گنجینه معارف

شرور مقدمه خیرات

این شایدمهمترین مساله ای است که مورد سؤال واقع می شود که اگر اشیاء پیدا می شوند، حادث می شوند، به وجود می آیند، چرابرای همیشه نمی مانند، چرا بعد فانی می شوند؟در شعرهای معروف خیام که دنیا را با مقیاس دستگاه کوزه گری می سنجد -خیلی هم عجیب است - می گوید کوزه گری که کوزه می سازد، اگر بیاید آن کوزه ای را که خودش ساخته بشکند، همه او رایک آدم جاهل و احمق حساب می کنند، چرا دستگاه خلقت از این کوزه گر یاد نمی گیرد که کوزه را که می سازد، دیگر لا اقل خودش نشکند، چرا اینها را می شکند؟پس این مساله به این صورت است که چرا بعد از آنکه اشیاء هست می شوند، نیست می شوند؟البته عرض کردیم که منشا اصلی این نیستیها و یا لا اقل یکی از مناشئش تضاد و تزاحمی است که میان علل و اسباب این عالم هست، که دو منشا دارد و هر دو را برای شما توضیح می دهیم. اگر تمام مواد این عالم این صورتها را پذیرفتند و بنا شد اینها بمانند و نیست نشوند، اولین اثرش این است که راه را بر آیندگان می بندند، مثلا اگر آنچه گیاه در هزاران سال پیش به وجود آمده بود فانی نمی شد، آیا گیاههایی که امروز به وجود آمده اند، بودند؟ انسانهایی که در سالها و قرنها و بلکه میلیونها سال پیش بوده اند، اگر فقط آنها بر روی زمین باقی بودند، آیا انسان دیگری به وجود می آمد؟حیوانها همین طور، و هر چیزی را که شما در نظر بگیرید.

چکیده ماشینی


منبع : مجموعه آثار جلد 4 , مطهری، مرتضی , 298 , , , تعداد بازدید : 3845     تاریخ درج : 1385/04/12    

مقدمه: چیزهایی که ما آنها را «شر» می نامیم صد در صد شر نیستند بلکه همین شرور در خیرات و کمالات مؤثرند در مقاله حاضر استاد شهید مطهری(ره) این مسئله را (تاثیر شرور) به روشنی بیان نموده است.

شرور و چیزهایی که ما آنها را نیستیها و فقدانات می نامیم و می گوییم از خیرات لا ینفک هستند، اینها هم صد در صد شر نیستند، یعنی این طور نیست که همین چیزهایی که ما آنها را شر می نامیم، صد در صد نیستیهایی بلا اثر باشند، بلکه همین نیستیها در هستیها مؤثرند، که اگر این نیستیها و فقدانات و شرور نبودند - اگر ما فرض کنیم این یک امر ممکنی باشد که خیرات را از آنچه که ما شرور می نامیم، جدا کنیم و شرور را یکدفعه از عالم برداریم - دستگاه عالم اختلال پیدا می کرد، یعنی آن چیزهایی که ما آنها را خیرات می نامیم، آنها هم دیگر امکان وجود پیدا نمی کردند.البته این یک

صفحه : 299

ادعاست که باید درباره آن توضیح بدهیم.پس بازآنچه که ما شر می نامیم، از نظر یک شخص و یک شی ء جزئی شر است، ولی از نظر نظام جملی و کلی، خود همان شر هم خیر است.خیر بودن خیرات بستگی دارد به شر بودن این شرور و پیدایش خیرات بستگی دارد به اینکه همین نیستیها، همین گودالها- که در عالم توهم، ما آنها را یک سلسله گودالها در هستیها فرض می کنیم - همین خلاها حتما باشدتا آن هستیها صورت تحقق به خود بگیرد.این اصل فرضیه مرحله سوم است.

به نظر می رسد که در این بحث، ما باید بدیها را به سه قسم تقسیم کنیم.البته این یک مطلب صد در صد حساب شده ای نیست که بگویم حتما همین سه قسم است وطور دیگری نمی شود تقسیم کرد، این تقسیمی است که اخیرا در ذهن خودم آمد و بعد ممکن است بیشتر بشود، یعنی چیزی نیست که روی آن کار و بررسی کامل شده باشد، به نظر می رسد که از این سه قسم خارج نباشد،گو اینکه بعضی از خود اقسام هم با همدیگر تداخل پیدا می کنند.

نوع اول از شرور: فناها

یک قسم شرور و بدیها از نوع فناهاست.این شایدمهمترین مساله ای است که مورد سؤال واقع می شود که اگر اشیاء پیدا می شوند، حادث می شوند، به وجود می آیند، چرابرای همیشه نمی مانند، چرا بعد فانی می شوند؟در شعرهای معروف خیام که دنیا را با مقیاس دستگاه کوزه گری می سنجد -خیلی هم عجیب است - می گوید کوزه گری که کوزه می سازد، اگر بیاید آن کوزه ای را که خودش ساخته بشکند، همه او رایک آدم جاهل و احمق حساب می کنند، چرا دستگاه خلقت از این کوزه گر یاد نمی گیرد که کوزه را که می سازد، دیگر لا اقل خودش نشکند، چرا اینها را می شکند؟پس این مساله به این صورت است که چرا بعد از آنکه اشیاء هست می شوند، نیست می شوند؟البته عرض کردیم که منشا اصلی این نیستیها و یا لا اقل یکی از مناشئش تضاد و تزاحمی است که میان علل و اسباب این عالم هست، که دو منشا دارد و هر دو را برای شما توضیح می دهیم. ما می خواهیم ببینیم آیا از نظر نظام کلی عالم، فایده ای بر وجود این نیستیها و این مرگها در انسانها و حیوانها و گیاهها مترتب است یا اساسا هیچ فایده ای ندارد؟

صفحه : 300

این هم فکر کودکانه ای است که آدم بگویدهر چیزی که لباس هستی می پوشد، چرا بعد نیست می شود؟ریشه این فکر هم یک اشتباه بیشتر نیست، یعنی این فکر و سؤال براساس این توهم است که خالق عالم، اشیاء را از کتم عدم و نیستی مطلق به وجود می آورد، بعد هم یکدفعه آنها را نیست می کند.می گوید آن را که از کتم عدم ایجاد کردی، نگه دار، چرا از میان می بری؟اگر هم می خواهی چیز دیگر به وجود بیاوری،یکی دیگر از نو به وجود بیاور، در صورتی که دنیا دنیای ماده و طبیعت و حرکت است، یعنی تمام اشیاء که در طبیعت به وجود می آیند، محال است که بدون یک ماده قبلی به وجود بیایند، یعنی این ماده عالم است که دائما شکل و صورت و نقش می پذیرد.خود ما که الآن به وجود آمده ایم، آیا از کتم عدم مطلق به وجود آمده ایم یا همین ماده های عالم است که به این صورت(1) مصور شده است؟ماده عالم از نظر قابلیت پذیرش صورت، یک قابلیت معین و محدود و ظرفیت مشخصی دارد.ما به هر جا برویم حساب همین است.ما هستیم و همین زمین خودمان، ماده ای که در همین زمین و اطراف زمین هست، مقداری که استعداد دارد صورت گیاه بپذیرد، صورت حیوانی بپذیرد، صورت انسانی بپذیرد[می پذیرد]، بالاخره محدود است،نامحدود نیست.اگر تمام مواد این عالم این صورتها را پذیرفتند و بنا شد اینها بمانند و نیست نشوند، اولین اثرش این است که راه را بر آیندگان می بندند، مثلا اگر آنچه گیاه در هزاران سال پیش به وجود آمده بود فانی نمی شد، آیا گیاههایی که امروز به وجود آمده اند، بودند؟ انسانهایی که در سالها و قرنها و بلکه میلیونها سال پیش بوده اند، اگر فقط آنها بر روی زمین باقی بودند، آیا انسان دیگری به وجود می آمد؟حیوانها همین طور، و هر چیزی را که شما در نظر بگیرید.این انبساط یافتن هستی، این که تمام اشیائی که امکان وجود دارند به وجود بیایند، اصلا بستگی داردبه اینکه صورتهایی که در عالم پیدا می شوند محدود و فانی باشند، تا نوبت به صورتهای بعدی برسد، و الا اگر همه صورتهایی که در ماده عالم پیدا می شوند برای همیشه باقی بمانند، تازه یک سؤال دیگر به وجود می آید که چرا عالم این قدر محدود است؟یا به زبان حال، از زبان آن معدومات می شود گفت: چرا اینها آمده اند و این ماده را نگه داشته اند و دیگر هیچ به

.............................................................. 1. «صورت » را تنها به مفهوم شکل ظاهر نمی گیریم،بلکه به اصطلاح فلسفی و جوهری، ما یک جوهریت انسانی پیدا کرده ایم.

صفحه : 301

آیندگان نوبت نمی دهند؟خود این، یک تنوعی است درهستی، یعنی تکاملی است در هستی، انبساط و ادامه ای است در هستی.پس هستی و مبدا هستی اگر بنا بشود - وباید هم - فیض وجودش عام باشد، خواه نا خواه باید این نیستیها وجود پیدا کند تا زمینه برای هستیهای بعدی پیدا بشود.

تلقی صحیح از مرگ و نیستی

تازه این را ما از نظر یک فکر نیمه مادی داریم می گوییم، یعنی از این نظر که صور عالم را فانی مطلق بدانیم و بگوییم حیات گیاهها که معدوم می شود واقعا معدوم شده است،حیات حیوانها که معدوم می شود واقعا نیست و معدوم شده است، و بالاتر از این راجع به حیات انسان است که حیات انسان وقتی معدوم می شود و انسان وقتی که می میرد، نیست و نابود و فانی مطلق می شود، و الا اگر از نظر کسانی بگوییم که معتقدند هر صورتی که در این عالم پیدا می شود فانی نمی شود و به اصطلاح قبض و بسط است(یعنی هر چه که در این دنیا بسط پیدا می کند، فنایش نوعی قبض و بازگشت است، که حتی می گویند نباتات هم حشر دارند، تا چه رسد به حیوانات،تا چه رسد به انسانها)آن که دیگر نیستی نیست و در آن منطق اصلا به مرگ نام نیستی نباید داد، مرگ همان تحول و تکامل است، نیستی «نیستی » است، نه نیستی «هستی » ، همان که: از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم ز حیوان سر زدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم بار دیگر من بمیرم از بشر پس برآرم از ملائک بال و پر بر پایه این منطق اساسا مرگ به معنی واقعی نیست،مرگ تحول از منزلی به منزلی و انتقال از جایی به جایی است.پیغمبر اکرم(ص)فرمود: کما تنامون تموتون و کما تستیقظون تبعثون (1).

همین طوری که می خوابید، می میریدو همین طوری که بیدار می شوید محشور می شوید.

.............................................................. 1.بحار الانوار، ج 7/ص 47، با اختلاف عبارت.

صفحه : 302

در واقع مردن به معنایی که بگوییم «نیست شد، نابود شد» نیست.اگراین منطق را بگیریم، یک درجه بالاتر رفته ایم.غیر از اینکه مردنها و نیستیها راه را برای آیندگان به طور کلی باز می کند، از نظر خود آن هم[مرگ]انتقال از نشئه ای به نشئه دیگر است.

بابا افضل کاشی یکی از حکما و فیلسوفان بوده است، گویابا یکی دو واسطه شاگرد ابن سینا بوده است، و بعضی می گویند که استاد خواجه نصیر الدین طوسی است، حالا معلوم نیست که استاد بلاواسطه اش بوده یا استاد مع الواسطه یعنی استاد استادش بوده است.خواجه یک رباعی اساسادر مدح بابا افضل دارد و این می رساند که مرد فاضلی بوده و از آثارش هم پیداست.اتفاقا بسیاری از چیزها را هم به زبان فارسی نوشته است.یکی از کارهایش این است که کتابهای فلسفی را به زبان فارسی نوشته و خیلی از اصطلاحات را به زبان فارسی در آورده و از این جنبه خدمت بزرگی به زبان فارسی کرده است.خواجه در وصفش گفته است: گر عرض دهد سپهر اعلا فضل فضلا و فضل افضل(1) از هر ملکی به جای تسبیح آواز آید که افضل افضل یک کسی از او همین موضوع مرگ و میرهاو منطق خیامی و تشبیه به کوزه گر را سؤال کرد، سائل می گوید: اجزای پیاله ای که در هم پیوست بشکستن آن روا نمی دارد مست چندین قد سرو نازنین و سر و دست از بهر چه ساخت و ز برای چه شکست بابا افضل در جواب او موضوع مرگ و میرها را به پیدایش گوهر در صدف - که در قدیم می گفتند - تشبیه می کند.نمی دانم از نظر علوم طبیعی این پیدایش گوهرها در صدفهاچقدر درست است، ولی به هر حال تشبیه است و نظیر این تشبیه در دنیا زیاد است.این طور می گفتند که این گوهرهاکه در صدف پیدا می شود، اول از باران پیدا می شود.این حیوان بر روی دریا می آید و بعد دهانش را باز می کند و قطره بارانی می آیدمی افتد در دهانش، که سعدی هم می گوید: «یکی قطره باران ز ابری چکید...» .

.............................................................. 1.سپهر اعلا اگر همه فضلا را بیاورد و «افضل » را هم بیاورد و بپرسد کی از همه افضل است؟

صفحه : 303

این قطره باران مدتها باید در شکم این حیوان بماند تا تبدیل شود به یک گوهر و در واقع اصلا فلسفه صدف، پرورش دادن گوهر است در داخل خودش، و مدتها هم باید این ماده در داخل شکم این حیوان باشد تا پرورش پیدا کند، همین که رسید به مرحله ای که دیگر گوهر گوهر شد، مرحله این است که دیگر صدف بدون فایده است و باید بشکند و دور ریخته شود و گوهر از آن استخراج گردد.بابا افضل گفت: تا گوهر جان در صدف تن پیوست وز آب حیات صورت آدم بست گوهر چو تمام شد، صدف چون بشکست در طرف کله گوشه سلطان بنشست خواست بگوید این موت و حیات هایی که در دنیامی بینید، در واقع ماده عالم ماموریت دارد که صورتها را در داخل خودش پرورش بدهد، تکمیل کند، وقتی که کامل شد، خودبه خود باید این بشکند تا بعد زمینه بشود برای پرورش دادن گوهرهای دیگری.

لهذا از قدیم درباره سر موت و راز مرگ بحث می کردند،که علت مردن - نه فایده و فلسفه مردن - چیست؟یک موجود که زنده می شود، چرا بعد دوره ای را طی می کند، بعد پیرمی شود، بعد از میان می رود؟بعضیها مثل بو علی همین علل طبیعی را مطرح می کردند و اینکه حرارت غریزی بر اساس عللی کم کم رو به کمبود می گذارد.شاید علوم طبیعی امروز هم اغلب بر اساس چنین اصولی توجیه کنند، ولی یک عده دیگری می گفتند این یک ریشه اساسی تر دارد و این علل طبیعی معلول یک علت اساسی تر است و آن علت اساسی تر همین است که ماده عالم در داخل وجود خودش وقتی که صورتها و فعلیتهایی را پرورش می دهد و تکمیل می کند، هر اندازه که آنها کاملتربشوند، علایق میان آنها کمتر می شود و هر چه که علایق کمتر شد، از یکدیگر بیشتر جدا می شوند.تشبیه می کردند به مغزبادام و پوست بادام یا مغز گردو و پوست گردو که در ابتدا که به وجود می آید، آن قدر با یکدیگر آمیخته هستند که یکی هستند و باید هم باشند.تدریجا این مجموعه به این صورت در می آید که مغز در داخل گردو پرورش پیدا می کند تا به حد کمال می رسد، ولی رسیدن آن به حد کمال مساوی است با اینکه علایق ضعیفتر و کمتر بشود، تا آن آخر کار، پوست گردوبه صورت یک قشر جامد در می آید و وقتی که می شکنید، می بینید مغز بکلی از پوست جداست.

به هر حال اگر کسی به فلسفه بقای صور قائل باشد و اینکه نشئه ای ماورای

صفحه : 304

نشئه ماده و دنیا وجود دارد و موتها در واقع قبض است،توفی(1) است به اصطلاح قرآن، حسابش خیلی روشن است.فرضا هم این را نگوییم، باز می بینیم فناها از نظر آن موجودی که فانی می شود شر است، ولی از نظر موجودی که فنای این مقدمه است برای پیدایش آن - که اگر این فنا نشودمحال است آن به وجود بیاید، و موجودات از عدم مطلق آفریده نمی شوند، نقشهایی هستند که روی نظام بر روی ماده دنیا پشت سر یکدیگر پیدا می شوند - خیر و کمال است.مثل پستهای اداری است که معزول شدن یک کسی از پست اداری خودش برای خود او شر است، ولی برای کسانی که این خالی شدن پست منشا می شود که آنها ابلاغ تازه ای بگیرند خیراست.اگر یک پست برای همیشه در دست یک نفر بماند، ما این را شر مطلق حساب می کنیم و می گوییم این کار نشد که همه پستها همیشه در دست یک عده ای باشد و هرگز عوض نشوند، می گوییم آقا تو برو تا نوبت به اشخاص دیگر برسد، چون پستها محدوداست.این راجع به اثر فناها(شروری که از نوع فناست)که فنا هم خودش اثر دارد و خیر است ولی برای موجودات دیگر که در آینده می آیند.

نوع دوم از شرور: تفاوتها و تبعیضها

نوع دوم از شرور، تفاوتها و تبعیضها نامیده می شوند، می گویند اساسا چرا اشیاء این طور در سطحهای مختلف آفریده شده اند؟البته وقتی بشر روی مقیاس منافع خودش صحبت می کند، تا می گوید تفاوت، فورا ذهنش متوجه همین مساله جزئی(نسبت به مساله کل عالم)می شود، مثلا تفاوت افراد در فقر و غنا، یکی ثروتمندتر، یکی فقیرتر، یکی قویتر، یکی ضعیفتر،یکی باهوش تر، یکی کم هوش تر، در صورتی که تفاوت محدود به این نیست.

تفاوتها یکی این است که بالاخره بعضی از موجودات حشره آفریده شده اند، بعضی انسان و مسلم انسان یک موجود کاملتری از حشرات است، یکی گیاه آفریده

.............................................................. 1. «توفی » یعنی تام و تمام تحویل گرفتن. «الله یتوفی الانفس حین موتها» (زمر/42)یعنی خداوند نفوس را در وقت مردن بتمامه می گیرد، قبض می کند، تحویل می گیرد.یا«و الله یقبض و یبسط » (بقره/245)خداوند، هم قبض می کند و هم بسط می دهد.بسط دادن همین است که ما به آن «احیاء» می گوییم، قبض کردن همین است که به آن «اماته » می گوییم.اماته هادر واقع میراندن و فانی کردن نیست، بلکه تحویل گرفتن است.

صفحه : 305

شده، یکی جماد، می گویند این که اشیاء، متفاوت آفریده شده اند، با عدل الهی سازگار نیست، لازمه عدل الهی این است که اشیاء در یک سطح متساوی آفریده شده باشند.این هم به نظر می رسد خیلی اشکال حساب نشده ای است، چون اگر هیچ تفاوتی میان مخلوقات نباشد، آن وقت آیا می تواندکثرت و تعدد وجود داشته باشد؟یعنی اگر افراد انسانها از هیچ جهت با یکدیگر اختلاف و تفاوت نداشته باشند، لازم می آیدکه دیگر دوتا بودن وجود نداشته باشد و افراد متعدد نباشند، تمام افراد انسان باید یک انسان باشند و اگر تمام انواع یکی باشندو با یکدیگر اختلاف نداشته باشند، باز همه انواع باید یک نوع باشند. پس نتیجه اش این است که تمام افراد، یک فرد و تمام انواع، یک نوع باشند، یعنی باید ما این طور فرض کنیم که هستی محدود بشود به یک فرد، یعنی هستی از نظر تعدد فردی و تعدد نوعی انبساط پیدا نکند.

بعلاوه، شما می گویید هستی تعدد و کثرت پیدا کند(کثرت زمانی، کثرتی که [افراد آن]در عرض یکدیگرند)، حالا هر موجودی حق دارد سؤال کند، مثلا مار بگویدچرا من را مار آفریدی و انسان نیافریدی؟انسان بگوید چرا من را فرشته نیافریدی؟این فرد انسان بگوید چرا من را او نیافریدی؟درجلسه پیش عرض کردم این من و او گفتن، بر اساس این توهم است که وقتی می گوییم چرا من را فرشته نیافریدی،خیال می کنیم من بودن من مربوط به اینکه من من باشم و آن فرشته فرشته باشد نیست، یعنی من می توانستم من باشم و در عین حال همین من فرشته می بود.مثل اینکه فرض کنید یک چوبی اینجا داریم، این چوب همین چوب است، می تواند این چوب راست باشد، می تواند این چوب کج باشد.خیال می کنیم در[وجود]اشیاء هم این طور است، می گوییم چرا من فرشته نیستم؟یعنی همین من می توانستم من باشم و فرشته باشم، یا فرشته بگوید چرا من انسان نیستم؟یعنی اوهمان فرشته باشد و در عین اینکه خودش خودش است، انسان باشد، آن مار هم بگوید چرا من را انسان نیافریدی؟یعنی آن منیت و ذات و خودش خودش باشد ولی انسان باشد، در صورتی که این طور نیست.آن که مار است اگر انسان می بود، این طورنبود که «او» انسان بود، مار اگر هست، همین مار است.آن ماهیتی که ماهیت مار است، اگر بخواهد موجود بشودمار است، انسان هم ماهیتش اگر بخواهد موجود بشود همین انسان است، نه اینکه یک اشیائی بوده اند و از این اشیاء، آن می توانست انسان باشد، این می توانست مار باشد، با یک قرعه کشی و یا با یک تبعیض و بی عدالتی گفته اند تو چشمت کور

صفحه : 306

شود، باید مار شوی و او هم چشمش کور شود، باید انسان باشد، مثل افرادی که همه آنها صلاحیت دارند پستهای بالا و پایین را اشغال کنند، یکی را انتخاب کرده، در راس گذاشته اندو گفته اند تو رئیس اداره، دیگری را گذاشته اند زیر دست و گفته اند تو معاون، به دیگران گفته اند شما کارمندهای عادی، در صورتی که اگر کارمند عادی را هم رئیس قرار داده بودند، می شد رئیس باشد.این طور نیست.

در مقام تشبیه - من تشبیه نکرده ام، دیگران تشبیه کرده اند اما تشبیه خوبی است - می گویند نظیر این است که یک نفر مهندس و معمار که می خواهد نقشهایی را به وجود بیاورد،اول آن نقشها را تصور می کند، مثلا دایره ای، مربعی، مثلثی، خط منحنی، خط مستقیم و خطوط زیاد را در ذهن خودش رسم می کند، بعد دایره، مثلث، خط مستقیم و خط منحنی را ایجاد می کند.مثلث را که قبل از آنکه ایجاد کند در علم خودش مرتسم کرد، او مثلث نکرد و دایره را هم او دایره نکرد، که دایره بگوید چرا مرا مثلث نکردی و مثلث بگوید چرامرا دایره نکردی؟همان ذات دایره را(که دایره بودنش به ذات خودش هست)و ذات مثلث را(که در ذات خودش مثلث است) به وجود می آورد.

جمله معروفی هست از بوعلی سینا که گفت: «ما جعل الله المشمشة مشمشة بل اوجدها» که آن سر و صداها را در دنیا به وجود آورد.گفت: خدا زردآلو را زردآلو نکرده است، زردآلورا وجود داده است.البته نه اینکه زردآلو قبل از وجود، یک وجودی دارد، بلکه اینکه ما در فکر خودمان خیال می کنیم که یک چیز را که در ذات خودش می توانست گلابی باشد، می توانست زردآلو هم باشد، آن را زردآلو کرد و گلابی نکرد،این طور نیست.معنی «عدل » تساوی نیست، معنی عدل این است که هر موجودی آن وجودی را که استحقاق دارد و می تواندداشته باشد، به او بدهند.آن ذات، این وجود را می توانست داشته باشد و غیر از این وجود را نمی توانست داشته باشدو آن ذات دیگر هم این وجود را می توانست داشته باشد و غیر از این وجود نمی توانست داشته باشد.عدل این نیست که آنچه را که اولی نمی تواند داشته باشد، به او بدهند و آنچه را که دومی می تواند داشته باشد، از او کم کنند تابه اولی برسد.این، یک جهت در باب تفاوتها که خیلی ریشه فلسفی دارد.

صفحه : 307

زیباییها مدیون زشتیها هستند

جهت دوم در باب تفاوتها ساده تر است و آن این است که همان طور که درباره نیستیها گفتیم در نظام کلی و جملی عالم آن نیستیها ضرورت دارد، این تفاوتها هم از نظر جملی و کلی عالم ضرورت دارد.ما در این تفاوتها یکی را می گوییم خوب و یکی را بد، و می گوییم آن خوبش که هست، این بدش چراهست؟نمی دانیم که اگر این بد نبود، آن خوب هم نبود.مثال می زنند به یک تابلوی نقاشی.در تابلوی نقاشی، روشنایی و تاریکی تواما وجود دارد، این تفاوت میان قسمتها هست که یک قسمت روشن است یک قسمت تاریک، ولی این تابلو، تابلو بودن خودش را و زیبایی و کمال خودش را به همین دارد که روشنیها و تاریکیها به یکدیگر آمیخته است.اگر به جای تاریکیها هم روشنی بود، آیا آن وقت تابلو وجود داشت؟آیا آن وقت زیبایی وجود داشت؟آیا اگر در دنیا محرومیت نبود، موفقیت وجود داشت؟آیااگر در دنیا زشتی نبود، زیبایی وجود داشت؟آن را که الآن ما می گوییم زیبایی، در مقابل آن مات و مبهوت می مانیم و آن رادرک و توصیف می کنیم، برای این است که همه جای دنیا آن طور نیست. اگر همه جای دنیا یک جور و یک شکل بود، تمام مردهای دنیا نظیر همان زیباترین مرد دنیا می بودند(همه یوسف می بودند) و تمام زنهای دنیا کلئوپاترا می بودند، دیگر نه یوسفی وجود داشت و نه کلئوپاترایی، اصلا زیبا وجود نداشت.پس آن که ما آن را زیبا می نامیم، زیبایی خودش را مدیون همین زشتی زشت است، اگر این نبود، آن هم نبود.در تمام خوبیها این طور است.آن عادلها و عدالتخواهان درجه اول دنیا که اینهمه جلوه و جلال دارند، برای این است که در کنار آنها دیگران این را ندارند.اگر همه افراد بشر خصیصه علی بن ابیطالب را می داشتند، دیگر علی بن ابیطالبی هم در دنیا وجود نداشت.

پس گذشته از اینکه نفس تفاوتها ذاتی اشیاء است(یعنی اگر بناست کثرتی به وجود بیاید، ناچار باید اشیاء، متفاوت باشند و این اشیاء متفاوت هم تفاوت را از ذات خودشان دارند)،در نظام کلی و جملی عالم، برای همان چیزی که شما خیر می نامید، این تفاوت لازم است، مثل این است که ما می گوییم کوه چقدر شکوه دارد! حالا اگر دره و پستی نبود، کوهی در دنیا وجود داشت؟این هم راجع به تفاوتها که برای

صفحه : 308

آنها خیلی مثال می توان ذکر کرد.

نوع سوم از شرور: سختیها و شداید

اما قسمت سوم شرور و بدیها آنهایی است که نه از نوع فناهاست و نه از نوع تفاوتها و تبعیضها، بلکه از نوع سختیها و شداید است.چرا مصائب در دنیا وجود دارد؟ مردن یک جوان را اگر از نظر خود آن جوان حساب کنیم، مرگ و فنا و نیستی است - بحث سابق است که گفتیم - ولی از نظر آن کسی که این فراق در او اثر می گذارد، نامش مصیبت است.به طور کلی آیا بر وجود سختیها، شداید، عداوتها، رقابتها، جنگها، بیماریها و...اثری مترتب هست یا نه؟اتفاقا اینهاهم همین طورند، یعنی خود همین مصائب و سختیها و شدتها یک عامل بزرگی هستند برای خوبیها و تکاملهای بعدی.

در اینجا اتفاقا اگر کسی ایراد را در جهت عکس بیاورد، از ایراد در این جهت کمتر نیست.ما سلامت، قدرت، ثروت، امنیت را می گوییم خوبی، خوبی هم هست ولی همینها را اگراز نظر عوارضی که بعد به وجود می آورند نگاه کنیم، می بینیم که چندان خوب نیستند.معمولا - البته کلیت ندارد - قدرت غرور می آورد، غرور بدبختی می آورد، ثروت فساد می آورد، فساد بدبختی می آورد، سلامت آرامش روحی می آورد،آرامش و بی خیالی بعدها بدبختی می آورد، امنیت زیاد که هیچ وقت انسان از طرف دشمن تهدید نشود، تنبلی و تن پروری می آورد.ولی در جهت مخالف، ضعف است که انسان را به سوی پیشرفت می کشاند.از نظر مقیاس سعادت که همیشه بحث می کنند، انسان خیال می کند که سعادت یعنی قدرت، سعادت یعنی ثروت، سعادت یعنی سلامت، در صورتی که این طور نیست، ای بسا قدرتمند و ثروتمندی که همین قدرت و ثروتش او را به بدبختی می کشاند.

حال فرمول سعادت چیست و سعادت چگونه برای انسان تامین می شود؟آیا معنای سعادت نیل به آرزوست یا رضایت داشتن از وضع موجود؟همین اشکال بر تمام اینها وارداست.عده ای این فرضیه را گفته اند - فرضیه بدی هم نیست - که سعادت به این است که انسان همیشه در خیال سعادت باشد، می گویند به اندازه ای که انسان از فکر سعادت سعادتمند است، از خود وجود واقعی سعادت سعادتمند نیست.

صفحه : 309

شعری هست که از قدیم در عربی نقل کرده اند: امانی ان تحصل تکن غایة المنی و الا فقد عشنا بها زمنا رغدا ای آرزوها اگر برسی و ما به تو برسیم که چه بهتر، اگر هم نرسی یک عمر ما با تو خوش زندگی کردیم.

آرزوداشتن مساوی است با نداشتن و نداشتن مساوی است با طلب کردن.

انسان اگر بخواهد در این دنیا سعادتمند باشد، همیشه باید چیزهایی را نداشته باشد و با عشق و امید و آرزو دنبال آنها بدود. وجدان کامل، مرگ آرزو در انسان است و مرگ آرزوبدترین بدبختی در این دنیا برای بشر است و لهذا قرآن یک تعبیری دارد، مثل اینکه جواب این اشکال است، درباره قیامت(آنجاکه نظامش با نظام اینجا فرق می کند، که آن هم رازی دارد)می فرماید: «لا یبغون عنها حولا» (1) یعنی در آنجا کسی آرزوی دگرگونی نمی کند، یعنی آدم سیر نمی شود.وضع این دنیا این طور است که انسان هر چیزی را تا وقتی ندارد می خواهد،وقتی که دارا شد از آن سیر می شود، باز دنبال یک چیز دیگری می رود.قرآن می گوید ولی در آن دنیا این طور نیست «لا یبغون عنهاحولا» ، در آنجا آنچه را که دارند، دیگر آرزوی دگرگونی و تحول و تنوع در آن نمی شود.

معروف است که می گویند سفیر انگلیس با ناپلئون ملاقات کرد واین در همان وقتی بود که میان آنها اختلاف و جنگ بود. ناپلئون به سفیر انگلیس گفت: فرق ما فرانسویهابا شما انگلیسیها این است که ما طالب شرافتیم، ولی شما طالب ثروت.

او گفت: بله، همین طور است، انسان همیشه طالب آن چیزی است که ندارد! بله، انسان همیشه طالب و دنبال آن چیزی است که ندارد، پس باید یک نداشتنی در کار باشد، واتفاقا به اندازه ای که این مصیبتها و ضربتها بر روح بشر، قوه ها را در وجود انسان به فعلیت می رساند، هیچ چیز این کار رانمی کند.می گویند شاهکارهایی که بشر به وجود آورده است، مولود دو عامل است، یا مولود عامل عشق است یا مولود عامل مصیبت.باز در عشق هم می گویند عشق وقتی می تواند شاهکار به وجود بیاورد که وصال کامل در کار نباشد، وصال، اول خمود است، عشقهایی که با فراق توام

.............................................................. 1.کهف/108.

صفحه : 310

است.بهترین شعرها را شاعر در حالی گفته است که یا عاشقی بوده است که گرفتار فراق بوده، یا گرفتار مصیبت بوده است و این در ادبیات و در مطلق ابداعها فوق العاده صادق است.ابو الحسن تهامی قصیده ای دارد در عربی که از شاهکارهای قصاید عربی است، پسرش مرده بود[و او در سوگ پسرش گفت]:«حکم المنیة فی البریة جار - ما هذه الدنیا بدار قرار...» هنوز هم بعد از ششصد هفتصد سال، وقتی که انسان می خواند تکان دهنده است.حافظ آن غزل معروفش را که[با این بیت شروع می شود]: بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد که به نظر من برای همیشه زنده است وهمیشه تکان دهنده است، در وقتی سروده که این تارهای وجودش با مصیبت فرزندش به لرزش در آمده بوده است.

سختی و مصیبت این طور نیست که اثرش فقط خمود و بریدن و قطع کردن باشد، اثرش بیشتر تحریک است.می گویند یهودیها شخصیت خودشان را مدیون دو چیز هستند،یکی اینکه اینها مردمی هستند که به همان سنن نژادی، دینی، اسرائیلی خودشان صد در صد پایبندند، دوم اینکه این مردم عاشق پایبند به این سنن و ملیت خودشان، در دنیا مصیبت و سختی خیلی دیده اند و این الآن یک واقعیتی است که ده میلیون یهودی واقعا بر تمام دنیا اگر نگوییم، بر نیمی از دنیا حکومت می کنند، هفتصد میلیون مسیحی واقعا مستعمرو مستثمر همین ده میلیون یهودی هستند و اینها قسمتی از این قوت و نیرو و هوشیاری و بیداری و وحدت واتفاق خودشان را مدیون سختیها و زجرها و شکنجه هایی هستند که در طول تاریخ دیده اند.

قرآن کریم هم روی همین جهت است که بلایا را بدبختی نمی خواند: و نبلوکم بالشر و الخیر فتنة و الینا ترجعون (1).

و لنبلونکم بشی ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین، الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون (2).

ما شما رابا این سختیها در بوته آزمایش در می آوریم(نه اینکه اینها بد باشند).

آنهایی که در مقابل سختیها ایستادگی می کنند و از میدان در نمی روند، آنها را بشارت و مژده بده (3).

.............................................................. 1.انبیاء/35. 2.بقره/156 و 157. 3.[ترجمه آیات قریب به مضمون است].

صفحه : 311

یا در حدیث داریم که: ان الله اذا احب عبدا غته بالبلاء غتا (1).

خداوند آنگاه که بنده ای را دوست بدارد، او را در گرداب بلا فرومی برد، فرو بردنی.

«غت » به معنی زیر آب کردن کسی است، یعنی اصلا خداوند اورا در گرداب بلایا و شداید فرومی برد.در همین زمینه مثال ذکر می کنند - و خوب هم ذکر می کنند- می گویند در این دنیا کسی پیروزمند است که قدرت شناوری داشته باشد، شناوری در امواج بلاها و سختیها، و این شناوری را کسی می تواند بلد باشد که در این موج بیفتد و الا انسان اگر صد سال کتاب بخواند و نرود در یک دریاچه ای، حوضچه ای شناوری کند، آیا ممکن است شناوری را یاد بگیرد؟انسان شناوری را در عمل باید یاد بگیرد، یعنی باید بیفتد درآب، در حالتی که احساس خطر می کند، آن وقت است که نیرو به خرج می دهد و شناور می شود و شناوری می کند.بنابراین اگر مصائب و سختیها و بلایا و شداید از زندگی بشر برخیزد، آن وقت اول تباهی و نابودی بشر است.

- فرمودید که در ادبیات همیشه از چیزهایی که انسان به آن دسترسی ندارد صحبت کرده اند.یکی از دوستان ما در فرانسه، در این زمینه مطالعات خیلی زیادی کرده بودو ادبیات شرق را وقتی با ادبیات غرب مقایسه می کرد می گفت تمام ادبا و شعرای مشرق زمین همیشه در تمام اشعارشان از سه چیز صحبت کرده اند: یار، جویبار و کنار سبزه زار، و شراب، چون همیشه از این سه چیز در محرومیت بوده اند،منطقه خشک و بی آب و علفی داشته اند و همیشه دنبال آب و جویبار و سبزه زار بوده اند، از شراب هم منع می شده اندو مجبور بوده اند پنهانی بخورند و یکی هم یار است که دسترسی به یاری نداشته اند.ولی اینها را در فرهنگ مغرب زمین هیچ نمی بینیم، آنها از سبزه اصلا صحبت نمی کنند برای آنکه سبزه دلشان را زده است و بیشتر از آفتاب صحبت می کنند، زیرا آنهامعمولا آفتاب نداشته اند و برای اینکه مثلا بخواهند یک روز زیبا را توصیف کنند اول از وصف یک روز آفتابی شروع می کنند.

از مشروب هم اصلا صحبت نمی کنند چون همیشه در اختیارشان بوده است.در مورد یار هم که همیشه دستشان در گردن یار بوده است!معمولا آنها از سه چیز صحبت می کنند، یکی آفتاب است، دیگری پول است و سوم تعطیلات، چون معمولا فعالیتهای زیادی می کنند و کمتر وقت برای استراحت دارند.

استاد: این جزء مسائلی است که در اروپا مطرح است و راسل هم طرح کرده

.............................................................. 1.بحار الانوار، ج 15/ص 55، چاپ کمپانی، نقل از کافی.

صفحه : 312

است و آن مردن عشق است در اروپا و آن مسرتهای خاصی که فقط ناشی از عشق است و یا آثار و ابداعاتی که بشر در اثر این پدیده به وجود می آورد، و می گویند چون وصال زیاد شده است و رایگانی خیلی زیاد است، دیگر خود به خود مردن این روح است در بشر.البته این را هم قبول دارند که فراق مطلق هم چیزی نیست، باید اینها آمیخته باشد، یعنی اگر برسد به حدی که یاس به وجود بیاید، دیگر شاهکار و ابداع هم به وجود نمی آید، باید هم امید باشد و هم فراق هر دو، که در اینجاست که شاهکار حتما به وجود می آید.

اما مساله «می » و این حرفها این طور نیست که صرف نداشتن باشد.در مشرق زمین خیلی چیزها از قدیم ممنوع بوده، گوشت خوک هم همیشه ممنوع بوده،چرا هرگز در ادبیات گوشت خوک منعکس نیست؟ «می » اساسا از جهت آن حالت بی خودی و مستی که ایجاد می کند، حالتی که انسان را از فکر و عقل و این چیزها خالی می کند، موضوع شعر قرار داده شده است، منتها آن کسی که از رنج دنیا ناراحت بوده، می را از آن جهت توصیف کرده که یک مدتی او را از فکرهای موذی و از فکر درباره مصیبتی که از ناحیه فلان ظالم به او رسیده،بی خبر نگه می دارد، و آن کسی که یک مشرب عرفانی داشته - که اکثر هم همین طور است - از باب اینکه عشق را مافوق عقل می داند و با پیدایش عشق یک حالت بی خودی[به او دست می دهد]. البته مقصود بی خودی مافوق خودی عقل است، نه بی خودی مادون خودی عقل.آن اولی که توصیف می کند، می خواهد از حد عقل یک درجه پایین بیاید، می خواهد فاقدعقل باشد، برسد به درجه حیواناتی که حس نمی کنند.آن دیگری که توصیف می کند، می خواهد به یک مرحله بی خودی مافوق خودی عقل برسد.بنابراین موضوع واقع شدن می و باده روی این نکته بوده، نه اینکه فقط مردم محروم بوده اند،خیلی از محرومیتها بوده که این جهت را به وجود نیاورده است.

اما خوب، موضوع سبزه و جویبار و این حرفها را شاید راست بگویدو همین طور باشد، یعنی وقتی که افراد بشر همیشه با بهترین سبزه ها و گلها و بهترین جویبارها مواجه بوده اند و شخص از اولی که بچه بوده، در خانه ای که متولد شده است بهترین گلها را دیده، چشمش به آنها افتاده و بعد هم هر جا رفته غیر از این ندیده، قهرا این برای او محرک نیست، هیجان آور نیست، احساسات او را تهییج نمی کند ولی اگر فاقد آنها باشد و بعد بیاید ببیند، احساساتش خیلی تهییج می شود.

صفحه : 313

- ما اصولا تبعیض یا بی عدالتی یا شر را درموجودات جامد طبیعت نمی بینیم، بلکه یک نظام مرتب در آنها مشاهده می کنیم، آنچه می بینیم در موجودات زنده و در انسانهاست و ما باید جوابمان را به این بی نظمی ها و این شرور بدهیم.ما نمی خواهیم سیاهیهای تابلوی طبیعت باشیم تا تابلوی طبیعت زیبا شود، چرا سفیدی نباشیم؟ استاد: آنچه که من عرض کردم شامل انسانهاهم می شد.شما می گویید چرا من سیاهی اش باشم.این «چرا من سیاهی اش باشم » همان فکر اول را به وجود می آورد، البته در یک حدودی.ببینید، یک تفاوتهای طبیعی در افراد هست و یک تفاوتهای اجتماعی که مربوط به نظم اجتماع و درحدود اختیارات بشر است.تفاوتهای طبیعی همین است که فرضا شما دارای یک شخصیت طبیعی خاصی هستید، طرز تفکرشما با طرز تفکر دیگری فرق می کند، ممکن است شما یک مزایایی نسبت به دیگری داشته باشید و دیگری مزایایی نسبت به شما داشته باشد، اولا شما پسر پدر خودتان که در فلان شهر بوده است هستید و دیگری پسر پدر خودش هست که در شهردیگری زندگی می کند.اینهاست که سؤال ندارد که بگوییم: چرا خدا این کار را کرد، چرا من را پسر آن پدر قرار نداد واو را پسر این پدر قرار نداد؟اینهاست که چرا بر نمی دارد، یعنی پسر این پدر همین است، نه اینکه این شخصیت که الآن منش این شخص را دارد، می توانست همین منش را داشته باشد ولی پسر پدر و مادر شما باشد، و شما همین شما باشید و پسر پدرو مادر او باشید، چون اصلا این هستی مجموع همان خاصیتها و ژنهایی است که ابتدائا از آن پدر و مادر به ارث رسیده، و اوهمین بوده و غیر از این نمی توانست باشد و مبدا هستی همین لباسی را که او می توانست داشته باشد به او پوشانده است نه غیرآن را.پس در مساله تبعیضها مقصود ما تبعیضهای طبیعی بود، یعنی اختلافاتی که در نفس و ذات طبیعت میان افراد وجود دارد.

- چرا بشری که جاهل بوده و به تمدن دسترسی نداشته، گرفتاربلیات و آفات بوده و بعدا که به علم و صنعت دست پیدا کرده توانسته است آن بلایا را رفع کند؟و صانع طبیعت چراآن بی عدالتی را بر آنها روا می داشت که یکدفعه وبا بیاید میلیونها نفرشان را بکشدولی حالا وبا که می آید قرنطینه می گذارند، جلویش را می گیرند؟ البته شاید این مساله به مساله اختیار ربط پیدا می کند.

صفحه : 314

استاد: مساله اختیار یا مساله تکامل یک حساب خاصی دارد که مربوط به مساله جبر و اختیار است که تا چه حدودی انسان مجبور است و در چه حدود آزاد؟و بعد خود همین، مساله تکلیف را به وجود می آورد.

بشر، هم به حکم عقل و هم به حکم دین مکلف است که با این بدیها(1) مبارزه کند.

این موضوع منافات ندارد با آن مساله ای که ما می گوییم، چون بشر که خارج از نظام کل نیست.عقل بشر، آن احساس تکلیف بشر، میل بشر به مبارزه کردن با بیماریها،میل بشر و حتی آن تکلیفی که برای بشر وضع شده برای مبارزه با بدیها، ظلمها، قساوتها، اینها همه جزء این نظام است،در داخل این نظام است، نه در خارج نظام، یعنی این طور نیست که نظام عالم همانی است که در میلیونها سال پیش بود که بشرهای وحشی بودند و مثلا وبا بیاید آنها را بکشد ولی حالا ما آمده ایم نظام عالم را تغییر می دهیم.نه، ما الآن خودمان قسمتی از نظام عالم هستیم.نظام عالم نظام تکامل است و اگر آنها آن مرحله را طی نمی کردند، ما امروز به این مرحله نرسیده بودیم.باز این طور نیست که ما را در این مرحله قرار داده اند، آنها را در مرحله، یعنی می شد آنها را بیاورند جای ما بگذارند،ما را ببرند جای آنها بگذارند.آنها در آن مرحله بودنشان ذاتی آنهاست و نمی توانستند غیر از این باشند، و ما هم در این مرحله بودنمان ذاتی ماست و نمی توانیم غیر از این باشیم.شما اینها را خارج از یکدیگر حساب نکنید، نه اینکه بشر را در بیرون نظام عالم بگیرید و بگویید نظام عالم تا حالا آن طور بوده، وقتی که بشر علم پیدا کرده این طور شده است.بشرجاهل و بشر عالم هر دوشان دو سطر هستند در[کتاب]نظام هستی.[اگر بخواهد جای ما و آنها عوض شود]معنایش این است: ماپدران خودمان باشیم، پدران ما پسران ما باشند.نه، ما نمی توانستیم پدران خودمان باشیم، پدران ما هم نمی توانستند پسران ما باشند.ما و پسر بودنمان برای آن پدرها یک چیز هستیم، آنها با پدر بودنشان برای ما یک چیز هستند، یعنی این طور نیست که اول آنها نه پدر بودند نه پسر، ما هم اول نه پدر بودیم نه پسر، بعد یک ابلاغ دست آنها دادند گفتند شما پدر باشید،و یک ابلاغ دست ما دادند گفتند شما پسر باشید، یک ابلاغ دست آنها دادند گفتند شما در یک میلیون سال پیش زندگی کنیدو یک ابلاغ دست ما دادند گفتند شما در یک میلیون سال بعد زندگی کنید.

.............................................................. 1.از نظر جزئی نظام که البته بدی هست، منتها از نظر کلی یک چیزهایی را گفتیم که بدی نیست.

صفحه : 315

اینها همه جزء خمیره و ذات ماست و اصلااز یکدیگر جدایی پذیر نیست.بنابراین حساب، «چرا این طور شد» ، «چرا آن طور شد» ، «چرا باید این طور باشد» [معنی ندارد]،در نظام کل هر چیزی در جای خودش تخلف ناپذیر است و نمی تواند غیر از این باشد.

اگر شما ایرادی دارید، در مجموع باید سؤال کنید: این مجموع که یک واحد است، این بشر که در حکم یک واحد است، این بشر که در ابتدا آن مراحل را طی کرده است که میلیونهاافرادش را وبا از میان می برده است، ظلم و قساوت از میان می برده تا رسیده به این مرحله، تا آینده ای که انتظار دارد که: «یملاالارض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا»(1) و اصلا شر و بدی از جامعه بشر رخت بر بندد، آیا این مجموع که یک نظام تکاملی را تشکیل داده و آن را باید مجموعا یک واحد در نظر بگیریم، درست است یا نادرست؟تا بگوییم درست است.

باز مثل این است که شما درباره یک فرد قضاوت کنید که چرا من که امروز یک انسان چهل ساله هستم، فردی هستم که از خودم دفاع می کنم، زندگی خودم را شخصا اداره می کنم،پول در می آورم، باید این طور باشم؟آیا این ظلم نیست که من در سی و چند سال پیش یک بچه ضعیف ناتوانی بودم که آن لله هر بلایی می خواست سر من درمی آورد؟چرا آن بچه من نیست، چرا من آن بچه نیستم؟آن بچه همین تو هستی و تو هم همان بچه هستی، آن مرحله را طی کرده ای که به این مرحله رسیده ای.در واقع یک «واقعیت » است که این مراحل را طی می کند.اگر آن مرحله کودکی را طی نکرده بودی، به این مرحله کمال و رشد امروز نمی رسیدی، امکان نداشت که برسی، امکان نداشت که از اول شما را به این حالت سی سالگی و چهل سالگی بیافرینند.پس اینها حساب تبعیض نیست.

- اگر مساله تبعیضاتی را که در این دنیا وجود دارد با مساله آخرت توام نکنیم،نمی توانیم این ظلمها را توجیه کنیم.یا باید اقرار کنیم که در طبیعت مقداری ظلم هست و صانع طبیعت آنها را خواسته یا باید بگوییم کمبود اینها را در آخرت جبران می کند.

استاد: اینکه من این را ذکر نمی کنم، برای این است که متکلمین این طور فکر

.............................................................. 1.اعلام الوری، ص 401.

صفحه : 316

می کنند که خدا قیامت را خلق کرده است برای اینکه این کمبودهارا در آنجا جبران کند.مثل اینکه در یک کشور دستگاه مجازات و دادگستری به وجود می آید برای اینکه این کمبودهاو کسریها را تعدیل کند.اینها در قیامت[انجام]می شود، اما نه اینکه قیامت برای اینها به وجود آمده، یعنی قیامت یک چنین وجود تبعی برای این دنیا ندارد.اگر این کمبود هم نبود قیامت بود، اگر هم در دنیا ظلمی نبود باز قیامت بود.

قیامت آخرین مرحله سیر بشر است، یعنی انتقال پیداکردن موجودات این دنیا از نشئه ای به نشئه دیگر، تحول پیدا کردن، مادی الوجود بودن ابتدائی و روحانی الوجود بودن آخر، ملکی بودن و تبدیل به ملکوتی شدن، این لازمه نظام عالم است. جبران این کمبودها در آنجا خواه ناخواه صورت می گیرد،اما نه اینکه این برای آن است.مثل این است که یک بچه ای که از سنین کودکی به سنین رشد و کمال می رسد، خیلی از کسریهایی را که در زمان کودکی داشته در زمان رشد تکمیل و اصلاح می کند، اما نه این است که او رشد پیدا می کند تاکمبود اینجا را اصلاح کند.فلسفه رشد او این نیست که چون در حال بچگی یک ناراحتیها و کمبودهایی داشت، از این جهت به سن چهل سالگی رسید که این مسائل تعدیل شود، یعنی این را فرع و طفیلی ایام کودکی اش حساب کنیم.طرز فکرمتکلمین این است که اصلا قیامت و نشئه آخرت را مثل «دادگستری » که طفیلی یک کشور هست، طفیلی دنیا حساب می کنند.نه،در قیامت همه این کسریها و کمبودها تامین می شود بدون اینکه ما آنجا را یک حالت طفیلی بخواهیم حساب کنیم.اینکه من این را به این صورت بیان نمی کنم، چون نمی خواهم آن منطق متکلمین را به خود بگیرم، چون معمولا می گویندخدا قیامت را خلق کرده، درست مثل اینکه در دنیا دادگستری را خلق می کنند.آن دنیا چقدر جای کوچکی خواهد بود،چقدر دنیای طفیلی خواهد بود!هیچ وقت خداوند کارهایی به این صورت طفیلی گری و جزئی ندارد.

- در آن قسمت از شرور که با فنا تطبیق شد، شما اشاره ای فرمودیدکه به نظر من خیلی مهم است ولی توضیح درباره اش داده نشد.اگر آن فناها نبود و انسان و موجوداتی به صورت لا یتغیر برای همیشه بودند، خودش سکون بود و سکون هم فنا بود.اصلا این تغییرات همان حرکت است، جهان هستی هم معلول حرکت است.

استاد:این که شما الآن می فرمایید، سخن ما را تایید می کنید.می گویندسکون در این دنیا نیست، ثبات هست.مقصود از این که سکون نیست، این است که طبیعت

صفحه : 317

در مرحله طبیعت همیشه متحول است ولی حرکت طبیعت منتهی می شود به موجوداتی که نشئه آنها با این نشئه فرق می کند، آنها ساکن نیستند ولی ثابتند.«ساکن » در جایی است که در شی ء استعداد و امکان حرکت باشد و حرکت نکند اما «ثابت » وجودش اصلا یک وجود جمعی می شود که در وجود جمعی - نه وجود تدریجی - دیگر حرکت امکان ندارد.

- فرمودید در آن دنیا طبق آیه قرآن: «لا یبغون عنهاحولا» اشخاص طالب تحول از آن وضع نیستند.این نوع پاسخ، این ایراد را به وجود می آورد که پس چرا این زندگی به آن صورت ساخته نشده است؟اگر آن، وضع تعادل مطلوب است، چرا از اول به آن صورت ساخته نشد؟ استاد: راز مطلب را برایتان عرض می کنم.ماالآن در ضمن عرایضمان گفتیم که انسان طالب چیزی است که ندارد و هر چیزی را که دارد پس از داشتن از آن سیر می شود.یک عده افراد روی همین حساب به قیامت ایراد می گیرند و می گویند بنابراین بهشت جای خسته کننده ای است، برای اینکه آدم همه چیز را آنجا دارد و وقتی که همه چیز را دارد، انگار هیچ چیز ندارد.اگر به راز این مطلب توجه کنیم، راز خیلی خوبی هست.چرا انسان یک چیزی را تا ندارد می خواهد، وقتی هم که دارد تا یک مدتی که هنوز در همان حالت فکرنداشتن آن است و روزهای نداشتنش را به یاد می آورد، آن را دوست دارد ولی همینکه به آن خو گرفت، یعنی آن وضع روحی نداری او تبدیل شد به یک وضع جدیدی، اول سردی اوست، چرا؟آیا واقعا انسان طالب نیستی است؟طالب نیستی که نیست.چنین چیزی نمی شود که بگوییم انسان دنبال نیستی می رود.انسان دنبال هستی می رود.پس چرا وقتی که پیدایش می کند، آن را نمی خواهد؟اینجا یک حرف بسیار بزرگی از قدیم عرفای ما گفته اند و این حرف بسیار محکم است و آن این است که آن چیزی که انسان در این دنیا دنبالش می دود، سر اینکه[پس از رسیدن]از آن سیر می شود این است که مطلوب واقعی اش نیست، نتوانسته سیرابش کند، نتوانسته آن غریزه ای را که طالب است اشباع کند، و الا اگر یک غریزه و یک چیزی را در حالی که ندارد می خواهد[و مطلوب واقعی اوست]، در حالی که داشته باشد محال است از آن متنفر شود... (1).

.............................................................. 1.[دنباله مطلب متاسفانه ضبط نشده است].

کلمات کلیدی
انسان  |  هستی  |  شر  |  نیستی  |  شروری  |  خیرات  |  فنا  |  دنیا  |  بشرهای  | 
لینک کوتاه :