلى، ص 55 - 59، لندن، 1961 م . 18 - نهجالبلاغه صبحى صالح، ق 315 . 19 - خصال شيخ صدوق، چ طهران، ص 149، ص 110 . 20 - حلية الاولياء، ج 4، ص 134، چاپ بيروت 21 - نهجالبلاغه، صبحى صالح، خ 150 . 22 - ترجمه الاغانى، ص 131، چ بنياد فرهنگ ايران . 23 - نهجالبلاغه، صبحى صالح، خ 189 . 24 - معجمالبلدان، ج 2، ص 50، چ مصر . 25 - شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 484، چ مصر . 26 - عبقرية الامام، عباس محمود عقاد، ص 174، چ مصر . 27 - المزهر، ج 1، ص 105، چ مصر . 28 - المزهر، ج 2، ص 21، چ مصر . 29 - همان، ج 2، ص 200، چ مصر . 30 - نهجالبلاغه، صبح صالح، خ 47 . آيين حكومتدارى از ديدگاه على (ع)
مقدمه
سياست در عرف استعمار
وظايف مقام خلافت
حكومت عدل و مساوات
روش رهبرى
اداره جهان اسلام
تقسيمات كشور
امور مالى
امور دفترى
دستگاه عدالت
ارتش
خطبههاى سياسى
تغيير مركز خلافت و هجرت به كوفه
فرمان امام على (ع) به مالك اشتر
مطالب فرمان مالك اشتر در سرفصلهاى ذيل خلاصه مىشود: