معرفی کتاب

یک محسن عزیز


نویسنده : غفار حدادی، فائضه تعداد صفحه : 576 ناشر : انتشارات مهر سال انتشار : 1398 تعداد بازدید : 232     تاریخ درج : 1398/11/03    

 

بخشی از کتاب

به اصرار عزیز و به خاطر دل بچه ها که می خواستند یکی دو روز دیگر بمانند، از باجه تلفن کنار میدان به مامان زنگ زد و چند روزی همان جا ماندنی شد. وحید را جای همیشگی اش پیدا کرد. توی زمین آسفالت پایین مدرسه شجری و در حال فوتبال بازی کردن. همدیگر را را بغل کردند و به دقیقه نکشید که محسن هم وارد بازی شد و هنوز چند باری پا به توپ نشده بود که متوجه اختراع جدیدشان شد.

کمی جلوتر موحد از داخل یکی از سنگرها درآمد و با دیدن محسن دلش گرم شد. انگار که مادرش را بعد از کلی اتقافات خطرناک دیده باشد. با حرارت بغلش کرد و از اینکه دید گلوی محسن تیر خورده ناراحت شد.

- تو با این وضعیت چرا اومدی تا اینجاااااااا؟ بیا برو پایین ببینم بچه پررو!

محسن لبخند زد. نمی توانست حرف بزند. اما احساس کرد اگر لب هایش را کمی باز کند و دهانش را زیاد تکان ندهد، می تواند چیزهایی بگوید.

بچه پررو خودتی!

این را نمی گفت خیلی سخت می گذشت بهش!

کلمات کلیدی
شهید محسن وزوایی  | 
لینک کوتاه :