علما و مفاخر  /  شخصیت های جهاد و شهادت  /  قاسم سلیمانی  /  خاطرات

خاطراتی از برادر بزرگ تر

«حسن سلیمانی» پدر سپهبد حاج قاسم سلیمانی، كشاورزی كه به رغم ضعف بنیه اقتصادی در دوران طاغوت و بعد از آن، هیچ گاه لقمه شبهه ناك در سفره نگذاشت غیر از قاسم، دو پسر و دو دختر دیگر نیز داشت. یك روز قاسم به مادرم گفت «من دیگر با حسین غذا نمی خورم» من احساس كردم شاید او به دلیل اینكه من زیاد غذا می خورم می گوید دیگر با حسین غذا نمی خورد، اما واقعا این طور نبود چرا كه من هم مراعات می كردم. به عنوان مثال، حاج قاسم همیشه انسان های مُسن رابر را به ما نشان می داد و می گفت خیلی از چیزها را باید از این افراد یاد گرفت. تركشی كه در مهره های كمر حاج قاسم جابجا شده بود برای ایشان كسالت ایجاد كرد

چکیده ماشینی


تعداد بازدید : 203     تاریخ درج : 1399/03/10    

فرزند سوم مشهدی حسن سلیمانی در سال ۳۷ در همان روز نخست سال به دنیا آمد. قاسم وقتی به دنیا آمد شناسنامه اش دو سال بزرگ تر از خودش بود. یكم فروردین ۱۳۳۵ در روستای «قنات ملك» از توابع شهرستان رابر كرمان. اجداد او مسیر طولانی ای را طی كرده بودند تا به رابر كرمان برسند. پدر و مادرش از عشایر طایفه سلیمانی بودند و اجدادشان از عشایر خمسه فارس كه هم زمان با لشكركشی نادرشاه افشار به افغانستان و هندوستان به یاری نادر می شتابند و در راه برگشت از جنگ، در منطقه ای كه اكنون طایفه سلیمانی ساكن هستند سكنی گزیده و بین مناطق گرمسیر و سردسیر جنوب و غرب استان كرمان كوچ می كردند.

«حسن سلیمانی» پدر سپهبد حاج قاسم سلیمانی، كشاورزی كه به رغم ضعف بنیه اقتصادی در دوران طاغوت و بعد از آن، هیچ گاه لقمه شبهه ناك در سفره نگذاشت غیر از قاسم، دو پسر و دو دختر دیگر نیز داشت. حسین و سهراب دو برادر قاسم بودند كه یكی بزرگ تر و دیگری كوچك تر از او بود. قاسم تحصیلات ابتدایی خود را تا كلاس ششم قدیم در روستای قنات ملك به پایان برد و هم زمان با درس خواندن مانند همه پسرهای روستایی در كار كشاورزی و دامداری به پدرش یاری می رساند.

«حسین سلیمانی» برادر بزرگ تر حاج قاسم سلیمانی در گفت وگویی گوشه ای از خاطرات دوران كودكی خود و حاج قاسم را بازگو كرد. متن این گفت وگو به قرار زیر است:

فقط به لحاظ سنی از حاج قاسم بزرگ تر بودم

شما و حاج قاسم چند سال اختلاف سنی داشتید؟

من دو سال از حاج قاسم بزرگ تر هستم و تاكید می كنم كه فقط به لحاظ سنی از ایشان بزرگ تر بودم. حاج قاسم بعد از پدرم به من احترام بسیار زیادی می گذاشت.

عاشق عدس پلوهای مادر بودیم

رابطه شما با حاج قاسم در دوران كودكی چگونه بود؟

ما به واسطه اختلاف سنی كمی كه داشتیم، خیلی از زمان كودكی مان را با هم پشت سر می گذاشتیم. با هم به مدرسه می رفتیم. با هم ورزش می كردیم. با هم كتاب می خواندیم. ما هر دو عاشق آن عدس پلوهایی بودیم كه مادرمان آن را روی آتش درست می كرد.

حاج قاسم غذای خود را در مدرسه بین دانش آموزان تقسیم می كرد

لطفا یكی از خاطره های شنیده نشده خودتان از حاج قاسم در دوران كودكی را برای ما بگویید.

حدودا ۱۱ سال سن داشتم و كلاس پنجم ابتدایی بودم، بالطبع قاسم هم كلاس چهارم همان مدرسه بود. مادر ما در یك ظرف به من و حاج قاسم غذا می داد تا به مدرسه ببریم و بخوریم. یك روز قاسم به مادرم گفت «من دیگر با حسین غذا نمی خورم» من احساس كردم شاید او به دلیل اینكه من زیاد غذا می خورم می گوید دیگر با حسین غذا نمی خورد، اما واقعا این طور نبود چرا كه من هم مراعات می كردم. آن روز گذشت و قاسم نیامد كه با من در مدرسه غذا بخورد. فردای آن روز مادر در دو ظرف جداگانه به من و قاسم غذا داد. آن زمان در مدرسه ما دانش آموزانی از روستاهای اطراف می آمدند كه شاید تنها یك وعده در روز غذا می خوردند و اوضاع مالی بسیار بدی داشتند. من به چشم خودم دیدم حاج قاسم ظرف غذایی را كه مادر داده بود، بین همان دانش آموزانی برد كه اوضاع مالی خوبی نداشتند و غذای خود را به آنان داد. خداوند همه خوبی ها را به حاج قاسم داده بود.

حاج قاسم خیلی از اوقات به جای معلم به دانش آموزان تدریس می كرد

وضعیت تحصیلی حاج قاسم در دوران مدرسه چگونه بود؟

من و قاسم در زمان مدرسه یك سال جلو و عقب بودیم و من سال بالایی قاسم بودم، اما ایشان از من جلوتر بودند چرا كه خداوند استعداد بالقوه ای به ایشان داده بود. قاسم خیلی راحت درس ها را یاد می گرفت. او حتی خیلی از اوقات به جای معلم پای تخته می ایستاد و به دانش آموزان تدریس می كرد.

حاج قاسم استاد كاراته بود

شما گفتید كه با حاج قاسم ورزش هم می كردید. حاج قاسم بیشتر اهل چه ورزشی بود؟

حاج قاسم استاد كاراته بود و این رشته ورزشی را بسیار خوب بلد بود. البته به فوتبال هم علاقه داشت. او خیلی بروز و ظهور نمی داد كه اهل ورزش است، اما اگر موقعیتی پیش آمد، حریف ۱۰ تا ۱۵ نفر هم بود.

حاج قاسم می خواست به جای من سرباز شود

دلیل اینكه حاج قاسم سلیمانی از سربازی معاف شده بود، چه بود؟

در دوران آموزشی سربازی، من و حاج قاسم با هم بودیم. سپس من سرباز شدم و حاج قاسم معاف شد. به دلیل اینكه آن زمان خان ها با خانواده ما خوب نبودند، اجازه ندادند كه قاسم به سربازی برود. اتفاقا یادم می آید آن موقع من تازه نامزد كرده بودم. یك روز حاج قاسم به پادگان ۰۵ كرمان آمد تا من را ملاقات كند. حاج قاسم در آن ملاقات به من گفت «برو از مسئولانت سوال كن كه قبول می كنند من جای شما خدمت كنم و شما به خانه برگردی و پیش پدر و مادر و نامزدت باشی؟» من هم بلافاصله با مسئولان پادگان صحبت كردم، اما آنها موافقت نكردند.

حاج قاسم به راحتی پدر و مادر را در آغوش می گرفت

برای ما كمی در خصوص ویژگی های اخلاقی شهید سلیمانی صحبت كنید.

حاج قاسم به افراد مُسن و دنیا دیده خیلی احترام می گذاشت. به عنوان مثال، حاج قاسم همیشه انسان های مُسن رابر را به ما نشان می داد و می گفت خیلی از چیزها را باید از این افراد یاد گرفت. حاج قاسم معتقد بود خیلی از درس هایی كه در دانشگاه ها تدریس نمی شوند را باید از انسان های مُسن و سرد و گرم چشیده روزگار یاد گرفت. حاج قاسم وقتی كه به همنشینی با یك فرد سالخورده می نشست به او می گفت «یك چیزی به من یاد بده كه تاكنون نیاموخته باشم، من را نصیحتی بكن». از سوی دیگر احترام به پدر و مادر بیش از حد برای حاج قاسم مهم بود. من خودم خیلی اوقات رویم نمی شد كه مادر و پدرم را در آغوش بگیرم، اما حاج قاسم همیشه این كار را به راحتی انجام می داد و خیلی چیز ها را در گوش آنها می گفت كه من نمی فهمیدم چه می گوید.

صبورانه به سوالاتم در رابطه با حوادث منطقه جواب می داد

نحوه پاسخگویی حاج قاسم به سوالات سیاسی اعضای فامیل چگونه بود؟

ایشان خیلی در این زمینه وقت می گذاشتند. بارها پیش می آمد كه خود من در رابطه با حوادث و اتفاقات داخل و خارج از كشور از حاج قاسم سوال می پرسیدم و ایشان هم صبورانه به اكثر سوالات من جواب می داد.

تركشی كه در مهره های كمر حاج قاسم جابجا شده بود برای ایشان كسالت ایجاد كرد

آخرین مكالمه و دیدار شما با حاج قاسم سلیمانی چه زمانی بود؟

آخرین باری كه من با حاج قاسم صحبت كردم، دو هفته قبل از رفتن ایشان به سوریه بود كه با ایشان تماس گرفتم. به من گفته بودند كه حاج قاسم كسالت دارد و در منزل است. من هم با ایشان تماس گرفتم تا احوالش را بپرسم. تركشی در مهره های كمر حاج قاسم جابجا شده بود كه موجب كسالت شان شده بود. آخرین دیدار رو در روی ما با هم نیز دو ماه قبل از شهادت ایشان بود. وضعیت كاری حاج قاسم طوری بود كه دائما در خارج از ایران بود و به همین دلیل نمی توانست زیاد به ولایت (رابر) سر بزند.

شك كرده بودم كه ممكن است در عراق اتفاقی برای حاج قاسم بیافتد

چگونه مطلع شدید كه حاج قاسم به شهادت رسیده است؟

شب شهادت حاج قاسم من در شهر رابر بودم. بعد از نماز صبح، خوابیده بودم كه یكی از دوستان و همرزمان حاج قاسم از سیرجان به من زنگ زد و گفت «از حاجی چه خبر». من متوجه شدم كه این وقت صبح تماس گرفتن و این نحوه سوال پرسیدن بی علت نیست. گفتم «خبری ندارم، شما خبری دارید؟» گفت «نه». گفتم «بگو، من آمادگی شنیدن هر خبری را دارم». گفت «حاجی زخمی شده»، گفتم «نه قضیه غیر از اینه، به من بگو». گریه كرد و تلفن را قطع كرد. بلافاصله من به تهران زنگ زدم و متوجه شدم كه ایشان شهید شده است. حقیقتش را بخواهید، قبل از شهادت حاج قاسم كه به سفارت آمریكا در عراق تهاجم شده بود و آمریكایی ها این موضوع را به حاج قاسم ربط داده بودند، من شك كرده بودم كه ممكن است در عراق اتفاقی برای حاج قاسم بیافتد.

ما تو را خوب نشناختیم

و حرف پایانی شما در فراق برادر شهیدتان.

قاسم؛ تو استاد ما بودی، تو همه چیز ما بودی، ولی حیف ما تو را خوب نشناختیم.

×
لینک کوتاه :  
نویسنده : ناشناس تاریخ : 1398/12/29

دوست داریم سردار سلیمانی

نویسنده : ناشناس تاریخ : 1398/12/25

روحش شاد و راهش ادامه داشته باشه انشاالله

نویسنده : ناشناس تاریخ : 1398/12/24

درود خداوند بر فرزندان شجاع ایران زمین

نویسنده : ناشناس تاریخ : 1398/12/02

روحش شاد

نویسنده : ناشناس تاریخ : 1398/11/26

روحش شاد