گنجینه معارف

ترس از مرگ

این همه گفتگو، از یک چیز حکایت می کند و آن مسأله وحشت آدمی از مرگ، و عشق به ادامه حیات و فرار از پایان زندگی است، همان طور که افسانه «کیمیا» همان ماده شیمیائی مرموزی که چون به مس کم ارزش برسد تبدیل به طلای پر ارزش می شود، روشنگر وحشت انسان از فقر اقتصادی، و تلاش و کوشش برای جلب ثروت بیشتر می باشد. آثار وحشت انسان از مرگ در ادبیات مختلف دنیا فراوان دیده می شود، تعبیراتی همچون «هیولای مرگ» ، «سیلی اجل» ، «چنگال موت» و دهها مانند آن همه نشانه های این وحشت و اضطراب همگانی است. البته انکار نمی توان کرد که افراد نادری هستند که از مرگ به هیچ وجه وحشت ندارند و حتی با آغوش باز به استقبال آن می شتابند اما تعداد آنها کم است و تعداد واقعی به مراتب کمتر از آنهایی است که چنین ادعایی را دارند!

چکیده ماشینی


منبع : معاد و جهان پس از مرگ , مکارم شیرازی، ناصر , 25 , , , تعداد بازدید : 7174     تاریخ درج : 1385/04/14    

دو کس از مرگ می ترسند، آن کس که آن را به معنی نیستی و فنای مطلق تفسیر می کند، و آن کس که پرونده اش سیاه و تاریک است!

آنها که نه جزء این دسته اند و نه آن، چرا از مرگ در راه هدفهای پاک وحشت کنند مگر چیزی از دست می دهند؟

داستان «آب حیات» با آب و تاب فراوان در همه جا مشهور است.

و نیز از قدیمترین ایام، بشر در جستجوی چیزی به نام «اکسیر جوانی» بوده است، و برای آن افسانه ها به هم بافته، و آرزوها در دل پرورانده است.

این همه گفتگو، از یک چیز حکایت می کند و آن مسأله وحشت آدمی از مرگ، و عشق به ادامه حیات و فرار از پایان زندگی است، همان طور که افسانه «کیمیا» همان ماده شیمیائی مرموزی که چون به مس کم ارزش برسد تبدیل به طلای پر ارزش می شود، روشنگر وحشت انسان از فقر اقتصادی، و تلاش و کوشش برای جلب ثروت بیشتر می باشد.

افسانه اکسیر جوانی نیز منعکس کننده وحشت از پیری و فرسودگی و بالاخره پایان زندگی و مرگ است.

بیشتر مردم از نام مرگ، می ترسند، از مظاهر آن می گریزند، از اسم گورستان متنفرند، و با رزق و برق دادن به قبرها می کوشند ماهیت اصلی آن را به دست فراموشی بسپارند حتی برای فرار دادن افراد از هر چیز خطرناک یا غیر خطرناکی که می خواهند کسی آن را دستکاری و خراب نکند روی آن می نویسند «خطر مرگ» ! و در کنار آن هم عکس یک جفت استخوان مرده آدمی به حالت «ضربدر» ! در پشت یک جمجمه که خیره و بی روح به انسان نگاه می کند قرار می دهند .

آثار وحشت انسان از مرگ در ادبیات مختلف دنیا فراوان دیده می شود، تعبیراتی همچون «هیولای مرگ» ، «سیلی اجل» ، «چنگال موت» و دهها مانند آن همه نشانه های این وحشت و اضطراب همگانی است.

داستان معروف رؤیای هارون الرشید که در خواب دیده بود همه دندانهای او ریخته است و تعبیر خواب کردن آن دو نفر که یکی گفت: «همه کسان تو پیش از تو بمیرند» .

و دیگری گفت: «عمر خلیفه از همه بستگانش طولانی تر خواهد بود» و واکنش هارون در برابر دو تعبیر کننده که به دومی صد دینار داد و اولی را صد تازیانه زد نیز دلیل دیگری بر این حقیقت است.

زیرا هر دو یک مطلب را گفته بودند اما آنکه نام مرگ کسان خلیفه را بر زبان جاری کرده بود صد تازیانه نوش جان کرد، و کسی که مرگ آنها را در قالب «طول عمر خلیفه» ! ادا نمود صد دینار پاداش گرفت!

ضرب المثلهای مملو از اغراق، همانند «هر چه خاک فلانی است عمر تو باشد» ! یا به هنگامی که می خواهند کسی را با کسی که از دنیا رفته است در جنبه مثبتی تشبیه کنند می گویند : «دور از شما فلانی هم چنین بود» ! و یا «زبانم لال! بعد از شما چنین و چنان می شود» و یا ترتیب اثر دادن به هر چیز که احتمال مرگ را دور کند و یا در طول عمر مؤثر باشد اگر چه صد در صد خرافی و بی اساس به نظر برسد و همچنین دعاهایی که با کلمه دوام خلود، جاویدان بودن مانند دام عمره، دام مجده، دامت برکاته وخلد الله ملکه یا خدا عمر یک روزه تو را هزار سال کند و یا صد سال به این سالها! ...

هر کدام نشانه دیگری از این حقیقت است.

البته انکار نمی توان کرد که افراد نادری هستند که از مرگ به هیچ وجه وحشت ندارند و حتی با آغوش باز به استقبال آن می شتابند اما تعداد آنها کم است و تعداد واقعی به مراتب کمتر از آنهایی است که چنین ادعایی را دارند!

اکنون باید دید سرچشمه این ترس و وحشت از کجاست؟

اصولا انسان از «عدم» و «نیستی» می هراسد.

از فقر می ترسد، چون نیستی ثروت است.

از بیماری می ترسد، چون نیستی سلامت است.

از تاریکی می ترسد، چون نور در آن نیست.

از بیابان خالی و گاهی از خانه خالی می ترسد، چون کسی در آن نیست.حتی از مرده می ترسد، چون روح ندارد.در صورتی که از زنده همان شخص نمی ترسید!

بنابر این اگر انسان از مرگ می ترسد به خاطر این است که مرگ در نظر او «فنای مطلق» و نیستی همه چیز است.

و اگر از زلزله و صاعقه و حیوان درنده وحشت دارد چون او را به فنا و نیستی تهدید می کند .

البته از نظر فلسفی، این طرز روحیه چندان دور و بیراه نیست، زیرا انسان «هستی» است، و هستی با هستی آشناست، و جنس خود راهمچون کاه و کهرباست.

اما با «نیستی» هیچ گونه تناسب و سنخیت ندارد، باید از آن بگریزد، و فرار کند، چرا فرار نکند؟

ولی در اینجا یک سخن باقی می ماند و آن اینکه: همه اینها صحیح است اگر مرگ به معنی نیستی و فنا و پایان همه چیز تفسیر شود، چیزی از آن وحشتناک تر نخواهد بود و آنچه درباره هیولای مرگ گفته اند کاملا به جا و به مورد است.

اما اگر مرگ، را همچون تولد جنین از مادر یک تولد ثانوی بدانیم، و معتقد باشیم با عبور از این گذرگاه سخت، به جهانی گام می گذاریم که از این جهان بسیار وسیعتر، پر فروغتر، آرامبخش تر و مملو از انواع نعمتهایی است که در شرایط کنونی و در زندگی فعلی برای ما قابل تصور نیست، خلاصه اگر مرگ را نوع کاملتر و عالیتری از زندگی بدانیم که در مقایسه با آن، این زندگی که در آن هستیم مرگ محسوب می شود، در این صورت مسلما چیز نفرت انگیز و وحشتناک و هیولا، نخواهد بود، بلکه در جای خود دل انگیز و رؤیائی، زیبا و دوست داشتنی است.

زیرا اگر جسمی از انسان می گیرد، بال و پری به او می بخشد که بر فراز آسمان ناپیدا کرانه ارواح، با آن همه لطافت و زیبائی فوق حد تصور و خالی از هر گونه جنگ و نزاع و اندوه و غم، پرواز می کند.

اینجاست که شاعری که این طرز تفکر را دارد به حکیم دانشمند دستور می دهد:

بمیر ای حکیم از چنین زندگانی  
کز این زندگی چون بمیری بمانی!

سفرهای علوی کند مرغ جانت  
چو از چنبر آز بازش رهانی

مترس از حیاتی که در پیش داری  
از این زندگی ترس، کاینک در آنی!

و نیز شاعر دیگری با مباهات و وجد و سرور می گوید:

حجاب چهره جان می شود غبار تنم  
خوش آن دمی که از این چهره پرده بر فکنم

چنین قفس نه سزای من خوش الحانی است  
روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم

و دیگری می گوید:

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک  
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

خرم آن روز که پرواز کنم تا در دوست  
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

بالاخره شاعر دیگر به مرگ فریاد می زند و او را به سوی خود دعوت می کند:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی  
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از او جانی ستانم جاودان  
او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

اینجاست که چهره مطلب بکلی دگرگون می شود و مسأله شکل دیگری به خود می گیرد که هیچ شباهتی با شکل اول ندارد.بدیهی است، آن کس که چنین برداشتی از مسأله مرگ دارد هرگز نمی گوید مرگ بی حاصل، بدون دلیل، و یا مثلا از طریق انتحار و خودکشی، دریچه به آنچنان عالمی است، بلکه او به استقبال مرگی پرشکوه می شتابد که در راه هدف و آرمان پاک و آمیخته با قهرمانی و فداکاری و شهامت باشد، مرگی که انسان را از تن در دادن به ذلت و هر گونه بدبختی به خاطر چند روز عمر بیشتر می رهاند.

عامل دیگر وحشت از مرگ

جمعی دیگر نیز هستند که از مردن وحشت دارند، نه به خاطر اینکه مرگ را به معنی فنا و نیستی مطلق تفسیر کنند، و منکر زندگانی پس از آن باشند، بلکه به خاطر اینکه آنقدر پرونده اعمال خود را سیاه و تاریک می بینند، که شکنجه های طاقت فرسا و مجازاتهای دردناک بعد از مرگ را گویا با چشم خود مشاهده می کنند، و یا لااقل چنین احتمالی را می دهند.

اینها نیز حق دارند از مرگ بترسند، زیرا به مجرمی می مانند که از پشت میله های زندان آزاد شده و به سوی چوبه دار می رود، البته آزادی خوب است، اما نه آزادی از زندان به سوی چوبه دار!

آزادی اینها هم از زندان بدن، یا زندان دنیا، نیز توأم با رفتن به سوی چوبه دار است، «دار» نه به معنی اعدام بلکه به معنی شکنجه هایی بدتر از آن.

اما آنها که نه مرگ را فنا می بینند، نه پرونده تاریک و سیاه دارند، چرا از مرگ بترسند ! چرا از مرگ در راه هدفهای پاک وحشت داشته باشند؟ چرا؟ ...

کلمات کلیدی
نیستی  |  فنا  |  مرگ  |  ترس  |  وحشت  |  ترس از مرگ  |  راه هدفهای پاک وحشت  | 
لینک کوتاه :