علما و مفاخر  /  علما و بزرگان دینی  /  قرن پانزدهم  /  ناصر مکارم شیرازی

دروغ بزرگی به نام حقوق بشر

تعداد بازدید : 91     تاریخ درج : 1393/09/01    

نقض صریح و مكرّر حقوق بشر از دردناك ترین خاطراتی است كه تاریخ معاصر مملكت ما به خاطر دارد در حالی كه(مادّه اوّل) «اعلامیه جهانی حقوق بشر» به عموم جهانیان توصیه می كند كه نسبت به یكدیگر با روح برادری رفتار كنند و «مادّه پنجم» تأكید می كند كه «احدی را نمی توان تحت شكنجه، و یا مورد مجازات، و رفتاری ظالمانه و یا بر خلاف شئون انسانیت قرار داد»، و از آن بالاتر در برنامه حكومت اسلامی كه جامعه روحانیت مخصوصاً امام خمینی روی آن تكیه دارند، نهایت اهمّیت به این موضوع داده شده، ولی در محیط ما این مسأله به صورت بازیچه مضحكی درآمده است و هر روز شاهد صحنه های تازه ای از نقض صریح این حقوق بوده ایم.

نمونه ای از آن را در طرز فرستادن تبعیدیان به تبعیدگاه ذیلاً ملاحظه می كنید:

شب بود هوا به شدّت سرد، و كاملاً تاریك شده بود، یك كامیون ارتشی در كنار ژاندارمری(قم) در انتظار من و دو نفر دیگر از آقایان بود، و برای هر نفر، دو مأمور مسلّح تعیین شده بود، و چون وضع قم به شدّت ناآرام بود برای بیرون بردن ما زیاد عجله نشان می دادند.

هنگامی كه با 6 مأمور مسلّح به محلّ «پلیس راه قم - اراك» رسیدیم، برف باریدن گرفت. در این جا می بایست توقّف كنیم تا ماشین های عبوری فرا رسد، و هر كدام به سوی مقصد تعیین شده حركت كنیم.

خواستیم در آسایشگاه پلیس راه، تا فرا رسیدن ماشین عبوری بمانیم، جناب سروانی كه شدیداً ناراحت به نظر می رسید مخالفت كرد و گفت باید در ماشین بمانید و حتّی با سلاح كمری، ما را تهدید كرد!

برزنت سقف و اطراف كامیون پاره بود و باد و برف به داخل ظلمتكده ماشین می دوید، و شاید برودت هوا به چند درجه زیر صفر رسیده بود، مأموران به نوبت پیاده می شدند و خود را در مركز پلیس گرم می كردند، امّا من احساس كردم نشستن در ماشین خطرناك است خوب بود پیاده می شدیم و در بیابان در زیر برف راه می رفتیم تا خون در بدنمان منجمد نشود، ولی موافق نبودند. آخرین فكری كه به نظرمان رسید این بود كه در كامیون مرتّباً دست و پاها را حركت دهیم تا از خطر انجماد رهایی یابیم، و فراموش نمی كنم كه مدّتها آثار ناراحتی آن شب در یك دست من باقی بود.

ساعتی بعد در اتوبوسی كه به مقصد اصفهان در حركت بود احساس می كردم بدنم كه میرفت منجمد شود كم كم دارد جان می گیرد، مسافران اتوبوس با تمام وحشتی كه از جفت تفنگ مأموران مسلّح داشتند - مخصوصاً پس از آن كه مرا شناختند - از هرگونه همدردی دریغ نكردند، و این صحنه، مسائل زیادی را به آنها می آموخت.

شب در مسیر «بم - ایرانشهر» راه را گم كردیم، و در بیراهه ای گرفتار شدیم. ظلمت همه جا را فرا گرفته بود، و اثری از جنبنده ای دیده نمی شد، و در فكر بودیم چه باید كرد؟ قضا را چراغی از دور نمایان شد، معلوم شد اتوبوسی است كه او هم از این راه آمده، بیم آن بود كه با اشاره ما توقّف نكند یكی از دو مأمور كه كم كم با هم رفیق شده بودیم و آرام آرام او را می ساختیم، گفت اسلحه در این جا بدرد می خورد، پائین پرید و تفنگ را سردست گرفت و جلو اتوبوس را سد كرد!

راننده و مسافران جا خوردند كه چه خبر است؟ و چقدر خوشحال شدند، هنگامی كه فهمیدند ما فقط می خواهیم راه را پیدا كنیم!

سرانجام معلوم شد ما اشتباهاً از راه خاكی زاهدان آمده ایم نه ایرانشهر!

راننده كه جوان خامی بود مخالف بازگشت ما بود، ولی من اصرار داشتم كه باز گردیم به خصوص كه خطر تمام شدن بنزین نیز در میان بود(لازم به یادآوری است كه حتّی در بعضی از شاهراه های آن منطقه، در فاصله 350 كیلومتری یك پمپ بنزین هم وجود ندارد) به علاوه حدود 30 ساعت راه مداوم و بدون استراحت و خواب، اعصاب ما را از كار می انداخت، مأمورین هم از پیشنهاد من به این دلیل كه «آقا تجربه شان از ما بیشتر است»! حمایت كردند و به «بم» باز گشتیم.

سرانجام پس از حدود 50 ساعت راه پیمودن به بندر چابهار، در مرز پاكستان و در ساحل دریای عمان، یعنی دورترین نقطه كشور رسیدیم، خسته و كوفته و بیمار گونه و در طول راه كراراً به یاد منشور جهانی اعلامیه حقوق بشر(و روز و هفته ای كه در سال بدان اختصاص داده ایم) بودم! معلوم شد مأمورین ما هم دل پردردی از اوضاع دارند ولی بنا به اظهار خودشان راه فرار ندارند.

لینک کوتاه :