حدیث

خيراني از پدرش روايت كند كه او گويد; بر در خانه امام جواد عليه

منبع : الکافي (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 324 موضوع : امامت امام هادی قائل : امام جواد (علیه السلام) تعداد بازدید : 271     تاریخ درج : 1393/11/26    

كَانَ يَلْزَمُ بَابَ أَبِي جَعْفَرٍ ع لِلْخِدْمَةِ اَلَّتِي كَانَ وُكِّلَ بِهَا وَ كَانَ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى يَجِي ءُ فِي اَلسَّحَرِ فِي كُلِّ لَيْلَةٍ لِيَعْرِفَ خَبَرَ عِلَّةِ أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ كَانَ اَلرَّسُولُ اَلَّذِي يَخْتَلِفُ بَيْنَ أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ بَيْنَ أَبِي إِذَا حَضَرَ قَامَ أَحْمَدُ وَ خَلاَ بِهِ أَبِي فَخَرَجْتُ ذَاتَ لَيْلَةٍ وَ قَامَ أَحْمَدُ عَنِ اَلْمَجْلِسِ وَ خَلاَ أَبِي بِالرَّسُولِ وَ اِسْتَدَارَ أَحْمَدُ فَوَقَفَ حَيْثُ يَسْمَعُ اَلْكَلاَمَ فَقَالَ اَلرَّسُولُ لِأَبِي إِنَّ مَوْلاَكَ يَقْرَأُ عَلَيْكَ اَلسَّلاَمَ وَ يَقُولُ لَكَ إِنِّي مَاضٍ وَ اَلْأَمْرُ صَائِرٌ إِلَى اِبْنِي عَلِيٍّ وَ لَهُ عَلَيْكُمْ بَعْدِي مَا كَانَ لِي عَلَيْكُمْ بَعْدَ أَبِي ثُمَّ مَضَى اَلرَّسُولُ وَ رَجَعَ أَحْمَدُ إِلَى مَوْضِعِهِ وَ قَالَ لِأَبِي مَا اَلَّذِي قَدْ قَالَ لَكَ قَالَ خَيْراً قَالَ قَدْ سَمِعْتُ مَا قَالَ فَلِمَ تَكْتُمُهُ وَ أَعَادَ مَا سَمِعَ فَقَالَ لَهُ أَبِي قَدْ حَرَّمَ اَللَّهُ عَلَيْكَ مَا فَعَلْتَ لِأَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ وَ لا تَجَسَّسُوا َاحْفَظِ اَلشَّهَادَةَ لَعَلَّنَا نَحْتَاجُ إِلَيْهَا يَوْماً مَا وَ إِيَّاكَ أَنْ تُظْهِرَهَا إِلَى وَقْتِهَا فَلَمَّا أَصْبَحَ أَبِي كَتَبَ نُسْخَةَ اَلرِّسَالَةِ فِي عَشْرِ رِقَاعٍ وَ خَتَمَهَا وَ دَفَعَهَا إِلَى عَشَرَةٍ مِنْ وُجُوهِ اَلْعِصَابَةِ وَ قَالَ إِنْ حَدَثَ بِي حَدَثُ اَلْمَوْتِ قَبْلَ أَنْ أُطَالِبَكُمْ بِهَا فَافْتَحُوهَا وَ أَعْلِمُوا بِمَا فِيهَا فَلَمَّا مَضَى أَبُو جَعْفَرٍ ع ذَكَرَ أَبِي أَنَّهُ لَمْ يَخْرُجْ مِنْ مَنْزِلِهِ حَتَّى قَطَعَ عَلَى يَدَيْهِ نَحْوٌ مِنْ أَرْبَعِمِائَةِ إِنْسَانٍ وَ اِجْتَمَعَ رُؤَسَاءُ اَلْعِصَابَةِ عِنْدَ مُحَمَّدِ بْنِ اَلْفَرَجِ يَتَفَاوَضُونَ هَذَا اَلْأَمْرَ فَكَتَبَ مُحَمَّدُ بْنُ اَلْفَرَجِ إِلَى أَبِي يُعْلِمُهُ بِاجْتِمَاعِهِمْ عِنْدَهُ وَ أَنَّهُ لَوْ لاَ مَخَافَةُ اَلشُّهْرَةِ لَصَارَ مَعَهُمْ إِلَيْهِ وَ يَسْأَلُهُ أَنْ يَأْتِيَهُ فَرَكِبَ أَبِي وَ صَارَ إِلَيْهِ فَوَجَدَ اَلْقَوْمَ مُجْتَمِعِينَ عِنْدَهُ فَقَالُوا لِأَبِي مَا تَقُولُ فِي هَذَا اَلْأَمْرِ فَقَالَ أَبِي لِمَنْ عِنْدَهُ اَلرِّقَاعُ أَحْضِرُوا اَلرِّقَاعَ فَأَحْضَرُوهَا فَقَالَ لَهُمْ هَذَا مَا أُمِرْتُ بِهِ فَقَالَ بَعْضُهُمْ قَدْ كُنَّا نُحِبُّ أَنْ يَكُونَ مَعَكَ فِي هَذَا اَلْأَمْرِ شَاهِدٌ آخَرُ فَقَالَ لَهُمْ قَدْ أَتَاكُمُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ هَذَا أَبُو جَعْفَرٍ اَلْأَشْعَرِيُّ يَشْهَدُ لِي بِسَمَاعِ هَذِهِ اَلرِّسَالَةِ وَ سَأَلَهُ أَنْ يَشْهَدَ بِمَا عِنْدَهُ فَأَنْكَرَ أَحْمَدُ أَنْ يَكُونَ سَمِعَ مِنْ هَذَا شَيْئاً فَدَعَاهُ أَبِي إِلَى اَلْمُبَاهَلَةِ فَقَالَ لَمَّا حَقَّقَ عَلَيْهِ قَالَ قَدْ سَمِعْتُ ذَلِكَ وَ هَذَا مَكْرُمَةٌ كُنْتُ أُحِبُّ أَنْ تَكُونَ لِرَجُلٍ مِنَ اَلْعَرَبُ لاَ لِرَجُلٍ مِنَ اَلْعَجَمِ فَلَمْ يَبْرَحِ اَلْقَوْمُ حَتَّى قَالُوا بِالْحَقِّ جَمِيعاً .

خيراني از پدرش روايت كند كه او گويد: بر در خانه امام جواد عليه السلام گماشته خدمتي بوده و احمد بن محمد بن عيسي، هر شب هنگام سحر مي آمد تا از وضع بيماري امام عليه السلام خبر گيرد، شخص ديگري هم بود كه بعنوان رسول و فرستاده ميان امام و پدرم رفت و آمد ميكرد، چون او مي آمد، احمد ميرفت و پدرم با او خلوت ميكرد، شبي من بيرون رفتم و احمد از آن مجلس برخاست، پدرم با فرستاده 212 - 3 خلوت كرد -احمد هم در اطراف مجلس گشت تا در گوشه اي كه سخن آنها را ميشنيد بايستاد؟ فرستاده بپدرم گفت: آقايت بتو سلام ميرساند و مي فرمايد من در ميگذرم و امر امامت بپسرم علي ميرسد و او بعد از من بر- گردن شما همان حق دارد كه من بعد از پدرم بر شما داشتم، سپس فرستاده برفت و احمد بجاي خود بازگشت و بپدرم گفت: او بتو چه گفت؟ پدرم گفت: سخن خيري گفت، احمد گفت: من سخن او را شنيدم پنهان مكن و آنچه شنيده بود باز گفت. پدرم باو گفت: اين عمل كه تو كردي، خدا بر تو حرام ساخته بود، زيرا خداي تعالي ميفرمايد: «تجسس نكنيد-12 حجرات-»اينك اين گواهي را داشته باش، شايد روزي محتاجش شويم، مبادا تا وقتش رسد آن را اظهار كني. چون صبح شد، پدرم موضوع گفته فرستاده را در ده ورقه نوشت و مهر كرد و به ده نفر از بزرگان قوم داد و گفت اگر من پيش از آنكه اين را از شما مطالبه كنم مردم، آن را باز كنيد و مضمونش را بمردم اطلاع دهيد. چون حضرت ابي جعفر عليه السلام درگذشت، پدرم گويد: من هنوز از منزل بيرون نرفته بودم كه قريب چهار صد نفر بامامت حضرت علي النقي عليه السلام يقين كرده بودند و روسا شيعه نزد محمد بن فرج(كه از موثقين اصحاب حضرت رضا و حضرت جواد و امام دهم عليهم السلام بود)انجمن كرده، راجع باين امر گفتگو ميكردند. محمد بن فرج بپدرم نامه اي نوشت و او را از انجمن آنها نزد خود آگاه ساخت و نيز نوشت اگر بيم شهرت نبود، خودش هم با ايشان نزد او مي آمد و از وي ميخواست كه بمنزلش رود، پدرم سوار شد و نزد او رفت، ديد مردم نزد او گرد آمده اند. آنها بپدرم گفتند: در باره اين امر چه ميگويي؟ پدرم بكساني كه نامه ها نزدشان بود گفت: نامه ها را بياوريد، ايشان آوردند، پدرم گفت: اين است همان مطلبي كه بآن مامور بودم -بعضي از آنها گفتند: ما دوست داشتيم كه تو در اين موضوع گواه ديگري هم ميداشتي پدرم گفت: آن را هم خداي عز و جل درست كرده است، اين ابو جعفر اشعري است كه بشنيدن اين پيام گواهي ميدهد و از او خواست كه گواهي خود را بگويد: احمد انكار كرد كه در اين باره چيزي شنيده باشد پدرم او را بمباهله طلبيد و ملزمش ساخت، آنگاه احمد گفت: من اين پيام را شنيدم و اين شرافتي بود كه من ميخواستم بمردي از عرب برسد نه بعجم، پس همه آن جمعيت بحق معتقد شدند.
کلمات کلیدی
محمد بن فرج  |  امام جواد (علیه السلام)  |  امامت امام هادی  | 
لینک کوتاه :