گنجینه معارف

شعر

همیشه عشق آواز دل ماست شعر او در لوح سینه عاشقانه می نشیند نغمه اش چون جذبه های عارفانه می نشیند دو روز از دشت های سوخته چون سرود نرم باران رقص شعله های پرسش عشق چراغ حسن تابان کردی، ای دوست دلم را خانه ویران کردی، ای دوست زان روز که عشق تیرباران شده است میعادگه سبزه و باران شده است چون موج سپید آبشاران شده است برخیز که عمر رفته باز آمده است هوای عشق کردم تا بمانم بود بیتاب در چشم من امشب کجاوه ی عمر چون بر باد بستند اندازه ی در عشق تو رسوا شدنم باش چون اشک بر این دامن خشکیده فروبار ذوق دیدار تو، ای دوست مرا جان می داد تا هستی ما موج غباری ست درین دشت هر ریگ روان چشم شکاری ست در این دشت آتش زنه ی نازکی خواب جنون باد الیوت از سال 1915 مقیم انگلیس شد و در همانجا ازدواج کرد و به تابعیت این کشور درآمد . «چهارشنبه خاکستر» اولین روز ایام روزه در دین مسیح است که بنابر رسم قدیمی در این روز، مؤمنین بر پیشانی خود، خاکستر می نهند . با زبانش گوشه های شامگاه را لیس زده است ناگهان این شعر فاصله ذهن و قوطی سیگارم را به سرعت طی کرد: ایام فاطمیه بود و من بی خبر به خانه آمدم، ضبطصوت را روشن کردم تا در کنار موسیقی به آرامش برسم، اما احساس کردم هیچ تصنیفی مرا به آرامش نمی رساند . ناگهان این شعر را سروده شده دیدم . بانوی عشق!

چکیده ماشینی


منبع : مجله کیهان فرهنگی ،شماره 214 , اکبر بهداروند تعداد بازدید : 2099     تاریخ درج : 1387/11/21    

داغ

من و تو داغ سهراب و تهمتن

من و تو چون منیژه همچون بیژن

نی حسرت نصیبی ناله سر کرد:

دریغا بر من و تو، بر تو و من

آتش

غم دل آتشی تا در نهان زد

شبیخونی به جان ناتوان زد

خدایا، دلنوازی، چاره سازی

غمم، آتش به مغز استخوان زد

قصه

دلم بی تو ز دنیا خسته می شد

سرودم در گلو بشکسته می شد

ز بس تلخ است و غمگین قصه ی دل

کتاب دل نخوانده بسته می شد

اسیر

من و تو همنفس بودیم و هستیم

اسیری در قفس بودیم و هستیم

همیشه عشق آواز دل ماست

به دور از هر هوس بودیم و هستیم

اکبر بهداروند

زمزمه ها

شیهه اسبان

جنون پرندگان

ناگاه شعری از اعماق سر می کشد

دلم را ویران می کند ...

×

مرا من نمی یابی

مگر در آسمان کلمات

چه آیینه ی زلالی دارد

شعر!

×

شعر مرا

عاشقی زمزمه خواهد کرد

چگونه خواهم مرد؟

×

دیگر کبود می شوم

پس گریز!

گریز تا سکوتی خلوت

تا هوای یک شعر ...

حمیدرضا شکارسری - تهران

آیات عشق

شعر او در لوح سینه عاشقانه می نشیند

نغمه اش چون جذبه های عارفانه می نشیند

اندرین اقلیم اندوه از هجوم حسرت و غم

بغض سنگین در گلویم بی بهانه می نشیند

نغمه اش بر گوش دل در این غروب بیکسی ها

همچنان اشعار حافظ جاودانه می نشیند

می تراود از کلامم روح اشعاری دل انگیز

تا که یاد او به ذهنم شاعرانه می نشیند

قطره های شبنم ناز، بر حریرگونه هایش

پرترنم، نرم و موزون پر ترانه می نشیند

بی غل و غش چون کلام کودکان تازه گفتار

هر کلامش بر دل من صادقانه می نشیند

در خیالم اوج می گیرد حدیث نغمه اش تا

انعکاس نغمه هایش در ترانه می نشیند

بر چکاد کوه شعر مملو از آیات عشقی

مرغ احساس من امشب فاتحانه می نشیند

اکبر بشاگردی - میناب جنوب

سرود

دو روز از دشت های سوخته

یک روز بر شانه های کوهسار

آمدنم برای چه بود

برای اندوه کوچک تو

×

چون سرود نرم باران

امدی به خاطر عشق

حالا به هر چه می نگرم

شکوفه می زند

سید محمد آتشی - یزد

زابلی آواز

تا حکایت پرنده ها

از خیال باد نگذرد

سنگ را

سرمه در گلو کشیده اند

×

نشکن!

این یادگار نوشخند انارست

در کوچه های حنابندان

اما

زان پیشتر که سنگ به خویش آید

در ارتعاش «مویه »

فرو خفته بود

سرنا .

×

از ناف آفتاب

عطش می نوشد

سنگ

و عقرب

در سایه اش به خواب می رود

عباس باقری - زابل

التهاب

زیبایی تو

نقاشی برف و بنفشه ها

در دور دست معطر

میناهای گریز

و آبی چتری شگرف .

رقص شعله های پرسش عشق

پرتاب غمگین ترین شعر دلدادگی

پیچه ای از گل یخ

و میخک درشت زرد .

تا انتها

التهاب

با ما

همراه .

عبدالرضا رادفر - کرمانشاه

دریا

رخت در ساغرم زیبانشسته

چو مهتابی که در دریا نشسته

بگیر، ای ماه من، دست دلم را

که از دست غمت از پا نشسته

چراغ

چراغ حسن تابان کردی، ای دوست

جهان را نورباران کردی، ای دوست

حریر زلف خود بر باد دادی

دلم را خانه ویران کردی، ای دوست

آتش

تو روزم را شکوه آفتابی

شبم را چلچراغ ماهتابی

مرا حسرت چو آتش می گدازد

اگر یک لحظه بر جانم نتابی

حسن اسدی - سراب

شرار غزل

حماسه ی عطش و عشق جاودانه ی من

نسیم گل زده ی شعر عاشقانه ی من

مرا به نام تو پیوند داده اند انگار

که جوش عشق تو می ریزد از ترانه ی من

به کربلای دل امشب بتاب ای خورشید

مگر جوانه زند اشک دانه دانه ی من

دلم فرات فرات از فراق می جوشد

هراس - خانه ی تو فان شده ست خانه ی من

به بوی آمدنت تازه می شود جانم

برای زندگی، ای بهترین بهانه ی من

بیا بیا که دل از شوق وصل پرپرشد

و در شرار غزل سوخت آشیانه ی من

پروانه نجانی - بهبهان

موج

زان روز که عشق تیرباران شده است

میعادگه سبزه و باران شده است

بال و پر هر پرنده در چشمه ی شوق

چون موج سپید آبشاران شده است

نیاز

امروز که باده کارساز آمده است

ما را به نوای نی نیاز آمده است

گویند که عمر رفته کی آید باز

برخیز که عمر رفته باز آمده است

فتح الله شکیبایی - کرج

هوای عشق

کتاب عشق خواندم زندگی سوخت

چو بال و پرزدم بالندگی سوخت

هوای عشق کردم تا بمانم

همه عشق و همه پایندگی سوخت

خواب

پریده خواب در چشم من امشب

نخشکد آب در چشم من امشب

همان هندوی خواب از چشمخانه

بود بیتاب در چشم من امشب

کمان عمر

زمان چون کمان، ما تیر پرتاب

زمانه آب و ما چون نقش بر آب

کجاوه ی عمر چون بر باد بستند

زمانه باد و ما در باد، بیتاب

دکتر سیدجعفر حمیدی - بوشهر

اعجاز نگاه

زیبای من! آیینه ی تنها شدنم باش

انگیزه ی وابسته به دنیا شدنم باش

با من نه به اندازه ی یک لحظه صمیمی

اندازه ی در عشق تو رسوا شدنم باش

لبخند بزن اخم مرا بازکن آنگاه

سرگرم تماشای شکوفاشدنم باش

چون اشک بر این دامن خشکیده فروبار

ره توشه ی از دره به دریا شدنم باش

حالا که قرار است به گرداب بیفتم

دریای من آغوش پذیرا شدنم باش

یک لحظه به شولای مسلمانی ام آویز

یک عمر ولی شاهد ترساشدنم باش

مگذار که چون پنجره ای بسته بمانم

ای عشق! بیا معجزه ی واشدنم باش

محمد سلمانی - نطنز

آواز صبح

هنوز

آبهایی هستند که جاری اند

و توفان هایی که ...

مگر

تا پلک زدن شب

و تا آمدن صبح

چند خمیازه

مانده است

هنوز

آبهایی هستند

که از آسیاب نیفتاده اند

و توفانهایی که از توان

و مشت هایی که از خشم

و خشم هایی که از شور

مگر ...

دکتر کاوس حسن لی - شیراز

عطر اقاقی

در بهاری که غزل بوی غزالان می داد

باغ چشمم خبر از نم نم باران می داد

چشم صدآینه از چشم دلم می جوشید

ذوق دیدار تو، ای دوست مرا جان می داد

در کلامت خبر از عطر اقاقی ها بود

کوچه باغ دل من بوی بهاران می داد

زلف آشفته که با هر نفسی می رقصید

خبر از آمدن حال پریشان می داد

در نهانخانه ی دل آمد و شد داشت غمی

عالمی بود که شرح شب هجران می داد

با تو بودن به طلوع غزلی می مانست

بی تو بودن خبر از نقطه ی پایان می داد

علی عبادی - کرج

ساز شکسته

در من گرفت شعله ی عشق و گداختم

اما میان آتش آشفته ساختم

می سوختن چنان که بسوزد دل کسی

اما به جان دوست خودم را نباختم

هرچند جاده پرخم و پالنگ و راه دور

با همتی بلند به شوق تو تاختم

در ماتمت شبی که نبودی عزیز من

ساز شکسته را به خیالت نواختم

تو شاعری، نه من، بسرای و بخوان به عشق

بیهوده بود آن همه شعری که ساختم

امیرعاملی - قزوین

خون شهید

تا هستی ما موج غباری ست درین دشت

هر شیهه نفس رد سواری ست درین دشت

چندان که زلالست تو را آب دم تیغ

از خون شهیدان چه بهاری ست درین دشت

غفلت زده ی سوگ عزیزان چه نشینید

هر بوته ی گل شمع مزاری ست درین دشت

چندان که بهوشند زبی رحمی صیاد

هر ریگ روان چشم شکاری ست در این دشت

آتش زنه ی نازکی خواب جنون باد

هرم نفس او که غباری ست درین دشت

می آید از آن سوی تپش های دلم، آه

انگار که آشوب سواری ست درین دشت

دکتر غلامرضا کافی - کرمان

ابرعقیم

زتندروهای بی باران این ابر پریشیده

پریشان است حال کشتزاران بلادیده

چنان خست گرفته آسمان سرزمین ام را

که می بندد سله خاک عطش زاران تفتیده

تهی گردیده جام رودها از جوشش هستی

گمانم چشمه ی خمخانه ها دیریست خشکیده

ترک های زمین تف زده در دیمزاران باز

حکایت می کند از فقر دهقان ستمدیده

کدیور گفت: با ابر عقیم خالی از باران

سزاواری که باشی! بارور با رای سنجیده

نبارد اشک اگر این گنبد نیلی ز چشمانش

مرارت های بی پایان «مهدی » را نفهمیده

مهدی بهمنی - کرج

شکفتن شوق

مادام ک حرف عشق بر لب داریم

مؤمن به شکفتنیم و مذهب داریم

در فهم کویر، گرنگنجد باران

بگذار بگویند که ما تب داریم!

حمیدهنرجو - تهران

خواب رود

تی . اس . الیوت

الیوت . توماس ترنزThomas Tearns , Eliot

شاعر و نمایشنامه نویس و منتقد آمریکایی - انگلیسی در سال 1888م . در ایالت میسوری آمریکا و در خانواده ای از مردم نیوانگلند متولد شد . او تحصیلات خود را در فلسفه در دانشگاههای هاروارد، سوربون و آکسفورد انجام داد . علاقه وی به آثار جیمزجویس و براونینگ و دانته، ستودنی است، اما بیش از همه تحت تاثیر نویسندگان سمبولیست فرانسه مانند کلودل و بودلر قرار گرفت . الیوت از سال 1915 مقیم انگلیس شد و در همانجا ازدواج کرد و به تابعیت این کشور درآمد . اولین اثر شاعرانه او به نام «پروفراک و ملاحظات دیگر» در سال 1917 منتشر شد، که نفوذ شاعران فرانسوی در آن آشکار است . این نفوذ همچنین در دیوان «پوئمز» Poems (1919) دیده می شود . پس از جنگجهانی اول که مظاهر بی نظمی سراسر جامعه را فراگرفته بود، راه مشخص خویش را برگزید و یکی از مهمترین اشعارش را که نشانه شخصیت تازه او بود به نام «سرزمین بی حاصل » منتشر کرد (Thewasteland) .این اثر قدرت شاعری الیوت را نشان می داد و انقلابی واقعی در شهر نو پدید آورد . پس از آن، او به شعر دشوار روی آورد . بعد از پذیرفتن تابعیت انگلستان، او به اعمال مذهبی پایبند گشت و به مساله ارتباط ظواهر عالم خلقت و واقعیت معنوی بیشتر توجه کرد و این امر الهام بخش وی در شعر «چهارشنبه خاکستر» گشت . «چهارشنبه خاکستر» اولین روز ایام روزه در دین مسیح است که بنابر رسم قدیمی در این روز، مؤمنین بر پیشانی خود، خاکستر می نهند . از آثار دیگر الیوت، نمایشنامه «جمع خانوادگی » (1939) اشعار «چهار کوارتت » هستند . او در سال 1948 به دریافت جایزه ادبی نوبل نایل آمد . «کوکتل پارتی » ، «گماشته زمامدار پیشین » ، «آلام سوئینی » ، «صخره » و «قتل در کلیسا» از نمایشنامه های الیوت است . او در سال 1965م . دیده از جهان فرو بست .

سرود عاشقانه جی آلفرد چروفراک - تی . اس . الیوت

در آن جا زنان می آیند و میروند

و از مایکل آن ژ میگویند

آن مه زرد رنگ

که پشتش را بر شیشه پنجره ها می ساید

دود زرد رنگی که پوزه اش را

بر شیشه پنجره ها می ساید

با زبانش گوشه های شامگاه را لیس زده است

و بر روی برکه هایی که

در راه آبها قرار دارد

مانده است

بگذار تا پشتش را

بر دوده ای که از دودکش ها

فرو می افتد

بیندازد،

در سراشیبی ایوان لیز خورده و جستی بزند

و ببینید که آن شب شبی آرام از ماه اکتبر است

پس یک دفعه در اطراف خانه حلقه بزند

و به خواب رود .

و براستی زمانی خواهد بود

برای دودهای زرد رنگی که در امتداد خیابان

سر میخورند

ترجمه، پروانه حجت انصاری

In the room the women come and go Talking of Michelangelo .

The yellow fog that rubs its back upon the window - panes,

The yellow smoke that rubs its muzzle on the window-panes

Licked its tongue into the corners of the evening,

Lingered upon the pools that stand in drains,

Let fall upon its back the soot that falls from chimneys,

Slipped by the terrace, made a sudden leap,

یک خاطره یک شعر

بانوی آفتاب

در واپسین روزهای پاییز 1365، دلم آنچنان گرفته بود که از محل روزنامه بیرون زدم، دلم در هوای قمربنی هاشم بود . اندیشه ای از ذهنم گذشت که چرا شعری در قالب سپید در مدح این آئینه رشید نسروده ام .

ناگهان این شعر فاصله ذهن و قوطی سیگارم را به سرعت طی کرد:

خورشید بر یال راهوارش

پریشانی آبشارهاست!

با قامتی از زخم

تشنه کام می گذرد .

- آب عطشانی نوباوگان را خوشتر

زیرا خود، از آن چشم می نوشد

که به دیدار دریا می رود .

پاییز 65 - تهران

من فکر می کنم این شعر حاصل مرحمت آن بزرگوار به این کمترین بود بدین ترتیب یکی از باشکوه ترین لحظات خلقت بشری با کمترین کلمات ممکن به تصویر درآمد .

خاطره دوم:

ایام فاطمیه بود و من بی خبر به خانه آمدم، ضبطصوت را روشن کردم تا در کنار موسیقی به آرامش برسم، اما احساس کردم هیچ تصنیفی مرا به آرامش نمی رساند . کلافه، ضبطصوت را خاموش کردم . پیچ رادیو را باز کردم . وای خدای من گوینده رادیو از ایام فاطمیه می گفت . احساس شرمساری نسبت به بانوی دو عالم تمام وجودم را فراگرفت . خاصه آنکه بسیار مورد مرحمت ایشان قرار گرفته بودم، نمی دانستم برای جبران چه باید کرد . ناگهان این شعر را سروده شده دیدم . فردای آن روز آنرا بی هیچ ویرایش و پالایشی در صفحه دوم روزنامه به چاپ سپردم .

بانوی عاطفه!

ایثار آفتاب

بانوی عشق!

اندوه ماهتاب

تو را مگر فصل ها بدانند

که غربت درختان را

بر شانه می بردی

تو را مگر دریاها بخوانند

که سکوت ماهیان را

به خانه می بردی

بی تو، ماه تنهاست

و شب،

تنهاتر از، آواز پرندگانی که

دور از بهار و دیار می خوانند

بی تو، هیچ سیاره ای

بر مدار نخواهند ماند

و هیچ دستی

چراغ ستارگان را

روشن نخواهد کرد .

- بی تو زخم های زمین

همیشه شکفته است .

پاییز 1369 - تهران

افشین سرفراز

کلمات کلیدی
شعر  |  خواب  |  آتش  |  آب  |  عشق  |  غمت  |  شبم  |  سرود  | 
لینک کوتاه :