مجلات >فصلنامه نهج البلاغه>شماره 2 و 3

نگاهى به تفسيرهاى كلامى ابن ابى‏الحديد

قسمت دوم

احمد نيلى

پيش سخن

چنانچه در شماره قبل اشاره شد، اين سلسله نوشتار درصدد تبيين و تحليل آراء كلامى ابن ابى‏الحديد در شرح وى بر فرمايشات گهربار اميرالمؤمنين (ع) در نهج‏البلاغه است كه طى اولين نوشتار در شماره نخست فصلنامه نهج‏البلاغه به بررسى و نقد و نظر پيرامون نظريه اين شارح بزرگ در بحث «لزوم و ضرورت وجود حجت در هر زمان‏» پرداخته شده و اينك برآنيم قطعه‏اى ديگر از شرح وى كه درباره كلمات آن حضرت (ع) پيرامون جايگاه و منزلت عترت پيامبر (ع) است‏بپردازيم و از روح مطهر و قدسى آن بزرگوار عاجزانه طلب داريم كه توفيق درك صحيح و مستقيم آن سخنان گهربار را بر ما ارزانى داشته و از ظلمات جهل و كژفهمى با عنايت‏خاصه‏اش ما را رهائى بخشيده و به سراى امن و آرام حق و حقيقت رهنمون شود كه انه ولى النعم .

×××

اميرالمؤمنين على عليه‏السلام در وصف اهل بيت (ع) چنين مى‏فرمايد:

«لايقاس بآل محمد (ص) من هذه‏الامة احد و لايسوى بهم جرت نعمتهم عليه ابدا هم اساس الدين و عماداليقين . اليهم يفى‏ء الغالى و بهم يلحق التالى . و لهم خصائص حق الولاية و فيهم الوصية و الوراثة الآن اذ رجع الحق الى اهله و نقل الى منتقله‏» . (1)

كسى از اين امت را همسنگ و همزى آل پيامبر (ص) نتوان ديد و نيز خوشه‏چين خرمن اهل بيت‏با آنان برابر نيست . دودمان پيامبر سنگ بناى دين و پشتوانه يقين‏اند . تندروان به ميزان آنان بازگردند و كندروان سرانجام خود را به آنجا رسانند كه راهى جز آن نيابند . ويژگى‏هاى رهبرى از آن اهل بيت است و وصيت پيامبر درباره آنان، و ميراث آنحضرت مخصوص ايشان است . (2)

نگارنده سخنان شارح محترم، در بسط اين بخش از سخنان امير مؤمنان (ع) را در دو مرحله مورد بررسى قرار مى‏دهد .

مرحله اول:

در توضيح اين سخن كه چرا نمى‏توان احدى را با آل محمد (ص) قياس كرد

ابن ابى‏الحديد در شرح اين كلام امام على (ع) كه مى‏فرمايد:

«لا يقاس بآل محمد . من هذه‏الامة احد و . .» .

دو وجه را احتمال مى‏دهد .

در بيان وجه اول چنين مى‏نويسد:

ترديدى نيست كه شخص منعم (نعمت دهنده) برتر و والاتر است از شخص منعم عليه (كسى كه نعمت‏بر او ارزانى شده است)، و بديهى است كه نزديكان و

خويشان پيامبر (ص) از بنى‏هاشم خصوصا على (ع) بر همه مخلوقات حق‏مندند، آن‏چنان حقى كه قدر و منزلت آن قابل احصاء و سنجش نيست كه آن هم نعمت هدايت‏گرى ايشان و دعوت به اسلام است . پيامبر اسلام (ص) هر چند كه امر هدايت‏خلق و دعوت به دين از آن اوست ولى نقش على (ع) و جهاد و تلاش‏هاى ايشان در تحقق اين اهداف بلند و والا جاى ترديد و شك نيست . نعمت ديگر آن حضرت بر خلق نعمت تعليم احكام و تبيين حقائق دين است چرا كه شخص عمر در اين باره اذعان كرد كه «لولا على لهلك عمر» بدين معنا كه اگر على (ع) نمى‏بود همانا عمر در هلاكت قرار مى‏داشت . (3)

كلمات شارح هر چند در اين وجه از ساختارى متين برخوردار است، ولى بهر حال در بعضى موارددچار لغزش شده است، لغزش‏هائى كه هر كدام از آنها فى حد ذاته بزرگ و غيرقابل اغماض است و به مصداق قرآن:

«تحسبونه هينا و هو عندالله عظيم‏» . (4)

شما آن را سبك و اندك مى‏شماريد ولى نزد خدا بس عظيم و بزرگ است .

كه ما ذيلا به آن اشاره مى‏نمائيم .

1 - از آنجا كه ظهور كلام در بيان يك قضيه خارجيه است‏بدين معنى كه آن حضرت در بيان توصيف و تبيين جايگاه و منزلت افرادى خاص (چه در زمان خود و يا پس از خود) و با ويژگى و مشخصات خاصى مى‏باشد، بنابراين فرد و يا افراد و يا عناوينى كه در كلام شارح به عنوان مصاديق اين سخن طرح گرديده است همگان بايد واجد اوصاف كمالى كه در صدر و ذيل كلام ذكر آن رفته است‏بوده و آن اوصاف در وجود ايشان جمع و مجسم باشد . اين اوصاف، بقدرى بزرگ و دست‏نايافتنى است كه جز با عنايت‏خاص و اراده الهى هيچ راهى بر تحقق آن خصائص و ويژگى‏ها در هيچ انسانى وجود ندارد . اوصافى چون «محل اسرار الهى بودن، مخزن علوم ربوبى بودن، مرجع در احكام خداوند متعال، الگوئى در عمل و رفتار، ركن بودن در دين و يقين‏» (5) چگونه در توان دست‏يابى و چنگ‏اندازى آدمى است و آيا مى‏توان به يقين خبر داد كه چه كسى اين اوصاف را داراست و يا چه كسى ندارد مگر به تعيين خدا . چگونه بشر مى‏تواند بر مركز اسرار الهى و خزائن علم ربوبى و مرجع احكام الهى و ديگر اوصاف وقوف حاصل كند تا بتواند انسانى را كه جامع اين ارزشهاى الهى است‏بشناسد و بر او معرفت‏حاصل نمايد . اين خصلت‏ها تنها به عنايت‏خاص خدا ميسور است و بديهى است كه تعيين ايشان جز با نص پيامبرش ممكن نمى‏شود .

حال با توجه به آنچه گذشت تطبيق عنوان «آل محمد» بر صرف نزديكان و اقرباى پيامبر آنگونه كه شارح محترم برآن اصرار دارد، چه وجهى دارد؟ آيا صرف خويشى و خويشاوندى و لو اينكه از بنى هاشم باشد، در احراز اين مناصب بلندمرتبه كافى است؟ بلى آنچه را كه شارح به آن تصريح كرده است و آن اينكه على (ع) يكى از مصاديق آن جايگاههاى ويژه است، حرفى است‏بس متين و صحيح . چرا كه اوصاف بيان شده در آن وجود ملكوتى بالعيان مشهود است ولى مدعا اين است كه اين اوصاف تنها در اميرمؤمنان على (ع) و يازده فرزند بزرگوارش كه به امر الهى توسط پيامبر (ص) تعيين گرديده است، تحقق عينى دارد . كه اين بحث جاى خاص خود را مى‏طلبد . بنابراين تطبيق عنوان آل محمد (ص) بر مطلق خويش و نزديكان پيامبر (ص) بدون در نظر گرفتن آن اوصاف ويژه كه در متن خطبه از آن سخن رفته است تطبيقى ناروا و ناصواب است .

2 - تعليل در جمله دوم كه فرمود:

«لايسوى بهم من جرت فمنهم عليهم‏» .

دليلى است‏بر عدم تساوى . يعنى نمى‏توان آن حضرت را با ديگر معاصران خود مساوى قرار داد چرا كه وى نعمت دهنده و ديگران نعمت گيرنده بودند . او نعمت‏حيات معنوى را ارزانى داشته و ديگران در پرتو نور هدايت وى نعمت‏حيات را باز يافتند و اين كجا و آن كجا .

ولى بايد توجه داشت كه اين تعليل در واقع علت همان حكم است و شايد نسبت‏به جمله گذشته يعنى آنجا كه مى‏فرمايد:

«و لايقاس بال محمد (ص) هذه‏الامه احد» .

يك وجه علت‏باشد و نه منحصر در آن . اينكه نتوان ديگران را با آل‏نبى قياس كرد از آن جهت است كه قياس واقع موضوعى ندارد . چرا كه بين وجود و عدم چگونه مى‏توان تصور و خيال مقايسه را نيز نمود . چه كسى مى‏تواند مدعى دارندگى و برازندگى اين ويژگى‏ها و كمالات شود تا در كفه ديگر قياس نشسته و خود را با آن قلل رفيع كمالات در سنجش قرار دهد . هيهات، هيهات و انى لهم بذلك .

اكنون با توجه به بيان فوق بايد بر اين نكته پاى فشرد كه لازمه اين سخن اين نيست كه مصاديق عترت نبى (ص) بايد در زمان ايراد خطبه حضور بالفعل و حيات دنيوى داشته باشند تا به حسب ظاهر نعمت‏هاى ايشان بر ديگران جارى شود و آنگاه قياس و تساوى با ديگران بى‏معنا گردد . علاوه براين مراد از «امة‏» در كلام آن حضرت امت اسلام است . بديهى است كه اهل بيت پيامبر (ص) كه شان ايشان، شان هدايت و رهبرى امت است، همواره نعمت از ايشان بر امت اسلام تا قيام قيامت ريزان است . بنابراين عترت نبى هر چند در زمانهاى بعد و پس از قرون و اعصار پا به عرصه زندگى گذارند و هر چند نعمت ظاهرى ايشان بر امت‏حاضر در دوران على (ع) جارى نگردد، ولى بهر حال هيچ فردى از آحاد امت اسلام را نتوان با ايشان مقايسه كرد چرا كه واجد اين اوصاف كجا و فاقد آن كجا .

بنابراين، نمى‏توان مدعى وجود قرينه‏اى گرديد كه بر اساس آن بتوان عنوان «آل محمد» را بر صرف خويشان و نزديكان موجود در زمان پيامبر و على (ع) تطبيق نمود . (6)

اما بيان شارح در احتمال دوم نسبت‏به اين كلام چنين است:

«و كذلك لماكان رسول‏الله (ص) رئيس الكل و المنعم على الكل جاز الواحد من بنى‏هاشم‏» .

عرب قبيله‏اى را كه رياست و ذعامت از آن برخاسته باشد بر ساير قبايل برتر مى‏شمارد . و از آنجا كه رسول‏اكرم (ص) بر همگان رياست دارد . بنابراين هر يك از بنى هاشم بويژه على (ع) مى‏توانند خود را به همين امتياز با چنين سخنانى بستايند و خويشان و نزديكان خود را برتر از ديگران بداند . تا بدانجا كه حق قياس و سنجش را از ديگران نسبت‏به ايشان سلب نمايد .

عليرغم آشنائى ابن ابى الحديد با كلمات امام (ع) چنين تاويلى جاى شگفتى و تامل دارد . اينك جاى اين سؤال از شارح محترم وجود دارد كه آيا طنين فرياد على (ع) را به گوش نشنيده است كه مى‏فرمود:

«و لقد كنا مع رسول‏الله (ص) نقتل آباءنا و ابناءنا و اخواننا و اعمامنا و ما يزيدنا ذلك الا ايمانا و تسليما» . (8)

ما كه با پيامبر (ص) بوديم با پدران، پسران، برادران و عموهايمان مى‏جنگيديم، ولى اين جنگ جز برايمان و تسليممان چيزى نمى‏افزود .

آيا با اين كلام صريح و سخن رسا مى‏توان فرموده على (ع) را بر اساس آن عصبيت‏ها و آداب و رسوم قبيله‏گرايانه عرب تاويل نمود؟

آيا مى‏توان بلنداى اين گفته را كه «لايقاس بال محمد من هذه الامه احد» بر اين محمل برد كه چون محمد (ص)، رئيس همگان از قبيله بنى‏هاشم است پس هيچ گروه و قبيله‏اى حق تفاضل و حتى حق سنجش با بنى‏هاشم را ندارد؟

آيا بنى‏هاشم مى‏تواند چنين ادعا كند كه چون رئيس امت از ما ميباشد، پس هيچگاه خود را در قياس با ما قرار نبايد داد؟ آيا اين تاويل بدان معنا نيست كه «آل محمد (ع)» خود كمال ذاتى ندارد و اين كمالات كه بر اساس آن نمى‏توانند مورد قياس قرار گيرند، فقط به اعتبار هم‏قبيله‏اى و هم‏خويشى با پيامبر است؟

آيا اين تفسير در واقع نفى اوصاف و كمالات كه در قبل و بعد اين سخن براى ايشان ذكر كرده است نمى‏باشد؟

پس به‏نظر آنچه مى‏توان گفت تنها اشاره به اين كريمه قرآنى است كه فرمود:

«ام يحسدون الناس على ما اتاهم الله من فضله و لقد اتينا ال ابراهيم الكتاب و الحكم و النبوه و اتيناهم ملكا عظيما» . (8)