×

زائر در زیارت شهید یا شهید در نظارت زائر;تأملات جسته و گریخته ای در رابطه با زیارت شهدا، نه سیاحت با شهدا


تعداد بازدید : 1568     تاریخ درج : 1390/08/08

20

قلب شربت های صلواتی

جنگ تحمیلی معرکه ی تقابل حق و باطل بود و چونان شراب طهورایی از محضر حضرت حق در پیمانه ی وجود شهیدان و مشهودان غیب روانه گشته بود. ما نیز اگر بخواهیم به شراب طهورا و شهد شهادتی که شهدا در این معرکه به کام کشیدند دست بیابیم باید چون شهدا، شهود کنیم و وفاداری خود را در این مشاهده ثابت نماییم. شرط شهود بر حقیقت شهادت این است که در ارزش و روش با شهید یگانه شویم و برای نیل به این جای گاه باید در واقعیت به شهدا شبیه گردیم. حقیقت موعود را باید در وضعیت موجود جویید و محقق نمود. سراب است اگر در واقعیت ذره ای به شهدا شبیه نشویم و بخواهیم در حقیقت به شهدا تشبه جوییم. برای نوش شرابی که شهدا نوشیدند باید تشنه بود. زیرا که شراب را تنها برای تشنه گان عالم آفریده اند نه سیرابان. باید فریاد العطش العطش گوش ها را غرق نماید تا شهدی که شهید نوشیده است را به ما نیز بنوشانند. باید تشنه بود تا که اذن یابیم شراب را بچشیم یا بنوشیم. و هر که تشنه تر شراب ش بیش تر. خود را فریفته ایم اگر بخواهیم هزینه ی شراب را نپردازیم و تصور کنیم که جرعه نوش ش می شویم. باید هزینه ی حقیقت را در واقعیت پرداخت وگرنه حقیقت بر خود ما نیز مشتبه می شود. واقعیت خود را شبیه حقیقت آراسته می سازد و ما نیز واقعاً فریب ش را می خوریم. حقیقت را باید در واقعیت جویید نه در تصورات و تخیلات. حقیقت متصور برای ما غایتی است که از گود ابتلای واقعیت می گذرد. عطش عاشقان در واقعیت جنگ با شربت های صلواتی و در حقیقت جنگ با شراب طهورا فروکش می کرد. ابتدای حقیقت جنگ برای شهیدان شربت های صلواتی ای بود در ایست گاه های پشت خط و انتهای ش عطش مفرط بود در محاصره ی خط مقدم. اما ابتدای واقعیت زیارت شهدا برای عده ای از ما دلسترهای خنک راه گل زار شهداست و انتهای ش شربت های مسیر برگشت از مقتل عطشان فکه. عادلانه نیست اگر بخواهیم با شربت هایی که حق ما نیستند و تلاش نمودیم تا به بهانه ی صلوات اثبات کنیم که محق ش هستیم به وصال شراب طهورایی که شهدای قتل گاه عطش نوشیدند برسیم. حقیقت شربت های صلواتی در جنگ شراب های طهورایی بود که از تاک ملکوت سرریز گشته بود و واقعیت شربت های صلواتی در اردوی راهیان نور جیره ی مازاد سهمیه ای است که از انبارهای ستاد تک زده شده اند! شربت ها هر چیزی هست جز شراب طهور. مشروب هست، اما شراب نیست. سراب شراب است نه شراب. پس از جنگ دیگر شربت های صلواتی عده ای از ما را به ملکوت نزدیک نمی کند زیرا که دیگر ایست گاه های صلواتی کم تر ناظر جوانانی اند که قطرات عرق نشسته بر پیشانی های شان یا اشک های غلتیده بر گونه های شان در لیوان شربتی که به دست گرفته اند و با تردید به آن خیره شده اند فرو بریزد. ایا مرتبه ای دیگر انسان کیمیا می کند و از واقعیت حقیقت می سازد، اکسیر عرق خدمت و اشک عبادت در لیوان شربت بریزد و شربت را شراب نماید. دیگر بر پیشانی ها کم تر قطرات عرق نقش بسته است و گونه ها نیز در فراق قطرات اشک خشکیده اند. دیگر ایست گاه های صلواتی کم تر ناظر جوانانی اند که لبان شان از شدت عطش به هم دوخته شده است، اما حیا کنند که تا دیگران کنار نرفته اند به سوی ایست گاه گام بردارند. حقیقت را شبیه به واقعیت پنداشته ایم؛ غافل از این که فرق میان این دو فرق وقوع است و حقوق. شربت های صلواتی را می گیریم و صلوات فرستاده و نفرستاده بالا می کشیم؛ غافل از این که شربت می گیریم و شراب می دهیم. شربت های صلواتی برای همه ی زایران حقیقت یک سانی ندارند، اگرچه شبیه می نماید؛ اما برای عده ای شراب غفلت است و برای عده ای دیگر شراب عترت. شربت های صلواتی برای شماری از زایران، حقیقت شراب طهور می یابد و برای شماری دیگر واقعیت مشروب مادی. شربت های صلواتی در اردوهای راهیان نور برای عده ای مملو از اشک استغفار است و برای دیگران مملو از ترشحات غدد بزاق کودکان خوزستانی که هر بهار، تشنه کام، ناظر زواری اند که محرومیت خوزستان را نمی بینند. زایران و کودکان بیش از پیش شبیه یک دیگر گشته اند و این شباهت به قدری شدت یافته است که زایران دیگر کودکان را نمی بینند. کودکان فقیر خوزستانی فراگرفته اند که وقتی کاروان های زیارتی را می بینند به یاد شربت های صلواتی بیفتند و بزاق شان شروع به ترشح کند. بار دیگر قوانین روان شناسی کار خودش را کرده است و کودکان خوزستانی شرطی شده اند! عادت کرده اند تا کاروان های زیارتی آن ها را به یاد مشروب صلواتی و خماری غفلت بیندازد. شربت های صلواتی را لفظ صلوات تطهیر نمی کند. واقعیت شربت های صلواتی را قطرات عرق و اشک تبدیل به حقیقت شراب طهورایی می کند و اگر بصیرت و شهامت این را داشته باشیم که باری دیگر بند پوتین های مان را گره ای کور ببندیم تا دیگر از پای مان در نیاید دومرتبه جنس شربت های صلواتی قلب می گردد و شرابی طهور می شود. این بار باید بند پوتین ها را گره ای کور زد تا دیگر از پای مان در نیاید، مگر زمانی که تنها از پای مان استخوانی بر جای مانده باشد.

*

غروب فراغت یا طلوع رسالت

اگر از ما بپرسند چه تصاویری از مناطق جنگی در خاطرتان ثبت گردیده است غروب طلائیه جزو تصاویری است که خیل زیادی از زایرانی که توفیق زیارت ش را داشته اند روایت ش می کنند. و نه غروب طلائیه که در کل، غروب های منطقه بیش تر در خیال ها ثبت می گردد تا طلوع های ش. مناطق زیارتی را بیش تر به غروب ش می شناسیم تا به طلوع ش. با غروب ش انس می گیریم، گریه می کنیم و شیدا می شویم. در دل نوشته ها و شکواییه ها نیز غروب ها طلوع می کند و طلوع ها غروب می کند. و به راستی چرا غربت غروب ما را از طلعت طلوع غافل می کند؟ باید تأمل نمود که این گرایش ریشه در کدام نگرش دوانده است. تردیدی وجود ندارد که انس انسان با غروب ریشه در غربت انسان در عالم ماده دارد و غروب گویی که ندایی است از عمق فطرت تا که فوت حیات مادی را متذکر گردد. غروب روایت دل گشایی از وفات است و وفات یعنی ترک عالم ماده به سوی عالم معنا. جذبه ی غروب برای عده ای ریشه در گرایش به معنویت و عنایت به فنای حیات مادی دارد، اما برای عده ای دیگر خیر. برای این عده دلیل گرایش به غروب را باید در امور دیگری کاوید. این که به غروب منطقه بیش تر از طلوع منطقه جذب می شویم شاید از سویی ریشه در جنبه ی تذکاری غروب و جذبه ی عرفانی مرگ داشته باشد. اما از سویی دیگر باید از خود پرسید که این کشش به غروب چه قدر از جنس کشش است و چه قدر از جنس گریز. کشش به غروب و گریز از طلوع. غروب نشان گر گودی در پس است و طلوع روایت گر گودی در پیش. غروب از جنس انتها است و طلوع از جنس ابتدا و نفس های گریزان از ابتدای بصر و صبر بی راهه ای به انتهای عزلت و عافیت می جویند. شرط اصلی این که زیارت زایر پذیرفته گردد منوط است به تقید زایر در مراقبت از مشارطه ها، و توفیق در این مشارطه و مراقبه متأثر است از این گرایش و گریز. گرایش به غروب فراقت و گریز از طلوع رسالت. این که ما چه گونه به ارتباط با شهدا و زیارت منطقه بنگریم تأثیر غیرقابل انکاری می گذارد بر کیفیت حضور ما در این محضر. برای شماری از زوار ابتدای زیارت ابتدای معاشقه است و انتهای زیارت انتهای عاشقی؛ و عشق تنها در فصل زودگذر حضور در منطقه می روید و نه در فصلی دیگر. باید در منطقه بود تا عاشق بود و در بیرون منطقه، عشق لفظی است بدون معنا و عشقی است بدون ع و ش و ق. طلوع فریاد شورانگیز قیام است و غروب ناله ی حزن انگیز قعود، و راز این که غروب مناطق برای عده ای از زایران بیش از طلوع ش کشش ایجاد می کند و جاذبه دارد در قعودگرایی است و نه در ادراکات عرفانی و حزن فراق از مأوای ازلی. شهید ابتدا طلوع رسالت را انتخاب می کند و از این طلوع به غروب شهادت می رسد و با این غروب طلوعی دیگر می آفریند. طلوع هدایت و شفاعت. و ما برخلاف مسلک شهید و قاموس خلقت ابتدا غروب فراغت را انتخاب می کنیم و در نهایت این غروب به ظلمت شقاوت می رسیم. وقتی منطقه را ترک می کنید به یاد بیاورید. زایری که منطقه را ترک می کند گویی غم عالم را بر دوش می کشد. چراکه می پندارد دومرتبه با محضر قدسی شهدا وداع می نماید و پا در گندآب روابط و شرایط مادی خود می گذارد. ابتدای حضور برای او ابتدای زیارت است و انتهای زیارت انتهای حضور. ابتدای زیارت به معنای ابتدای تجربه ی حیات باطنی و اصیلی است که در فطرت خویش به سوی ش گرایش دارد و در حیات شهری مادی فراق ش را تحمل می کند. انتهای زیارت به مثابه ی وداع با شهداست نه وداع با منطقه و تتمه ای بر این رزق معنوی و عرفانی؛ زیراکه زایر اگرچه در لفظ ادعا می کند شهدا در پیش گاه حضرت حق حاضرند و بر کیفیت حضور او در این پیش گاه ناظرند، اما این نگرش در عمق وجود زایر ریشه نگسترانده. چراکه زایر به این بینش نرسیده است که عالم برای انسان عابد به مثابه ی معبد است و وی باید در هر شرایطی رو به معبود نماید و در مقام عبودیت حاضر شود. به حقانیت حق شهادت بدهد و به تحقق عدل قیام نماید. گریزی نیست باید زدود این حزن مأیوسانه را. چراکه زایر در این نگاه به منزله ی مشهودی نیست که شهید شاهدش باشد، بل که در جای گاه شاهدی است که به مشاهده ی شهید ایستاده است. بگذارید تعارفات را کناری بگذاریم و بگوییم که این غروب گرایی برای شماری از زایران ریشه در بستر پوک تفکیک حیات مادی از حیات معنوی رویانیده است. این مجذوبیت در غروب برای شماری از زایران غروب گرایی است که ریشه در تنبهات عرفانی مرگ دارد و برای شماری دیگر غروب زده گی است که متاثر است از دوگانه ی به ظاهر متضاد شهر / منطقه و یا دوگانه ی به ظاهر متضاد اذن دخول / درود خروج در زیارت. باید این دوگانه های به ظاهر متضاد را به یگانه ی در باطن متحد تبدیل نمود و بر مغالطه ی تصور حداقلی از دایره ی عبودیت غلبه کنیم تا که به تصدیق حضور در محضر حضرت ش نایل گردیم. باید باور داشته باشیم که ما بیش از آن که شاهدانی باشیم که به زیارت شهید رفته ایم مشهودی هستیم تحت نظارت و حمایت شهید.

*

متعارف یا مقدس

1

ملک عرصه ی ظهور حقیقت ملکوت است و جنگ برپا شده بود تا آن حقیقت یگانه ظهور یابد. خلقت امانت دار این حقیقت ملکوتی است و در جست وجوی مخلوقی مستحق ارایه ی حق و حقیقت بر وی. این حقیقت یگانه لایه ها و بطونی دارد و لایه ای از این لایه ها تنها در معرکه ی جنگ هویدا می گردد. چراکه «در عالم رازی است که جز با خون فاش نمی شود». باید معرکه ای از تقابل حق و باطل شکل گیرد تا امینی لایق پیدا شود و این حقایق بر او فاش شود. باید عرصه ای محقق گردد تا مخلوقات ناقص متعالی گردند و لیاقت درک این حقایق را بیابند. و چه عرصه ای مستعدتر برای این تعالی از عرصه ی نزاع انسان با کفر و شرک و نفاق. شهادت تجلی این لیاقت است و شهید شاهدی است بر باطن و حقیقت عالم، و الگویی برای دیگران در این سلوک. چراکه به واسطه ی شهودش دیگران را حیات می بخشد. شهدا به مثابه ی فانوس هایی اند که در طریق تاریک بشر معاصر روییده اند تا او را به غایت خلقت خویش ره نما گردند.

2

زیارت منطقه ی شهادت شهید را باید اصلی ترین رسانه ی انتقال حقیقت جنگ یعنی شهادت در نظر گرفت. رسانه ای که در مدت کم تر از 100 روز توانسته است بیش از یک میلیون نفر مخاطب مشتاق را مجذوب و شیدای خویش نماید. اگرچه بتوانیم وقایع جنگ را با رسانه های متعارف انتقال دهیم اما برای انتقال حقایق جنگ گریزی جز به کارگیری رسانه ای چنین نامتعارف وجود ندارد. حقیقت جنگ از جنس خرق بود و خلق. جنگ خارق عرف متعارف بود و خالق عرف نامتعارف. از این رو رسانه ای که برای تصویر جنگ نیز در نظر گرفته می شود باید رسانه ای غیرمتعارف باشد، و چه رسانه ای غیرمتعارف تر، اصیل تر و کاراتر از زیارت. زیارت رسانه ای است از جنس شهود و عقلانیت فطری. زیارت مناطق رسانه ای است خلاف دیگر رسانه ها، با ماهیت شرایط و ضوابط منحصر به خویش و با کارویژه ی نمایش اصول و طریق شهادت مبتنی بر تجربه ی شهید.

3

شهید یگانه ای است که بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود برنشسته است و باید دست برآورد و جامی از شراب شهود را به مشتاقان شهادت عنایت نماید. شهید انسانی است رسول که رسالت مقتدایی دیگران را بر عهده گرفته است، بی آن که ادعای مقتدایی داشته باشد. اما شرایط و ظوابط اقتدای به شهید چیست؟ به عبارتی دیگر اگر ما شهید را به عنوان الگویی برای دیگر انسان ها در نظر می گیریم در پرورش و پذیرش این الگو مبتنی بر چه اصول و فروعی باید انتخاب کرد و پی روی نمود؟ روایت از جنگ چه گونه خواهد بود و راوی چه تصویری از شهید در نگاه مخاطب ایجاد می نماید؟ راوی شهید را در کدام نقطه از طیف حقایق مقدس تا وقایع متعارف می نشاند؟

الف. روایت مقدس نامتعارف

راوی شهید را انسانی عاری از هرگونه شر می پندارد و خیر مطلق در نظر می گیرد. اگر در خاطرات شهدا نیز به مصداقی از منکر برخورد ناگزیر است که برای صیانت از کیان شهادت و اعتبار شهید در ذهنیت مخاطب، یا منکر را نبیند و یا این که به دیده ی انکار و توجیه بنگرد. در این نگاه، شهید با انسان های دیگر شباهتی پیدا نمی کند و انسان های دیگر نیز بهانه ای برای هم ذات پنداری با شهید نمی یابند. اگر شباهتی نیز وجود داشته باشد مختصر است و غیرمفید. در این تصویر، راوی روایت را از تمایزات شهید با مخاطب شروع می کند و هرگز به اشتراکات نمی رسد. و این تمایزات در مراحلی به قدری شدت می یابد که مخاطب شهدا را نه در خُلق که در خَلق نیز بیگانه و متفاوت با خویش می یابد. در این نگاه دیگر نیمه ی پنهان شهدا روایت نمی شود. نیمه های پنهان نه تنها اولویت که موضوعیت نیز پیدا نمی کنند. انکار واقعیت شهدا و پرهیز از بیان واقعیت جنگ ریشه در این نگاه دارد. زیرا که دست گاه روایت خصوصیات فردی راوی، روش های روایت گری، موضوعات و اولویت های روایت و... وظیفه دارد از یک امر غیرمطلق، امر مطلق بسازد، که نه منطبق بر عقل است و نه مطابق با فطرت.

ب. روایت نامقدس متعارف

در این تصویر به بهانه ی این که شهید را الگویی قابل وصول معرفی کنیم او را فردی عادی و گرفتار عادت ها نشان می دهیم. غافل از این که عادت، مانع اصلی شهود است و شهید شاهدی است که عالم را غیرعادی مشاهده نموده است. شهید در این نگاه از هم این کوچه پس کوچه های شهر ما برخاسته است و گویی که در هم این کوچه پس کوچه ها نیز مانده است. در این نگاه دست گاه روایت بیش از این که موظف باشد شهدا را بشناساند وظیفه دارد که با نگرش مقدس نامتعارف به مقابله برخیزد. راوی در این روایت اصل را بر تشابهات و اشتراکات مخاطب با شهید گذاشته است و به پوسته ی حیات شهید اکتفا می کند. شهدا در این روایت شبیه ما اند و این شباهت به قدری زیاد است که دیگر شهدا نه شبیه به ما که خود ما هستند با مختصر تفاوتی در ظاهر. راوی بنا را بر روایت حیات مادی شهید می گذارد و حیات معنوی شهید موضوعیت مضاعفی پیدا نمی کند. شهدا در این نگاه نه تنها در خَلق که در خُلق نیز شبیه به مخاطب پنداشته می شوند که این نوع روایت از جنگ و شهدا قرائتی است عادی از امر غیرعادی. راوی در این نگاه به قدری در روایت وقایع جنگ و واقعیت شهدا غرق می شود که دیگر دست ش به حقیقت شهدا نمی رسد.

ج. روایت متعارف مقدس

شهید نه متعارف نامقدس است و نه مقدس نامتعارف. شهید امر متعارفی است که نامتعارف گشت تا مقدس گردد. شهید انسانی است که روح قدسیت را در کالبد عرف دمید و مقدسات را عرف نمود. شهید نه کرمی است که در چرک آبه های نفس خویش بلولد و نه شفیره ای است که در پیله ی تعارفات و متعارفات خفه شود. شهید پروانه ای است که از شفیره ی عرف رسته و به ملکوت قدس رسیده است و بازگشته است تا عرف را جنبه ای قدسی ببخشد. شهید واقعیت را رو به سوی حقیقت نشانه گرفته و شیدای نور حقیقت و عدالت گشته است. شهید گذار شر به خیر، و منکر به معروف را پیموده و حقایق را در واقعیت جسته و ساخته است. در این نگرش راوی نه نیمه ی پنهان شهید را انکار می کند و نه در روایت شهید به نیمه ی پنهان ش کفایت می کند. راوی از واقعیت شهید شروع می کند تا به حقیقت شهید برسد و اگرچه تو خود را در روایت واقعیت شهید شبیه به شهدا می یابی، اما در روایت حقیقت شهید تمایز غیرقابل انکاری حیران ت می کند. دست گاه روایت در این نگاه وظیفه اصلی خود را تحلیل و تفسیر تفاوت بین واقعیت و حقیقت تعریف نموده است تا که مجرایی از واقعیت شهدا به حقیقت شهود و شهادت بیابد.

کلمات کلیدی
حق  |  زیارت  |  شراب  |  غروب  |  شربت  |  زایر  |  صلواتی  |  زیارت شهید  | 
لینک کوتاه :