کتاب  /  تاریخ اسلام  /  درسهایی از تاریخ تحلیلی اسلام (4)  /  فصل دوم; وفات ابوطالب و خدیجه

در بالین خدیجه

تعداد بازدید : 77     تاریخ درج : 1388/12/17    

در بالین خدیجه

هنوز مدت زیادی و شاید چند روزی از مرگ ابوطالب و آن حادثه غم انگیز نگذشته بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله به مصیبت اندوه بار تازه ای دچار شده بدن نحیف همسر مهربان وکمک کار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهی فراوان در کنار بستر او نشسته و مراتب تاثر خود را از مشاهده آن حال بوی ابلاغ فرمود آنگاه برای دلداری خدیجه جایگاهی را که خدا در بهشت برای وی مهیا فرموده بدو اطلاع داده و خدیجه راخورسند ساخت.

هنگامی که خدیجه از دنیا رفت رسول خدا صلی الله علیه و آله جنازه او را برداشته و در «حجون» (مکانی در شهر مکه) دفن

[35]

کرد، و چون خواست او را در قبر بگذارد، خود بمیان قبر رفت وخوابید و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد، و خاک روی آن ریخت.

در تاریخ یعقوبی است که چون خدیجه از دنیا رفت فاطمه علیها السلام نزد پدر آمده ست بدامن او آویخت و با چشم گریان می گفت: مادرم کجاست؟ در این وقت جبرئیل نازل شده عرض کرد: بفاطمه بگو: خدای تعالی در بهشت خانه ای برای مادرت بنا کرده که در آنجا دیگر هیچ گونه دشواری و رنجی ندارد.

این دو مصیبت ناگوار آن هم در این فاصله کوتاه بمقدارزیادی در روحیه رسول خدا صلی الله علیه و آله و بلکه در پیشرفت اسلام و هدف مقدس آن حضرت اثر داشت و کار تبلیغ دین را براو دشوار ساخت تا بدانجا که از عروة بن زبیر نقل شده که گوید:

روزی همچنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله در کوچه های مکه میگذشت مقداری خاک بر سرش ریختند و حضرت با همان وضع بخانه آمد، یکی از دختران آن بزرگوار که آن حال رامشاهده کرد از جا برخاسته و از مشاهده آنوضع بگریه افتاد و باهمان حال گریه مشغول پاک کردن خاکها شد، پیغمبر خدا اورا دلداری داده فرمود:

دخترکم گریه مکن که خدا پدرت را محافظت و نگهبانی

[36]

خواهد کرد، و گاهی نیز میفرمود: تا ابوطالب زنده بود قریش نسبت بمن چنین رفتار ناهنجاری نداشتند، و ما در داستان ازدواج خدیجه شمه ای از فضائل آن بانوی بزرگوار را نوشته ایم که دیگر در اینجا تکرار نمی کنیم(1).

در اینجا قبل از اینکه وارد بحث دیگری بشویم لازم است چند جمله ای درباره ایمان ابوطالب - که متاسفانه برخی ازنویسندگان اهل سنت درباره اش تردید کرده اند(2)- ذیلا برای شما ذکر کرده و بدنبال بحث تاریخی خود برویم، گرچه مطلب

[37]

از نظر ما و هر شیعه دیگری مسلم و جای بحث نیست.

این مطلب مسلم است که چون پس از شهادت امیر المؤمنین علیه السلام دستگاه خلافت و زمامداری مسلمانان بدست بنی امیه و پس از آن بدست بنی عباس افتاد، و آنها نیز بنی هاشم و بخصوص فرزندان امیر المؤمنین علیه السلام را رقیب خود درخلافت می پنداشتند و برای کوبیدن رقیب و استقرار پایه های حکومت خود از هیچگونه تبلیغ بنفع خود و تهمت و افتراء و انکارفضیلت رقیب دریغ نداشتند اگر چه منجر به انکار فضیلت رهبراسلام و اهانت به شخص پیغمبر گرامی و شریعت مقدسه اسلام گردد. چون برای آنها هدف اساسی و مسئله اصلی همان حکومت و ریاست بود و بقیه همگی وسیله بودند، و این مطلب برای هر محقق و متتبع بی نظر و منصفی قابل تردید نیست.

و ظاهرا برای هر کس که کمترین آشنائی با تاریخ اسلام داشته باشد برای اثبات این مطلب نیازی به اقامه دلیل و برهان، و ذکر شاهد تاریخی و حدیثی نباشد.

تا جائیکه می توانستند فضائل امیر المؤمنین علیه السلام و هرکس را که به آنبزرگوار ارتباط و بستگی داشت انکار کرده

1 - می توانید به جلد دوم تاریخ تحلیلی (سلسله مقالات) ص 55 - 60 مراجعه نمائید2 - چنانچه ابن هشام در حدیثی که صدر آن در صفحه قبل گذشت دنباله حدیث را این چنین نوشته که گوید:آنان رفتند و رسول خدا صلی الله علیه و آله را با ابوطالب در اطاق تنها گذاردند.ابوطالب برسول خدا گفت: ای فرزند برادر بخدا سوگند پیشنهادی که تو بایشان کردی پیشنهاد بیجا و زوری نبود! رسول خدا که این سخن را از ابوطالب شنید در اسلام او طمع بست و فرمود: عموجان آن کلمه را تو بگو تا تو را در روز قیامت شفاعت کنم! ابوطالب که اشتیاق محمد صلی الله علیه و آله را در اسلام او دید گفت: ای برادر زاده بخدا اگر ترس آن نبود که قریش تو و فامیلت را سرزنش کنند و بگویند: من از ترس مرگ این کلمه را گفتم هرآینه آنرا بر زبان جاری میکردم، و اکنون نیز فقط بخاطر اینکه تو خوشحال شوی آنرامیگویم و چون مرگش نزدیک شد عباس بن عبد المطلب دید لبان ابوطالب حرکت میکند، گوش فرا داد و برسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: ای فرزند برادر بخدا سوگند آن کلمه راکه تو میخواستی گفت، و بدین ترتیب ابوطالب از دنیا رفت (سیره ابن هشام ج 1 ص 418) .و ابن کثیر در سیره النبویه خود حتی در این حدیث هم تردید کرده و طبق روایتی که ازبخاری نقل کرده این مطلب را که ابوطالب کافر از دنیا رفته است ترجیح می دهد.2 - شرح نهج البلاغه ج 1 ص 356.
×
لینک کوتاه :