گنجینه معارف

کیفیّت وحی

نظریه سومی در اینجا وجود دارد که نه مساله وحی را به آن شکل عامیانه قبول می کند(که وحی را چیزی نداند جز اینکه آدم حرفها را از راه گوشش می شنود و یک فرشته هم مثل یک انسان می آید، او هم از بالا پرپر می زند می آید پایین)و نه آن را یک امر عادی تلقی می کند منتها در سطح نوابغ بشری،بلکه معتقدند که در همه افراد بشر - ولی به تفاوت - غیر از عقل و حس (1) یک شعور دیگر و یک حس باطنی دیگر هم وجود دارد و این در بعضی از افراد قوی است و آنقدر قوی می شود که با دنیای دیگر واقعا اتصال پیدا می کند(دنیای دیگر چگونه است، ما نمی دانیم)به طوری که واقعا دری از دنیای دیگری به روی او باز می شود، یعنی تنها فعالیت وجودخودش نیست، نبوغ خودش نیست، فقط استعدادی که دارد استعداد ارتباط با خارج از وجود خودش هست، درست مثل اینکه - بلا تشبیه- ممکن است دو نفر باشند که از نظر نبوغ فردی مثل همدیگر باشند ولی یکی چون با خارج ایران ارتباط دارد، می رود و می آیدیا مثلا وسیله ارتباطی مانند تلگراف و تلفن دارد، به واسطه داشتن این وسیله از آنجا خبرهایی را تلقی می کند که این رفیقش که به اندازه او نبوغ فردی دارد از این قضایا بی خبر است.

چکیده ماشینی


منبع : مجموعه آثار جلد 4 , مطهری، مرتضی , 352 , , , تعداد بازدید : 2382     تاریخ درج : 1385/04/12    

وحی و کیفیت آن یکی از رموز پیچیده است که جز پیامبران الهی که به آنها وحی می شده است کسی نمی تواند به حقیقت و کیفیت آن برسد استاد مطهری(ره) در این مقاله سه نظریه در باب وحی را بررسی نموده اند. (1 -نظریه عوامانه 2 - نظریه روشنفکرانه 3 - نظریه بینابین.)

مساله وحی، مساله اینکه پیغمبران از خدا دستور می گرفتند،چگونه دستور می گرفتند؟ کیفیتش چگونه بوده است؟مقدمتا این مطلب را می توانیم بگوییم که - همان طور که گفته اند - هیچ کس نمی تواند ادعا بکند که من می توانم حقیقت این کار را تشریح بکنم.اگرکسی بتواند چنین ادعایی بکند خود همان پیغمبران هستند، برای اینکه این یک حالتی است، یک رابطه ای است، یک ارتباطی است نه از نوع ارتباطاتی که افراد بشر با یکدیگر دارند یا افراد عادی بشر با اشیاء دیگری غیر از خدا دارند.کسی هیچ وقت ادعا نکرده است که کنه و ماهیت این مطلب را می تواند تشریح بکند، ولی از این هم نباید مایوس شد که تا حدودی می شود درباره این مطلب بحث کرد، لا اقل از راه اینکه یک چیزهایی را می شود نفی کرد و درباره یک چیزهایی از روی قرائنی که خود پیغمبران گفته اند می شود بحث کرد.در اینجا به طور کلی سه نظریه است.

نظریه عوامانه

یک نظریه نظریه عامیانه است.من نمی گویم درست یانادرست، بعد که آیات قرآن را خواندیم ببینیم که قرآن با کدامیک تطبیق می کند.یک نظری عوام الناس دارند و آن این است که تا می گویند «وحی » اینجور به فکرشان می رسد که خداوند در آسمان است، بالای آسمان هفتم مثلا، در نقطه خیلی خیلی دوری، و پیغمبر روی زمین است، بنابراین فاصله زیادی میان خدا و پیغمبر وجود دارد، خدا که می خواهد دستورهایش را به پیغمبرش برساند نیاز دارد به یک موجودی که بتواند این فاصله را

صفحه : 353

طی کند و آن موجود قهرا باید پر و بال داشته باشد تااین فاصله را طی کند، و از طرفی هم باید عقل و شعور داشته باشد که بتواند دستوری را از خدا به پیغمبر القاء کند.پس این موجود باید از یک جنبه انسان باشد و از یک جنبه مرغ، باید انسان باشد تا بتواند دستور خدا را برای پیغمبر بیاوردچون می خواهد نقل کلام و نقل سخن کند، ولی از طرف دیگر چون این فاصله بعید را می خواهد طی کند(اگر هر انسانی می توانست که خود پیغمبر می رفت و بر می گشت)باید یک پر و بالی داشته باشد تا این فاصله میان زمین و آسمان را طی کند،و او همان است که به اسم «فرشته » نامیده می شود.عکس فرشته ها را هم که می کشند و انسان نگاه می کند می بیندیک انسان است، سر دارد، چشم دارد، لب دارد، بینی دارد، گردن دارد، دست دارد، پا دارد، کمر دارد و همه چیز دارد به اضافه دو تا بال نظیر بال کبوتر، فقط لباس ندارد که حتی بی شلوارش را هم می کشند.آقا بزرگ حکیم گفته بود «اینکه مردم شنیده اند ملائکه مجردند، اینها مجرد از تنبان فرض کرده اند(به همان زبان مشهدی)، مجرد است یعنی خالی از تنبان است، شلوار پایش نیست » .

این یک تصور است: خدا چون در آن بالای بالا قرار گرفته است وقتی می خواهد برای پیغمبرش خبر دهد به آن فرشته می گوید، او هم پر و بال می زند، از بالا می آید پایین،بعد هم با پیغمبر حرف می زند، با همین گوش و با همین چشم، پیغمبر می بیند یک انسانی آمد با بال، از در واردشد حرفش را زد و رفت.پیغمبر از چه طریق حرف خدا را تلقی می کند؟از همین طریق که حرف ما را تلقی می کند، با این تفاوت که حرف ما را بلا واسطه می شنود، خود ما را می بیند و حرف ما را می شنود، ولی حرف خدا را چون خود خدا در فاصله دوری قرار گرفته است به وسیله یک انسان بالدار می شنود اما از همین راه می شنود، می آید حرف می زند و گفتگو می کند ومی رود.این یک نوع تصور است.عامه مردم در باب وحی چنین تصوری دارند.

نظریه روشنفکرانه

اینجا تفسیر نقطه مقابلی وجود دارد که این هم انکار نبوت نیست، کسی که این حرف را می زندنمی خواسته انکار کند ولی پیش خودش اینجور خواسته تفسیر کند وکرده است.سید احمد خان هندی که یک سبک خاصی تفسیر نوشته تقریبا چنین فکری

صفحه : 354

دارد، و بعضی افراد دیگر.بعضی از افراد خواسته اندکه تمام این تعبیرات، وحی از جانب خدا و نزول فرشته و سخن خدا و قانون آسمانی و همه اینها را یک نوع تعبیرات بدانند، تعبیرات مجازی که با مردم عوام جز با این تعبیرات نمی شد صحبت کرد.

می گویند پیغمبر یک نابغه اجتماعی است ولی یک نابغه خیر خواه.یک نابغه اجتماعی که این نبوغ را خداوند به او داده است در جامعه ای پیدا می شود، اوضاع جامعه خودش رامی بیند، بدبختی های مردم را می بیند، فسادها را می بیند، همه اینها را درک می کند و متاثر می شود و بعد فکر می کند که اوضاع این مردم را تغییر بدهد.با نبوغی که دارد یک راه صحیح جدیدی برای مردم بیان می کند.می گوییم پس وحی یعنی چه؟ روح الامین و روح القدس یعنی چه؟می گویدروح القدس همان روح باطن خودش است، عمق روح خودش است که به او الهام می کند، از باطن خود الهام می گیردنه از جای دیگری.چون از عمق روحش این اندیشه ها می آید به سطح روحش، می گوییم پس روح الامین اینها را آورده و چون سر سلسله همه کارها خداست و همه چیز به دست خداست، پس خدا فرستاده، چون هر کاری تا خدا نخواهد که نمی شود.پس معنی وحی این است که از عمق اندیشه خود پیغمبر سرچشمه می گیرد و می آید به سطح اندیشه اش.می گوییم ملائکه یعنی چه؟می گوید ملائکه یعنی همین قوای طبیعت، ملائکه عبارت است از قوایی که در طبیعت وجود دارد، و چون خدا این قوارا استخدام می کند بنابراین ملائکه در اختیار او هستند.پس دین یعنی چه؟می گوید چون این قوانینی که او وضع کرده است واقعا قوانین صحیح و صالحی است و برای سعادت اجتماع مفید است پس دین است، از جانب خداست و ما چیز دیگری نمی خواهیم.خلاصه تمام آنچه که در باب رابطه پیغمبر با خدا، گرفتن دستور از خدا، وحی، نزول فرشته و اینجور چیزهاگفته می شود تمام اینها را تقریبا توجیه و تاویل می کنند به همین جریانهای عادی ای که در افراد بشر هست، منتها افراد استثنایی و افراد نابغه بشری.در واقع اینکه ما وراء فکر و مغز و روح انسان حقیقتی باشد و او از آن ماوراء تلقی کرده باشد -حالا به هر نحو و به هر شکل - اینها را نمی خواهند قبول کنند و اصلا هیچ جنبه غیر عادی را نمی خواهند بپذیرند.این هم یک جور نظریه است.

صفحه : 355

نظریه سوم

نظریه سومی در اینجا وجود دارد که نه مساله وحی را به آن شکل عامیانه قبول می کند(که وحی را چیزی نداند جز اینکه آدم حرفها را از راه گوشش می شنود و یک فرشته هم مثل یک انسان می آید، او هم از بالا پرپر می زند می آید پایین)و نه آن را یک امر عادی تلقی می کند منتها در سطح نوابغ بشری،بلکه معتقدند که در همه افراد بشر - ولی به تفاوت - غیر از عقل و حس (1) یک شعور دیگر و یک حس باطنی دیگر هم وجود دارد و این در بعضی از افراد قوی است و آنقدر قوی می شود که با دنیای دیگر واقعا اتصال پیدا می کند(دنیای دیگر چگونه است، ما نمی دانیم)به طوری که واقعا دری از دنیای دیگری به روی او باز می شود، یعنی تنها فعالیت وجودخودش نیست، نبوغ خودش نیست، فقط استعدادی که دارد استعداد ارتباط با خارج از وجود خودش هست، درست مثل اینکه - بلا تشبیه- ممکن است دو نفر باشند که از نظر نبوغ فردی مثل همدیگر باشند ولی یکی چون با خارج ایران ارتباط دارد، می رود و می آیدیا مثلا وسیله ارتباطی مانند تلگراف و تلفن دارد، به واسطه داشتن این وسیله از آنجا خبرهایی را تلقی می کند که این رفیقش که به اندازه او نبوغ فردی دارد از این قضایا بی خبر است.آنچه این بر او زیادت دارد، وسیله ای است، حسی است، ارتباطی است که با دنیای دیگر دارد.و این به نص قرآن اختصاص به پیغمبران هم ندارد، برای اینکه خود قرآن هم این را برای غیر پیغمبران نیز ذکر کرده است به یک حد بسیار قوی و نیرومندی.

ما می دانیم که مریم مادر عیسی را خداونددر زمره پیغمبران ذکر نکرده است همچنانکه مادر موسی را هم در زمره پیغمبران ذکر نکرده است، ولی در عین حال این گونه ارتباط و اتصال با جهان دیگر را به یک نحو بسیار شدید و عالی - مخصوصا برای مادرعیسی حضرت مریم - ذکر کرده است که فرشتگان بر او ظاهر می شدند و با

.............................................................. 1.حواس ما همینهایی است که می شناسیم،خواه تعدادش پنج تا باشد یا ده تا، همینهایی که با همین طبیعت خارجی تماس می گیرند ما به آنها می گوییم حواس.عقل هم که قوه تجزیه و ترکیب و تجرید و تعمیمی است که در انسان هست، همین قوه استدلالی که در علوم به کار برده می شود.

صفحه : 356

او سخن می گفتندیا مریم ان الله اصطفیک و طهرک و اصطفیک علی نساء العالمین، یا مریم اقنتی لربک و اسجدی و ارکعی مع الراکعین (1) ، حتی - به نص قرآن کریم - برای او از غیب غذا می آوردند، تا آن حد که زکریایی که پیغمبر بود در شگفت می ماند و می گفت: یامریم انی هذا قالت هو من عند الله ان الله یرزق من یشاءبغیر حساب.(2) در اصطلاح حدیث ما اینها را «محدث » می گویند، می گویند نبی نیستند، رسول هم نیستند، محدث هستند، یعنی با اینها سخن گفته می شود، و این تقریبا می شود گفت از مسلمات اسلام است که غیر پیغمبران هم می توانندمحدث باشند.ما حضرت امیر را و خیلی کمتر از حضرت امیر را پیغمبر نمی دانیم و پیغمبر نبوده اند ولی مسلم [حضرت امیر]حقایقی را از غیب تلقی می کرده بدون واسطه پیغمبر.البته به دست پیغمبر پرورش پیدا کرده ولی این مقدار مطالب را تلقی می کرده، و حتی این در نهج البلاغه هست که می فرماید: «و لقد کنت مع رسول الله بحراء» من با پیغمبر در حرا بودم(آنوقت بچه بوده، در حدود سنین ده سالگی، و بعضی نوشته اند دوازده سالگی) «اری نور الرسالة و اشم ریح النبوة » نور رسالت را می دیدم و بوی نبوت را استشمام می کردم(معلوم است یک تعبیر خاصی است، یعنی چیزهایی را همان وقت در پیغمبرحس می کردم)تا آنجا که می گوید: «و لقد سمعت رنة الشیطان حین نزول الوحی الیه » من آن ناله دردناک شیطان را وقتی که وحی بر پیغمبر نازل شد شنیدم، به پیغمبر گفتم که من شنیدم، به من فرمود: «یا علی انک تسمع ما اسمع و تری ما اری و لکنک لست بنبی »(3) تو می شنوی آنچه من می شنوم.معلوم است که «تو می شنوی آنچه من می شنوم » یک صدایی نبوده که اگرما هم آنجا بودیم می شندیم، یعنی شکل شنیدن این جور نبوده که هر صاحب گوشی، هر حیوانی و هر انسانی اگر آنجامی بود این صدا را می شنید، چون می گوید: «انک تسمع ما اسمع و تری ما اری » آنهایی که من می شنوم تو می شنوی، آنهایی که من می بینم تو هم می بینی، در عین حال تو پیغمبر نیستی.

خود ایشان جمله هایی دارند، می فرمایند: «ان الله سبحانه و تعالی جعل الذکر جلاء

.............................................................. 1.آل عمران/42 و 43. 2.آل عمران/37. 3.نهج البلاغه، خطبه 190.

صفحه : 357

للقلوب تسمع به بعد الوقرة و تبصربه بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح لله عزت الائه فی البرهة بعد البرهة و فی ازمان الفترات عباد ناجاهم فی فکرهم و کلمهم فی ذات عقولهم » (1) خدا ذکر را - یعنی یاد خودش را - مایه روشنی دلها قرار داده است، به وسیله همین یاد او بودن(2) است که گوش انسان سنگینی اش بر طرف می شود، می شنود بعد از اینکه نمی شنید، می بیند بعد از آنکه نمی دید(اگر ما باشیم واین تعبیر، این را دو جور می شود معنی کرد: یکی اینکه «می شنود بعد از آنکه نمی شنید» مقصود کنایه است از اینکه سخنان حق را می شنید ولی در او اثر نمی گذاشت ولی بعد از این در او اثر می گذارد، عبرتها را می دید ترتیب اثر نمی داد،بعد از این ترتیب اثر می دهد.ولی احتمال بیشتر که همان هم به نظر من مقصود است این است که چیزهایی می شنود که قبلا نمی شنید،واقعا چیزهایی می شنود که قبلا نمی شنید و واقعا چیزهایی می بیند که قبلا نمی دید) «و تنقادبه بعد المعاندة » بعد می شود واقعا عبد، منقاد، خاضع در مقابل حق.

قرینه، این ما بعد است: «و ما برح لله عزت الائه فی البرهة بعد البرهة » دائما در جهان اینچنین بوده، در فواصل متعدد، در وقتی که پیغمبرانی نبوده اند(و فی ازمان الفترات) همیشه خداوند بندگانی داشته است که با آنها در فکرشان مناجات می کرده(مناجات سخن سری را می گویند)، خداونددر فکر آنها با آنها سخن سری می گفته است «و کلمهم فی ذات عقولهم » در عقل آنها با آنها سخن می گفته است.صد در صداین جمله حضرت می خواهد بفهماند که تنها پیامبران نیستند که سخن حق را می شنوند و الهامی از ناحیه حق به آنها می شود،افراد دیگری همیشه بوده اند و چنین اشخاصی در جهان خواهند بود، در عین حال پیغمبر هم نیستند.

پس این نظریه که نظریه سوم است مبتنی بر این اساس است، یک نوع انسان شناسی است، خلاصه اش انسان شناسی است، که در هر بشری کم و بیش این استعداد هست،حد اقلش آن چیزی است که در بعضی از خوابها ظهور می کند.حتی فلاسفه هم این را از همین باب ذکر کرده اند.در حدیث هم هست که رؤیای صادق یک جزء از هفتاد جزء نبوت است، یعنی یک شعله و یک برق خیلی کوچکی است.هفتاد همیشه عددی است که برای کثرت آورده می شود.مقصود این است که آن خیلی

.............................................................. 1.نهج البلاغه، خطبه 220. 2.البته خود یاد خدا بودن خیلی مراتب دارد.

صفحه : 358

شدید است و این خیلی ضعیف، مثل اینکه نور خیلی ضعیفی را بگویید که این هم از نوع خورشید است.مقصود این است که آن قوی است و این ضعیف.بالاخره نور نور است ولی آن قوی آن است این ضعیفش.می گویند این حس در همه افراد کم و بیش وجود دارد و قوی ترش آن چیزی است که در پیغمبران وجود دارد.

این نظریه در قدیم بوده است یعنی فلاسفه قدیم که در باب «نفس » صحبت می کردند این استعداد را پذیرفته اند، امروز هم این قدر من می توانم عرض بکنم که عده ای از اکابرروانشناسهای امروز این را پذیرفته اند، از جمله ویلیام جیمز است که مرحوم فروغی در کتاب سیر حکمت در اروپا(جلدسوم)این مطلب را از او نقل کرده است.او روانشناسی را بر پایه آزمایش گذاشته، روانشناسی اش روانشناسی آزمایشی است و معتقد است که من در آزمایشهای خودم به این مطلب رسیده ام که بعضی از افراد بشر این حس در آنها وجود دارد که گاهی از باطن، یک راهی به جای دیگر پیدا می کنند و به قول خود او این من ها(من من و من شما و من ایشان)مثل چاههایی است که از زمین کنده باشند، آبهایی که از زیر زمین می آید به روی زمین، این یک چشمه است آن یک چشمه و آن یک چشمه، اینها از همدیگر جدا هستند ولی در آن زیر زمین، در آن اعماق می توانند به همدیگر متصل بشوند با اینکه از رو از هم جدا هستند.من ها ممکن است از آن زیر یک پیوستگی و ارتباطی داشته باشند که به همدیگر متصل می شوند واز آن راه است که ممکن است من از ضمیر شما آگاه شوم، شما از ضمیر من آگاه شویدو یا آگاهی به قدری کامل باشد که یک نفر از ضمیر همه آگاه بشود.

به هرحال، این نظریه که وحی را یک حس مخصوص و یک شعور مخصوص و یک استعداد مخصوص تشخیص می دهد می گوید دری از جهان دیگر - که به جهان دیگرهم معتقد است - به روی شخص باز می شود.اگر بگوییم مساله فرشته چه می شود؟ فرشته نازل می شود یعنی چه؟می گویند فرشته همانی است که این به او اتصال پیدا می کند، این همان حقیقتی است که این او را در باطن می یابد ولی روح انسان این خاصیت را دارد که به اصطلاح طبقه به طبقه و درجه به درجه است، هر چیزی را در هر درجه ای به نوع خاصی ادراک می کند.مثلامی گویند امر عادی که در طبیعت وجود دارد این یک وجود است، به حس انسان که می آید آن را ادراک می کند یک مرتبه خاص دیگری از وجود است، بعد می رود در عالم خیال، آنجا شکل دیگری پیدا می کند، بعد

صفحه : 359

می رود در عالم عقل شکل دیگری پیدا می کند،و بعد ممکن است در ما وراء عقل شکل دیگری داشته باشد.اشیائی را که انسان ادراک می کند، از طبیعت می آید به حس، ازحس می رود به خیال، از خیال می رود به عقل، از عقل می رود به ما وراء عقل.یک وقت هست که از آن طرف می آید پایین:همان موجود ما وراء طبیعت و ماده ای که حس باطن انسان در آنجا درک کرده، وقتی که تنزل کند بیاید به مرتبه حس،برای او به صورت یک فرشته مجسم می شود و او را می بیند.پس نزولی که فرشته می کند نزول است اما نه نزول در طبیعت که از کره مثلا بالا بیاید در عالم[طبیعت]، حرکت هم هست، واقعا سیر هم هست، اما سیری است که از مراتب باطن خود او آمده است، از باطن خود او آمده تا متمثل شده و به صورت یک امر محسوس در بیرون در آمده است.پس نزول هست ولی نه نزول جسمانی و مادی، نزول معنوی و باطنی.

این همین حرفی است که از قدیم حکمای الهی گفته اندو عده ای گفته اند این انکار نبوت است، انکار وحی است، چنین است، چنان است.من هم فعلا نظری را ذکر می کنم.اساس این نظر - همین طور که عرض کردم - این دو نکته است: یکی این که در انسان یک شعوری ما وراء عقل و حس تشخیص می دهندکه در بعضی از افراد خیلی قوی است که آنها پیغمبران هستند و مادون پیغمبران.پایه دیگر این نظریه این است که[به]جهان ما وراء طبیعتی قائل است، و پایه سوم آن این طرز فکر فلسفی روانشناسی است راجع به روح و نفس انسان که اشیاء از مرتبه طبیعت ترقی می کنند.

«ترقی می کنند» یعنی هر مرتبه ای یک شکلی دارد تا می رسد به بالا.از بالا وقتی که بیاید به طرف حس باز همین طور همین شکلها را طی می کند، [همین]رنگها را پیدامی کند، یعنی در هر ظرفی که قرار می گیرد یک شکل خاصی دارد، همانی که جبرئیل است، روح القدس است، روح الامین است، در آن جهان که هست یک شکل خاصی دارد، وضع خاصی دارد، همو وقتی به این جهان بیاید به صورت یک بشر متمثل می شود،و لهذا پیغمبر فرمود که من وقتی جبرئیل را به صورت واقعی اش می دیدم هر جا نگاه می کردم او را می دیدم یعنی آن وقت دیگر برای من به صورت یک موجود مجسمی که فقط در مقابل من هست و در جای دیگر نیست نبود، وقتی او را به صورت واقعی اش می دیدم هر جا را که نگاه می کردم او را می دیدم.پس معلوم می شود او هم صورت واقعی و صورت متمثل شده اینچنینی دارد.این سه نظریه که باز به طور اجمال در باب وحی ذکر کردیم.

کلمات کلیدی
وحی  |  خدا  |  انسان  |  پیغمبران  |  عقل  |  باطن  |  نظریه  |  فرشته  | 
لینک کوتاه :