حدیث

پدر عيسي بن عبد الرحمن گويد; ابن عكاشه خدمت امام باقر عليه السلام

منبع : الکافي (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 476 موضوع : ولادت امام کاظم قائل : امام باقر (علیه السلام) تعداد بازدید : 175     تاریخ درج : 1393/11/26    

دَخَلَ اِبْنُ عُكَّاشَةَ بْنِ مِحْصَنٍ اَلْأَسَدِيُّ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ وَ كَانَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ ع قَائِماً عِنْدَهُ فَقَدَّمَ إِلَيْهِ عِنَباً فَقَالَ حَبَّةً حَبَّةً يَأْكُلُهُ اَلشَّيْخُ اَلْكَبِيرُ وَ اَلصَّبِيُّ اَلصَّغِيرُ وَ ثَلاَثَةً وَ أَرْبَعَةً يَأْكُلُهُ مَنْ يَظُنُّ أَنَّهُ لاَ يَشْبَعُ وَ كُلْهُ حَبَّتَيْنِ حَبَّتَيْنِ فَإِنَّهُ يُسْتَحَبُّ فَقَالَ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع لِأَيِّ شَيْ ءٍ لاَ تُزَوِّجُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ فَقَدْ أَدْرَكَ اَلتَّزْوِيجَ قَالَ وَ بَيْنَ يَدَيْهِ صُرَّةٌ مَخْتُومَةٌ فَقَالَ أَمَا إِنَّهُ سَيَجِي ءُ نَخَّاسٌ مِنْ أَهْلِ بَرْبَرَ فَيَنْزِلُ دَارَ مَيْمُونٍ فَنَشْتَرِي لَهُ بِهَذِهِ اَلصُّرَّةِ جَارِيَةً قَالَ فَأَتَى لِذَلِكَ مَا أَتَى فَدَخَلْنَا يَوْماً عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع فَقَالَ أَ لاَ أُخْبِرُكُمْ عَنِ اَلنَّخَّاسِ اَلَّذِي ذَكَرْتُهُ لَكُمْ قَدْ قَدِمَ فَاذْهَبُوا فَاشْتَرُوا بِهَذِهِ اَلصُّرَّةِ مِنْهُ جَارِيَةً قَالَ فَأَتَيْنَا اَلنَّخَّاسَ فَقَالَ قَدْ بِعْتُ مَا كَانَ عِنْدِي إِلاَّ جَارِيَتَيْنِ مَرِيضَتَيْنِ إِحْدَاهُمَا أَمْثَلُ مِنَ اَلْأُخْرَى قُلْنَا فَأَخْرِجْهُمَا حَتَّى نَنْظُرَ إِلَيْهِمَا فَأَخْرَجَهُمَا فَقُلْنَا بِكَمْ تَبِيعُنَا هَذِهِ اَلْمُتَمَاثِلَةَ قَالَ بِسَبْعِينَ دِينَاراً قُلْنَا أَحْسِنْ قَالَ لاَ أَنْقُصُ مِنْ سَبْعِينَ دِينَاراً قُلْنَا لَهُ نَشْتَرِيهَا مِنْكَ بِهَذِهِ اَلصُّرَّةِ مَا بَلَغَتْ وَ لاَ نَدْرِي مَا فِيهَا وَ كَانَ عِنْدَهُ رَجُلٌ أَبْيَضُ اَلرَّأْسِ وَ اَللِّحْيَةِ قَالَ فُكُّوا وَ زِنُوا فَقَالَ اَلنَّخَّاسُ لاَ تَفُكُّوا فَإِنَّهَا إِنْ نَقَصَتْ حَبَّةً مِنْ سَبْعِينَ دِينَاراً لَمْ أُبَايِعْكُمْ فَقَالَ اَلشَّيْخُ اُدْنُوا فَدَنَوْنَا وَ فَكَكْنَا اَلْخَاتَمَ وَ وَزَنَّا اَلدَّنَانِيرَ فَإِذَا هِيَ سَبْعُونَ دِينَاراً لاَ تَزِيدُ وَ لاَ تَنْقُصُ فَأَخَذْنَا اَلْجَارِيَةَ فَأَدْخَلْنَاهَا عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ جَعْفَرٌ قَائِمٌ عِنْدَهُ فَأَخْبَرْنَا أَبَا جَعْفَرٍ بِمَا كَانَ فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ لَهَا مَا اِسْمُكِ قَالَتْ حَمِيدَةُ فَقَالَ حَمِيدَةٌ فِي اَلدُّنْيَا مَحْمُودَةٌ فِي اَلْآخِرَةِ أَخْبِرِينِي عَنْكِ أَ بِكْرٌ أَنْتِ أَمْ ثَيِّبٌ قَالَتْ بِكْرٌ قَالَ وَ كَيْفَ وَ لاَ يَقَعُ فِي أَيْدِي اَلنَّخَّاسِينَ شَيْ ءٌ إِلاَّ أَفْسَدُوهُ فَقَالَتْ قَدْ كَانَ يَجِيئُنِي فَيَقْعُدُ مِنِّي مَقْعَدَ اَلرَّجُلِ مِنَ اَلْمَرْأَةِ فَيُسَلِّطُ اَللَّهُ عَلَيْهِ رَجُلاً أَبْيَضَ اَلرَّأْسِ وَ اَللِّحْيَةِ فَلاَ يَزَالُ يَلْطِمُهُ حَتَّى يَقُومَ عَنِّي فَفَعَلَ بِي مِرَاراً وَ فَعَلَ اَلشَّيْخُ بِهِ مِرَاراً فَقَالَ يَا جَعْفَرُ خُذْهَا إِلَيْكَ فَوَلَدَتْ خَيْرَ أَهْلِ اَلْأَرْضِ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع .

پدر عيسي بن عبد الرحمن گويد: ابن عكاشه خدمت امام باقر عليه السلام آمد و امام صادق عليه السلام نزدش ايستاده بود، قدري انگور برايش آوردند، حضرت فرمود: پير مرد سالخورده و كودك خردسال انگور را دانه دانه ميخورد و كسي كه ميترسد سير نشود، سه و چهار دانه ميخورد و تو دو دانه دو دانه بخور كه مستحب است. سپس ابن عكاشه بامام باقر عليه السلام عرضكرد: چرا براي ابو عبد الله(امام صادق عليه السلام) زن نمي گيريد؟ او كه بسن ازدواج رسيده است. امام باقر عليه السلام كه در برابرش كيسه پول سر بمهري بود، فرمود: بزودي برده فروشي از اهل بربر مي آيد و در دار ميمون منزل ميكند با اين كيسه پول، دختري برده برايش ميخريم، مدتي گذشت تا آنكه ما روزي خدمت امام باقر عليه السلام رسيديم، بما فرمود: ميخواهيد بشما خبر دهم از آن برده فروشي كه بشما گفتم، آمده است؟ برويد و با اين كيسه پول از او دختري بخريد. ما نزد برده فروش آمديم. او گفت: هر چه داشتم فروختم مگر دو دخترك بيمار كه يكي آنها از ديگري بهتر است اميد بهبوديش بيشتر است -گفتيم: آنها را بياور تا ببينيم، چون آورد، گفتيم: اين نيكوتر را نزديك ببهبودي را چند مي فروشي؟ گفت بهفتاد اشرفي، گفتيم احسان كن(تخفيفي بده)گفت: از 70 اشرفي كمتر نميدهم. گفتيم: او را بهمين كيسه پول ميخريم هر چه بود، ما نميدانيم در آن چقدر است مردي كه سر و ريش سفيدي داشت نزد او بود، گفت: باز كنيد و بشماريد، برده فروش گفت: باز نكنيد زيرا اگر از 70 اشرفي دو جو كمتر باشد نمي فروشم، پير مرد گفت: نزديك بياييد، ما نزديكش رفتيم و مهر كيسه را باز كرديم و اشرفي ها را شمرديم، بي كم و زياد 70 اشرفي بود، دختر را تحويل گرفتيم و نزد امام باقر عليه السلام برديم، جعفر عليه السلام نزدش ايستاده بود. امام باقر عليه السلام سرگذشت ما را بخود ما خبرداد، سپس خدا را سپاس و ستايش كرد و بدختر فرمود: نامت چيست؟ گفت: حميده، فرمود: حميده باشي در دنيا و محموده باشي در آخرت، بگو بدانم دوشيزه هستي يا بيوه؟ گفت: دوشيزه ام، فرمود: چگونه تو دوشيزه يي، در صورتي كه هر دختري كه دست برده فروشان افتد خرابش ميكنند؟ دختر گفت: او نزد من مي آمد و در وضعي كه شوهر با زنش مينشيند مينشست، ولي خدا مرد سر و ريش سفيدي را بر او مسلط ميكرد و او را چندان سيلي ميزد كه از نزد من برميخاست، او چند بار با من چنين كرد و پير مرد هم چند بار با او چنان كرد، سپس فرمود: اي جعفر اين دختر را نزد خود بر و بهترين شخص روي زمين، يعني موسي بن جعفر عليهما السلام از او متولد شد.
کلمات کلیدی
امام باقر (علیه السلام)  |  ولادت امام کاظم  | 
لینک کوتاه :