گنجینه معارف

علائم مؤمنان در کلام (ع) (3)

بنابر این مؤمن نه خود جدا می شود و نه سبب جدایی را فراهم می کند. اما اگر از دست رفته، موضوعی معنوی بود، حزن در اینجا ممدوح است چنان که فرموده اند : قرین بودن حلم با علم این معنا را هم تفهیم می کند که مؤمن در برابر جهل جاهل، حلیم است. ممکن است کسی را طلب مال یا جاه با نشاط کند، اما این گونه نشاطها زوال پذیرند. در روایت توصیه شده که برای پیدا کردن نشاط یکی از راهها این است که عبادت با خدا را همچون معامله ای در نظر آورد. خشوع امری است قلبی، مؤمن قلبش خاشع است و اگر در ظاهر هم فروتنی دارد، این تواضع و فروتنی ناشی از همان خشوع قلبی است، اما خشوع مؤمن به چه کسی است؟ جمله بعد توضیح می دهد : جهل گاهی در برابر علم قرار می گیرد و علم را اگر به معنای یادگیری بدانیم، مؤمن از این نظر منفی از جهل است. مقصود این نیست که برادر مؤمن در وقت غیبت حضور ندارد تا از خودش دفاع کند. آنگاه که مؤمن در مسئله ای به دقت تفکر می کند، این دقت از آن وابستگی به الله تعالی ناشی می شود. بنابر این، مؤمن نه تنها آسایش خود را به بهای اذیت دیگران نمی خواهد بلکه حاضر است ناراحتی برادر مؤمنش را تحمل کند تا او راحت باشد. اما این که مؤمن راحت طلب نیست به دلیل بینش عمیقی است که دارد. در این موارد، مؤمن اهل انتقام نیست و مخالفینش را به خدای تعالی واگذار می کند .

چکیده ماشینی


منبع : کیش پارسایان , تهرانی، مجتبی , 165 , , , تعداد بازدید : 6478     تاریخ درج : 1385/05/04    

[/و لا یغتابه/]

مؤمن از مؤمن از غیبت نمی کند.در تعریف غیبت آمده است:

[/ذکرک اخاک بما یکره/] (1)

یعنی در غیاب برادرت یادآوری چیزی را که او دوست ندارد.

این تعریف اختصاص به زبان ندارد.کنایه، کتابت، اشاره، همه مصداق غیبت می توانند باشند .چیزی که گفته می شود مطلق است.می تواند صفات نفسانی، افعال یا جهتی از جهات خلقت مؤمن را در بر گیرد.

غیبت از معاصی بزرگ است و آدمی را به سرعت به وادی جهنم می کشاند.پیامبر اکرم (ص) فرموده :

[/من مشی فی عیب اخیه و کشف عورته، کانت اول خطوة خطاها و وضعها فی جهنم/]

کسی که به قصد [غیبت از برادر مؤمن و] کشف عیوب او گام بر می دارد، اولین گامی که بر می دارد در جهنم قرار می گیرد.

[/و کشف الله تعالی عورته علی رئوس الخلائق/] (2)

خداوند تعالی عیوب او را در قیامت برای همگان آشکار می کند.

حتی اگر مغتاب، توبه کرد و از برادر مؤمنش حلیت طلبید آیا نظیر کسی است که غیبت نکرده است.مطابق روایات پاسخ منفی است.در روایتی، وحی به حضرت موسی (ع) شد:

[/من مات تائبا من الغیبة فهو آخر من یدخل الجنة/] اگر کسی تائب از غیبت بمیرد، آخرین کسی است که داخل در بهشت می شود.

در مقابل، کسی که از غیبت پشیمان شده و عملا آن را تکرار می کند، اولین کسی است که وارد جهنم می شود.

[/و من مات مصرا علیها فهو اول من یدخل النار/]

اولین کسی که داخل نار می شود کسی است که اصرار بر غیبت داشته باشد.

[/و لا یمکر به/]

با برادر مؤمنش نیرنگ نمی بازد.

مؤمن، مؤمنان را مانند خود می داند و چون نسبت به خود نیرنگ نمی زند، درباره مؤمنان نیز چنین رفتاری ندارد.پیوند ایمانی، وحدت روحی پدید می آورد.در این روایت به عوامل هجران و بریدنها که در روایت قبل مطرح شده بود، اشاره شده است.غیبت، از مهمترین عوامل قطع ارتباطهاست.اگر انسان بفهمد که معاشر و رفیقش سر او کلاه گذاشته است، آیا تصمیمی غیر از قطع ارتباط می گیرد؟

بنابر این مؤمن نه خود جدا می شود و نه سبب جدایی را فراهم می کند.

[/و لا یأسف علی ما فاته و لا یحزن علی ما اصابه/]

تأسف برای از دست رفته نمی خورد و محزون از به دست آمده نمی شود.

کلمه مای موصوله در «ما فاته و ما اصابه» امور دنیوی است.در روایتی از امیر المؤمنین (ع) آمده است: [/اذا فاتک من الدنیا شی ء فلا تحزن/] (3)

هنگامی که چیزی از دنیا از دستت رفت، پس اندوهگین مشو.

اما اگر از دست رفته، موضوعی معنوی بود، حزن در اینجا ممدوح است چنان که فرموده اند :

[/و لا یفشل فی الشدة/] (4)

مؤمن در شداید، مست نمی شود.

فشل، مستی است که با ترس و اضطراب توأم است.در اصطلاحات معمولی هم که می گویند کار فشل شد، یعنی به هدف نرسید.مؤمن در سختیها نه تنها نمی برد که «کالجبل الراسخ» است.یعنی مؤمن در حوادث هضم نمی شود.بلکه هاضمه اش به قدری قوی است که حوادث در او هضم می شود .

[/و لا یبطر فی الرخاء/]

در آسایش دستخوش شادمانی ها نمی شود.

بطر، شادی است که انسان را از خود بیخود کند، به طوری که نتواند قوای درونی و بیرونیش را مهار کند.زیرا بینشی عمیق به دنیا دارد.مؤمن می داند که دنباله خوشیهای دنیوی، رذایل نفسانی است.خوشیها زمینه مناسبی فراهم می کند تا برخی رذایلی که در نهانخانه دل مخفی بودند، بروز و ظهور کنند.تا وقتی در آسایش نبود، این رذایل، قدرت خودنمایی نداشتند.مؤمن این حقیقت را با همه وجود حس کرده است که:

[/البطر یسلب النعمة و یجلب النقمة/] (5)

خوشحالی زیاد نعمت ها را سلب و نقمت ها را جلب می کند.

دریافت مؤمن از حقیقت دنیا، فنا و نیستی است، بنابر این خوشیها و نا خوشیهای دنیوی را پایدار نمی داند.به علاوه، خوشیها و ناخوشیها نقض می شوند.اگر آدمی تحت تأثیر فرح و حزن دنیوی قرار گیرد، سلب فرح و حزن، عکس العمل نفسانی پدید می آورد.کسی که تصور می کند صد درجه خوشی کسب کرده، با از دست رفتنش صد درجه دچار ناراحتی می شود و بالعکس.اما اگر میزان خوشی و ناراحتی ها تنزل پیدا کند تا به صفر درجه برسد، عکس العملی به همراه نخواهد داشت.

در این زمینه خود حضرت می فرمایند:

[/کل سرور متنقض/] (6)

هر خوشحالی، نقض و شکسته می شود.

[/بقدر سرور یکون النقیض/] (7)

شکستها به مقدار سرور و شادمانی هاست.

یعنی به هر مقدار که آدمی خوشحال می شود به همان مقدار می شکند.بالاتر از این گاهی خوشیهای نا پایدار، الم جاودانه به دنبال دارد.چه بسیار شادمانی که در پی آن حزن و اندوه جاودانه است.

[/یمزج الحلم بالعلم و العقل بالصبر/]

مؤمن حلم را به علم و عقل را با صبر در می آمیزد.

اهل ادبیات تفاوتی میان خلط و مزج قایل اند.خلط، ترکیب دو شی ء است اما نه به گونه ای که از این ترکیب، شی ء سومی پدید آید.مزج، آمیختگی و ترکیبی است که اجزا در ترکیب منحل شده باشند.ترکیب حلم با علم و عقل با صبر از نوع ترکیب مزجی است.علم، ادراکات آدمی است و عقل، اعم از نظری و عملی، نیرویی است که آدمی به واسطه آن، حق از باطل را تشخیص می دهد .

عقل، قوه ای درونی و علم، ادراکاتی است که منشأ آن، خارج است.

حلم، آرامش نفس است آنگاه که با حوادث مکروه مواجه می شود.به تعبیر دیگر اضطراب ندارد .صبر هم ثبات نفس است و اقسام گونه گون دارد، نظیر صبر در مصائب.و نقطه مقابل صبر، «جزع» است.صبر در شداید، که به ویژه در جنگ پدید می آید که از آن به شجاعت تعبیر می کنند و ضدش جبن و ترس است.صبر بر طاعات و ترک معاصی که ضدش را به «فسق» تعبیر می کنند.صبر در کنترل شهوات که به «عفت» تعبیر می شود.

صبر اهمیتش به حدی است که رأس ایمان شمرده شده است [/ «الصبر رأس الایمان» /] (8)

از رسول الله (ص) از حقیقت ایمان پرسیده شد.حضرت فرمودند: [/هو الصبر/]

ایمان، صبر است.

در توضیح این کلام فرمودند:

[/لأنه اکثر اعماله و اشرفه/]

برای آنکه اکثر و اشرف اعمال به این صفت مربوط است.

توضیح آنکه باعث دین دو چیز است.یکی به عقل نظری و دیگری به عقل عملی مربوط است.عقل نظری ادراکات انسان در ابعاد عقیدتی است.ادراک کلیات است.اما عقل عملی، ادراک حسن و قبح است.آنچه عقل نظری صحیح تشخیص داد، عقل عملی اراده می کند و آن را به اعضا و جوارح عرضه می کند.باعث دین در اینجا ثبات و صبر است.

در مقابل، باعث هوای نفس قوای حیوانی، شهوت و غضب و امثال اینهاست.صبر و ثبات موجب می شوند که باعث هوای نفس نتوانند عقل نظری و عملی را متزلزل کنند.آنها که نفوس قدسیه الهیه که در تصور من و شما نمی گنجند، از سرادقات اعلی خطاب می شوند:

«یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک»

از این نفوس به نفوس مطمئنه توصیف می کنند.

گروهی هم هستند که باعث هوا بر باعث دینشان غلبه دارد و آنان کفارند.

برخی هم بینابین هستند.گاهی باعث هوا مغلوب و گاهی باعث دین.متوسطین از نفوس زبان حالشان این است،

«رب إنی مغلوب فانتصر»

باعث دین و باعث هوا، هر دو دارای جنودی هستند.از جنود باعث دین به رحمانی و از جنود باعث هوا، به جنود شیطانی تعبیر شده است.در روایتی ازعلی (ع) آمده است:

[/نعم وزیر العلم الحلم/] (9)

خوب یاوری است حلم برای علم

در روایتی دیگر شرط ثمربخشی علم را، حلم دانسته اند.

[/لن یثمر العلم حتی یقارنه الحلم/] (10)

علم هرگز ثمر نمی دهد مگر وقتی که قرین حلم شود.

در روایتی دیگر علی (ع) اهمیت حلم را در سطحی برتر مطرح فرموده اند.اساسا علم بدون علم را مصداق علم نمی دانند.

[/لا علم لمن لا حلم له/] (11)

علم ندارد کسی که حلم ندارد.

زیرا علم بدون حلم، علم لا ینفع است.آنگاه دانستن مفید است که در کنارش آرامش نفس باشد تا دانستنی ها به کار گرفته شود.می داند عملی را که انجام می دهد، جهنمی است اما چون فاقد آرامش و ثبات است نمی تواند مقاومت کند.

[/من غلب عقله شهوته و حلمه غضبه کان جدیرا بحسن السیرة/] (12)

حسن سیرت در کسی است که عقلش بر شهوتش و حلمش بر غضبش پیشی گرفته باشد.

چرا مؤمن علمش با حلمش و عقلش با صبرش ممزوج است؟ پاسخ این است که بینش مؤمن این امتزاج را تعلیم می کند.مؤمن اهل مقایسه است.او باور دارد که پایداری در برابر هواهای نفسانی، اگر چه مقرون به فشار و تلخی است اما در مقایسه با صبر بر عقوبت الهی، بسی سهلتر است .رنج موقت را تحمل می کند تا از درد جاویدان رهایی یابد.

[/الصبر علی طاعة الله اهون من الصبر علی عقوبته/] (13)

صبر بر طاعات الهی سهل تر از صبر بر عقوبت الهی است.

قرین بودن حلم با علم این معنا را هم تفهیم می کند که مؤمن در برابر جهل جاهل، حلیم است.

[/تراه بعیدا کسله دائما نشاطه/]

او را می بینی در حالیکه کسالت از او دور و نشاطش دائمی است.

«کسالت» رخوت و سستی و کاهلی روح در مقابل شادابی روح است.

میان روح و جسم تناسب است.تألمات روحی بر روی بدن تأثیر می گذارد و بالعکس بیماریهای جسمی، روح را تحت تأثیر قرار می دهد.البته برخی افراد تحت تأثیر ارتباطات روحانی به بیماریهای روحی مانند افسردگی مبتلا نمی شوند.در امور دنیوی این مسئله کاملا محسوس است .طالبان جاه و مال که صبح تا شب می دوند، آخر شب اگر چه اکثرشان از نظر جسمی کاملا خسته اند، اما روحشان نشاط دارد.

امیر المؤمنین (ع) در وصف مؤمن، کسالت را از او به دور می دانند.روح مؤمن، تنبل نیست .شاد است و شاداب و آماده تلاش و حرکت.مؤمن اهل نشاط روحانی است.روایات در این زمینه فراوان است.امام صادق (ع) فرمودند:

[/ایاک و خصلتین الضجر و الکسل/]

از دو حالت پرهیز کن: اضطراب درونی که موجب عدم تحرک است و تنبلی.

[/فانک ان ضجرت لم تصبر علی حق/]

چون اگر دارای حالت ضجر باشید، نمی توانید به هیچ حقی پایداری کنید.

نه حق الله را می توانی ادا کنی و نه حق الناس را و نه حق خودت را.

[/و ان کسلت لم تؤد حقا/] (14)

و اگر روحیه کسل و تنبل داشته باشی نمی توانی حق کسی را ادا کنی.

در روایتی دیگر علی (ع) از تنبلی هشدار می دهند، زیرا:

[/من کسل لم یؤد حق الله علیه/] (15)

کسی که سستی بورزد نمی تواند حق خدا را ادا کند.یعنی به واجبات عمل نمی کند.

در ضمن روایتی، روند اثر گذاری حالت کسالت مطرح شده است.امام صادق (ع) می فرماید: [/قال لقمان لابنه: للکسلان ثلاث علامات: یتوانی حتی یفرط.و یفرط حتی یضیع.و یضیع حتی یاثم/] (16)

لقمان به فرزندش فرمود.اهل کسالت دارای سه علامت هستند.سستی می کند تا آنکه به کوتاهی منجر می شود. یعنی سستی کردنش باعث می شود تا کوتاه بیاید. وقتی کوتاه آمد، ضایع می کند.آنگاه که تضییع کرد به معصیت و گناه دچار می شود.

تنبلیها حقوق را ضایع می کند.چنانکه علی (ع) در نهج البلاغه فرموده اند:

[/من اطاع التوانی ضیع الحقوق/] (17)

آنکس که از سستی اطاعت کند حقوق را ضایع گرداند.

مؤمن شاداب است، چون متصل به مبدأ پایدار و جاویدی است که زوال نمی پذیرد.ممکن است کسی را طلب مال یا جاه با نشاط کند، اما این گونه نشاطها زوال پذیرند.در روایات تأکید فراوان شده است که در عبادات، بویژه اعمال عبادی استحبابی، با نشاط به عبادت بپردازید.در روایت توصیه شده که برای پیدا کردن نشاط یکی از راهها این است که عبادت با خدا را همچون معامله ای در نظر آورد.همان طور که در مسائل دنیوی، در معامله ای که سودی عاید انسان می شود، روح نشاط پیدا می کند، و در مسائل عبادی چرا نباید چنین محاسبه ای کرد.

[/ان کان الثواب من الله فالکسل لماذا/] (18)

اگر معتقدیم که در ازای عبادات ثواب و پاداش است، پس کسالت چرا؟ ! [/اتقوا الله و لا تملوا من الخیر و لا تکسلوا/] (19)

تقوای الهی پیشه گزینید و ملول و افسرده از کار خیر نشوید و تنبلی نورزید.

[/فان الله عز و جل و رسوله غنیان عنکم و عن اعمالکم أنتم الفقراء إلی الله/]

پس خدا و رسول از اعمال آدمیان بی نیازند.و شماها به خداوند محتاج هستید.

[/انما أراد الله عز و جل بلطفه سببا یدخلکم به الجنة/] (20)

این است و جز این نیست که خدای تعالی از روی لطفی که نسبت به بندگان دارد، اراده کرده است که مؤمنین را داخل در بهشت گرداند.

علی علیه السلام فرمود:

[/بالعمل یحصل الثواب لا بالکسل/] (21)

با عمل، ثواب و پاداش تحصیل می شود نه با تنبلی

[/تأخیر العمل عنوان الکسل/] (22)

علامت کسالت، تأخیر انداختن عمل است.

از نظر تربیتی، بزرگان دستور داده اند که با تنبلی و کسالت، از ادای مستحبات چشم پوشی کنید.در واجبات هم دستور فرموده اند که نفس را قبل از عبادت، آماده سازید.یکی از بزرگان می فرمودند: که خوب است قبل از نماز، انسان یکی دو دقیقه با خود فکر کند و در انعام الهی که خداوند به وی داده است توجه کند و حمد و شکر الهی کند و آنگاه به عبادت بپردازد .علی (ع) در ضمن نامه ای به حارث همدانی مرقوم فرمودند:

[/و خادع نفسک فی العبادة و ارفق بها و لا تقهرها/]

نفست را در هنگام عبادت گول بزن و با آن مدارا کن و بر آن فشار و زور نیاور.

[/وخذ عفوها و نشاطها/]

وقتی آن حالت گذشت و شادابی در نفس پدید آمد، از آن بهره گیر.

[/الا ما کان مکتوبا علیک من الفریضة/] (23)

مگر آنچه به عنوان واجب بر تو نوشته شده است.

یعنی در واجبات این حرفها نیست.

[/و انه لابد من قضائها و تعاهدها عند محلها/] (24)

در واجبات ناگزیر از ادای آن هستی و در وقت و شرایطی که برای آن مقرر شده است باید انجام بدهی.

از مطالب فوق نتیجه می شود که مؤمن تحت تأثیر فشارهای جسمانی، افسردگی خاطر پیدا نمی کند .نقل است که یکی از انبیا به جایی می رفت.در راه کسی را دید که دست و پایش فلج است و چشمانش هم کور و بر لب ذکرالحمد لله می گوید.یکی یکی مغمی که خدا در حقش کرده بود می شمرد .این شادابی روح به واسطه اتصال به مبدأ وجود است.اصولا آلام و دردهای دنیوی با عبادات تخفیف پیدا می کند.

«الا بذکر الله تطمئن القلوب» (25)

یاد خدا به دلها آرامش می بخشد.

[/قریبا امله/]

آرزویش نزدیک است.

مقصود از «امل» آرزوهای دنیوی است که به «طول امل» نیز تعبیر کرده اند.

یعنی انسان معتقد شود که در دنیا سالها باقی خواهد بود.قهرا چنین تفکری منجر به تحصیل توابع حب بقا در دنیا خواهد شد.توابع بقا چیست؟ پول، زندگی، تجارت.روشن است کسی که می داند فردا می میرد، محبتش به دنیا با کسی که فکر می کند هزار سال عمر خواهد کرد متفاوت است .

استمرار بقا در دنیا، آرزوی مذموم است که با حب به توابع بقا همراه است.از نظر علمی، یک شاخه طول امل به رذیله عقلانی جهل و شاخه دیگر آن به رذیله شهوانی حب دنیا مربوط است.

آرزوی دراز دو اثر زشت دارد که موجب بدبختی انسان می شود:

1.آدمی را از اعمال صالح باز می دارد و به کارهای زشت دچار می کند.علی (ع) فرمود: [/اطول الناس املا أسوءهم عملا/] (26)

هر چه آرزوها بلندتر باشد، اعمال قبیح بدتر است.

[/ما طال احد فی الأمل إلا قصر فی العمل/] (27)

هیچ کسی آرزوی دراز پیدا نکرد مگر آنکه کوتاه کرد در عمل.

[/یسیر الامل یوجب فساد العمل/] (28)

آرزوهای بیجا فساد عمل می آورد.

2.باعث فراموشی مرگ می شود.علی علیه السلام فرمود:

[/الامل ینسی الأجل/] (29)

آرزو حجاب اجل است مانع دیدن مرگ است.

در روایتی علی علیه السلام فرموده اند:

[/ان أشد ما أخاف علیکم خصلتان اتباع الهوی و طول الامل/] (30)

شدیدترین چیزی که بر شما می ترسم دو خصلت است: تبعیت از هوای نفس و آرزوی دراز

[/و اما اتباع الهوی فانه یعدل عن الحق/]

اما پیروی از نفسانیات باعث می شود که آدمی از حق باز بماند.یعنی چشمانی که آلوده و عملا کور است، نمی تواند حق را مشاهده کند.

[/و اما طول الأمل فإنه یورث الحب للدنیا ثم قال الا ان الله تعالی یعطی الدنیا من یحب و یبغض/]

اما آرزوی دراز، موجب حب به دنیاست.سپس فرمودند: همانا خدای تعالی دنیا را به هر کس، چه دوست بدارد یا ندارد، می دهد.

اما کسی را که دوست دارد چیزی اضافه هم می دهد:

[/و اذا احب عبدا اعطاه الایمان/]

بنده ای را که دوست بدارد به او ایمان عطا می کند.

مطابق سخن علی (ع)، مؤمن آرزویش اندک است.چون زندگی بدون آرزو امکان ندارد.آرزوی مؤمن، نزدیک است، یعنی مال امروز و به مقدار متعارف است.وقتی آرزو کم بود، دنباله اش آثاری پدید می آید:

[/قلیلا زلله متوقعا لأجله/]

لغزشهایش کم و مرگ را محقق می بیند.

طول امل دو اثر داشت: 1 عمل را فاسد می کرد، 2 موجب فراموشی مرگ می شد.

مؤمن آرزویش اندک است، به همین دلیل مبتلای به آثار شوم طول امل نمی شود.از این رو، لغزشهایش اندک است و انتظار مرگ را می کشد.دلبستگی به حق تعالی، مرگ را در نزد انسان به صورت رها شدن از آزارها جلوه می دهد.انتظار مرگ برای مؤمن، در حکم فرج بعد از شدت است.دنیا دار ابتلا و اذیت و در نزد اولیا تلخ است.حقیقت دنیا، زشت و کریه است ومفارقت از آن آرزوی انبیاست.

[/خاشعا قلبه ذاکرا ربه قانعة نفسه منفیا جهله/]

مؤمن قلبش خاشع است ذاکر پروردگار است، نفس او قانع است و جهلش زدوده است.

قوای درونی انسان مطابق اصطلاح اهل معرفت، قلب و نفس و عقل است.قلب محور محبتها و احساسات آدمی است.نفس محور خواسته های حیوانی است، اعم از شهوت و غضب، و عقل محور ادراکات کلی است.در این روایت، امیر المؤمنین (ع) هر سه محور عقل و نفس و قلب را مطرح می فرمایند .

خشوع امری است قلبی، مؤمن قلبش خاشع است و اگر در ظاهر هم فروتنی دارد، این تواضع و فروتنی ناشی از همان خشوع قلبی است، اما خشوع مؤمن به چه کسی است؟ جمله بعد توضیح می دهد :

[/ذاکرا ربه/]

به پروردگارش متذکر است.

ذکر در اینجا مطلق است و شامل ذکر باطنی و ظاهری است.فروتنی قلب مؤمن از ذکر رب ناشی می شود.

چرا حضرت، تعبیر «رب» به کار برده اند و کلمه «الله» را ذکر نکرده اند؟

رب، صفت ربوبیت و مقام تربیت است.مؤمن آنگاه که متذکر الطاف و مراحم حضرت حق می شود، دلش خاشع می شود.از نظر زمانی هم محدودیتی ندارد.مؤمن در همه زمانها ذاکر رب است، اما نفس مؤمن چگونه است؟ حضرت دردنباله روایت می فرمایند:

[/قانعة نفسه/]

نفسش به آنچه دارد قانع است.

قناعت از ملکات فضایل نفسانی است.مؤمن به حد کفاف قانع است.اما کفافی که مقرون به رضا و خشنودی است.قناعت ضد حرص و فزون طلبی است.حرص از صفات جهنم است.آنگاه که به جهنم خطاب می شود:

هل امتلأت

آیا پر شدی.

جهنم می گوید:

هل من مزید

آیا باز هم چیزی هست.

قناعت، در مؤمن یک اصل است، علی (ع) فرمود:

[/لن یلقی المؤمن الا قانعا/] (31)

هیچ گاه مؤمنی را نخواهی دید که قانع نباشد.

[/القناعة علامة الاتقیاء/] (32)

قناعت نشانه اهل تقواست.

از نظر عقلی، علی (ع) درباره مؤمن می فرمایند:

[/منفیا جهله/]

جهل از مؤمن منفی است.

یعنی مؤمن، به علاوه جهل نیست، منهای جهل است.جهل گاهی در برابر علم قرار می گیرد و علم را اگر به معنای یادگیری بدانیم، مؤمن از این نظر منفی از جهل است.مؤمن اهل یادگیری است و اجازه نمی دهد چیزی برایش مجهول باشد.

دین آمیخته با نافهمی نیست، منافاتی ندارد که انسان متدین باشد و همه چیزهای مفید را بداند.

زمانی به غلط میان دین و علوم، به ویژه علوم تجربی قائل به ناسازگاری بودند، اما این مطلب به صورت حیله ای از جانب اجانب مطرح شده بود.به بهانه تضاد علم و دین قصد ترویج بی دینی داشتند.در صورتی که متون دین چنین نسبتی را درست نمی داند.

علی علیه السلام می فرماید:

[/الایمان و العلم اخوان توأمان و رفیقان لا یفترقان/] (33)

ایمان و علم دو برادرند که با یکدیگر توأمند و دو رفیقند که جدایی ناپذیرند.

علی علیه السلام می فرماید:

[/تعلموا العلم و تعلموا مع العلم السکینة و الحلم فان العلم خلیل المؤمن و الحلم وزیره/] (34) علم را بیاموزید و بیاموزانید با علم آرامش و حلم را که علم دوست مؤمن و حلم وزیر اوست .

مقصود، علوم آموختنی است.گاهی هم جهل در برابر عقل قرار دارد.یعنی همان شعور باطنی که ادراک کلیات می کند.چنان که در روایت مشهور کافی امام صادق (ع) جنود عقل را در برابر جنود جهل مطرح می فرمایند.این عقل، اعم از نظری و عملی است، به این معنی مؤمن اهل تفکر است.

در روایتی، امام علی (ع) کمال ایمان را در سه چیز دانسته اند:

[/ثلاث من کن فیه کمل ایمانه العقل و الحلم و العلم/] (35)

سه چیز اگر در شخصی باشد ایمانش کامل می شود، عقل، حلم و علم

[/للمؤمن عقل وفی و حلم مرضی و رغبة فی الحسنات و فرار من السیئات/] (36)

مؤمن عقل وافی دارد و بردباریست پسندیده و رغبت به حسنات داشته و از سیئات فرار می کند .

جمله های این روایت با آنچه در سابق درباره طول امل بحث کردیم کاملا مناسبت دارد.عاقل هیچ گاه اعتماد به آرزوهای بیجا نمی کند، طول امل ناشی از جهل است.چنان که در روایت آمده است:

[/العاقل یعتمد علی عمله و الجاهل یعتمد علی امله/] (37)

عاقل بر عمل و جاهل بر امل تکیه می کند. [/سهلا امره/]

کارش آسان است.

امر در اینجا می تواند چند معنا داشته باشد:

1.از نظر امور دنیوی خیلی آسان زندگی می کند.چنان که در روایتی درباره رسول الله (ص) تعبیر به «خفیف المؤونة» وارد شده است.

2.در برخورد با جاهل خیلی راحت تحمل می کند.

3.اهل تکلف نیست و دیگران را هم وادار به تکلف نمی کند.

[/حزینا لذنبه/]

مؤمن در خصوص گناهانش اندوهناک است.

در جمله های سابق از حزن مذموم بحث کردیم.امیر المؤمنین (ع) با تعبیر [/ «و لا یحزن علی ما اصابه» /] این حزن را از مؤمن مبرا دانستند.اما حزن درباره گناهان را حزنی ممدوح تلقی فرمودند.چون آن حزن، حزن برای دنیا و این حزن جهت اخروی دارد.

ریشه این حزن فهم و بینش مؤمن است.آنگاه که مؤمن لذت معصیت را با سختیها و ناراحتیهای آخرت مقایسه می کند از گناهانش سخت پشیمان و اندوهناک می شود، بنابراین حزن از معصیت ریشه عقلایی دارد.

در روایتی از علی (ع) در این زمینه آمده است:

[/لا توازی لذة المعصیة و فضوح الاخرة و الیم العقاب/] (38)

لذت معصیت با رسوا شدن در آخرت و عذاب الیم قابل قیاس نیست. [/لا تهتکوا استارکم فیمن یعلم اسرارکم/] (39)

پرده دری نکنید در پیش روی کسی که اسرار شما را می داند.

حزن ممدوح آثار مثبت سازنده ای در زندگی انسان دارد.

از جنبه عملی، حزن ممدوح سازنده است.این حزن جلب رحمت حق می کند.رسول خدا (ص) در ضمن روایتی در این باره می فرمایند:

[/اذا کثرت ذنوب العبد و لم یکن له من العمل ما یکفرها ابتلی الله تعالی بالحزن لیکسرها .فان فعل ذلک و الا عذبه فی قبره/] (40)

آنگاه که گناهان بنده فزونی گرفت و اعمال حسنه اش توان پوشش سیئات را نداشت، حق تعالی وی را به حزن مبتلا می کند.اگر این حزن اصلاحش کرد که کرد و گرنه خداوند او را در قبر و عالم برزخ عذاب می کند.

شایان توضیح است که برای مؤمن عالم برزخ از دنیا و آخرت سخت تراست.چون در دنیا توبه وجود دارد و در قیامت شفاعت اما در برزخ شفاعت هم نیست.

در دنباله این روایت، حضرت رسول (ص) عذاب قبر را هم لطف الهی دانسته و در حکمت این لطف فرموده اند:

[/فیلقاه الله عز و جل یوم یلقاه و لیس شی ء یشهد علیه لشی ء منه/]

برآی آنکه می خواهد پاکش کند تا وقتی در قیامت خدای تعالی را ملاقات کرد چیزی نباشد تا شهادت بر گناهان او دهد.

رسول الله (ص) در مدح حزن ممدوح فرموده اند: [/ان الله تعالی یحب کل قلب حزین/] (41)

خداوند تعالی دوست می دارد آدمی را که اندوهگین باشد.

حزن ممدوح در نسبت با عقاید و روابط روحانی با بحث محبت گره خورده است، به ویژه درباره شیعه که ارتباط محبتی شدید با ائمه اطهار (ع) دارد.

[/اللهم إن منا شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا/] (42)

خدایا شیعیان ما از ما هستند و از باقیمانده طینت ما خلق شده اند.

یعنی رابطه تنگاتنگی از نظر حالات روحی، همچون فرح و حزن میان ائمه اطهار و شیعیان وجود دارد.

[/یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا/]

از شادی ما شادمان و از حزن ما اندوهگین می شوند. (43)

مطابق آنچه از مدارک دینی استنباط می شود، در میان حزن رسول الله (ص) و علی (ع) و ائمه شیعه (ع)، حزنی فوق شهادت صدیقه طاهره، حضرت زهرا سلام الله علیها، وجود ندارد.

[/میتة شهوته/]

مؤمن شهوتش مرده است.

عین این مضمون را علی (ع) درباره عاقل به کار برده اند: [/العاقل من امات شهوته/] (44)

عاقل کسی است که شهوتش را بمیراند.

شکی نیست که قوا و نیروهایی که خداوند به ما عنایت فرموده است، خیر است.شهوت و غضب نعم الهی اند، شهوت نیروی جاذبه و غضب قوه دافعه در انسان است.اگر این جذب و دفعها در بدن انسان نباشد، بقایی برای پیکره نخواهد بود.خیر بودن این قوا در این است که وسیله استکمال انسان هستند.تفاوت انسان و حیوان در نیروی عقل و قلب اوست.حد استفاده از شهوت و غضب را عقل معین می کند.در روایات، آنگاه که در باب شهوت و غضب سخن گفته شده است، آنچه مورد نهی است غلبه شهوت است نه خود شهوت.خود شهوت به طور مطلق مذمت نشده است.

[/ایاکم و غلبة الشهوات علی قلوبکم/] (45)

بترسید از اینکه خواسته های نفسانی بر قلبهای شما حاکم شود.

[/فان عاجلها ذمیم و اجلها وخیم/] (46)

[/طاعة الشهوة تفسد الدین/] (47)

[/الانقیاد للشهوة أدوء الداء/]

انقیاد در برابر شهوات، بالاترین دردهاست.شهوت اعم از شهوت جنسی است.مطلق میل و رغبت انسان به امور مادی را شهوت گویند.در تحلیل موضوع شهوت با سه مسئله کمیت مصرف شهوت، کیفیت و موضع و مقام استفاده روبرو هستیم.بنابر این اصل شهوت، ابزار تکامل معنوی انسان است، بحث درباره نحوه استفاده از آن است.چنان که علی (ع) فرمودند:

[/اغلب الشهوة تکمل لک الحکمة/] (48)

چیره شو بر شهوت تا حکمت برایت به کمال برسد.

[/من ملک شهوته کان تقیا/] (49)

کسی که مالک شهوتش هست، پرهیزگار خواهد بود.

تقدم شهوت بر دین هلاک کننده است، بنابر این، رابطه انسان و شهوت از نوع رابطه حاکم و محکوم، مالک و مملوک و راکب و مرکوب است.

مردن در این روایت به معنای از بین بردن نیست.مقصود این است که در برابر حکم عقل و شرع، قوای غضب و شهوت در مالکیت باشند.چنان که وقتی قرآن کریم از غیبت سخن می گوید به خوردن گوشت مرده برادر مثل می زند.مقصود قرآن این نیست که آیا از شما کسی دوست دارد گوشت برادر، آن هم مرده اش را بخورد؟ ! مقصود این نیست که برادر مؤمن در وقت غیبت حضور ندارد تا از خودش دفاع کند.مگر آدمی غیبت کسی را که می کند، مرده است؟ مرده که غیبت ندارد.مقصود این است که آن برادر مؤمن فاقد قدرت دفاعی است.همان طور که مرده از خود حرکتی ندارد و عکس العمل نشان نمی دهد، قوای حیوانی انسان مؤمن، در برابر عقل وی چنین حکمی دارند .

انسانی که شهوتش مرده نباشد و شهوت را بر عقلش حاکم کند، از نظر متون دینی، انسانی است اسیر و برده و مصداق انسان آزاد نیست.علی (ع) بردگی شهوت را فوق بردگی ظاهری تلقی فرموده اند :

[/عبد الشهوة اذل من عبد الرق/] (50)

بنده شهوت خوارتر از بنده زر خرید است.

[/مغلوب الشهوة اذل من مملوک الرق/] (51)

مغلوب شهوات خوارتر از برده است.

[/کظوما غیظه/]

خشمش را بسیار فرو می خورد.

درباره این جمله، قبلا هم بحث شده است.در حقیقت این جمله به موضوع قبل مربوط است.همان طور که شهوت مؤمن در اختیار عقل است غضبش هم مرده است و در اختیار عقل و شرع است.اما چرا این جمله ها تکرار می شود؟ حکمت آن در نکاتی است که فوق العاده برای سازندگی روح مؤثر است.

[/صافیا خلقه/]

خوی مؤمن مصفاست.صافی در مقابل کدر است.خوی مؤمن کدورت ندارد.کدورت بر اثر چه عواملی پدید می آید؟ جمله های قبل در واقع روشن کننده این معناست.خوی مؤمن آنگاه کدر می شود که شهوت و خشمش افسار گسیخته باشد، آنگاه که شهوت و غضب بمیرند کدورتی نمی ماند، مرحوم مجلسی فرموده اند که معنای سخن مولا این است که مؤمن برخوردهایش با نرمی است و خشونت در رفتار ندارد.این سخن درست است اما تمام نیست.این معنا یکی از شاخه های خوی مؤمن است .

[/آمنا منه جاره/]

همسایه مؤمن از وی در امان است.

یک زمان به مناسبتی به سراغ روایات مربوط به «جار» رفتم.حدود چهار تا پنج حدیث عجیب یافتم.همسایه مشمول هیچ یک از محیطهای تأثیر گذار که بر شمردیم، نیست.همسایه نه قوم و خویش است، نه همدرس، نه همکار و نه رفیق.این رابطه، نوعی رابطه اجتماعی است که بسیار هم شایان توجه است.در روایتی از امام صادق (ع)، منقول از رسول خدا (ص)، خوب همسایه داری کردن شاخصه ایمان شناخته شده است:

[/اعمل بفرائض الله تکن اتقی الناس/] (52)

عمل به واجبات کن تا متقی ترین مردم باشی.

تا آنجا که می فرماید: [/و احسن مجاورة من جاورک تکن مؤمنا/] (53)

خوب همسایه داری کن با کسی که همسایه تو شده است تا مؤمن شوی.

تعبیر، خیلی والاست.معلوم می شود اگر این صفت نباشد، ایمان زیر سؤال می رود.شخصی آمد خدمت رسول الله (ص) و عرض کرد خانه ای خریده ام و همسایه ای دارم که نه به وی امید خیری دارم و نه از شرش آسوده خاطر، پیامبر (ص) دستور دادند که علی (ع) و ابوذر و سلمان و گاه مقداد در مسجد با صدای بلند اعلام کنند:

[/المؤمن من آمن جاره بوائقه/] (54)

مؤمن کسی است که همسایه اش از ظلم و شر او ایمن باشد.

[/ضعیفا کبره/]

خود بزرگ پنداری مؤمن ضعیف است.

یعنی انتزاع رذیله باطنیة تکبر نمی شود.کبر در این روایت به معنای تکبر نیست.بزرگ منشی است.البته بحث ما در اینجا مؤمنان هستند.و ما درباره صفات اولیای خدا بحث نمی کنیم.این صفاتی که امیر المؤمنین (ع) می فرماید مختص خودشان نیست.عده ای از مؤمنان را هم در بر می گیرد.

[/قانعا بالذی قدر له/]

مؤمن درباره آنچه درباره اش مقدر شده است، قانع است.

مؤمن قناعت نمی ورزد برای آنکه راحت طلبی را پیشه کند، بلکه این صفت را به عنوان ایمان می طلبد.راحت طلبی، خود خواهی است، خداخواهی مؤمن، او را به قناعت می رساند.

[/متینا صبره/]

صبر مؤمن متین است.

در جمله ها و عبارات قبل، از عقل ممزوج به صبر سخن گفته شد، در این جمله خود «صبر» محل بحث است، از این روایت می توان دریافت که صبر به یک اعتبار به متین و غیر متین تقسیم می شود.

از نظر لغوی «متین» به معنای محکم است. «حبل متین» یعنی ریسمان محکم.صبر نیز مطابق آنچه در سابق گذشت عبارت از حالت آرامش روح و پایداری آن در برابر شداید و مشکلات است.یکی از معانی متانت در صبر این است که انسان در برابر تمام مراتب مصائب و مشکلات پایداری بورزد.ممکن است شخصی در برابر معصیتی پابرجا باشد، اما در مقابل معصیتی دیگر از جا کنده شود.مؤمن صبرش متین است، یعنی هیچ گاه صبر از وی جدا نمی شود و بی صبری از مؤمن مشاهده نمی شود، گر چه صبر در مواقعی ممکن است کم شود.

امیر المؤمنین (ع) که تجسم کلمات نورانی بحث، در این روایت است در یک مورد اظهار می فرمایند که صبرم کم شد و نمی فرمایند صبرم تمام شد و آن در وقت تدفین همسر بزرگوارشان، حضرت زهرا سلام الله علیهاست.در تاریخ می نویسند وقتی علی (ع) بدن زهرا (ع) را تجهیز فرمود دو رکعت نماز خواند و بعد صورت مبارکشان را به سوی آسمان بلند کردند و این عبارات را فرمودند: [/هذه فاطمة بنت نبیک اخرجتها من الظلمات إلی النور/] (55)

خدایا این فاطمه دختر پیامبر توست که او را از ظلمت مادیت به سوی نور معنویت کشاندی .

حضرت علی (ع) در تدفین حضرت زهرا (س) به دو مشکل برخورد.

1.مشکل اول علی (ع)، این است که همسری که تنها او مقامات وی را درک کرده است و در عالم وجود بی نظیر است، از دستش رفته است، مشکل این است که چگونه این وجود مقدس را دفن کند؟ در خطبه 203 نهج البلاغه، به هر دو مشکل اشاره می فرماید.در آن خطبه می فرماید آنگاه که خواست پیکر زهرا (س) را دفن کند ناگاه دو دست ظاهر شد.

این دستها را علی (ع) خوب می شناسد.به وسیله این دستها بزرگ شده است.

تا دستان رسول الله (ص) را مشاهده نمود، عرض کرد:

[/السلام علیک یا رسول الله منی و من ابنتک النازلة فی جوارک/] (56)

سلام بر تو این رسول خدا از ناحیه خودم و از ناحیه دخترت

مشکل اول را با رسول الله (ص) در میان نهاد، فرمود ای پیامبر (ص) بدادم برس که صبرم کم شد.

2.مشکل دوم علی چیست؟ زهرا (س) امانتی بود در نزد علی، به رسول الله (ص) عرض می کند :

[/فلقد استرجعت الودیعة و اخذت الرهینة/] اما متوجه می شود که این زهرا، زهرایی نبود که از رسول الله (ص) تحویل گرفته است، به پیامبر عرض می کند:

[/ستنبئک ابنتک بتضافر امتک علی هضمها فاحفها السوال/]

بزودی تو را خبر می دهد که چگونه امتت فراهم گردیدند و بر او ستم ورزیدند از او بپرس .

ای رسول خدا من معذرت می خواهم.من کوتاهی نکردم، این کار کاری بود که امت تو درباره دخترت روا داشتند.

[/محکما امره/]

امر مؤمن، محکم است.

مراد از امر در اینجا این نیست که وقتی مؤمن امر می کند به چیزی، محکم امر می کند، بلکه مقصود این است که در امور دنیوی و اخروی مؤمن محکم است.نه در کارهای دنیایی اش تزلزل دارد و نه اخروی، آخرت مؤمن او را از دنیا و دنیایش او را از آخرت باز نمی دارد، چنان که امام صادق (ع) در ضمن روایتی فرمودند:

[/قال لقمان لابنه: خذ من الدنیا بلاغا و لا ترفضها فتکون عیالا علی الناس و لا تدخل فیها دخولا یضر بآخرتک/] (57)

لقمان به فرزندش می فرمود، از دنیا به اندازه کفافت بهره بردار اما چنین نباشد که دنیا را طرد کنی [چون هیکل انسانی زندگی می خواهد] که سربار بر مردم باشی و داخل در دنیا نشو بگونه ای که ضرر به آخرتت بزند.پس اگر تلاش نکنی، باید سربار دیگران باشی.اما مطلب اساسی این است که جنبه دنیوی به امر آخرتی ضرر نرساند.

[/کثیرا ذکره/]

مؤمن ذکرش زیاد است.

در گذشته هم «ذاکرا ربه» فرمود.در اولی فرمود که مؤمن اهل ذکر است و در اینجا به کثرت ذکر مؤمن اشاره فرموده است.در هر دو جا هم ذکر مؤمن از باطن به ظاهر سرایت می کند.یعنی، مؤمن در اکثر اوقات، دلش مترنم به یاد حق است.

چرا مؤمن به ذکر محتاج است؟ پاسخ این است که روح نیز مانند جسم محتاج تغذیه است.ذکر حق تجدید عهد و پیمان با حق است.در دوستیهای ظاهری هم اگر دوستمان را نبینیم، بقای این پیوند به این است که به یادش باشیم.مدتی که گذشت و به یادش نبودیم، یادمان می رود که چنین پیوندی بوده است.مثلا تصور کنید ده سال حتی به یاد دوستتان هم نیفتید، دیگر دوستی نمی ماند.به تعبیر دیگر دوستی امر اضافی است.محب، محبوب می خواهد و محبت رشته ای است که به سوی محبوب متمایل است.اگر محبوب فراموش شود، مضاف الیه باقی نمی ماند، در نتیجه، دوستی باقی نمی ماند.آنچه محبت را حیات می بخشد، یاد محبوب است.لذا دائم الذکر بودن از ویژگیهای مؤمن است.

علی علیه السلام فرمود:

[/المؤمن دائم الذکر/] (58)

مؤمن دائم الذکر باشد. [/مداومة الذکر قوت الارواح و مفتاح الصلاح/] (59)

مداومت ذکر، غذا و قوت ارواح مؤمنان و کلید صلاح است.

[/ذکر الله قوت النفوس و مجالسة المحبوب/] (60)

ذکر خدا قوت نفسها و همنشینی دوست است.

[/و فی الذکر حیاة القلوب/] (61)

در یادآوری خدا زنده شدن دل است.

اثر ذکر کثیر، غیر از آنچه غذای روح است، تقویت و تشدید پیوند دوستی با خداست، در دوستیهای دنیوی هم این قاعده جاری است، چنان که در مصیبتها، اگر متوفا برای نزدیکان خیلی محبوب باشد کاری می کنند که به یاد متوفا نیفتند.ذکر زیاد تقویت کننده رشته وداد است.

کثرت ذکر اثر سلبی خوبی هم دارد و آن طرد شیاطین است.چون دل باید فقط به یکی بسته شود .

علی علیه السلام فرمود:

[/ذکر الله تعالی دعامة الایمان و عصمة من الشیطان/] (62)

ذکر خدای تعالی ستون قوی ایمان و موجب محافظت از شیطان است.

علی علیه السلام فرمود: [/ذکر الله تعالی رأس مال کل مؤمن و ربحه السلامة من الشیطان/] (63)

یاد خدای تعالی سرمایه مؤمن است و سود و بهره اش سلامت از شیطان

در آیات قرآن، حقیقت عبادت و پرستش، «ذکر خدا» است.ذکر الله مغز عبادت است.در زمینه نماز که مطابق روایات، ترکش موجب کفر عملی می شود، خدای تعالی می فرماید:

«أقم الصلوة لذکری» (64)

بپادار نماز را برای یاد من

یعنی نماز بدون ذکر، نماز نیست.علی (ع) در ابتدای خطبه نهج البلاغه در این زمینه می فرمایند :

[/استدیموا الذکر فانه ینیر القلوب و هو افضل العبادة/] (65)

مداومت بر ذکر کنید که ذکر الله قلب را نورانی می کند و با فضیلت ترین عبادت است.

ذکر الله حتی در دید عقلی و تفکر فلسفی اثر می گذارد. [/ «الذکر نور العقل» /] (66).در روایات بسیاری آمده است:

[/المؤمن ینظر بنور الله/] (67)

مؤمن با نور خدا نظر می کند.نظر مؤمن بسیار موشکافانه است.آنگاه که مؤمن در مسئله ای به دقت تفکر می کند، این دقت از آن وابستگی به الله تعالی ناشی می شود.

زمانی من به حضرت امام خمینی (ره) عرض کردم که دقت در مسائل علمی، استعداد مغزی زیادی می طلبد.ایشان می فرمودند این گونه دقتها حاصل بستگی به خداست.

اثر دیگر ذکر الله، آرامش قلوب است.

«الا بذکر الله تطمئن القلوب»

. (68)

در امور دنیوی هم اگر برای کسی مصیبتی رخ دهد برای آرامش بخشی به وی، محبوبش را به یادش می آوریم.آن محبوب به او آرامش می دهد.

خداوند محبوب مؤمنان است و یادش آرامش دهنده است.

قرآن علمی را که منهای ذکر خداست، تأیید نکرده است.

«فاسئلوا اهل الذکر» (69)

از اهل ذکر بپرسید.

برخی در معنای این آیه گفته اند «اهل الذکر» یعنی «اهل البیت» در جواب گفته اند، که قرآن می توانست بگوید: «فاسئلوا أهل البیت» ، چرا اهل ذکر فرمود.برخی گفته اند مقصود اهل علم است.باز سؤال می کنیم که چرا نفرمود فاسئلوا أهل العلم.حقیقت این است که خداوند خواسته است مقام «ذکر» را امتیاز دهد.از دنبال آیه که می فرماید:

فاسئلوا أهل الذکر ان کنتم لا تعلمون

در می یابیم که علم بی ذکر، مفید نیست.

از نظر عملی، مداومت بر ذکر، موجب می شود که نهان و آشکار مؤمن نیکو شود، علی (ع) فرمود :

[/من عمر قلبه بدوام الذکر حسنت أفعاله فی السر و الجهر/] (70)

کسی که قلبش را به دوام ذکر معمور کرد افعالش در نهان و آشکار نیک می شود.

همه این آثار نسبتی که درباره ذکر گفته شد اختصاص به ذکری دارد که از درون ناشی می شود، صرف لفظ، منشأ آثار نیست.اهل معرفت ذکر بی مغز را گناه می دانند.زبان می گوید استغفر الله اما دل بی خبر است.این استغفار مصداق «ذنب یحتاج الی التوبة و الاستغفار» یعنی گناهی است که خود محتاج توبه و استغفار است.

البته وصول به مقام ذاکرین دشوار است، چنان که رسول خدا (ص) در وصیتی که به علی (ع) فرمودند سه عمل را دشوار توصیف فرمودند.به طوری که طاقت بشر را طاق می کنند، عمل اول مواسات داشتن با برادران ایمانی در مسائل مادی است.عمل دوم انصاف دادن مردم است از پیش خود.و عمل سوم «ذکر الله تعالی علی کل حال» است.یعنی به یاد خدا بودن در همه حال.این عمل از اعمال دشوار است که کمتر کسی موفق به تحقق آن می شود، زیرا ذکر خدا تکرار الفاظ نیست، چنان که امام صادق (ع) در روایتی حقیقت ذکر را تشریح فرموده اند:

[/و لکن اذا ورد علی ما یحرم علیه خاف الله عز و جل عنده و ترکه/] (71)

آنگاه که با حرامی برخورد کرد از خداوند تعالی بیم کند و عمل را ترک نماید.حقیقت یاد خدا، این است.

[/یخالط الناس لیعلم/]

با مردم ارتباط دارد برای آنکه یاد بگیرد.

مؤمن با مردم ارتباط دارد، اما این ارتباط بی هدف و لغو یا مضر نیست.مؤمن از ارتباط با مردم بسیاری چیزها یاد می گیرد.

[/و یصمت لیسلم/]

مؤمن سکوتش برای سالم ماندن است.

سالم ماندن مؤمن به معنای سلامت از آفات گفتار است.

[/و یسأل لیفهم/]

مؤمن سؤالش برای فهمیدن است.

[/و یتجر لیغنم/]

مؤمن برای بی نیاز شدن به دنبال کار و تجارت می رود.

غنیمت در اینجا مالی است که مؤمن با تلاش به دست می آورد و هم حوائج زندگی اش را مرتفع می سازد.این عبارت مولا با آیه

«یا ایها الذین آمنوا هل ادلکم علی تجارة تنجیکم من عذاب الیم» (72) تطبیق می کند.

[/لا ینصت للخیر لیفجر به (یا لیفخر به) /]

سکوت مؤمن از گفتار خیر برای فخر فروشی نیست.

حضرت، با این عبارت، حالت انحصار طلبی در دانش را نکوهش کرده اند.مثلا شخصی که طرحی یا کشفی در مسائل علمی می کند اما آن را تعلیم نمی دهد، مؤمن نیست.دوست دارد یاد بگیرد .در برخی نسخه ها «لیفجر به» آمده است، یعنی مؤمن در برابر فجور و گناهی که کسی می خواهد انجام دهد ساکت نمی نشیند.

[/و لا یتکلم لیتجبر به علی من سواه/]

تکلمش از روی فخر فروشی و برتری طلبی بر دیگران نیست.

[/نفسه منه فی عناء و الناس منه فی راحة أتعب نفسه لآخرته فاراح الناس من نفسه/]

خودش را برای آخرتش بزحمت افکنده و مردم را از خود راحت ساخته.

درباره این روایت، علما دو معنای مختلف کرده اند:

1.رنج مؤمن از خود به دلیل اهتمام به طاعات و ریاضات است و چون به کار خویش مشغول است طبعا نمی تواند مزاحمت و تعرضی به دیگران داشته باشد.جمله بعد هم تفسیر همین سخن است که. [/ «أتعب نفسه لآخرته فاراح الناس من نفسه» /]

2.مؤمن تسلیم نفس اماره نمی شود.آنچه از ناحیه مؤمن در عذاب است، نفس اماره است که از ناحیه مؤمن در رنج و مشقت است، اما اینکه مردم از او در آسایش اند، جهت این است که مؤمن خود سازی کرده و حالت حلم و بردباری برای روحش پدید آمده است.از این رو، با مردم تعرض و برخوردی ندارد.

از عبارت فوق، می توان دریافت که میان راحتی مردم و ناراحتی مؤمن رابطه ای وجود دارد، مؤمن راحت طلب نیست، آسایش را برای دیگران می خواهد اگر چه به قیمت ناراحتی خود او تمام شود.به اعتقاد من معنای عبارت، فوق چنین مطلبی است. [/ «نفسه منه فی عناء» /] نفس حیوانی من و شما راحت طلب است و روح ایمان است که قادر به مهار اوست.بنابر این، مؤمن نه تنها آسایش خود را به بهای اذیت دیگران نمی خواهد بلکه حاضر است ناراحتی برادر مؤمنش را تحمل کند تا او راحت باشد.اما جهت مشقت مؤمن اخروی است چنان که در متن روایت آورده است.

برخی ممکن است سؤال کنند، چه فرقی می کند که چه جهتی داشته باشد؟ جهت مادی و انسانی باشد یا جهت اخروی؟

پاسخ این است که جهت مشقت، تأثیر عملی دارد.اگر مؤمن برای خدا تحمل مشقات کند، هرگز توقع تشکر ندارد، در حالی که اگر مشقتها برای باقیات دنیوی باشند، عکس العمل فردی که شخص خود را به خاطر وی به مشقت انداخته است در روحیه اش اثر می گذارد.عدم تشکر یا کفران نعمت، عکس العمل منفی در او ایجاد خواهد کرد.

اما این که مؤمن راحت طلب نیست به دلیل بینش عمیقی است که دارد.مؤمن در دنیا راحت طلب نیست چون آسایش آخرت را می طلبد.ناراحتیهای دنیا را به جان می خرد که در آخرت راحت باشد .

جامعه اسلامی اگر تنها به همین یک حدیث مولا امیر المؤمنین (ع) پایبند باشد، در این جامعه نه یک تن در آسایش مطلق است و نه در مشقت مطلق، بلکه همه افراد آسایش نسبی دارند .در چنین جامعه ای وداد و محبت روز به روز بیشتر می شود، چون ما از کسی که خود را برای آسایش ما به زحمت بیندازد، ممنون خواهیم بود و محبتمان به او افزونی می یابد.

[/ان بغی علیه صبر حتی یکون الله تعالی الذی ینتصر له/]

اگر نسبت به او ستم روا دارند صبر می کند تا آنکه خداوند تعالی او را یاری دهد.

معنای «بغی» این است که شخص از نظر پذیرش حق روحیه جبهه گیری داشته باشد، می تواند بغی، عقاید، حقوق و اخلاق را در بر گیرد.

باغی به دلیل روحیه تجاوز، مرز شکن است. «بغاة» کسانی هستند که از اطاعت انسانی که خداوند اطاعتش را واجب کرده است، سرباز می زنند.از نظر روانی و اخلاقی، بغی از شعب «کبر» است .مطابق روایت فوق، اگر حق اخلاقی مؤمن پایمال شود، چیزی نمی گوید و صبر می کند.روشن است که صبر در برابر بغی، در روایت مشمول مسائل حقوقی نمی شود.در اسلام ظلم پذیری و ظالم پروری وجود ندارد.مثال بارز بغی اخلاقی، غیبتها یا ناسزاهایی است که درباره مؤمن گفته می شود.در این موارد، مؤمن اهل انتقام نیست و مخالفینش را به خدای تعالی واگذار می کند .دلیل عمل مؤمن بینشی است که از آن برخوردار است.

برخی گناهان در دنیا هم مجازات دارند.از جمله آنها بغی است.در روایتی حضرت صادق (ع) از رسول خدا (ص) نقل می فرمایند که:

[/ان اسرع الخیر ثوابا البر/] (73)

سریعترین خوبی که به ما می رسد پاداش اعمال نیک است. [/و ان اسرع الشر عقابا الظلم/] (74)

و سریعترین شر از نظر عقوبت، ظلم و ستم است.

در روایتی دیگر علی (ع) می فرماید:

[/ثلاث خصال لا یموت صاحبهن أبدا حتی یری و بالهن.البغی و قطیعة الرحم و الیمین الکاذبة/] (75)

سه خصلت است که صاحبش در همین دنیا وبال آن خصائل زشت را خواهد دید.بغی، قطع رحم و قسم دروغ

پیامبر اکرم (ص) در ضمن حدیثی فرمودند چهار چیز کیفرش زود به انسان اصابت می کند:

[/رجل احسنت الیه فکافاک بالاحسان الیه اساءة/]

شخصی که تو در حقش نیکی کرده ای و او در مقابل، به تو بدی روا می دارد.

[/و رجل لا تبغی علیه و هو یبغی علیک/] (76)

شخصی که تو تجاوزی به حق او نکرده ای، اما او درباره تو تجاوز می کند.

بیماری روانی بغی، آدمی را به وادی مهلک کفر می کشاند.باعث سلب نعمت از انسان می شود و خودش هم نمی فهمد که از چه ناحیه ای صدمه می خورد.امام صادق (ع) فرمود: [/الذنوب التی تغیر النعم البغی/] (77)

گناهانی که نعمت ها را تغییر می دهد بغی است.

خداوند در خصوص ستم غلیظ و شدید است.در روایات متعدد، این مضمون آمده است که اگر کوهی بر کوهی بغی کند، ما آن کوه را متلاشی می کنیم.

این روایت تعبیری است که امیر المؤمنین (ع) در ضمن مشاهده درگیری شخصی با شخصی فرمودند :

[/لو بغی جبل علی جبل لهلک الباغی/] (78)

اگر کوهی بر کوهی هجمه برد خودش مغلوب است.

باغی از نظر ظاهر هم منکوب می شود.

علی (ع) مشاهده فرمودند که کسی به دیگری با تعبیری سفیهانه گفت مثلا: «اگر مردی بیا جلو» .طرف مقابل گفت: «نه بابا ما مرد نیستیم» حضرت به او فرمود: چرا با او مبارزه نکردی، گفت برای اینکه من با او کاری نداشتم، فرمودند: من هم چون این روحیه را در تو دیدم چنین پیشنهادی کردم، اگر با او مبارزه کرده بودی او را از بین می بردی چون او اهل بغی بود، سپس این جمله را فرمود:

[/لو بغی جبل علی جبل لهلک الباغی/]

منشأ بغی، همان گونه که گفتیم، کبر است.گاهی انسان خودش را به لحاظظاهر در موضع بالایی می نگرد و این نگرش منشأ بغی و ستم می شود، به ویژه این روحیه، در خانواده ها زیاد است، زن و مرد به عنوان همسر نباید به حقوق یکدیگر تجاوز کنند، همین طور پدر و مادر و فرزندان .

[/بعده ممن تباعد منه بغض و نزاهة و دنوه ممن دنا منه لین و رحمة/]

دوریش از هر که دوری می کند قطع و کناره گیری از آلودگی است و نزدیکش بهر که نزدیک می شود ملایمت و مهربانی است.

مؤمن در ارتباطات اجتماعی گاهی قطع و گاهی وصل می کند.مؤمن صلح کل نیست بلکه هم از افراد دوری می گزیند و هم به آنان نزدیک می شود.

دور شدنش از افراد ممکن است ریشه اعتقادی یا عملی داشته باشد.انحراف اعتقادی در شخص می بیند، کفر و ارتداد وی او را دور می کند.همچنین مؤمن از فساق دوری می گزیند.چرا؟ چون می خواهد آلوده نشود.نزاهت و پاکی را می طلبد.نزاهت بدین معنا است که انسان برای حفظ پاکی از قذر و کثافات دوری می کند.

[/ «و دنوه ممن دنا منه لین و رحمة» /] نزدیکی مؤمن هم معیار دارد.به دلیل هم سخنی قصد دارد به دیگری عطوفت و مهربانی کند.آنگاه که اعتقادات و اعمال شخصی را مطابق موازین الهی ملاحظه کرد به او نزدیک می شود و در حقش لطف می کند.

[/لیس تباعده تکبرا و لا عظمة و لا دنوه خدیعة و لا خلابة/]

دوری کردن مؤمن نه از سر تکبر و خود بزرگ بینی است و نزدیکی اش نه به سبب نیرنگ و خدعه است.چون نیرنگها و کلاهبرداریها در مواردی است که محبت و سنخیت نباشد.اما اگر محبت و صمیمیت بود، جایی برای خدعه نمی ماند.

[/بل یقتدی بمن کان قبله من اهل الخیر فهو امام لمن بعده من اهل البر/] (79)

مؤمن به کسانی که قبل از او بوده اند از اهل خیر، اقتدا می کند و پس از پیروی از اولیا، خود راهبر پس از خویش می شود.

پی نوشت ها:

1.مسالک الافهام، شهید ثانی، ج 2، ص .415

2.بحار الانوار، ج 7، ص .216

3.شرح غرر آمدی، آقا جمال الدین خوانساری، ج 3، ص .174

4.قبل از این عبارت در خطبه ذکر شده در اصول کافی دارد: و لا یرجو ما لا یجوز له الرجاء .

5.غرر، ج 2، ص .166

6.غرر، ج 4، ص .521

7.غرر، ج 3، ص .216

8.غرر، ج 4، ص .50

9.غرر، ج 6، ص .164

10.غرر، ج 5، ص .63

11.غرر، ج 6، ص .403

12.غرر، ج 5، ص .389

13.غرر، ج 2، ص .35

14.وسایل، ج 11، ص .177

15.بحار الانوار، ج 77، ص .420

16.تحف العقول، ص .59

17.نهج البلاغه، حکمت .239

18.روضة المتقین، ج 13، ص .92

19.بحار الانوار، ج 69، ص .406

20.بحار الانوار، ج 69، ص .405

21.غرر، ج 3، ص .228

22.غرر، ج 3، ص .278

23.بحار الانوار، ج 33، ص .509

24.بحار الانوار، ج 33، ص .509

25.سوره رعد، آیه .28

26.غرر، ج 2، ص .409

27.غرر، ج 6، ص .58

28.غرر، ج 6، ص .457

29.غرر، ج 1، ص .220

30.مسکن الفؤاد، ص .26

31.غرر، ج 5، ص .62

32.غرر، ج 1، ص .165

33.غرر، ج 2، ص .47

34.غرر، ج 3، ص .306

35.غرر، ج 3، ص .335

36.غرر، ج 5، ص .43

37.غرر، ج 1، ص .324

38.غرر، ج 6، ص .423

39.غرر، ج 6، ص .277

40.روضة المواعظین، ص .423

41.الکافی، ج 2، ص .99

42.جنة المأوی، ص .303

43.بحار الانوار، ج 10، ص .114

44.غرر، ج 1، ص .313

45.غرر، ج 2، ص .326

46.غرر، ج 4، ص .249

47.شرح غرر آمدی، آقا جمال الدین خوانساری، ج 4، ص .249

48.غرر، ج 2، ص .176

49.غرر، ج 5، ص .265

50.غرر، ج 4، ص .352

51.غرر، ج 6، ص .138

52.الکافی، ج 2، ص .82

53.مستدرک الوسائل، ج 8، ص .426

54.وسایل، ج 8، ص .488

55.نهج البلاغه، خطبه .193

56.بحار الانوار، ج 43، ص 190.در نهج البلاغه ترجمه دکتر شهیدی دارد عنی و عن ابنتک .

57.بحار الانوار، ج 13، ص .411

58.غرر، ج 2، ص .84

59.غرر، ج 6، ص .137

60.غرر، ج 4، ص .29

61.نور الابرار، ص 88، با تعبیر فی الذکر حیاة القلوب در غرر، ج 4، ص 394 آمده.

62.غرر، ج 4، ص .30

63.غرر، ج 4، ص .30

64.سوره طه، آیه .14

65.غرر، ج 2، ص .255

66.غرر، ج 2، ص .108

67.بحار الانوار، ج 7، ص .323

68.سوره رعد، آیه .28

69.سوره نحل، آیه .43

70.غرر، ج 5، ص .387

71.بحار الانوار، ج 77، ص .51

72.سوره صف، آیه .10

73.من لا یحضر الفقیه، ج 4، ص .379

74.غرر، ج 2، ص .488

75.الکافی، ج 2، ص .347

76.بحار الانوار، ج 77، ص .65

77.بحار الانوار، ج 104، ص .372

78.بحار الانوار، ج 75، ص .276

79.بحار الانوار، ج 67، ص 367 و اصول کافی، جلد 2، کتاب الایمان و الکفر باب صفات مؤمن .

کلمات کلیدی
نفس  |  خدا  |  روایت  |  صبر  |  حزن  |  حلم  |  شهوت  |  غرر  |  مؤمنش  | 
لینک کوتاه :