علما و مفاخر  /  علما و بزرگان دینی  /  قرن دهم  /  میر شمس الدین محمد بمی

فرمان صدارت


تعداد بازدید : 70     تاریخ درج : 1390/10/06    

چون سلطان محمد خدابنده به حکومت رسید، به خاطرش رسید که در خبیصِ کرمان مردی محترم و بانجابت از او پذیرایی کامل کرده و در شرایطی غیر منتظره به وی گفته بود به زودی زمام امور را در دست با کفایت خود خواهی گرفت. از این روی، میر محمد خبیصی را به مقام صدارت سرافراز کرد و خلعتی برایش فرستاده، او را به مقرّ حکومت برای این مهم فراخواند.[1] در واقع آن مهمان نوازی گرم و صمیمی در روحیه محمد خدابنده سخت مؤثر افتاد و احساس نمود که مدیون میر شمس الدین است. به همین دلیل قاضی احمد قمی می نویسد:

«نوّاب شاهی را با ایشان محبت و التفات زیاده از حد بود و با آن حضرت یارانه و مخصوصانه سلوک می فرمودند و در اوّل صدارت مبلغ چهل تومان متوجهات رقبات و املک وی را در ولایت خبیص کرمان و اولاد امجاد بعد از ایشان شفقت فرمودند. (معافیت مالیاتی)[2]

افوشته ای نطنزی می نویسد: «نوّاب کامیاب، بعد از تمکن بر سریر پادشاهی هر یک از امرای عظام و ارباب مناصب را فراخور قدر و مرتبه نوازش و رعایت فرموده و بعضی را به اعلی مراتب مناصب سرافراز ساخته؛ از ان جمله جناب سیادت مرتبت، اعلا منزلت، فضائل منقبت، مورد کلام اعجاز انتظام (أفمن شرح الله صدره للاسلام)، امیر شمس الدین محمد بمی کرمانی را به عالی مسند صدارت کل ممالک محروسه متمکن ساخته، زمام انتظام مهامّ شریعت مصطفویه به دست اختیار و اقتدارش داده، تمشیت امور شرعیه در عهده اهتمامش مقرر داشته، عنان سرانجام مهمات دین و ملّت نبویّه را در قبضه اجتهاد و اعتبارش بنهاد»[3] این گونه شمس الدین محمد کرمانی، که مردی فاضل بود، در قزوین به صدرات دیوان اعلا بنشست.[4] به گفته امین احمد رازی «میر شمس الدین خبیصی در عهد محمد خدابنده به امر صدارت اشتغال نمود، سلطان در تعظیم و تکریم و اقتدار و استقلال او مبالغه تمام نمود، جمیع امور شرعیه به رأی و رؤیت او تفیوض فرمود.»[5]

بر مسند وزارت

میر شمس الدین خبیصی به دلیل روی آوردن به علم، تزکیه، تقوا و معارف دینی از منصب های فناپذیر دنیایی نفرت داشت و با وجود آنکه مسایل سیاسی - اجتماعی از نظرش دور نبود، می کوشید خود را به درباریان و امیران نزدیک نکند. او این تفکر را در شعری مطرح ساخته است.

عُلّو همت را سر مناصب نیست

از آن مناصب دنیا به ما مناسب نیست

مرا که سلطنت فقر بی مزاحم هست

به جاه میل ندارم چو طبع غالب نیست

چه التقات به دنیا و اهل او دارد

کسی که بر دل او حُب جاه غالب نیست

مرا که علم و ادب هست و فضل و دانش و رأی

عجب نباشد اگر دل به جاه راغب نیست[6]

امّا از یک سو می دید حاکمی عیاش و ستم پیشه از میان رفته و در شرایط جدید محمد خدابنده روی کار آمده است؛ کسی که بزرگ ترین فرزندان شاه طهماسب است و پدر او را بیش از دیگر برادران اعزاز، احترام وافر و تکریم می نمود.[7] از نظر طبع و ماهیت، «محمد» از بسیاری جهات نقطه مقابل برادرش به شمار می رفت؛ زیرا مردی بود ملایم و آشتی خواه، دیندار، باهوش و با فراست که در بسیاری از علوم توانایی داشت، دست و دل باز بود و فنون شاعری و جنبه های ذوقی و ادبی را دوست داشت.[8] از طرف دیگر، شرایط آشفته ای چون ابرهایی تیره آسمان ایران را مکدر ساخته بود و در صورت عدم حمایت از چنین حکمی اوضاع بدتر می شد. از این رو، شمس الدین لازم دید به عرصه سیاست گام نهد و فرمان وزارت را بپذیرد و در کسوت صدارت برای تأمین آرامش و امنیت ایران و شیعیان این سامان گام بردارد و برای کمک رسانی به افراد محتاج و رسیدگی به امور اقشار کم درآمد، خدمات بهتری ارائه دهد. پس با چنین نگرشی از خبیص به سوی مقر حکومت روانه شد. قاضی احمد قمی می نویسد: «چون شاه عالم آرا، منصب عالی صدارت را به نواب میر شمس الدین محمد کرمانی عنایت فرمود، حکم مطاع از عقب وی فرستادند. سیادت و صدارت پناه مشارالیه روز یکشنبه غره شهر ربیع الاول سنه مذکوره (986 هجری) به حوالی قزوین تشریف آورده. چون این خبر به گوش سلطان محمد خدابنده و همسرش رسید، خلعت هایی فاخر همراه با اسبی تندرو به استقبالش فرستادند. امرای نامدار و ورزای عالی مقدار، اعم از وضیع و شریف، او را استقبال نموده و در همین روز همراه با خلف خود نقابت پناه امیر تاج الدین محمود، که به انواع فضایل و خصایل آراسته است، با سلطان محمد خدابنده ملاقات نمودند.».[9] میر حیدر کاشی معمایی در این باره سرود:

صد شکر که از مقام صدر آفاق

اقلیم عراق گشت در خوبی طاق

گفتند جهانیان پی این تاریخ

آمد صدر زمان به اقلیم عراق

نه تنها استقبال از این وزیر دانشمند و پرهیزگار بسیار گرم و شگفت انگیز بود؛ بلکه او را در بهترین خانه های قزوین جای دادند. این نکته را قاضی احمد قمی این گونه متذکر گردیده است:

«منازلی که اسماعیل میرزا عمارت عالی در آن نموده بود و حمام بی عدیلی در آنجا ترتیب داده، برای دیوان صدارت (محل کار وزیر) جایی تعیین نمودند و خانه بزرگی را دیوان خانه کرده، شروع در امر صدارت نمودند. شاه کامیاب، وی را چنان اختیار و اقتدار داد که هیچ زمانی صدور به این استقلال و شوکت و حشمت نبودند. تمامی نذورات، خمس و وجوهات وقفی که در خزانه بود، تمام به رقم وی مصرف می رسید و تولیت اوقاف سرکار حضرات چهارده معصوم: که شرعاً بدان حضرت تعلّق داشت، به اسلام پناه مذکور عنایت کردندکه محصولات آن را به رقم خود به ارباب استحقاق رساند.»[10]

وزارت میر شمس الدین بعد از قتل میرزا سلمان جابری انصاری تثبیت شد. وی، که پدرزن محمد خدابنده بود، به دستور سلطان محمد برای قزلباش های یاغی به خراسان فرستاده شد، اما فرد همراه وی، علیه او شورید و میرزا سلمان را به قتل رسانید. البته این نکته هست که میرزا سلمان به اعتبار خویشاوندی با شاه و جهات دیگر، هر روز امرا را طعن می کرد و اسناد اعمال ناشایست می داد، به طوری که همگی از جور و تعدّی او به جان آمده بودند و به قتل او روزشماری می کردند.[11]

میر شمس الدین در ایام صدارت به حمایت از سادات، علما، صلحا، مشایخ، ارباب استحقاق و محرومان برخاست و چون سلطان محمد خدابنده او را در کمک رسانیدن به این اقشار اختیار تام داده بود، او در این امور و نیز در داد و ستد، نذور و تعیین مناصب شرعی قدرتی فوق العاده داشت. اخلاق حمیده و اوصاف پسندیده او در هنگام تفویض مهمات و اخذ مالیات و مانند آن نیز رضایت مردم را فراهم ساخت.[12] و به قول افوشته ای نطنزی، «جناب میر شمس الدین دست دریا نوال به بذل و احسان گشود. قریب صد هزار تومان زر نقد وخک فیروزه، که از وجوهات وقفی ممالک و نذورات شاه طهماسب و خمس معادن فیروزه و غیره که در خزانه بود، به سادات، علما، فضلا، فقرا و مسکین بخشید. مشاهیر این طبقات را رعایت کلّی نمود و جمعی کثیر را بدین وسیله از فواید احسان حکومتی بهره مند گردانید.»[13] در واقع این سید عالیقدر و دانشمند باتقوا، وقتی به مقام وزارت رسید نه تنها اهل معرفت و افراد محروم را فراموش نکرد، بلکه از موضع چنین مقامی بیشتر از گذشته به امور این طبقات رسیدگی کرد و حتی کوشید مخالفان را با کمک های مالی آرام نماید.[14]

پی نوشت ها:

[1] خلاصةالتواریخ، ص 811.

[2] همان، ص 11053.

[3] نقاوةالآثار، ص 65.

[4] تاریخ کرمان، ص 603؛ روضةالصفا، خواندیر، ج 8.

[5] پوست پلنگ، ص 320 - 321، به نقل از تذکره هفت اقلیم؛ تاریخ سلطانی، ص 104.

[6] پوست پلنگ، ص 373.

[7] تکملةالاخبار، ص 216.

[8] شاه اسماعیل دوم، ص 32، ص 99 و ص 154.

[9] خلاصةالتواریخ، ص 669؛ پوست پلنگ، ص 399.

[10] خلاصةالتواریخ، ص 670 و 400.

[11] تاریخ سلطانی، ص 121؛ تاریخ استرآبادی، ص 121.

[12] خلاصةالتواریخ، ص 1053؛ سلجوقیان و غز در کرمان، مقدمه مصحّح، ص 234.

[13] نقاوةالآثار، ص 65.

[14] پوست پلنگ، ص 331.

لینک کوتاه :