حدیث

حسن بن فضل بن يزيد يماني گويد; پدرم بخط خود نامه اي(بحضرت قايم عليه

منبع : الکافي (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 520 موضوع : میلاد حضرت مهدی قائل : امام زمان (عج) تعداد بازدید : 188     تاریخ درج : 1393/11/26    

كَتَبَ أَبِي بِخَطِّهِ كِتَاباً فَوَرَدَ جَوَابُهُ ثُمَّ كَتَبْتُ بِخَطِّي فَوَرَدَ جَوَابُهُ ثُمَّ كَتَبَ بِخَطِّهِ رَجُلٌ مِنْ فُقَهَاءِ أَصْحَابِنَا فَلَمْ يَرِدْ جَوَابُهُ فَنَظَرْنَا فَكَانَتِ اَلْعِلَّةُ أَنَّ اَلرَّجُلَ تَحَوَّلَ قَرْمَطِيّاً قَالَ اَلْحَسَنُ بْنُ اَلْفَضْلِ فَزُرْتُ اَلْعِرَاقَ وَ وَرَدْتُ طُوسَ وَ عَزَمْتُ أَنْ لاَ أَخْرُجَ إِلاَّ عَنْ بَيِّنَةٍ مِنْ أَمْرِي وَ نَجَاحٍ مِنْ حَوَائِجِي وَ لَوِ اِحْتَجْتُ أَنْ أُقِيمَ بِهَا حَتَّى أُتَصَدَّقَ قَالَ وَ فِي خِلاَلِ ذَلِكَ يَضِيقُ صَدْرِي بِالْمَقَامِ وَ أَخَافُ أَنْ يَفُوتَنِيَ اَلْحَجُّ قَالَ فَجِئْتُ يَوْماً إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ أَتَقَاضَاهُ فَقَالَ لِي صِرْ إِلَى مَسْجِدِ كَذَا وَ كَذَا وَ إِنَّهُ يَلْقَاكَ رَجُلٌ قَالَ فَصِرْتُ إِلَيْهِ فَدَخَلَ عَلَيَّ رَجُلٌ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيَّ ضَحِكَ وَ قَالَ لاَ تَغْتَمَّ فَإِنَّكَ سَتَحُجُّ فِي هَذِهِ اَلسَّنَةِ وَ تَنْصَرِفُ إِلَى أَهْلِكَ وَ وُلْدِكَ سَالِماً قَالَ فَاطْمَأْنَنْتُ وَ سَكَنَ قَلْبِي وَ أَقُولُ ذَا مِصْدَاقُ ذَلِكَ وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ قَالَ ثُمَّ وَرَدْتُ اَلْعَسْكَرَ فَخَرَجَتْ إِلَيَّ صُرَّةٌ فِيهَا دَنَانِيرُ وَ ثَوْبٌ فَاغْتَمَمْتُ وَ قُلْتُ فِي نَفْسِي جَزَائِي عِنْدَ اَلْقَوْمِ هَذَا وَ اِسْتَعْمَلْتُ اَلْجَهْلَ فَرَدَدْتُهَا وَ كَتَبْتُ رُقْعَةً وَ لَمْ يُشِرِ اَلَّذِي قَبَضَهَا مِنِّي عَلَيَّ بِشَيْ ءٍ وَ لَمْ يَتَكَلَّمْ فِيهَا بِحَرْفٍ ثُمَّ نَدِمْتُ بَعْدَ ذَلِكَ نَدَامَةً شَدِيدَةً وَ قُلْتُ فِي نَفْسِي كَفَرْتُ بِرَدِّي عَلَى مَوْلاَيَ وَ كَتَبْتُ رُقْعَةً أَعْتَذِرُ مِنْ فِعْلِي وَ أَبُوءُ بِالْإِثْمِ وَ أَسْتَغْفِرُ مِنْ ذَلِكَ وَ أَنْفَذْتُهَا وَ قُمْتُ أَتَمَسَّحُ فَأَنَا فِي ذَلِكَ أُفَكِّرُ فِي نَفْسِي وَ أَقُولُ إِنْ رُدَّتْ عَلَيَّ اَلدَّنَانِيرُ لَمْ أَحْلُلْ صِرَارَهَا وَ لَمْ أُحْدِثْ فِيهَا حَتَّى أَحْمِلَهَا إِلَى أَبِي فَإِنَّهُ أَعْلَمُ مِنِّي لِيَعْمَلَ فِيهَا بِمَا شَاءَ فَخَرَجَ إِلَى اَلرَّسُولِ اَلَّذِي حَمَلَ إِلَيَّ اَلصُّرَّةَ أَسَأْتَ إِذْ لَمْ تُعْلِمِ اَلرَّجُلَ إِنَّا رُبَّمَا فَعَلْنَا ذَلِكَ بِمَوَالِينَا وَ رُبَّمَا سَأَلُونَا ذَلِكَ يَتَبَرَّكُونَ بِهِ وَ خَرَجَ إِلَيَّ أَخْطَأْتَ فِي رَدِّكَ بِرَّنَا فَإِذَا اِسْتَغْفَرْتَ اَللَّهَ فَاللَّهُ يَغْفِرُ لَكَ فَأَمَّا إِذَا كَانَتْ عَزِيمَتُكَ وَ عَقْدُ نِيَّتِكَ أَلاَّ تُحْدِثَ فِيهَا حَدَثاً وَ لاَ تُنْفِقَهَا فِي طَرِيقِكَ فَقَدْ صَرَفْنَاهَا عَنْكَ فَأَمَّا اَلثَّوْبُ فَلاَ بُدَّ مِنْهُ لِتُحْرِمَ فِيهِ قَالَ وَ كَتَبْتُ فِي مَعْنَيَيْنِ وَ أَرَدْتُ أَنْ أَكْتُبَ فِي اَلثَّالِثِ وَ اِمْتَنَعْتُ مِنْهُ مَخَافَةَ أَنْ يَكْرَهَ ذَلِكَ فَوَرَدَ جَوَابُ اَلْمَعْنَيَيْنِ وَ اَلثَّالِثِ اَلَّذِي طَوَيْتُ مُفَسَّراً وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ قَالَ وَ كُنْتُ وَافَقْتُ جَعْفَرَ بْنَ إِبْرَاهِيمَ اَلنَّيْسَابُورِيَّ بِنَيْسَابُورَ عَلَى أَنْ أَرْكَبَ مَعَهُ وَ أُزَامِلَهُ فَلَمَّا وَافَيْتُ بَغْدَادَ بَدَا لِي فَاسْتَقَلْتُهُ وَ ذَهَبْتُ أَطْلُبُ عَدِيلاً فَلَقِيَنِي اِبْنُ اَلْوَجْنَاءِ بَعْدَ أَنْ كُنْتُ صِرْتُ إِلَيْهِ وَ سَأَلْتُهُ أَنْ يَكْتَرِيَ لِي فَوَجَدْتُهُ كَارِهاً فَقَالَ لِي أَنَا فِي طَلَبِكَ وَ قَدْ قِيلَ لِي إِنَّهُ يَصْحَبُكَ فَأَحْسِنْ مُعَاشَرَتَهُ وَ اُطْلُبْ لَهُ عَدِيلاً وَ اِكْتَرِ لَهُ .

حسن بن فضل بن يزيد يماني گويد: پدرم بخط خود نامه اي(بحضرت قايم عليه السلام)نوشت و جواب آمد، سپس من هم بخط خود نامه يي نوشتم و جواب آمد. آنگاه مردي از فقها هم مذهب ما نامه يي بخط خودش نوشت و جواب نيامد، چون فكر كرديم علتش اين بود كه آن مرد قرمطي شده بود. حسن بن فضل گويد: من ايمه عراق را زيارت كردم و بطوس رفتم(براي زيارت امام رضا عليه السلام) و تصميم گرفتم كه بيرون نروم، جز اينكه امر(امامت حضرت قايم عليه السلام و پذيرفتن آن حضرت مرا)برايم روشن شود و حوايجم روا گردد، اگر چه آنقدر بمانم كه گدايي كنم. در آن ميان دلم از ماندن تنگ شد و ترسيدم كه حج از دستم برود. -روزي نزد محمد بن احمد آمدم كه از او تقاضاي كمك كنم، بمن گفت: بفلان مسجد برو كه مردي بديدن تو مي آيد، من آنجا رفتم، مردي نزدم آمد، چون مرا ديد بخنديد و گفت: غم مخور كه امسال حج ميگزاري و سالما بسوي همسر و فرزندانت مراجعت خواهي كرد. من خاطر جمع شدم و دلم آرام گرفت و با خود ميگفتم اين مصداق آن(تصميم و خواست من)است و الحمد لله. سپس بسامره آمدم، كيسه پولي كه در آن چند دينار بود با جامه يي بمن رسيد، اندوهگين شدم و با خود گفتم: پاداش من نزد اين مردم(يعني ايمه)اين است؟ (من دعاي آنها را ميخواهم و آنها برايم مال دنيا مي فرستند و ممكن است مقصودش كمي مبلغ باشد)و ناداني ورزيدم و آن را پس دادم و نامه يي نوشتم، گيرنده نامه در آن باره بمن اشاره يي نكرد و چيزي نگفت، سپس سخت پشيمان شدم و با خود گفتم: من بسبب رد كردنم بر مولاي خود كافر شدم. نامه يي نوشتم و از كار خود پوزش خواستم و بگناه خود اقرار كردم و آمرزش طلبيدم و نامه را فرستادم و خودم ماندم و دست بهم ميماليدم و فكر ميكردم و با خود ميگفتم: اگر دينارها بمن برگشت، بندش را باز نميكنم و تصرفي نمينمايم تا آنها را بپدرم برسانم كه هر چه خواهد نسبت بآنها انجام دهد، زيرا او از من داناتر است. آنگاه نامه يي بفرستاده اي كه كيسه پول را نزد من آورد رسيد كه: «بدكاري كردي كه بآن مرد اطلاع ندادي كه ما گاهي با دوستان خود چنين كاري ميكنيم(هديه يي اندك براي آنها مي فرستيم)و گاهي خود آنها بعنوان تبرك چيزي از ما تقاضا ميكنند«و بمن نامه رسيد كه: «خطا كردي كه احسان ما را رد كردي، سپس چون از خدا آمرزش خواستي، خدا ترا مي آمرزد. ولي چون تصميم و قصدت اينست كه در آنها تصرف نكني و در راه خرج ننمايي، آن را از تو بازداشتيم، (پولها را دوباره برايت نفرستاديم)اما 247 - 3 جامه را ناچاري داشته باشي كه لباس احرامت سازي. -و باز راجع به دو موضوع بآن حضرت نامه يي نوشتم و ميخواستم موضوع سوم را بنويسم. ولي خودداري كردم، از ترس اينكه مبادا خوشش نيايد، پس جواب آن دو موضوع رسيد با تفسير و توضيح موضوع سومي كه در دل گرفته بودم و الحمد لله. و نيز در نيشابور با جعفر بن ابراهيم نيشابوري توافق كردم كه در مسافرت همراه او و هم كجاوه او باشم: چون ببغداد رسيدم، پشيمان شدم و قرار دادم را با او پس گرفتم و در جستجوي همكجاوه يي بر آمدم. نزد ابن وجنا رفتم و از او تقاضا كردم مركوبي بمن كرايه دهد، ديدم راضي نيست، سپس خودش نزد من آمد و گفت: من دنبال تو ميگردم، بمن گفته اند(از جانب امام عصر عليه السلام)كه او(يعني تو كه حسن بن فضلي)همراه تو مي شود، با او خوشرفتاري كن و همكجاوه پيدا كن و مركوب كرايه كن.
کلمات کلیدی
میلاد حضرت مهدی  |  بخط  |  حسن بن فضل  |  امام زمان (عج)  | 
لینک کوتاه :