حدیث

هشام بن سالم گويد; بعد از وفات امام صادق عليه السلام من و صاحب

منبع : الکافي (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 351 موضوع : آزمایش مدعیان امامت قائل : امام صادق (علیه السلام) تعداد بازدید : 348     تاریخ درج : 1393/11/26    

كُنَّا بِالْمَدِينَةِ بَعْدَ وَفَاةِ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ ع أَنَا وَ صَاحِبُ اَلطَّاقِ وَ اَلنَّاسُ مُجْتَمِعُونَ عَلَى عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ أَنَّهُ صَاحِبُ اَلْأَمْرِ بَعْدَ أَبِيهِ فَدَخَلْنَا عَلَيْهِ أَنَا وَ صَاحِبُ اَلطَّاقِ وَ اَلنَّاسُ عِنْدَهُ وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ رَوَوْا عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ إِنَّ اَلْأَمْرَ فِي اَلْكَبِيرِ مَا لَمْ تَكُنْ بِهِ عَاهَةٌ فَدَخَلْنَا عَلَيْهِ نَسْأَلُهُ عَمَّا كُنَّا نَسْأَلُ عَنْهُ أَبَاهُ فَسَأَلْنَاهُ عَنِ اَلزَّكَاةِ فِي كَمْ تَجِبُ فَقَالَ فِي مِائَتَيْنِ خَمْسَةٌ فَقُلْنَا فَفِي مِائَةٍ فَقَالَ دِرْهَمَانِ وَ نِصْفٌ فَقُلْنَا وَ اَللَّهِ مَا تَقُولُ اَلْمُرْجِئَةُ هَذَا قَالَ فَرَفَعَ يَدَهُ إِلَى اَلسَّمَاءِ فَقَالَ وَ اَللَّهِ مَا أَدْرِي مَا تَقُولُ اَلْمُرْجِئَةُ قَالَ فَخَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ ضُلاَّلاً لاَ نَدْرِي إِلَى أَيْنَ نَتَوَجَّهُ أَنَا وَ أَبُو جَعْفَرٍ اَلْأَحْوَلُ فَقَعَدْنَا فِي بَعْضِ أَزِقَّةِ اَلْمَدِينَةِ بَاكِينَ حَيَارَى لاَ نَدْرِي إِلَى أَيْنَ نَتَوَجَّهُ وَ لاَ مَنْ نَقْصِدُ وَ نَقُولُ إِلَى اَلْمُرْجِئَةِ إِلَى اَلْقَدَرِيَّةِ إِلَى اَلزَّيْدِيَّةِ إِلَى اَلْمُعْتَزِلَةِ إِلَى اَلْخَوَارِجِ فَنَحْنُ كَذَلِكَ إِذْ رَأَيْتُ رَجُلاً شَيْخاً لاَ أَعْرِفُهُ يُومِئُ إِلَيَّ بِيَدِهِ فَخِفْتُ أَنْ يَكُونَ عَيْناً مِنْ عُيُونِ أَبِي جَعْفَرٍ اَلْمَنْصُورِ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ كَانَ لَهُ بِالْمَدِينَةِ جَوَاسِيسُ يَنْظُرُونَ إِلَى مَنِ اِتَّفَقَتْ شِيعَةُ جَعْفَرٍ ع عَلَيْهِ فَيَضْرِبُونَ عُنُقَهُ فَخِفْتُ أَنْ يَكُونَ مِنْهُمْ فَقُلْتُ لِلْأَحْوَلِ تَنَحَّ فَإِنِّي خَائِفٌ عَلَى نَفْسِي وَ عَلَيْكَ وَ إِنَّمَا يُرِيدُنِي لاَ يُرِيدُكَ فَتَنَحَّ عَنِّي لاَ تَهْلِكْ وَ تُعِينَ عَلَى نَفْسِكَ فَتَنَحَّى غَيْرَ بَعِيدٍ وَ تَبِعْتُ اَلشَّيْخَ وَ ذَلِكَ أَنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي لاَ أَقْدِرُ عَلَى اَلتَّخَلُّصِ مِنْهُ فَمَا زِلْتُ أَتْبَعُهُ وَ قَدْ عَزَمْتُ عَلَى اَلْمَوْتِ حَتَّى وَرَدَ بِي عَلَى بَابِ أَبِي اَلْحَسَنِ ع ثُمَّ خَلاَّنِي وَ مَضَى فَإِذَا خَادِمٌ بِالْبَابِ فَقَالَ لِيَ اُدْخُلْ رَحِمَكَ اَللَّهُ فَدَخَلْتُ فَإِذَا أَبُو اَلْحَسَنِ مُوسَى ع فَقَالَ لِيَ اِبْتِدَاءً مِنْهُ لاَ إِلَى اَلْمُرْجِئَةِ وَ لاَ إِلَى اَلْقَدَرِيَّةِ وَ لاَ إِلَى اَلزَّيْدِيَّةِ وَ لاَ إِلَى اَلْمُعْتَزِلَةِ وَ لاَ إِلَى اَلْخَوَارِجِ إِلَيَّ إِلَيَّ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَضَى أَبُوكَ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ مَضَى مَوْتاً قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَنْ لَنَا مِنْ بَعْدِهِ فَقَالَ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ أَنْ يَهْدِيَكَ هَدَاكَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ عَبْدَ اَللَّهِ يَزْعُمُ أَنَّهُ مِنْ بَعْدِ أَبِيهِ قَالَ يُرِيدُ عَبْدُ اَللَّهِ أَنْ لاَ يُعْبَدَ اَللَّهُ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَمَنْ لَنَا مِنْ بَعْدِهِ قَالَ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ أَنْ يَهْدِيَكَ هَدَاكَ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَأَنْتَ هُوَ قَالَ لاَ مَا أَقُولُ ذَلِكَ قَالَ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي لَمْ أُصِبْ طَرِيقَ اَلْمَسْأَلَةِ ثُمَّ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ عَلَيْكَ إِمَامٌ قَالَ لاَ فَدَاخَلَنِي شَيْ ءٌ لاَ يَعْلَمُ إِلاَّ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِعْظَاماً لَهُ وَ هَيْبَةً أَكْثَرَ مِمَّا كَانَ يَحُلُّ بِي مِنْ أَبِيهِ إِذَا دَخَلْتُ عَلَيْهِ ثُمَّ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَسْأَلُكَ عَمَّا كُنْتُ أَسْأَلُ أَبَاكَ فَقَالَ سَلْ تُخْبَرْ وَ لاَ تُذِعْ فَإِنْ أَذَعْتَ فَهُوَ اَلذَّبْحُ فَسَأَلْتُهُ فَإِذَا هُوَ بَحْرٌ لاَ يُنْزَفُ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ شِيعَتُكَ وَ شِيعَةُ أَبِيكَ ضُلاَّلٌ فَأُلْقِي إِلَيْهِمْ وَ أَدْعُوهُمْ إِلَيْكَ وَ قَدْ أَخَذْتَ عَلَيَّ اَلْكِتْمَانَ قَالَ مَنْ آنَسْتَ مِنْهُ رُشْداً فَأَلْقِ إِلَيْهِ وَ خُذْ عَلَيْهِ اَلْكِتْمَانَ فَإِنْ أَذَاعُوا فَهُوَ اَلذَّبْحُ وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى حَلْقِهِ قَالَ فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ فَلَقِيتُ أَبَا جَعْفَرٍ اَلْأَحْوَلَ فَقَالَ لِي مَا وَرَاءَكَ قُلْتُ اَلْهُدَى فَحَدَّثْتُهُ بِالْقِصَّةِ قَالَ ثُمَّ لَقِينَا اَلْفُضَيْلَ وَ أَبَا بَصِيرٍ فَدَخَلاَ عَلَيْهِ وَ سَمِعَا كَلاَمَهُ وَ سَاءَلاَهُ وَ قَطَعَا عَلَيْهِ بِالْإِمَامَةِ ثُمَّ لَقِينَا اَلنَّاسَ أَفْوَاجاً فَكُلُّ مَنْ دَخَلَ عَلَيْهِ قَطَعَ إِلاَّ طَائِفَةَ عَمَّارٍ وَ أَصْحَابَهُ وَ بَقِيَ عَبْدُ اَللَّهِ لاَ يَدْخُلُ إِلَيْهِ إِلاَّ قَلِيلٌ مِنَ اَلنَّاسِ فَلَمَّا رَأَى ذَلِكَ قَالَ مَا حَالَ اَلنَّاسَ فَأُخْبِرَ أَنَّ هِشَاماً صَدَّ عَنْكَ اَلنَّاسَ قَالَ هِشَامٌ فَأَقْعَدَ لِي بِالْمَدِينَةِ غَيْرَ وَاحِدٍ لِيَضْرِبُونِي .

هشام بن سالم گويد: بعد از وفات امام صادق عليه السلام من و صاحب الطاق(محمد بن نعمان كه در طاق محامل كوفه صرافي داشته و بمومن الطاق نيز معروفست)در مدينه بوديم و مردم گرد عبد الله بن جعفر(عبد الله افطح)را گرفته و او را صاحب الامر بعد از پدرش ميدانستند(بحديث 743 رجوع شود)، من با صاحب الطاق نزدش رفتيم و مردم در محضرش بودند، توجه مردم باو از اين جهت بود كه از امام صادق عليه السلام روايت ميكردند كه آن حضرت فرموده است: امر امامت بپسر بزرگتر ميرسد بشرط اينكه عيبي در او نباشد. ما هم نزدش رفتيم تا مسايلي را كه از پدرش ميپرسيديم، از او بپرسيم، لذا پرسيديم زكاه در چند درهم واجب مي شود؟ گفت: در دويست درهم كه بايد پنج درهم آن را داد، گفتيم: در صد درهم چطور؟ گفت: دو درهم و نيم، گفتيم: عامه هم چنين چيزي نميگويند، او دستش را سوي آسمان بلند كرد و گفت: بخدا من نميدانم عامه چه ميگويند، هشام گويد: ما از نزد او گمراه و حيران بيرون آمديم، نميدانستيم بكجا رو آوريم، من بودم و ابو جعفر احول، گريان و سرگردان در يكي از كوچه هاي مدينه نشستيم نميدانستيم كجا برويم و بكه رو آوريم و با خود ميگفتيم. بسوي مرجيه رويم؟ بسوي قدريه؟ بسوي زيديه؟ بسوي معتزله، بسوي خوارج، در همين حال بوديم پير مردي را كه نميشناختيم ديديم با دست اشاره كرد بسوي من بياييد، من ترسيدم كه او از جاسوسهاي ابو جعفر منصور باشد، زيرا او در مدينه جاسوسهايي داشت كه به بينند شيعيان امام جعفر صادق عليه السلام بامامت چه كسي اتفاق ميكنند تا گردن او را بزنند، لذا من ترسيدم كه اين پير مرد از آنها باشد، به احول گفتم -از من دور بايست، زيرا من بر خودم و بر تو ترس دارم و اين پير مرد مرا ميخواهد نه تو را، از من دور بايست تا بهلاكت نيفتي و بدست خود بزيان خويش كمك نكني، پس اندكي از من دور شد و من بدنبال پير مرد براه افتادم، زيرا معتقد بودم كه از او نتوانم خلاص شد پيوسته دنبالش ميرفتم و تن بمرگ داده بودم تا مرا بدر خانه ابو الحسن(موسي بن جعفر عليهما السلام)برد. سپس مرا تنها گذاشت و رفت. ناگاه خادمي دم در آمد و گفت: بفرما، خدايت رحمت كند. من وارد شدم. ابو الحسن موسي عليه السلام را ديدم، بي آنكه من چيزي بگويم، فرمود: نه بسوي مرجيه و نه بسوي قدريه و نه بسوي زيديه و نه بسوي معتزله، بسوي من، بسوي من. عرضكردم: قربانت، پدرت درگذشت؟ فرمود: آري، عرض كردم: وفات كرد؟ (يا او را با شمشير كشتند)فرمود: آري(وفات كرد)عرضكردم: پس از او امام ما كيست؟ فرمود: اگر خدا خواهد ترا هدايت كند، هدايت ميكند، عرضكردم: قربانت، عبد الله عقيده دارد كه او امام بعد از پدرش ميباشد، فرمود: عبد الله ميخواهد، خدا عبادت نشود، عرضكردم: قربانت امام ما بعد از او كيست؟ فرمود: اگر خدا بخواهد ترا هدايت كند، ميكند عرضكردم، قربانت او شماييد؟ فرمود: «نه، من اين سخن نميگويم»با خود گفتم: من راه پرسش را درست نرفتم، سپس عرضكردم: قربانت، شما امامي داريد؟ فرمود: نه، (فهميدم كه خود او امامست)آنگاه از بزرگداشت و هيبت آن حضرت عظمتي در دلم افتاد كه جز خداي عز و جل نداند، بيشتر از آنچه هنگام رسيدن خدمت پدرش در دلم مي افتاد. سپس عرضكردم: قربانت، از شما بپرسم آنچه از پدرت ميپرسيدم؟ فرمود: بپرس تا با خبر شوي -ولي فاش مكن، اگر فاش كني نتيجه اش سر بريدنست سپس از آن حضرت سوال كردم و فهميدم درياي بيكرانيست. عرضكردم: قربانت شيعيان تو و پدرت در گمراهي سرگردانند، با تعهد كتماني كه از من گرفته ايد، ايشان را به بينم و بسوي شما دعوت كنم؟ فرمود: هر كس از آنها كه رشد و استقامتش را در راه راست دريافتي، مطلب را باو بگو، و شرط كن كه كتمان كند، اگر فاش كند، نتيجه اش سر بريدن است-و با دست اشاره بگلويش فرمود-من از نزد آن حضرت خارج شدم و بابي جعفر احول برخوردم، بمن گفت: چه خبر بود؟ گفتم: هدايت بود، آنگاه داستان را برايش گزارش دادم، سپس فضيل و ابو- بصير را ديديم، ايشان هم خدمتش رسيدند و از حضرتش سوال كردند و سخنش را شنيدند و بامامتش قاطع گشتند. سپس جماعتي از مردم را ملاقات كرديم، هر كس خدمتش رسيد، امامتش را باور كرد، مگر طايفه عمار(بن موسي ساباطي)و اصحاب او، ولي عبد الله جز چند نفري نزدش نميرفتند، چون چنين ديد، گفت: مردم چگونه شدند؟ باو خبر دادند كه هشام مردم را از دور تو پراكند. هشام گويد: او چند نفر را در مدينه گماشته بود كه مرا بزنند.
کلمات کلیدی
قربان  |  امام صادق (علیه السلام)  |  آزمایش مدعیان امامت  | 
لینک کوتاه :