علما و مفاخر  /  علما و بزرگان دینی  /  قرن دهم  /  میر شمس الدین محمد بمی

بیماری و رحلت


تعداد بازدید : 59     تاریخ درج : 1390/10/06    

همان گونه که گذشت میر شمس الدین خبیصی برحسب وظیفه شرعی و وجدانی در دوره ای که ناامنی و آشفتگی های گوناگون سرزمین ایران و مردمانش را تحت شدیدترین فشارها قرار داده بود، منصب وزرات را قبول کرد و از همان نخستین روزهای صدارت برای بازگردان امنیت به ایران و تأمین آسایش از دسته رفته مردم، شخصاً به خط مقدم جبههه مقابله با متجاوزان عثمانی رفت و در این راه سختی ها و مرارات های زیادی را تحمل نمود و گویی رباعی معروف خودش زبان حال او بود:

بودیم به مُلک عَدَم آسوده به غم

نه آگه از امکان و نه واقف زمیدم

افتاد گذر دو روز بر مُلک وجود

فرداست که این وجود هم گشته عدم[1]

این وزیر برخاسته از منطقه ای گرمسیر، در اولین فرصت وزارتی خویش، یک مأموریت مهم نظامی و استراتژیکی را آن هم در ارتفاعات سرد و برف خیز آذربایجان به عهده گرفت؛ در حالی که در آبادی خود (خبیص) هیچ گاه ریزش برف را ندیده بود. این دشواری ها و فرسایش روحی و بدنی مزاجش را بیمار ساخت؛ به حدّی که بر پشت پایش ورمی ظاهر گشت و چون شدت سرما و برودت هوا به بالاترین درجه رسید، کسالتش روز به روز وخیم تر گردید و سوخت و ساز بدنش مختل گشت. میر شمس الدین بر بستر بیماری قرار گرفت و اطبای حاذق با داروهای سنتی و نوشیدنی های شفابخش مشغول معالجه اش گشتند. حمزه میرزا فرزند محمد خدابنده متوجه وخامت حالش گردید. پس حکیمان و طبیبان دیگری را برای درمان وی به تبریز گسیل داشت؛ اما بر آنان مشخص شد که کسالت این وزیر با همت علاج پذیر نیست و دیگر او صحت و سلامتی را ملاقات نخواهد کرد.[2]

رحلت

میر شمس الدین آخرین لحظات زندگی را سپری می کرد. در شب دوشنبه 24 ذی الحجه سال 993ق، مصادف با زمستان، وقتی احساس کرد که زمان احتضارش فرا رسیده است، قاضی احمد قمی را که آنجا حضور داشت طلبید و از او خواست برایش دعای عدلیه بخواند و زبان به وصیت گشود وبه وی گفت: تو را وصیّ خود گردانیدم. اگر میسّر شود، پیکرم به مشهد مقدس انتقال ده و آنجا دفن کن و در غیر این صورت، نعشم را به دارالمؤمنین قم، که آنجا نیز از بلاد شریف طیب است، منتقل نما و در جوار دختر موسی بن جعفر علیه السلام به خاک سپار.» او تا نیمه های شب سخن می گفت و در لابه لای گفته های خویش خاطر نشان می ساخت: «به کسی می مانم که یراق بر بدن خود چُست کرده و شلوار پوشیده، متوجه سفر عالم آخرت است.» و همواره «اللهم الحقنی بالرفیق الأعلی» بر زبان معارف نشان ایشان جاری می شد. چون علامت احتضار بر او ظاهر گشت، کلمه طیبه شهادتین و شهادت بر ولایت امیر مؤمنان و سایر ائمه، معصوم علیهم السلام را به خود تلقین کرد. سپس به ندای حق لبیک گفت مرغ روح پرفتوحش از روی شوق و اطمینان به سوی ملأ اعلا به پرواز درآمد.[3]

او در لحظات آخر عمر خود این شعر را سرود:

خواهیم از این جهان فانی رفتن

در زیر لحد به ناتوانی خفتن

در گوش زمین ز بی وفایی فلک

حرفی به زبان بی زبانی گفتن.[4]

رحلت این وزیر با فراست، در سال 993 ق. اتفاق افتاد.[5] روز 25 ذی الحجه تغسیل و تکفین وی در منزل میرزا عبدالحسین، که از نوادگان دختری میرزا جهان شاه بود، صورت گرفت سپس پیکرش را در همان جا به امانت گذاشتند. قاضی احمد قمی می گوید: «در آن شب غم اندوز، بازماندگان با ناله و خروش خویش چون دریا به جوش آمدند و چون خبر این مصیبت به گوش سلطان محمد خدابنده رسید، زبان به آیه کریمه (انّا للّه و انّا الیه راجعون) گشود. سپس مُهرها و توقیعات ایشان را از انگشتری و غیر آن طلبید و در کیسه مخمل سرخ نهاد و به مُهر خود سر آن را مهمور نمود و به من سپرد تا آن را به فرزندان عالی شأن ایشان برسانم.»

امیران و وزیران و نوّاب میرزا ابوالولی قاضی عسکر، پیکر میر شمس الدین را به مسجد مظفریه بُرده، در آنجا بر ایشان نماز میّت گزاردند و مدت سه روز درهمین مکان، برایش مراسم سوگواری ترتیب دادند. سپس جسد او را به سُرخاب تبریز برده، در مقبره مرحوم میر اشرف اوحدی، که از اکابر اعیان آذربایجان بود، به امانت گذاشتند تا بر حسب وصیت به خراسان یا عتبات عالیات ببرند. در این مدت هم برای شادی روح او خیرات، مبرّات و صدقات دادند و مجالس ختم قرآن ترتیب دادند و حافظ غضنفر تبریزی، که از صلحا و اتقیا بود، بر سر قبرش صبح و شام به تلاوت کلام قرآنی مشغول بود و ملازمان و رکابداران و فراشان، هر شب بر سر مقبره او به افروختن شمع و مشعل مشغول بودند و هر شب جمعه طعام ها و حلواها خیرات می شد. قاضی احمد قمی، که ناظر بسیاری از ماجراها بود، در نقل جَسَد میر شمس الدین از آذربایجان به مشهد یا قم، دنباله وقایع را این گونه توضیح می دهد: «پس از آنکه شاهزاده صاحبقران برای تعقیب مخالفان متوجه عراق عجم گردید، راقم این نسخه نعش میر شمس الدین را از سرخاب برداشته، بر شتر بسته، در رکاب آنان به سوی عراق عجم رفتیم. چون اردوی حکومتی به طارم رسید و از قزوین خبر مخالفت امرا و استیلای ایشان به گوش می رسید و بیم آن می رفت که به نعش این سید شریف نقصانی برسد، بعد از استخاره پیکر مبارکش را در مزار امامزاده های واجب التعظیم: امامزاده قاسم، امامزاده ابوالعمالی و امامزاده ابراهیم، که در طارم قریب به پل شاهرود و سفیدرود که به گیلان می رود واقع است، بر سبیل امانت، تابوت به بلغار گرفته، نهاده شد. پس از پایان جنگ ترکمان و تلکو شاهزاده صاحبقران متوجه شروان و آذربایجان شد و شاه و فرزندش ابوطالب میرزا به عراق و اصفهان آمدند. بناشد که نعش میر شمس الدین را به مشهد مقدس ببرند و در این اثنا مسیر رفت و آمد به خراسان، توسط ازبکان ناامن و قطع گردید و در اواخر محرم الحرام سال 998 هجری قمری به طارم رفته، نعش سید را در کیسه متقالی سفید نهاده و در صندوقی تازه قرار داده و در صندوقی گذاشتند، نقل به دارالمؤمنین قم نموده و در شب جمعه دوازدهم ماه صفر همین سال پیکرش را به آداب و قواعد مقرّر به روضه مقدسه مطهره فاطمه معصومه علیهاالسلام آورده، بر گرد ضریح مبارک ایشان گردانیده، در صفه و در آستانه بر جانب شرق دفن گشت.» قاضی احمد قمی اضافه می کند که: «لله الحمد و المنّه که حسب الوصیته، آن خدمت را به تقدیم رسانید؛ زیرا ارض قم در شرافت همچون آستان های مقدسات است و به اسناد صحیح از حضرات ائمه معصومین علیهم السلام روایت شده است که اموات را به بیت المقدس محشر و منتشر بود؛ اما مردم خطه قم، مدفونان و مردگان ایشان را در آن مکان، در قبر محاسبه کنند و اگر لایق بهشت باشند، از همان جا به سوی جنّت برند.»[6]

در تاریخ رحلت میر شمس الدین محمد کرمانی، میر جعفر تبریزی چنین سروده است:

شمس دین صدر عالم و آدم زین جهان سوی آن جهان فرمود

روشنی بخش شرع بود آن شمس رفت و ظلمت به شرع روی نمود

ماه ذیحجه بود کو برساند محمل خود به کعبه مقصود

جای او را به امر شاه گرفت پسرش میر تاج دین محمود

چون که محمود جانشین شد عاقبت از عطای حیّ ودود

جعفری گفت بهر تاریخش «بود وی صدر عاقبت محمود»

[993 هجری]

پی نوشت ها:

[1] سیاست و اقتصاد عصر صفوی، دکتر باستانی پاریزی، ص 107.

[2] خلاصه التواریخ

[3] حدائق السلاطین، ص 226؛ تاریخ کرمان، ص 143.

[4] همان.

[5] ستارگان کرمان، دکتر بهزادی اندوهجردی، ص 303؛ مقدمه کتاب سلجوقیان و نمرود، ص 77.

[6] خلاصه التواریخ، مقدمه سلجوقیان و غز، ص 231 _ 232؛ پوست پلنگ، ص 354؛ سیاست و اقتصاد عصر صفوی، ص 113.

لینک کوتاه :