گوهر ناب  /  داستان ها و حکایات  /  داستان های زندگی علما

کمونیست هم شیفته اخلاقش بود

در زندان انفرادی روی سکوی مخصوص استراحت زندان خوابیده بودم نیمه های شب بود؛ ناگهان درب زندان باز شد. سید پیرمرد، کوتاه قد و لاغر اندامی را وارد کردند. من سر را بالا کردم. دیدم یک عمامه به سر وارد شد. سرم را زیر لحاف کرده؛ دوباره خوابیدم. نزدیک طلوع آفتاب بود؛ حس کردم؛ دستی به آرامی مرا نوازش می دهد. چشم باز کردم؛ سید پیرمرد سلام کرد و با زبانی خوش گفت: آقای عزیز نمازتان ممکن است قضا شود.

منبع : مردان علم در میدان عمل، جلد 1، اثر سید نعمت الله حسینی تعداد بازدید : 2032     تاریخ درج : 1393/06/18    

حجة الاسلام سید مهدی امام جمارانی نقل می کند: یک نفر از کمونیست ها برایم گفت که من از میان شما روحانیون فقط به یک نفر ارادت فوق العاده دارم آن هم آقای دستغیب شیرازی است، پرسیدم: چرا؟ گفت: در زندان انفرادی روی سکوی مخصوص استراحت زندان خوابیده بودم نیمه های شب بود؛ ناگهان درب زندان باز شد. سید پیرمرد، کوتاه قد و لاغر اندامی را وارد کردند. من سر را بالا کردم. دیدم یک عمامه به سر وارد شد. سرم را زیر لحاف کرده؛ دوباره خوابیدم. نزدیک طلوع آفتاب بود؛ حس کردم؛ دستی به آرامی مرا نوازش می دهد. چشم باز کردم؛ سید پیرمرد سلام کرد و با زبانی خوش گفت: آقای عزیز نمازتان ممکن است قضا شود. من با تندی و پرخاش گفتم: من کمونیستم. نماز نمی خوانم. آن بزرگوار فرمود: پس خیلی ببخشید. من معذرت می خواهم که شما را بدخواب کردم. مرا عفو کنید. من دوباره خوابیدم پس از بیدار شدن مجددا از من عذر خواهی کرد به قسمی که من از آن تندی و پرخاشی که کرده بودم؛ پشیمان شدم. عرض کردم: آقا مانعی ندارد. حالا چون شما پیرمرد هستید؛ تشریف بیاورید روی سکو و من پائین می نشینم. ایشان نپذیرفت و فرمود: نه شما سابقه دار هستید و قبل از من زندانی شده اید. زحمت بیشتری متحمل شده اید؛ حق شما است که آنجا بنشینید. خلاصه جای بهتر را قبول نکرد. مدتی که با هم در یک سلول بودیم؛ من شیفته اخلاق این مرد شدم و ارادت خاصی به ایشان پیدا کرده ام.

کلمات کلیدی
کمونیست  |  معلم اخلاق  |  شهید دستغیب رحمه الله  | 
لینک کوتاه :